مقدمه ای بر نامه های پاریس : از محمد مدنی : آپادانا بهمن 1394
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢۱   کلمات کلیدی: دکتر ابراهیم نعمت اللهی
ساعت ۶:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/۱۱/۳   کلمات کلیدی: دکتر ابراهیم نعمت اللهی  
 

 با ز نشر از بهمن 1394 

مقدمه بر ، نامه های از پاریس به پاقلعه

جمعه  2 بهمن  1394

مجموعه ای که به تدریج تقدیم میگردد باز نویسی همه نامه هاییست که آقای دکتر ابراهیم نعمت اللهی  وقتی در پاریس و فرانسه به تحصیل طب اشتغال داشتند ،  برای اهالی پاقلعه و اکثرا ٌ جهت مادر وپدرشان نوشته اند . مرحومه مادرشان نامه های فرزند عزیز و دور از وطن را میدهند به صحافی از اخوان خانقاه  با نخ و سوزن میدوزد و دو طرف آنرا هم مقوا میگذارد . این مجموعه نزد آقای محسن نعمت اللهی حفظ میشود تا زمان در گذشت دکتر نعمت اللهی در سال   1360 ، که در این موقع دایجون محسن این نامه ها را به شیما خانم دخت گرامی آقای دکتر  میدهند .

من تا حدود چهار سال پیش از اینکه این نامه ها همچنان موجود است بی خبر بودم ، البته از مادرم شرح نامه های "داداش دکترم"  را که ننه جون ( آنگونه که مادرم و سایر خواهران و برادرانشان مادرشان را می خوانده اند . ) آنرا صحافی کرده بودند شنیده بودم .

به هر روی تلاش مرحوم دکتر شریعت و پرس و جوی ایشان از شیما خانم که میخواست کتابی در مورد پایه گذاران پزشکی نوین ایران  تهیه کند ، موضوع نامه ها را مجددا ٌ به یاد ها آورد.

شیما خانم لطف کردند و نامه ها را به من امانت دادند . این نامه ها مجموعا ٌ  56 تا  بود که بین سال های 1307 تا پایان 1309 نوشته شده است . افسوس که ظاهراٌ نامه ای از سال  های 1310 تا 1315 که جزو سال های اقامتشان است در فرانسه ، در دست ما نیست . خیلی اتفاقات طی این سال ها هم در پاقلعه و هم در دوره تحصیلی دایجون دکتر در فرانسه برایشان روی داده است که از بازتاب این رویداد ها بر روحیه شان ، در صورت وجود نوشته ای می توانستیم با خبر شویم .

در باز نویسی نامه ها تا حد ممکن به نشانه گذاری دایجون دکتر پا یبند بوده ام . تاریخ گذاری نامه ها توسط ایشان گاه به قمری و گاه به شمسی و گاه هم بدون تاریخ کامل بوده است در همه موارد معادل شمسی را یافته ام . و یا به قرینه مطالب نامه تاریخ نامه را به تقریب یا تحقیق مشخص کرده ام . غیر از نامه به پدر و مادر ، مخاطبین چندین نامه دیگر را نیز به قرینه حد س زده ام ( زیرا در متن آن ها را به نام خطاب نکرده اند ). در مورد اشخاص مذکور در نامه ها نیز پرس و جو کرده ام و اطلاعات کسب شده را در ذیل نامه ها ذکر کرده ام . خویشاوندان نزدیک را عمدتا ٌ با ذکر نسبت یاد کرده اند و از آنجا که مثلا ٌ کلمه "دختر عمو" را هم به معنای دختر عموی خودشان یا مادرشان یا پدرشان به کار برده اند  این شناسایی دقیق اشخاص را مشکل تر کرده است.

نامه ها را به ترتیب تاریخ از  10 تا  490 شماره زده ام .

امید به ایزد یکتا  متن منقح این نامه ها , تکمیل شده  با توضیحات  وافی به همراه شرح مختصری از زندگی و تحصیلات آقای دکتر نعمت اللهی  در آپادانا در دفعات منتشر خواهد شد . برای بهتر شدن و کاملتر شدن این مجموعه که به یاد این عزیز گران مایه است . راهنمایی و تذکرات شما در مورد افراد یا وقایع مذکور در این نامه ها بسیار ارزنده و مغتنم و موجب تشکر اینجانب خواهد بود.

ارادتمند ،

 

                                                            محمد مدنی


نمایشگاه آثار مرحوم آزاد در اصفهان : از محمد مدنی : آپادانا دی ماه 1394
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٩   کلمات کلیدی: اسدالله ربانی ،سید حسن خاتون آبادی ،نمایشگاه آثار
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی: اسد الله ربانی ،سید حسین خاتون آبادی ،نمایشگاه آثار  
 

باز نشر از دیماه  1394

 

نمایشگا ه  آثار سید حسین خاتون آبادی

 

چند روز پیش از دوست و خویشاوند گرامی جناب آقای اسدالله ربانی نواده مرحوم آقای آزاد اطلاعیه برگزاری نمایشگاهی از آثار مرحوم آقای آزاد به شرح و مضمون زیر دریافت کردم :

 

با درود

سرکار خانم / جناب آقا

دعوت می شود از نمایشگاه  آثار زنده یاد سید حسین خاتون آبادی ( آزاد ) که در خانه ی هنرمندان اصفهان از تاریخ 17 تا  23 دی ماه سال 1394 خورشیدی در ساعات  9 تا 12 صبح و 16 تا 19 عصر بر قرار و چشم به دیدار شما ایم دیدن فرمائید .

امید است که اهتمام و گرد آوری و برگزاری این نمایشگاه یاد و خاطره ی میر خویش را زنده و گرامی نگه دارد . 

 دختر عموی گرامیم خانم فاطمه مدنی به همراه دیگر دختر عمویم خانم زهره مدنی از این نمایشگاه در روز افتتاح آن بازدید کرده بودند و آنجارا مکانی زنده و پرشور از تجمع خویشان و به خصوص فرزندان و نوادگان مرحوم میر سید حسین خاتون آبادی یافته بودند .

آثاری که از مرحوم آزاد به نمایش گذاشته شده  بود ، شامل عکسی از شجره نامه خاندان فرزندان میرعماد تنظیم شده و ترسیم شده توسط ایشان بود ( این نسخه ایست که نزد فرزندشان مرحوم سید مهدی خاتون آبادی نگهداری میشد . )  و نیز کار بزرگ ایشان در ریشه یابی  شجره  بسیاری از خاندان های سادات ، که کتابی است به نام " اغصان طیبه " و نیز کلیات اشعار و نیز  آثار خط نقاشی آیات قرانی که ازیشان به یادگار مانده است .

در میان جمع خویشان و بزرگانی که آنجا بودند ، جناب آقای رضا اسلامی نوه مرحوم آزاد با تبحر و سابقه ای که در این کار به عنوان حرفه داشته اند در کار فیلم  برداری بوده اند و آقای استاد دکتر محمود خاتون آبادی ( فرزند آقای آزاد ) نیز که با حضورشان به غنای جلسه می افزودند و نیز آقای  دکتر احمد رضا خاتون آبادی و همسرشان خانم فاطمه نعمت اللهی که به علت برگزاری جلسه سوگواری چهلمین روز درگذشت مادر شان مرحومه خانم  فاطمه  مدنی پور

( همسر مرحوم  سید مهدی خاتون آبادی ) در اصفهان بوده اند.

کار  جناب آقای اسدالله ربانی در فراهم آوردن مقدمات و برپائی این نمایشگاه که تجلیلی از یکی از بزرگان اثر گذار خاندان است ، بسیار ارزشمند و شایسته تقدیر و تشکر فراوان است .

                                                                                                                                                   محمد مدنی


گزارش سفر اصفهان (مهر 94 ) : از محمد مدنی : آپادانا دی ماه 1394
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٩   کلمات کلیدی: خانه مشروطیت ،عمارت تیموری ،امامزاده اسماعیل ،خواجه نظام الملک
ساعت ۵:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/۱٠/۵   کلمات کلیدی: خانه مشروطه ،عمارت تیموری ،امامزاده اسماعیل ،خواجه نظام الملک  
 

باز نشر از دیماه  1394 

 

 گزارش سفر اصفهان

( پنج شنبه 16 مهر تا  دوشنبه  20 مهر 1394 )    

نخست خبر ی مسرت بخش  ( 4 مهر ماه 1394 )

     جشن ازدواج مونا مدنی دختر برادر نازنینم با آقای رضا حقیقتی در شامگاه  4 مهر ماه 1394 در باغی بسیار دل انگیز که اصلا برای برگزاری مراسم ازدواج تدارک و طراحی شده بود واقع در منطقه محمد شهر شهرستان کرج با حضور جمعی از خویشان و دوستان برپا گردید .

دست افشا نی و پایکوبی و پذیرایی شام و کباب ترکی و قهوه خانه سنتی با همراهی   جوانان تا نیمه شب  ادامه یافت و پس از آن بود که با آرزوی خوشبختی و شادکامی و بهروزی برای این خانواده ی جوان ، عازم راه نسبتا ٌ طولانی بازگشت به تهران شد یم .

سفر

غروب روز 16 مهر در معیت پسر دائی گرامی جناب آقای دکتر علیرضا نعمت اللهی و به همراهی بانوان ارجمند خانم ها طاهره و یاسمین به سوی اصفهان رهسپار شدیم و در طول راه آنچنان سرگرم  گفتگو و استفاده از محضر جناب دکتر علیرضا شدم که بعد مسافت و زمان را ابدا ٌ  متوجه  نشدم . وقفه سفرمان فقط  توقفی نه چندان طولانی برای نوشیدن چای نبات معروف رستوران بعثت دلیجان بود .

حدود ساعت 2 نیمه شب به اصفهان رسیدیم . جایگاه استراحتم در اصفهان منزل دایجون محسن و خانمدای بود . این دو گوهر گرانقدری که گرچه سالهاست رخت  به دیار باقی کشیده اند ولی به یمن مهمان نوازی فرزندانشان هم چنان از برکات الطافشان بهره مندم .

ضیافت شام ولیمه عروسی

شامگاه 17 مهر به مناسبت ازدواج آقای مهندس علیرضا نعمت اللهی ، نوه دایی عزیزم با خانم نعیمه میر شفیعیان در تالار چشم انداز در طبقه هفتم هتل کوثر اصفهان ضیافت شامی برقرار شده بود . در حقیقت حضور در این مجلس علت اصلی سفر این بار من به اصفهان بود . مهمانی به علت اینکه خانم های حاضر در جلسه می خواستند را حت باشند در دو سالن جداگانه مجاور یکدیگر برگزار شده بود.

طبق معمول در کنار این مناسبت شاد ، شام مطبوع و دیدن منظره اصفهان از فراز طبقه هفتم ، از دیدار مجدد و گفتگو با خویشاوندان محظوظ شدم .

برای این زوج  جوان و شاد  آرزوی شادکامی و موفقیت روزافزون در زندگی را دارم .

یاد اسماعیلی که در مهر و عشق بی بدیل بود  

بسیار مناسب میدانم که در اینجا از آقا اسماعیل عزیزم یاد کنم . وجود عزیزی که در کودکی هم بازی هم بودیم و بعد ها هم صحبت . متولد 28 مهر ماه 1331 بود و در گذشت ناگهانیش در 17 مهر ماه  1382 روی داد . یعنی در آستانه پا گذاشتن به 52 سالگی .

در سال 1354 در رشته حسابداری از دانشکده ی شرکت ملی نفت ایران در تهران به در یافت درجه کارشناسی نایل آمد . و چند سالی نیز در این رشته به صورت موفقیت آمیز مشغول کار بود ولی دو عامل مهم او را از فعالیت مستمر در این رشته باز میداشت یکی بیماری صرع بود که از پانزده سالگی به صورتی آزار دهنده  او را در چنگ گرفته بود و گاه و بیگاه با حملات مکرر و بدون هشدار قبلی خود آرامش او را در هر محیط کار رسمی و اجتماعی به هم میزد . و دیگر درستکاری ، صداقت و پاکی روحش بود که تحمل دیدن هیچگونه نا مردمی و دوروئی را ، حتی  در مورد دیگر اشخاص نداشت .

از کودکی ذاتاٌ بسیار معتقد به حفظ اصول بود . یادم میاید بیش از هفت یا هشت سال نداشتیم که با جدیت در این مورد میگفت که ما به این علت مادرانمان را دوست داریم که آن ها حجابشان را رعایت میکنند و پس از پایان هر جمله با گفتن جمله استفهامی  " مگه  نه  ؟  ( با کسر میم و گاف ) " از من تایید می خواست و من هم با اینکه خیلی احساس هم نظری نمی نمودم ،  ولی تحت تاثیرش موافقت خود را اعلام میکردم .

در سال 1361 با دختر دائیش خانم صدیقه مدرس زاده ازدواج کرد . و تا روز درگذشت ناگهانیش او و همسرش با مهربانی تمام و تفاهم همراه و هم گام هم بودند.

بسیار مهربان بود ، در مورد نا راحتی دیگران دلسوز بود . ساده زندگی میکرد و ابدا ٌ در بند تجملات و اشیاء و وسایل  لوکس و تجملی  نبود . بیشتر بر این عقیده بود  که باید از وسایل موجود تا حد امکان و با برخی تغییرات استفاده کرد . خود صاحب ذوق فنی بود و مثلا ٌ پس از لوله کشی گاز ، بخاری های نفتی منزل را با برداشتن کاربراتور و قرار دادن مشعل گاز سوز ، خود به بخاری گازی تبدیل کرده بود .

متوکل و راضی به رضای خدا بود . در عین حال که میدانست وقوع حملات بیماری صرعش بدون هیچ پیش هشداری است ، اجازه نمیداد که  این او را از هیچگونه فعالیتی نظیر کار با ماشین برش نجاری ، استفاده از دوچرخه برای رفت و آمد ، و سایر فعالیت ها و وظایف روزانه ای که خود برعهده گرفته بود باز دارد . از کودکی روحیه ای مسئولیت پذیر و موثر در محیط پیرامون خود داشت .

فقدان او را هنوز پس از گذشت سالها احساس میکنم . یادش گرامی باد .

امامزاده اسماعیل

سفر این بارمن از سفر های قبلیم ازین نظر متفاوت بود که موفق به دیدار برخی جاها شدم که همیشه در فکرم بود ولی یا وقتش نبود یا حوصله اش و به هر حال  و از جمله این جاها " امامزاده اسماعیل " واقع در خیابان هاتف بود . ورودی آن که حالت بازارچه ای مصفا و گشاده را دارد که از کتاب استاد همائی دریافتم که این بازارچه ورودی " باغ همایون " نا م دارد و محله هم محله " گلبهار" یا به عبارتی " گلبار " است .  صاحب این بقعه بر مبنای شجره نامه ای که بر دیوار این محل نصب شده بود جناب  اسماعیل بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهما السلام بود . ساختمان امامزاده در زمان شاه صفی صفوی اتمام پذیرفته است . و واقعا ٌ از نظر ظرافت هنر های تزیینی گچبری ، آینه کاری ، کاشیکاری کتیبه نگاری، خطاطی ، نقاشی گوهری است درخشان در معماری عصر صفوی که بیشتر از عهد شاه صفی جانشین شاه عباس بزرگ به یادگار مانده است .

مقبره ی خواجه نظام الملک

در مجله "هنر ومردم " شماره 59 مورخ شهریور ماه 1346 آقای رکن الدین همایونفرخ طی مقاله ای با عنوان " تاریخچه ی کتاب و کتابخانه در ایران تحت زیر عنوان " کتابخانه مدرسه ملکشاهی در اصفهان " اینطور می نویسند : " بطوریکه در کتاب تجارب السلف تالیف هندوشاه نخجوانی آمده است : جسد ملکشاه را پس از آنکه به سال 485 هجری  در گذشت نخست در شونیز  به عاریت و امانت گذاشتند و پس از چندی محمود پسرش کا لبد او را به اصفهان آورد و با شکوهی تمام در مدرسه ای که ملکشاه بانیش بود به خاک سپرد .

مدرسه ملکشاهی در محله " کران " واقع بوده و این همان مکانی است که امروز آرامگاه خواجه نظام الملک و دیگر شاهزادگان و پادشاهان سلجوقی در آن قراردارد و بنام دار البطیخ معروف است .

متاسفانه این مدرسه عالی و بزرگ به مرور دهور دستخوش تجاوز و تصاحب قرار گرفته و در حال حاضر تنها صحنی که آرامگاه ملکشاه – خواجه نظام الملک و فرزندانشان در آن است باقیمانده . "

من می خواستم این محل را ببینم . خویشاوندان اصفهانی هم گرچه از حوالی محل آرامگاه و نام دار البطیخ آگاهی داشتند ولی هیچیک به شخصه آن جا را ندیده بود .

به هر روی در جستجوی محل بر آمدم  و در خیابان احمد آباد تقاطع با خیابان گلزار در راستای خیابانی که به تازگی ( حدوداٌ شاید شش ماهی بشود ) در ادامه گلزار احداث نموده اند و به سمت شمال تا تقاطع با خیابان ولیعصر امتداد داده اند، به راه افتادم . این خیابان تازه احداث را خیابان خواجه نظام الملک نامیده اند . کمی بالاتر در سمت چپ خیابان میرسیم به کوچه ای که آنهم موسوم به خواجه نظام الملک است

در امتداد کوچه خواجه نظام الملک که میتوان گفت به موازات خیابان هم نامش و اندکی به سمت غرب آن بود در جهت شمال راه می پیمودم هیچ تابلوی راهنمایی به این مکان تاریخی راهبر نبود . از یکی از عابرین مسن سراغ گرفتم و او مرا تا در بنا راهنمایی کرد . سردر خانه ای بود که اگر شخص نمیدانست می توانست آنرا با سردر هر خانه قدیمی بر کنار مانده از موج نوسازی  اشتباه بگیرد . مقبره خواجه نظام الملک ، وزیر با تدبیر و مقتدر ملکشاه سلجوقی که با حرکت تروریستی  یکی از فدائیان اسماعیلی کشته شد و نیز ملکشاه و همسرش ترکان خاتون و تعدادی از شاهزادگان سلجوقی از جمله برکیارق روی صفه سر پوشیده ای  در انتهای جنوبی حیاط قرار گرفته بود . مسئول این جایگاه که در اتاقی واقع در شمال مجموعه استقرار داشت پس از فراغت از یک تلفن طولانی که میگفت برای پیگیری تعمیرات اساسی بنا با سازمان میراث فرهنگی داشت برای گفتگو با من و ادای توضیحات در مورد این مزار به میان صحن آمد . تعریف میکرد که این مزار به خصوص مورد توجه و جزو نقاط دیدنی گردشگران کشور ترکیه به شمار میرود . چون کشور ترکیه کنونی هم جزو مناطق تحت فرمانروائی سلجوقیان بوده است و حتی مدت ها پس از پایان دوران حکومت سلجوقیان در ایران کنونی ، شاخه ها ئی از این خاندان بر قسمت هائی از آسیای صغیر ( ترکیه کنونی ) حکم رانده اند . که از مشهور ترین امیرانشان سلطان سلجوقی علاء الدین کیقباد بوده است که مولانا جلال الدین بلخی عارف و شاعر بلند آوازه و خانواده و پیروانش را به قونیه در کنف حمایت خویش فرا خواند .

مسئول این بنا که خود را دانشجوی کارشناسی ارشد رشته مرمت آثار تاریخی معرفی کرد از ابراز علاقه سفیر کشور ترکیه در بازدیدی که حدود دو ماه پیش به این مکان داشته است به تعمیر و خرید فضاهای اطراف این مجموعه جهت اضافه کردن و پیوست آن به این مجموعه ، گفت .

واقعا هم در کنار این بنا ساختمانی مسکونی و سه طبقه با معماری نا همگون و حقیر وجود داشت که منظرش بر سر حیاط  این مزار تاریخی ، بس ناخوشایند بود .

از دیدن این ساختمان به یاد ساختمان بد قواره ای به عنوان مسجد افتادم که همین چند سال گذشته در کنار برج طغرل شهر ری  برپا کرده اند . و در بازدید نوروزی خود از این مکان شاهد این کج سلیقگی نیز بوده ام .

از گفتار و نیت سفیر ترکیه در مورد آرامگاه ملکشاه و خواجه نظام الملک به این فکر افتادم که واقعا ٌ شایسته و سزاوار است که دولت ایران نیز علاوه بر هزینه کردن  در حفظ و نگهداشت آثار تاریخی در درون مرزهای ایران که می توانند در آمد زا و کارزا نیز باشند ، به آثاری نیز که در خارج از ایران و در کشور های همسایه واقع شده و نشانه بارز فرهنگ و تمدن باستانی ایران است توجه نموده و آنها را در حیطه نگهداری و مراقبت ویژه خویش بگیرد . که از جمله با توجه به روابط بسیار خوب ایران با عراق ، اقدام به چنین کاری در مورد "طاق کسری " یا به قولی ایوان مدائن بسیار پسندیده و بایسته است . متوجه این نکته باشیم که اعراب طبیعتا ٌ نمی توانند علاقه چندانی به این بنا داشته باشند .

عمارت تیموری

این عمارت که فعلاٌ متشکل از چند تالار تو در تو است . یادگاری از دوران سلطه فرزندان امیر تیمور گورکان بر ایران و اصفهان است )  گمان میرود از میرزا رستم بن میرزا عمر شیخ بن امیر تیمور باشد که زمان جدش به تولیت اصفهان برقرار بود) . تالارها بزرگ و وسیع و سقف ها بلندند و هنرهای گچ بری و مقرنس کاری به زیبایی در آن به کار رفته است .

از خیابان استانداری وارد باغ زیبائی که در جلوی عمارت تیموری قراردارد میشویم و پس از عبور از محوطه و بالا رفتن از یک ردیف پله وارد تالار های عمارت تیموری میشویم .

این ساختمان در حال حاضر عنوان موزه تاریخ طبیعی به خود گرفته است و در محوطه مجسمه چند دایناسور به بازدید کنندگان خوشامد میگویند . ولی آنچه در داخل میبینیم انبوهی از حیوانات تاکسیدرمی  شده ، پروانه ها ، حشرات و گیاهان و نوشته های ریز و ناخواناست که تقریبا ٌ بدون هیچ نظم و ترتیبی در کنار هم چپانده شده اند و رنگ کهنگی و خاک بر آن نشسته است .

در حقیقت این مکان نه از نظر فضا و نه از نظر وسعت ، مناسب و شایسته یک موزه تاریخ طبیعی پویا و کارا برای اصفهان نیست . البته در مرکز شهر بودن آن یک مزیت است . ولی مطلوب آن است که ساختمانی جدید و نوساز با وسعتی کافی و ترجیحا ٌ با طبقاتی چند برای این منظور احداث شود . مجموعه ی حاضر همراه با تقسیم بندی علمی و توضیحات چشم نواز می تواند به عنوان پایه کار مورد استفاده قرار گیرد ولی یک موزه ی علمی پویا باید همیشه در حال نوسازی و جایگزینی  اشیا ی فرسوده با نو باشد . (مگر آنکه آن اشیاء دارای ارزش تاریخی باشد )

عمارت تیموری با تالار های زیبا و بزرگش نیز میتواند به عنوان نمایشگاه آثار هنری ، موزه کوچکی از هنرهای سنتی مانند موزه رضا عباسی تهران یا  موزه تخصصی خط و کتابت با نام مثلا موزه میرعماد حسنی باشد و گاه در یکی از تالار های آن نمایشگاه خط  برپا گردد .

شنیده ام که زمانی از آن به عنوان باشگاه افسران استفاده میشده است . کاربری دیگری که می تواند برای استفاده از این بنا مطلوب باشد : سالن اجتماعات ، سالن برگزاری کنسرت و یا حتی برپایی یک رستوران فخیم و با ابهت است . البته فعالیت آشپزخانه را باید به طور جدی از اصل ساختمان دور نگهداشت تا لطمه ای جبرا ن ناپذیر بر آن وارد نشود .

" خانه مشروطه  "

خیلی وقت بود که می خواستم از این خانه دیداری داشته باشم . در سنین کودکی طی هرسفری  که به اصفهان می رفتیم ، حد اقل یکبار  همراه مادرم به این خانه رفته بودیم . اینجا خانه ی مرحوم محمد ازهر و همسرشان خانم صدیقه الحاجیه بود . و ما برای دیدار این بانو ی بزرگوار و مهربان که  دختر مرحوم سید العراقین  و نیز  دختر عمه پدرم بود ، به آنجا میرفتیم .

مرحوم سید محمد ازهر ( پدر خانم ها افتخار السادات سپهری و مهین سادات فرخانی و آقایان دکتر حشمت الله  و  محمود  و رضا و شادروا ن دکتر ابوالفضل ازهر )  این ملک را در حدود سال   1311 از ورثه  مرحوم  حاج آقا نورالله شریعتمدار مسجد شاهی اصفهانی خریداری کردند . این ورثه شامل چهار زن عقدی حاج آقا میشدند که یکی از آنها حاضر به فروش نشده بود و تا سالها در بخشی از منزل آقای ازهر به همراه خدمتکارش زندگی میکرده است .

مرحوم دکتر عبدالحسین میرعمادی که نوه مرحوم آیت الله سیدالعراقین بودند ، در سال 1347 این خانه را از فرزندان مرحوم سید محمد ازهر که عمه زادگانشان بودند به بهای 155000 تومان می خرند. ( من خود اتفاقاٌ در مهمانی ناهار ولیمه ای که آقای دکتر عبدالحسین در حیاط این خانه برگزار کرده بودند حضور  داشتم . ) سپس چند سالی با مدیریت خانم فروغ اعظم میرعمادی خواهر آقای دکتر میرعمادی از این محل به صورت خوابگاه دانشجوئی دختران بهره برداری شد . سپس به اجاره داده شد و مدتی نیز به صورت بازارچه پارچه در آمد . پس از مدتی  اختلاف بین مستاجر که گویا شخصی همکار اداری  مرحوم حاج آقا ابراهیم در هنرستان هنر های زیبای اصفهان هم بوده است با مالک بروزمیکند و بالا میگیرد و نهایتا با مداخله شهرداری اصفهان و پرداخت یک چهارم ارزش ملک که بالغ بر صد میلیون تومان بوده است مصالحه صورت می پذیرد . هم اکنون گویا ملکیت با سازمان میراث فرهنگی باشد . گرچه از این موضوع مطمئن نیستم چون در ورودی نشانه های حضور این ارگان مشهود نبود.

( در مورد تاریخچه نقل و انتقالات سپاسگزار  جنابان آقایان دکتر حشمت الله ازهر و محمود ازهر و سرکار خانم مهین ازهر ( فرخانی ) هستم )

حاج آقا نورالله  برادر کوچکتر آقا نجفی  روحانی قدرتمند و زیرک دوران استبداد قاجاری است ، که همیشه در رقابت و کشاکش  با حاکم مقتدر اصفهان ظل السلطان  بود . در سال 1324 هجری قمری پس از بروز هیجانات مشروطیت در کل مملکت و استقرار دولت مشروطه ، حضور آقا نجفی در زندگی اجتماعی و سیاسی اصفهان کمرنگ و بلکه محو میشود و در سال  1332 نیز فوت میکند و ما در نشریات و مدارکی که از آنزمان برجای مانده است میبینیم که روز به روز بر اقبال عمومی حاج آقا نورالله  ثقه الاسلام که  به عنوان روحانی طرفدار نظام مشروطه و نهاد های  نوین برخاسته از این نظام نظیر انجمن شهر ، بیمارستان و مدرسه و قرائت خانه شناخته شده ، افزوده می شود .

به هر حال حاج آقا نورالله روحانی برجسته مشروطه خواه ، در زمان پیشوائی خود در اصفهان در این مکان سکونت داشت و به رتق و فتق امورات مشروطه شهر می پرداخت . در دوران جنگ اول جهانی

( 1297 – 1293) شمسی در پی مهاجرت فرا گیر گروهی  از مشروطه  خواهان به کرمانشاه  به نشانه اعتراض به پذیرش اولتیماتوم دولت های روس و انگلیس ، ایشان نیز به این جمع مهاجرین که یکی از شخصیت های شاخص آن مرحوم سید حسن مدرس بود ، پیوست .

ایشان زمان روی کار آمدن رضا خان سردار سپه  و رضا شاه شدنش را نیز درک کرد و در سال 1306 شمسی در اعتراض به قانون نظام وظیفه اجباری و چند مورد قانون دیگر به همراه جمعی دیگر از علما از جمله مرحوم سید العراقین به قم هجرت بی نتیجه ای را میکنند .

مخبرالسلطنه هدایت در آنزمان نخست وزیر رضا شاه بود و در کتابش بنام " خطرات و خاطرات " از آن دوران یاد کرده است . از جمله در زمینه شرعی بودن و اسلامی بودن قانون نظام وظیفه ، در گفتگو با سید العراقین جالب است که آیه 60 ازسوره انفال در  قرآ ن  را به عنوان برهان مطرح میکند که هم اکنون شعار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است :  " و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من  رباط الخیل . " ( ای مومنان تا آنجا که در توان دارید از آذوقه و آلات جنگی و اسبان سواری فراهم آورید تا دشمنان خداوند و دشمنان خود را بترسانید )

ورودی قدیمی خانه که دری بود که به روی پلکانی باز می شد که از آن پایین می رفتیم تا به حیاط برسیم و حالا بر بالای آن نوشته بودند " خانه مشروطه " بسته بود و ورودی خانه را از هال ورودی ساختمانی که به تازگی گویا در کنار خانه قدیمی برپا کرده و بر آن " اندیشکده بیداری اسلامی " نام نهاده بودند ، قرار داده بودند .

دو سمت حیاط دو ردیف اتاق های کوچک حدود 4*4 متر بود که این اتاق ها به هم راه داشت و در هرکدام  یک یا چند مجسمه مومی که خوب و طبیعی ساخته شده بود و هریک معرف یکی از شخصیت های موثر یا مطرح  در ارتباط  با دوران  مشروطیت ( چه مثبت و چه منفی ) بود نظیر میرزای شیرازی ( صادر کننده فتوای تحریم تنباکو ) ،آیت الله  سید حسن مدرس ، حاج آقا نور الله ، رضا شاه و تیمور تاش و بسیاری دیگر .

در انتهای حیاط میرسیم به یک اتاق ارسی که تقریبا عرض حیاط را گرفته است در دوسوی این ارسی دو راهرو وجود دارد که ارسی را از دو اتاق که در دو جانب آن قرار گرفته اند جدا میکند . یادم است که این اتاق پذیرایی مرحوم ازهر بود و در ضمن در همین اتاق ارسی بعد از ظهر ها استراحت میکردند . در سمت دیگر ارسی هم حیاط دیگری است که باز در دوسمت آن ردیف اتاق ها قرار دارد .در انتهای این حیاط نیز ارسی دیگری قرار دارد که اکنون درش به روی بازدید کنندگان بسته بود و اینطور به خاطر میاورم که طرف دیگر این ارسی دوم هم حیاط دیگری بود . از ما معمولا در همین اتاق ارسی پذیرایی میشد.

در هر اتاق هم عکس ها و اسنادی در مورد دوران مشروطیت و پس از آن قرار داده اند ازجمله عکسی از مرحوم آیت الله سید العراقین که شاگرد آخوند ملا محمد کاظم خراسانی در حوزه علمیه نجف اشرف بود و در سال 1327قمری  پس از کسب درجه اجتهاد با استقبالی شایان به اصفهان بازگشت و تا زمان وفاتش در سال 1312 از پشتیبانان نهاد های مردمی در اصفهان به شمار می رفت .

در اتاق ارسی بین دو حیاط هم که شرحش گذشت با چند مجسمه خوش ساخت مومی صحنه تزریق آمپول کشنده توسط دکتر قلابی شفاء الدوله  به حاج آقا نورالله در بستر بیماری را مجسم کرده بودند .

از اتفاق این اتاق محل وقوع یک قتل تاریخی هم بوده است . مونس السلطنه مادر شاهزاده اکبر میرزا صارم الدوله ( فرزند ارشد ظل السلطان ) که از زیاده طلبی های  مالی و ملکی پسرش به جان آمده بود به  منزل روحانی متنفذ شهر یعنی حاج آقا نورالله پناه میبرد و به  در خواست های شازده برای بازگشت به خانه وقعی نمی نهد . شازده صارم الدوله هم یکروز به منزل آقا میاید و با مادر در همین اتاق ملاقات میکند . مذاکرات نتیجه مطلوب را برای شازده در پی ندارد ، لذا شازده خشمگین هم سه گلوله به مادر خود شلیک میکند که در اثر آن این مخدره پس از چند ساعت در بیمارستان جان می سپارد . شازده که اعوان و انصارش نیز درب خانه منتظرش بودند ، پس از آن محل را بدون آنکه کسی جرات ممانعت کند ترک میکند . و گویا تا افتادن آب ها از آسیاب از شهر اصفهان خارج می شود .( این حادثه در 9 جمادی الاول 1325 روی داده است )

اکبر میرزا مسعود (صارم الدوله)  سالها پس از آن و در دوران رضا شاه و محمد رضا شاه با عزت و احترام و نفوذ اجتماعی فراوان در اصفهان زیست . و هیچگاه در آنزمان ها من حرفی از این واقعه نشنیده بودم . و همجنین هیچگاه نشنیدم که هیچ داد ستانی شازده را برای پاسخگوئی به دادگاه بخواند.

آنچه پس از مشاهده این خانه زیبا و تاریخی و وسیع به نظرم رسید این بود که نمایش اشیاء و مجسمه ها و عکس در حد متعارف برای نشان دادن یک دوران تاریخی کاری است ستوده و پسندیده ولی یک موزه محل اثبات یک نظریه تاریخی و اجتماعی به کمک عکس و نوشته نیست . جای مناسب این کار کتاب است و مقاله در محیطی  آزاد جهت بحث و گفتگو .

در این خانه نمایش و بزرگداشت یا دگار های مشروطیت در اصفهان در سایه ی تکریم خاندان آقا نجفی قرار گرفته است . سردیس آقا نجفی  در حیاط خانه نصب شده است و سایه اش بر کل فضا حکمرانی میکند. آقا نجفی با ظل السلطان اختلاف و ناسازگاری داشته است ولی هیچگاه از طرف مدافعان حقانیت او مطرح نشده که یکی از این موارد اختلاف به خاطر دفاع از این یا آن حق مظلومی بوده است . به هر حال هیچگاه آقا نجفی به عنوان یک طرفدار مشروطه مشهور نبوده است. 

در این خانه چندان اثری از نقش خادمان فرهنگ اصفهان که مدارس نوین را علیرغم مخالفت قشریون در اصفهان پایه گذاری کردند . روزنامه نگاران ، و برپاکنندگان و کوشندگان انجمن های مدنی دوران مشروطیت ، به چشم نمکی خورد.

این موزه ابتدا چند سال پیش به نام خانه مشروطیت آغاز به کار کرد و حالا به نام " بیداری اسلامی " نیز مزین شده است     

ایده و نظر گردانندگان این موزه - خانه  این بوده است که بیداری اسلامی در 150 سال اخیر توسط روحانیون دامن زده شده است و سرسلسله این تحرک سید جمال الدین اسد آبادی بوده است تا این زعامت به میرزای شیرازی ( فتوا دهنده تحریم تنباکو ) رسیده است  و پس از آن در اصفهان آقا نجفی و حاج آقا نورالله  و کلاٌ خانواده نجفی پیش برنده بیداری اسلامی بوده اند . صرف نظر از اینکه با این ایده  همرای یا مخالف باشیم ، مطا لعه این نظر ( که باید با تعمق صورت گیرد)  ، که در قا لب صدها عکس و نوشته و کپی اسناد در اتاق ها ی  پی در پی اراپه شده است و به صورت سرپایی باید دنبال شود ، کار طاقت فرسا و خسته کننده ایست .

در اینجا بد نیست یادی نیز از مرحوم مکرم شاعر و روزنامه نگار و طنز پرداز فقید اصفهان بنمائیم که دوران پیشوائی روحانی آقا نجفی و حاج آقا نورالله را دیده و طی کرده است و در هرمورد نکته ها دارد . از جمله در مورد کرامات و معجزه بقعه " هارون ولایت " در سال 1329 قمری که مورد تائید آقا نجفی نیز قرار گرفته بوده است ، قطعه ای فکاهی با وزن نوحه خوانی ساخته است و نیز می نویسد که : " در زمان سرهنگ پاشا خان رئیس شهربانی عبدالمحمود کچل ( گماشته آیت الله حاج آقا نورالله ) آمد به شهربانی و گفت آقا میفرمایند زنها جوراب بلند بپا نکنند و چاقچور بپا کنند و هر زنی سوار درشکه شود باید کوروک درشکه چنان باشد که هیکل زن پیدا نباشد . من ایراد کردم که اگر زن سوار قاطر یا الاغ باشد قاطر و الاغ کوروک ندارد و اگر زن پیاده باشد زمین کوروک ندارد پس تبعیض چرا . " البته توجه داشته باشید که در آن زمان اصولاٌ همه زن ها با چادر و روبنده در معابر عمومی حرکت میکردند.  

( توضیح از فرهنگ عمید : چاقچور : شلوار گشاد زنانه که از کف پا تا کمر را می پوشاند و سابقا ٌ زنان بپا میکردند .  کروک : سایبان درشکه و اتومبیل )  

در پایان می خواستم این نظر را ارائه دهم که این خانه با این همه اتاق چقدر می تواند برای یک خوابگاه دانشجویی مناسب باشد . همراه با اتاق های متعددش به عنوان اتاق دانشجویان و اتاق های بزرگش به عنوان اتاق عمومی و اتاق مطالعه  .

یا یک هتل و مهمانسرای سنتی . که می توانئد مهمانسرای جهانگردی اصفهان باشد با قیمت هائی مناسب تر از هتل شاه عباس . یا یک فرهنگسرا که قسمتی از آنهم به موزه ی مشروطیت واقعی اصفهان تخصیص یابد. که در آن به دیگر کوشندگان راه بیداری همانند حاج آقا نورالله هم سهمی در خور هریک  اختصاص یابد .

کتابخانه مرکزی  و مرکز اطلاع رسانی شهرداری اصفهان

در جستجوی اطلاعات راجع به شخصی هستم که گمان دارم ممکن است بتوانم  در روزنامه های محلی اصفهان منتشر شده در فاصله سال های 1325 – 1335 هجری قمری یعنی چند سالی پس از مشروطیت نشانی از ا و پیدا کنم . به همین منظور به راهنمایی خویشاوندان عازم کتابخانه مرکزی شهرداری اصفهان شدم . اشکالی  که در ابتد ا پس از بالا رفتن از پله های ورودی با آن روبرو شدم ،  عدم وجود یک  ورودی مشخص و دعوت کننده بود .  مراجعه کننده با دو دیوار متقاطع شیشه ای مواجه می شود . ورودی کجاست ؟ از دری درون دیوار شیشه ای وارد شدم ، که اتفاقا ورودی  د رست بود و از پیشخوان اطلاعات آنچه را در جستجویش بودم را گفتم راهنمائیم کرد که باید به بخش نشریات مراجعه کنم که برای اینکار باید از آنجا خارج و از دیوار شیشه ای دیگر وارد میشدم که این کار را کردم و خود را به بخش نشریات رساندم .

کارکنان این بخش را بسیار مهربان و کمک کننده یافتم و بر خلاف بسیاری از کتابخانه هائی که به آنها مراجعه داشته ام بقول برادرم دکتر احمد مدنی در نقش  زندانبانان کتاب ظاهر نمی شدند . و از اتفاق روزنامه جلد شده " بلدیه اصفهان " را که تجدید چاپ شده بود را بر روی میز داشتند . که البته آنچه را می خواستم در آن نیافتم ولی در حین ورق زدن برخوردم به شماره مورخ یکشنبه 18 جمادی الاولی 1325 که در آن شرحی مبسوط  راجع به  رویداد تیراندازی منجر به فوت در منزل ثقه الاسلام حا ج آقا نورالله را در روز جمعه 9 جمادی الاولی ، نوشته بود . که اگر فرصتی شد به نظرم جالب میاید که این واقعه جنائی – تاریخی را به نظر خوانندگان برسانم .( در مقاله مربوط به دیدار از خانه مشروطه شمه ای از این حادثه معروض شد .)

به هر روی راهنماییم کردند که برای یافتن منابع دیگر باید به مرکز اصفهان شناسی مراجعه کنم . که در این سفر دیگر فرصت آنرا نیافتم . 

بوستان های مرکزی اصفهان  

در رفت و آمد هایم  در اصفهان مکرر از بوستان های مرکزی اصفهان ، پارک هشت بهشت و بوستان پشت عمارت عالیقاپو ، در ساعات مختلف شب و روز گذشتم . محیط  را چقدر پر از انرژی سبز یافتم درختان تناور و کهن و شاداب و جویها و فواره ها ، همه لطیف و زیبا و آرامش بخش .

خویشاوندان اصفهان  

بسیار فرصت مناسبی بود تا از دیدار و گفتگو با  بسیاری از خویشاوندان گرامی بهره مند گردم . از جمله پس از سالها به دیدار بانوی گرامی خانم اقدس خانم منجمی همسر مرحوم آقای دکتر کاظم میرعمادی و سرکار خانم عفیفه میرعمادی ( منجمی ) دخترشان ، در همان منزل مالوف نایل شدم .

دیدار ایشان خیلی برایم خاطره انگیز بود . همان محبت بی غل و غش و همان مهمان دوستی را داشتند که از زمان کودکی در دیدار های تابستانی از اصفهان و باغ چرخاب زمانی که بازی کنان با سایر یاران ، بین منزل ایشان و باغ دایجون کریم شاد و بیخیال میدویدیم از ایشان در یاد داشتم .

وقتی به سنین نو جوانی و جوانی رسیدم هربار که به اصفهان می رفتم حتما ٌ به دیدار آقای دکتر میرعمادی میرفتم . وهنگامیکه مشغول گوش دادن و توجه به حرف های بسیار جدی و محکم ایشان بودم ، گاه کلام ساده و شاد و بی تکلف اقدس خانم ، فضا را تلطیف میکرد .  

با اینکه حدود دو ماه از این دیدار میگذرد . صدای آشنا مهربان و مادرانه خانم اقدس خانم  در گوشم طنین انداز است که : " ممد جون را نیمی ذاریم  برد . ممد جون را ناهار نیگر میداریم "

خانم اقدس خانم ازخاندان مکرم  سادات منجمی هستند که نسبشان به زید فرزند امام سجاد میرسد . نام خانوادگی این خاندان به خاطر جد بزرگشان است که منجم دربار فتحعلی شاه قاجار بوده است .

 خداوند ایشان را برقرار دارد .

وداع با دکتر موزون

آقای دکتر  موزون  را در مجالس شب های دوشنبه و جمعه دیده بودم . روئی باز و طبعی خوش داشتند . شعر می سرودند و اشعارشان اغلب در منقبت و مدح پیامبر اکرم و امامان بود . با تلاش و کوشش شخصی و علیرغم مشکلات تحصیل طب را تا اخذ درجه تخصص در رشته مجاری ادرار  ادامه داده بودند . علاقه به فقر و درویشی  میراثی بود که از پدر خویش گرفته بودند.

مجلس شامی به یاد ایشان در رستوران واقع در  طبقه هفتم هتل کوثر در شامگاه 19 مهر 1394 بر گزار گردیده بود.

یادشان گرامی باد و روحشان شاد. 

                                                              ارادتمند همگی

                                                               محمد مدنی

                                                     (جمعه چهارم  دی ماه 1394 )

نظرات خوانندگان :

چهارشنبه، ٩ دی ۱۳٩۴  - ٩:۳٢ ‎ب.ظ

گزارش سفر اصفهان (مهر 94 ) : از محمد مدنی : آپادانا دی 1394

بسیار لذت بردم.با نگاهی ریزبینانه و دیدی جدید و منتقدانه به بازدید از مکان ها پرداخته بودید.  بخش بازدید از خانه مشروطیت، با آن تاریخچه پرهیاهویش برایم جالب بود.منتظر سفرنامه های بعدیتان هستم.

نویسنده:شیرین مدنی

 


در خصوص وبلاگ : از هادی سجادیان : آپادانا آبان ماه 1394
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٧   کلمات کلیدی: وبلاگ فامیلی ،هادی سجادیان
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/۸/۱٧   کلمات کلیدی: وبلاگ فامیلی ،هادی سجادیان  
 

باز نشر مقاله آبان 1394 

در خصوص وبلاگ 

 

محمد مدنی عزیز

مسئول محترم وبلاگ آپادانا

 

مطلب آخر حضرتعالی در وبلاگ آپادانا را مطالعه کردم. اگر این متن را می نویسم، دو دلیل برای آن دارم. نخست اینکه عنوان و ظاهرا مخاطب اصلی مطلب، بنده ی حقیر هستم و ظاهرا مطلب جوابیه ایست به نوشته ای که چندی پیش تقدیم حضور شد. دلیل دوم نیز این است که حقیر، یکی از مخاطبین وبلاگ آپادانا بوده و هستم. با این توضیح که آنقدری پیگیر نوشته های حضرتعالی در وبلاگ هستم که نیازی به اطلاع رسانی مستقل نباشد. پس با این دلایل به خود اجازه دادم تا جسارت کرده و نوشته ی دیگری تقدیم حضور کنم، به این امید که روشنگر برخی زوایای پنهان باشد. این مطلب را در ده نکته تقدیم حضور می کنم.

 

نکته اول: کسانی که اصولا مونولوگ را در دستور کار قرار می دهند، یا برای بیان نظرات خود پشت این و آن پنهان می شوند، همیشه مایه تاسف و تاثر من بوده اند. الهی این نوشتار حضرتعالی و بنده ی حقیر به سمع و نظر تمامی افراد، مخصوصاً کسانی که توان برقراری دیالوگ و مواجهه با نظر مخالف را ندارند، برسد. نخستین پند مطلب جنابعالی به من و سایرین می تواند این نکته ارزشمند باشد که کنار هم قرار گرفتن نظرات مخالف می تواند آموزنده باشد و ما باید بیاموزیم هرکس مبتنی بر خواسته های خود می تواند تصمیم بگیرد، می تواند اشتباه کند و می تواند مسیر حرکت خود را تدوین و انتخاب کند. از حسن نظر شما بابت این دیالوگ – حداقل به نظر من – دوست داشتنی صمیمانه تشکر و قدردانی می کنم.

 

نکته دوم: انتخاب عنوان " وبلاگ رسمی فرزندان میرعماد " در آن مقطع دلایل مختلفی داشت. البته من هیچگاه نقدی از هیچ یک از مخا طبین و همکارانم در مجموعه تحریریه در خصوص عنوان وبلاگ دریافت نکردم. این عنوان که فکر می کنم استفاده از واژه " رسمی" برایتان بی معنا بوده، صرفا با قصد جذب مخاطب و همکاری بخش بیشتری از بزرگان خاندان، انتخاب شد. در حقیقت ما می خواستیم اینجا را به عنوان پایگاهی برای تمامی اعضای خاندان فراهم کنیم نه صرفا بخشی از خاندان که نوشتارشان یا عقایدشان مورد وثوق ماست. به همین دلیل از این عنوان برای نام محل مجازیمان استفاده کردیم.

 

نکته سوم: در پاسخ به این جمله " یعنی من باید در یک محدوده فکری و اعتقادی که قرار است  به عنوان خط فکری رسمی خاندان میرعماد شناخته شود مطلبم را بنویسم ؟ " حقیقتا من هیچ محدودیتی در دامنه خطوط فکری موجود در وبلاگ نمی دیدم. شاید بد نباشد به آرشیو وبلاگ مراجعه نمایید تا ببینید چه مطالب متنوعی در آن منتشر شد. که این تنوع سرفصل ها در خود فرزندان میرعماد هم موجود است. از نظر منی که این وبلاگ را راه اندازی کرده بودم، فرزندان میرعماد شامل بزرگانی با ادعاهای تعالی در حوزه عرفان و معنویات بودند تا جوانی که زاده در یک کشور اروپایی بود تا یک دانشجوی ساده که درهمین مملکت خودمان درس می خواند و تا بی نهایت تنوعی که انسان ها می توانند با یکدیگر داشته باشند. من هم در این میان، صاحب خط فکری خودم بودم و صرف نظر از اینکه از روز اول تصمیم داشتم و فکر می کنم موفق هم بودم  که پای سیا ست را از چرخه

مطا لب وبلاگ دور نگه دارم ، هیچ مطلبی خواه مورد نظر من یا خواه مورد تنفر من نبود که پشت تحریریه وبلاگ خاک بخورد. بنابراین به هیچ وجه محدودیت خط فکر را نمی توانم بپذیرم. اما خوشحال می شوم اگر مصادیقی در تضاد با ادعای حقیر دریافت کنم. در آن صورت بازهم اشتباه از هادی سجادیان بوده که همیشه هم از همه عزیزانم خواسته بودم من را در مسیر حرکتی وبلاگ راهنمایی کنند.

 

نکته چهارم: در خصوص اشتباهات املایی پیش آمده در مطالب . تمامی مسئولیت ها و کاستی ها ی مربوط به هادی سجادیان به عنوان مسئول آن وبلاگ بازمی گردد. در حقیقت ویرایش متون یکی از وظایف هر رسانه نوشتاری است که هرگاه این مطلب به درستی انجام نشده، قطعا قصور از جانب حقیر بوده است. اما، حقیر را ببخشید اگر میان خطاهای نوشتاری و عنوان وبلاگ هیچ ارتباطی نمیابم.

 

نکته پنجم: پیشنهاد به جنابعالی برای در اختیار گرفتن مدیریت وبلاگ دقیقا در زمانی انجام شد که شما در محفلی خصوصی اعلام کردید که قصد راه اندازی یک وبلاگ شخصی را دارید. در دو مقطع این پیشنهاد را به شما تقدیم کردم، نخستین بار در منزل خودتان زمانی که از تصمیم ناگهانیتان رونمایی کردید. و دومین بار هم در یک محفل خانوادگی در باغ معروف لواسان. که اعلام کردم آنچه که قصد دارید را با مدیریت خودتان در وبلاگ رسمی فرزندان میرعماد انجام دهید، فقط پذیرای نوشته های اعضای فامیل بدون سانسور سلیقه ای نیز باشید. که شما فرمودید قصد من تجربه اداره یک وبلاگ شخصی است.

 

نکته ششم: در خصوص مطالب مذهبی، من هم با شما موافقم، همیشه معتقدم هرچیزی باید در سر جای خودش قرار بگیرد. ما مسجد راه اندازی نکرده بودیم و ادعایی هم در حوزه مذهبی نداشتیم. اما شاید لازم باشد یک بار دیگر یادآوری کنم که وبلاگ متعلق به همه اقشار خاندان با همه سلایق و همه اندیشه ها بود. من همیشه دغدغه برخورد با دگر اندیشان را داشتم. یعنی آنهایی که می اند یشند به آنچه من نمی اندیشم. پس برای آنان نیز باید فضایی فراهم می شد تا به سلیقه خودشان بنویسند و مخاطبین خودشان را هم داشته باشند. شاید در یکی از شماره های وبلاگ به دلیل طولانی شدن زمان انتشار و نرسیدن مطالب متنوع، بخش عمده ای از آن شماره به مطالب مذهبی اختصاص پیدا کرد که بی شک این نیز یکی از ضعف های مدیریتی من در دوران فعالیت وبلاگ بود.

 

نکته هفتم: در خصوص درخواست من از جنابعالی برای تصحیح و افزودن نام فرزند یکی از مخا طبین به وبلاگ، باید عرض کنم، ما مدیریت یک وبلاگ خانوادگی را به عهده داشتیم. اینجا ما صاحب یک برنامه تلویزیونی یا یک روزنامه مستقل نبودیم. مخا طبین ما یک روز مخاطب ما بودند و یک روز دیگر همکار ما در تحریریه وبلاگ. پس باید رضایتمندی اعضای خاندان را در حد استاندارد جلب می کردیم. البته روش پیشنهادی شما مبنی بر اینکه فرد مورد نظر خود با مقاله ای این نکته را متذکر می شد نیز خارج از اصول رسانه ای نبود اما در آن مقطع این تصمیم را گرفتیم.

 

نکته هشتم: در مورد اینکه یکی از دلایل کاهش مخاطب هر دو وبلاگ فعا لیت موازی بود، ضمن احترام به نظریات حضرتعالی باید عرض کنم کماکان بر نظر خود تاکید می کنم. مقایسه شما بین دو وبلاگ ما با محوریت موضوعات خانوادگی با پیشخوان روزنامه فروشی ها به نظرم مقایسه ای به شدت غیر معقول است. آنجا که محدودیت موضوعات و مخاطبین و نویسندگان را در خاندان خودمان با جمیع روزنامه نگاران با تفکرات سیاسی و اجتماعی مختلف مقایسه می کنیم، بی اینکه اشاره کنیم به اینکه در روزگاری شما به وبلاگ شخصیتان کوچ کردید که هردو شدیدا در حال بررسی نحوه افزایش مخاطبین وبلاگ بودیم. به هر روی، از نظر حقیر برای یک جمع محدود وبلاگ خوان، جذابیتی ندارد که در باب یک واقعه خانوادگی دو رسانه را مورد نظر قرار دهد. مگر چند بار می توان به وفات یا ولادت یک فرد مراجعه کرد؟ مگر چند نفر آماده قلم زدن در وبلاگ در خاندان داریم؟ مگر همین من و شما نبودیم که به دنبا ل راهکاری برای درگیر شدن بخش بیشتری از خاندان برای حضور در قسمت نظرات داشتیم؟ حال، با کوچ شما، این جمع به دو نیم تقسیم شد. و شکی نیست که وقتی مخاطب افت کند، انگیزه ها نیز با افت شدیدی مواجه می شوند.

 

نکته نهم: در خصوص بی توجهی ها و بعضا توجه های ناگهانی و دستورات از بالا نیز، هردو درد دل های مشترکی داریم، که بارها هم عنوان کردیم، بله، متاسفانه این مشکل همیشه نه صرفا در خاندان ما که در فرهنگ ما وجود داشته که دلمان خواسته رسانه هم نوا با خواسته های ما تغییر جهت دهد. در این مورد به شما کاملا حق می دهم.

 

و نکته آخر: تصمیم شما مبنی بر ادامه فعالیت وبلاگ آپادانا با هر میزان مخاطب یا هر متر و معیار دیگری قطعا محترم بوده و حقیر نیز به عنوان یکی از مخا طبین این وبلاگ از هیچ همکاری در راستای اعتلای آن دریغ نخواهم کرد. هرچند فاصله حقیر از صنعت وبلاگ داری بی تردید موجب محدودیت هایی خواهد بود. اما تردید نکنید با توجه به اینکه تمام این سختی ها و مشکلات را در دوره ای تجربه کردم، و البته ارزش ویژه ای که برای ذات در اختیار داشتن یک رسانه قائلم، قطعا دست به هر کاری خواهم زد تا این وبلاگ نیز با قدرت به کار خود ادامه دهد. الهی همواره راهتان پایدار باشد و همیشه رضایت خاطرتان از در اختیار داشتن یک وبلاگ شخصی جلب گردد.

 

                                                         ارادتمند

                                                        هادی سجادیان

 

نظریات خوانندگان : 

یکشنبه، ۱٧ آبان ۱۳٩۴  - ۸:٠۸ ‎ب.ظ

در خصوص وبلاگ : از هادی سجادیان : آپادانا آبان ماه 1394

از هادی سجادیان عزیز به خاطر مقاله جامعش متشکرم و از خواندنش بسیار لذت بردم . البته گفتگوی من و هادی مربوط می شود به رخداد های در حاشیه وبلاگ در سال های 84 تا 87 . روایت من از این رخداد ها و نکات گاه ممکن است با روایت هادی متفاوت باشد . ولی تصور میکنم هردو ما نظریات و دیدگاه ها و سلایق  خود را به هر حال مطرح کردیم  که  البته همیشه هم همسو نبودند . ولی به خصوص از خواندن نکته  آخر خیلی شاد شدم و امیدوارم که  هادی سجادیان عزیز همانگونه که وعده داده است من و خوانندگان وبلاگ را از نوشته هایش بهره مند فرماید و چنانکه بارها ابراز کرده ام اینجا را از خود بداند .

نویسنده:محمد مدنی[mohammad_madani@rocketmail.com]

 دوشنبه، ۱۸ آبان ۱۳٩۴  - ٩:۱۶ ‎ق.ظ

در خصوص وبلاگ : از هادی سجادیان : آپادانا آبان ماه 1394

محمد عزیز، بدون تردید بیان نظرات در یک فضای آزاد، از ویژگی های یک رسانه محسوب می گردد.، لذا، این قبیل متون که می توانم آنها را نقد محترمانه و منصفانه بنامم، کمک شایانی به آموزش بیشتر نقد خواهد کرد. در مورد نکته آخر، بازهم تاکید می کنم، قطعا هرآنچه که در توان حقیر در جهت بهبود وضعیت وبلاگ آپادانا باشد، تقدیم خواهم کرد. ارادتمند. هادی.

نویسنده:هادی سجادیان[Hadi_sadjadian@yahoo.com]


تاملاتی در مورد وبلاگ داری : از محمد مدنی : آپادانا آبان ماه 1394
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٧   کلمات کلیدی: وبلاگ فامیلی ،هادی سجادیان
ساعت ۸:۵۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/۸/۱۴   کلمات کلیدی: وبلاگ فامیلی ،هادی سجادیان  
 

باز نشر مقاله آبان 94

 

چهار شنبه 13 آبان 1394

هادی عزیزم ،

مقاله ات حاوی نکات جالبی در مورد یکی از دوران های پر هیجان و شور انگیزی بود که خیلی های ما حول و حوش یک موضوع یعنی وبلاگ فامیلی جمع شده بودیم . من هم به نوبه خود در مورد آن دوران برخی حرفها دارم که  به نظرت میرسانم .

نخست اینکه همانطور که بارها نوشته ام تو با همه جوانیت آغاز گر یک نشریه برای و در مورد فامیل خودمان بودی . این کار در نوع خود تازه و بسیار جالب و قابل تقدیر و تحسین بر انگیز بود و من هم همکاری با آنرا مغتنم شمردم . اما دو سه مطلب بود که آزارم میداد . یکی نام آن بود " وبلاگ رسمی فرزندان میرعماد " این رسمیت برایم بی معنا بود . یعنی من باید در یک محدوده فکری و اعتقادی که قرار است  به عنوان خط فکری رسمی خاندان میرعماد شناخته شود مطلبم را بنویسم ؟ ثانیاٌ این وبلاگ رسمی خاندانی که پر از انسان های ادیب و درس خوانده بوده و هست ، نویسندگان وهمکاران جوانی داشت که خیلی در بند اغلاط  املائی و انشائی نوشته هایشان نبودند .

من به خاطر ندارم که هیچگاه مدیریت وبلاگ را به من پیشنهاد داده باشید ولی چون درعین جوانی مسن ترین همکار دایمی وبلاگ بودم طی ایمیلی به شما پیشنهاد دادم که مقالات رسیده به شما جهت وبلاگ را قبل از انتشار برای ویرایش و غلط گیری برایم بفرستید ، که پاسخی دریافت نکردم و من هم پیگیر نشدم .

نکته دیگر جو شدیداٌ  مفاتیح الجنانی و کتاب دعائی وبلاگ بود . که گاه هم ذات شدن با آن برایم آزار دهنده می شد .

البته عده ای از مخاطبان  بودند که خیلی نسبت به مطالب وبلاگ گاه با خشم ، جبهه میگرفتند و توقعات بجا یا نا بجا داشتند ولی البته این در مقایسه با بی تفاوتی خیلی بهتر است . ولی شما هم گاه زیادی  نسبت به انتقادات حساس میشدید و میرنجیدید .

مثلا در یک مورد شخص عزیزی به شما به عنوان مدیر وبلاگ شاکی  شده بود که چرا من ( محمد مدنی ) نام فرزندش  را در مقاله ام  نیاورده ام و شما از من خواستید که مقاله ام را به خاطر همین موضوع اصلاح کنم . که من اصلا ٌ این کار را دوست نداشتم و معتقد بودم که خود شخص شکایت کننده می تواند طی یا د داشتی آنچه را مورد علاقه اش است در وبلاگ فامیلی بنویسد .

به هر روی در مقاله اخیرتان هم دیدم که مثل گذشته  ایجاد یک وبلاگ موازی فامیلی را یکی از دلایل کمرنگ شدن توجه به هردو وبلاگ  دانسته اید . اتفاقا ٌ وقتی وبلاگ شما فعال بود من اشتیاق بیشتری برای نو کردن وبلاگ خود احساس میکردم . در حقیقت در عین حال که از همکاری شما در امور فنی  وبلاگم بهره مند میشدم و از هیچ یاری داو طلبانه ای در مورد ویرایش مطالب وبلاگ شما دریغ نداشتم . احساسی از یک رقابت سالم بین دو وبلاگ داشتم  که به نفع هردو بود .

الان که با ظهور و فراگیری شبکه های اجتماعی هرکس برای خودش یک صفحه فیس بوک و اینستاگرام و وایبر و تلگرام و غیره دارد و خوب شاید این علت کمرنگ شدن نقش وبلاگ در ارتباطات فامیلی باشد.

و بعد چرا باید فقط یک وبلاگ باشد ؟ مگر روی پیشخوان روزنامه فروشی انواع روزنامه و مجله را برای انواع سلیقه ها و سنین مختلف کنار هم نچیده اند . ومگر بسیاری از خریداران نیستند که با پرداخت پول چندین نشریه را با هم به زیر بغل میزنند و میبرند .

در این مدت که وبلاگ آپادانا بر پا بوده است ، شاهد توجه و عنایت و همکاری ها و نیز گاه هم شاهد بی تفاوتی  و بی توجهی ها بوده ام  . به طور مثال در یک مورد من خبر تولد و چندین  عکس از نوزا دی نورسیده را انتشار دادم و تصور میکردم  که با استقبال و تشکر پدر و مادر نوزاد مواجه میشوم ولی سکوت تنها عکس العمل بود . بعد از مدتی ایمیلی از پدر همان نوزاد دریافت داشتم که بدون هیچگونه تعارفات متداول از من می خواست که عکس عروسی پدر ومادرش در چهل سال قبل را از وبلاگ حذف کنم . البته من برای انتشار عکس قبلا از پدر ایشان اجازه گرفته بودم . و بعد هم  در مذاکره معلوم شد که دلیل این بوده است که نوه یکی از رعایای سابق خبر مشاهده عکس را داده است . به هر حال مسئله حل شد.

لیستی از ایمیل تقریباً همه  افراد فامیل تهیه کرده بودم  و انتشار هر شماره جدید را به اطلاع آنها میرساندم . بعد رمز عبور  ایمیل قبلیم  را گم کردم و به این ترتیب همه آدرس ها را نیز . می خواستم  دوباره این لیست را در ایمیل جدیدم تکمیل کنم ، ولی به این نتیجه رسیدم که انتشار  این وبلاگ برایم یک رسا لت نیست بلکه به قول فرنگیها " هابی " ( سرگرمی اوقات فراغت ) من است و من نباید انتظار داشته  باشم که دیگران نیز به همان میزان و یا حتی اصلا ٌ به آن علاقه مند باشند . الان مطالبی را که می پسندم و دوست دارم انتشار میدهم و خیلی خوشحال میشوم که این مطالب مورد تحسین و توجه تعداد زیادی از افراد فامیل قرار گیرد . ولی انتشار مطلب جدید را به اطلاع کسی نمیرسانم . آپادانا در فضای مجازی وجود دارد و هرکس مایل و علاقه مند است می تواند از آن بازدید کند.

این هم درد دلی بود با تو هادی عزیز . البته مدت ها بود که می خواستم در ادامه نوشته تو خاطرات و تجربه خودم  با وبلاگ فامیلی را در میان بگذارم . اینکه حالا این کار را میکنم هیچ دلیلی به جز اینکه اکنون فرصت ، دل و دماغ و حوصله اش را یافته ام ندارد .

نوشتن این مقاله را به تو هم اطلاع نمیدهم ولی منتظر نظرت هستم .

                                                              محمد مدنی  


سید حسین سجادیان موسوی : نوشته فرزندانشان : آپادانا آبان ماه 1394
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٦   کلمات کلیدی: سید حسین سجادیان موسوی
ساعت ۶:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/۸/۱٢   کلمات کلیدی: سید حسین سجادیان موسوی  
 

باز نشر از آبان 1394 

زندگیــــــــــــــنامه

مرحوم سید حسین سجادیان موسوی

( 1306 – دوم  آبان 1394 )

شادروان مرحوم سید حسین سجادیان موسوی، بزرگ خاندان سجادیان موسوی در سال 1306 هجری شمسی در محله پاقلعه اصفهان دیده به جهان گشود.

این سید بزرگوار از سلاله سادات، انسانی وارسته، رادمرد، درستکار و مهربان بود. صمیمیت، احترام به دیگران و انسان دوستی ایشان زبانزد خاص و عام بوده و می باشد. قریب باتفاق اقوام، دوستان و همکاران این عزیز از او به نیکی، خوش اخلاقی و مهربانی یاد می کنند.

این بزرگوار دوران خدمت خود را در سال 1328 در بانک سپه آغاز نمود. لیاقت و شایستگی و   روابط عمومی و ارتباطات اجتماعی بسیار قوی ایشان، موجب گردید به سرعت درجات ترقی را طی نموده و در زمره یکی از جوانترین مدیران رده بالای بانک سپه قرار گیرد.

ایشان در طی دوران خدمت خود، مدیریت و سرپرستی بانک سپه در استانهای مازندران، کرمانشاه، خراسان، اصفهان و تهران را عهده دار بود و در سال 1358 به افتخار بازنشستگی نائل گردید.

سلامت نفس، صداقت در گفتار و عمل و وجدان کاری در تمام طول دوران خدمت از برجسته ترین  خصوصیات ایشان  به شمار میرود.

تلاش و کوشش این مرد بزرگ در خدمت به مردم پس از دوران بازنشستگی نیز ادامه داشت که از آن جمله  می توان به مدیریت کارخانه رحیم زاده در اصفهان و مدیریت بیمارستان ایران مهر در تهران اشاره نمود.

در کنار این روحیه مدیریتی شاخص، می توان به احساسات بسیار لطیف ایشان نیز اشاره نمود که موجب گردید در سنین کهنسالی تابلوهای بسیار زیبای نقاشی از ایشان به یادگار بماند.

این پدر بزرگوار و همسر گرانقدرش، بانو زهرا مهدوی از اعتقادی عمیق به خاندان عصمت و طهارت برخوردار بودند، و شگفتا که همسر ایشان در شامگاه شهادت حضرت فاطمه (س) و خودش در بامداد عاشورای حسینی دیده از جهان فرو بستند.

یاد و خاطرات شیرین این عزیزان جاودانی باد. روحشان شاد.

 

                                   فرزندان مرحوم  حسین سجادیان موسوی

 

علاوه بر جلسات ترحیم و یاد بودی که به مناسبت در گذشت ایشان در اصفهان برگزار گردید . در تهران نیز روز جمعه  15 آبان از ساعت 10 الی  5 / 11 در مسجد حجت ابن الحسن واقع در خیابان سهروردی شمالی مجلس یادبودی برپا خواهد گردید.

فقدان این بزرگمرد نازنین  را حضور خانواده محترم سجادیان موسوی به خصوص فرزندان آن مرحوم  تسلیت عرض میکنم و برایشان آرزوی صبر دارم .  

                                                    محمد مدنی    

نظرات خوانندگان : 

چهارشنبه، ٩ دی ۱۳٩۴  - ٩:۴۴ ‎ب.ظ 

سید حسین سجادیان موسوی : نوشته فرزندانشان : آپادانا آبان ماه 1394 

همواره با حضور پرانرژی و گرمشان در جمع های خانوادگی، شادی و نشاط را به جمع هدیه میدادند. روحشان شاد، یادشان گرامی. 

نویسنده: شیرین مدنی


آقای امیر عباس نعمت اللهی : از محمد مدنی : آپادانا آبان ماه 1394
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٦   کلمات کلیدی: امیر عباس نعمت اللهی

باز نشر از آبان 1394 

 

ساعت ۶:۴۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/۸/۱۱   کلمات کلیدی: امیر عباس نعمت اللهی

 
 

 

امیر عباس  نعمت اللهی  ( 1312 – 1394 )

آقای امیر عباس در روز پنج شنبه 10 اردیبهشت سال 1394 در بیمارستان به علت نارسایی کبد در گذشتند . روز برگزاری مراسم ختم ایشان مصادف بود با روز 13 رجب تولد مولا امیر المومنین و صحن خانه نو که برای سالها در این روز صحنه تدارک و شور و غوغای جشن میلاد حضرت علی بن ابیطالب به سرپرستی ایشان بود،  اینک شاهد خداحافظی خویشان و دوستان با ایشان گردیده بود .

امیر عباس در 1312 در خانواده ای که همه سالکان طریق فقر و درویشی بودند زاده شد . با مراحل عرفان و طریقت  ،  در خدمت پدر بزرگوارش آقای میر زین العابدین نعمت اللهی و دائی ارجمندش آقا میر ابوطا لب نعمت اللهی آشنایی یافت . بزرگزاده ای بود که حفظ رسوم و آیین های بزرگی پس از درگذشت پدردر سال 1361 تا حد زیادی بر دوشش افتاده بود . درب  خانه اجدادی و چراغ آنرا و جشن های مرسوم عید رجب و عید غدیر را تا وقتی که مقتضیات خارج از کنترل او اجازه میدادند باز و روشن و برقرار میکرد .

او در رشته ادبیات فارسی از داننشکده ادبیات دانشگاه اصفهان در حدود سال های 1335- 1336 لیسانس گرفته بود و دبیر دبیرستان های اصفهان بود . خانم عفیفه میرعمادی که سالها با ایشان در دبیرستان بهشت آیین همکار بود ، از نظم و ترتیب مثال زدنی دفاتر تدریس و امتحان ایشان تعریف میکرد .

در سال 1342 با همسرشان خانم زهره مدرس زاده ازدواج کردند .

بسیار مهربان و فامیل دوست بودند . به ارتباطات فامیلی اهمیت میدادند و در جلسات فامیلی نسبت به همه خویشان ابراز لطف میکردند .

در یک مهمانی ازدواج که در اصفهان برپا شده بود ، وقتی من و دخترم شیرین که در آنوقت دهساله  بود برای استراحت و هواخوری از سالن اصلی خارج شده بودیم و در سالن مجاور نشسته بودیم ایشان هم که به همین منظور از سالن خارج شده بودند از شیرین می پرسیدند آیا میداند که ما با هم خیلی نسبت نزدیک داریم ؟

و در جلسه ازدواج دیگر باز هم در اصفهان ، من نزد ایشان نشسته بودم ، که شیرین جلو آمد و مرا به  حضور در اتاق عقد فرا خواند . آقای امیر عباس این بار خنده ای کردند و مشابهت رفتار و حرکات شیرین را با پدر مرحوم من سرهنگ علی اصغر مدنی ، یاد آور شدند .

سوای شغلشان و وظایف اجتماعی که به جا میاوردند ، به عنوان یک سرگرمی به آشپزی علاقه مند بودند و در پخت هرنوع غذایی مهارت و هنری ویژه داشتند . به خصوص خورشت ماست های ایشان زبانزد و مشهور بود و برخی  مهمانها در بعضی موقعیت های ویژه از آن بهره مند شده بودند .

نگهداری دلسوزانه ، هنر مندانه و هوشمندانه ایشان از دو بنای ارزشمند یکی خانه نو و دیگری خانقاه جای قدر دانی و تشکر فراوان دارد و خوشحالم که این کار را تا حد وسع خود قبلاٌ در زمان حیات ایشان در یکی از شماره های آپادانا به جا آورده ام .

فقدان این بزرگ گرامی را حضور همسرشان و یگانه فرزندشان جناب صابر علی و برادر آقای صفا علی و خواهران ارجمندشان سرکار خانم ها نرجس و طیبه و نیز همه خویشان تسلیت میگویم .

 

                                                 محمد مدنی


دسترسی به وبلاگ آپادانا : از محمد مدنی : آپادانا مهر ماه 1394
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٦   کلمات کلیدی:

باز نشر از مهر 1394 

 

ساعت ۴:۴۶ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/٧/٧   کلمات کلیدی:  
 

دسترسی به وبلاگ 

از حدود سه هفته قبل وقتی آدرس وبلاگ آپادانا را وارد می کنم پیام پرشین بلاگ در جواب میاید که چنین آدرسی یافت نشد .آمار مراجعه به وبلاگ نشان میدهد که از 19 شهریور به این طرف وبلاگ قابل دسترسی نبوده است . حالا چرا هیچ توضیحی در این مورد نیست نمیدانم .

تعجب است که از طریق سایت پرشین بلاگ می توانم به صفحه مدیریت آپادانا دست بیابم ولی به هیچ روی به صفحه اصلی راهی نیست . حال ببینم آیا می توان مطلب جدیدی در آن گذاشت یا نه . 

 

                                                                         محمد مدنی


شادروان قدسی کشفی : اکبر آقا نعمت اللهی : آپادانا مهر ماه 1394
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٢   کلمات کلیدی: قدسی ایران ریحان کشفی ایران ،دکتر ابراهیم نعمت اللهی ،اکبر آقا نعمت اللهی
ساعت ۴:۵۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/٧/۱۶   کلمات کلیدی: قدسی ایران ریحان کشفی ،دکتر ابراهیم نعمت اللهی ،اکبر آقا نعمت اللهی  
 

باز نشر مقاله مهر 94 

 

( متنی که در زیر ملاحظه می فرمایید به مناسبت در گذشت مرحومه قدس ایران کشفی همسر مرحوم دکتر سید ابراهیم نعمت اللهی ،  توسط جناب آقای حاج اکبر آقا نعمت اللهی ، برادر زاده ی ارجمند شوهرشان به رشته تحریر در آمده است قسمت هایی از آن در جلسه ی یادبودی که در 4  اردیبهشت ماه  سال جاری ( 1394 ) در مسجد الرضا ی تهران  برگزار شده بود قرائت شد  و سپس متن کامل آن در بعد از ظهر همان روز در منزل آن مرحومه توسط   آقای دکتر علیرضا نعمت اللهی جهت استفاده حاضرین خوانده شد . چون این نوشته به طور موجز گویای وجه دیگری از زندگانی آن مرحومه بود علاقه مند بودم که آنرا به نظر خوانندگان آپادانا برسانم . در پی متن تایپ شده آن  بسیار گشتم ولی کمتر یافتم .  نهایتا با لطف خانم فاطمه نعمت اللهی  ( همسر آقای دکتر خاتون آبادی )  که از قرایت متن در منزل فیلمبرداری کرده بودند و سی دی حاصل را در اختیار من گذاشتند و  پیاده کردن گفتار به روی کاغذ موفق به تقدیم نوشتار زیر  به دوستان شدم .   ) 

                                                                                                                                                     محمد مدنی   

 

بانو قدس ایران کشفی ( وفات 27 فروردین 1394) 

 از سوز سینه  هردم  دودم به سر در آید    چون عود چند باشم در آتش آرمیده 

 گر بر لبم نهی لب  یابم حیات باقی        آندم که جان شیرین باشد به لب رسیده 

 شمه ای از احوال بانوی خجسته مآ ل که این جلسه به نام و یاد او منقعد و با  حضور دوستان و آشنایان گرامی ، گرمی و طراوت یافته ، به محضر عزیزان  تقدیم ، باشد که مقبول نظر افتد و یاد و خاطره ی عزیز سفر کرده را تجدید نماید .

 و اما مرحومه ی مغفوره بانو قدس ایران کشفی فرزند مرحوم آقا سید موسی  کشفی از روحانیون صدر مشروطه و نماینده ی منتخب آنان در مجلس صنفی  دوره ی اول قانونگذاری بوده که ایشان فرزند آقا سید ریحان الله و نواده ی آقا  سید جعفر کشفی مدفون در بروجرد که مضجع شریفش ملاذ و ملجاء عام و  خاص می باشد.

 و این مادر ارزنده در این خانواده ی روحانی و در دامان پر مهر مادری از  خاندان های اصیل تهران پرورش و از بدو کودکی رسم بزرگی و بزرگ منشی  و محبت پیشگی را آموخت و تا آخرین لحظات زندگی مادرش از خدمت او  لحظه ای فرو نگذاشت .

 تقدیر الهی و حسن تصادف در مسیر انتخاب همسر نیز زوجیت مرحوم دکتر سید  ابراهیم نعمت اللهی استاد ممتاز دانشگاه تهران و پایه گذار دانشگاه های اصفهان  و شیراز و مشهد و تبریز را برای او رقم زد . که ثمره این پیوند فرخنده تنها  دختر ایشان ( شیما خانم ) بوده که تحصیلات عالیه خود را در دانشگاه تهران انجام و صاحب  فضل و کمالاتی است که در این زمانه در نوع خود قابل تحسین و در خدمت پدر  و مادر به ویژه پس از در گذشت پدر نسبت به ترفیه حال مادر و فراهم آوردن  موجبات آسایش وی بی نظیر و مثال زدنی است . آنچه را عیان بوده حاجت به  بیان نیست . امید آنکه خداوند متعال این یادگار عزیزان سابق الذکر را در کنف  حمایت خود محفوظ و در انجام امور خیر توفیق روز افزون عطا فرما ید .

 مرحوم بانو قدس ایران تجسمی از لطف و محبت و صفا بوده ‌ محضرشان محل  انس و تجمع فامیل اعم از نسبی و سببی و در همه موارد نظرات و اشاراتشان  راهگشای مشکلات و منسوبین بوده ، عمر پر برکت ایشان ‌‌در جهت تحصیل  رضای خداوند و فراهم آوردن زاد و توشه ی آخرت مصروف و در این رهگذر  توفیقات الهی مددکار و سعادت درک فیض زیارت روضة النبی در مدینه ، محل  ولادت مولود کعبه حضرت مولی الموالی در مکه را نصیب و روزی ایشان  نمود .

 در مراجعت از سفری که به مناسبت شرکت همسر مکرمشان در سمپوزیوم بین  المللی فیزیولوژی به اروپا نموده بودند ، توفیق درک زیارت حضرت زینب ،  حضرت رقیه ، رئوس الشهدا را در دمشق و آستانه ی ملائک پاسبان حضرت  علی علیه السلام در نجف ، حضرت ابا عبدالله الحسین و حضرت ابوالفضل و  سایر شهداء را در کربلای معلا  و حرمین کاظمیین را در بغداد و حرمین  عسگریین در سامراء نصیب ایشان شد تا مشمول حدیث " من زار حسین به  کربلا  فمن زار الله بالعرش الاولی " گردند.

 ارادت و محبت ایشان نسبت به حضرت مولی الموالی علی علیه السلام موجب  گردید که در سلک سالکان الی الله در آمده و به فقر مرتضوی مشرف و با  دستمایه ای از عشق و محبت و ولایت خاندان عترت از این خاکدان به سرای  باقی انتقال نماید .

 خدایش رحمت کناد و دعای خیرش در حق همگان مستجاب فرماید .

 

                                              اکبر نعمت اللهی         


شادروان مهدی میرعمادی : آپادانا مهر ماه 1394
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۱   کلمات کلیدی: مهدی میرعمادی ،علی میرعمادی ،وفا علی میرعمادی
ساعت ٧:۴۴ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۴/٧/٢٩   کلمات کلیدی: مهدی میرعمادی ،علی میرعمادی ،وفاعلی میرعمادی  
 

باز نشر مقاله مهر 94  

مهدی میرعمادی ( 1330 -  23 مرداد 1394 )

از دست دادن مهدی خیلی زود بود . مهدی مسن به حساب نمیامد . پیش از اینکه چند سال قبل بیماری جانکاه نارسائی ریوی جسمش را فرسوده کند ، شاداب بود و سرشار از زندگی ،  شوخ طبع بود. مهدی در جوانی همانند پدرش مرحوم آقا رضا میرعمادی ، به استخدام شرکت ملی نفت ایران در آمده بود وتا پایان دوران کاریش نیز در همانجا مشغول بود . در دیداری که در فروردین ماه 1393 در منزلشان ازیشان که در بستر بیماری بودند ، نمودم ازین  گفتند که درست در آن زمانی که باز نشستگیشان داشت آغاز می شد و این فکر را داشتند که دیگر می توانند با فراغ بال به مسافرت های دلخواهشان بپردازند گرفتار این بیماری ریوی شدند. با این حال همیشه متوکل به رحمت خداوند بودند و به گفته برادر ارجمندشان آقای مهندس محسن میرعمادی در جلسه ای که در تهران ، در منزل خواهرشان بتول خانم میرعمادی به یاد شادروان مهدی میرعمادی برگذار شده بود ، هیچگاه  ناشکری نمی کردند.

مهدی سر بر آستان فقر سوده بود و همانند جد بزرگوارش آقای محمد تقی میرعمادی مشهور به آقای مدرس متوسل به  ولایت علی بن ابیطا لب بود .

درگذشت این خویشاوند ارجمند را حضور محترم خانواده ایشان به خصوص همسرشان شهناز خانم و فرزندان برومندشان آقایان  علی و  وفاعلی میرعمادی تسلیت میگویم و برایشان صبر بر این فقدان عظیم را آرزومندم . به خصوص که در زمان بیماری پدر و همسر از دل و جان تیمار دار ایشان بوده اند.

فرزند بزرگتر آن مرحوم ، آقای علی میرعمادی در رشته پژوهش هنر دارای درجه کارشناسی ارشد هستند و علاوه بر آن در هنر و فن عکاسی ماهر و در نمایشگاه های متعدد عکس در داخل و خارج ایران شرکت جسته و جوایز ممتازی دریافت داشته اند .

و دیگر فرزندشان آقای وفاعلی میرعمادی که  دانشجوی رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران هستند .

                                                                                                                            محمد مدنی 


← صفحه بعد