آپادانا، یک گفتگوی ساده
بهاران خجسته باد : از : محمد مدنی : آپادانا نوروز 1388

آپادانا ، ویژه نامه نوروز 1388

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

 

بهاران خجسته باد

نوروز سال 1388 و فرا رسیدن سالی نو را حضور همه خوانندگان شادباش میگویم و امیدوارم که سالی سرشار از سلامتی و شادمانی و کامیابی در پیش روی داشته باشید. تاکنون از جشن های نوروزی، شب چهارشنبه سوری و لحظه زرین نو شدن سال و بخش زیادی از دید و بازدید ها را پشت سر گذارده اید، به امید خدا دیدار باقی دوستان و آشنایان و روز سیزده بدر را نیز به شادی طی میکنید.

از جمله آداب و رسوم عمومی و شناخته شده و زیبای  نوروزی گستردن سفره هفت سین است. سفره ای در بر گیرنده دست کم هفت چیز که با حرف سین شروع میشود و هریک از آن ها نماد یک مفهوم نیک مانند سر سبزی، باروری، سر زندگی و ثروتند.( سکه و سنجد و سبزه و سیر و سرکه و سمنو و سنبل و سماق و سپند) علاوه بر اینها، آینه و شمع و گل و شیرینی و ماهی و تخم مرغ و کتاب آسمانی و عکس آن ها که دوستشان داریم و حاضر نیستند، نیز در این سفره جای میگیرند .

در دیدار از خویشان و دوستانی که در مجتمع های مسکونی ساکن بودند، اکثرا در سر سرای ورودی و همگانی ساختمانشان نیز تماشاگر این سفره بودیم.

راستش به نظر من میرسد که گستردن این سفره با این اقلام جزو سنن نوروزی فامیل ما نبوده است. البته  من هیچ مخالفتی با بر پایی آن ندارم  و بلکه بر عکس گمان میکنم که رسم قشنگی هم هست، فقط آنچه را در خاطر دارم عرض میکنم. در سنین کودکیم با رسیدن  ماه اسفند مادرم خانم بتول نعمت اللهی  در یک سینی مسی عدس خیس میکردند و با دقت مراقبش بودند، روی آنرا با پارچه ای میپوشاندند تا نور خورشید جوانه های ظریف و تازه رسته را نسوزاند و بر روی این پارچه هر روز آب را نم پاش میکردند تا برای موقع تحویل سال، سبزه ای زیبا و شاداب آماده شده باشد. مراقبت از این سبزه در مدت دو هفته ای که باید شادابیش را حفظ میکرد، ادامه می یافت. بی بی جونم هم همیشه سر سال نو یک گلدان سنبل به عنوان نماد نو شدن سال میخریدند. شیرینی و گل و خانه تکانی و دید وبازدید هم که برقرار بود. بیداری و هشیاری سر لحظه نو شدن سال هم تا شنیدن در رفتن توپ تحویل همه و همه بجا بود ولی از سفره هفت سین با آن اوصافی که در فوق گفتم خبری نبود. تا رسیدیم به نوروز 1346، در این سال احمد که در اصفهان دانشجو بود و برای تعطیلات نوروزی  به تهران آمده بود، تصمیمش بر آن شد که رسم گستردن سفره هفت سین را با تمام ریزه کاریهایش بجا آورد و این سنت از آن موقع در خانه ما هم مراعات شده است. تا همین چندهفته پیش من بر این باور بودم که گویی فقط با گستراندن سفره هفت سین حق نوروز به تمامی ادا میشود، حال آنکه اکنون بر این باور نیستم، هر گروه و جماعت که در قلمرو نوروز قرار دارند، بنا به آداب و رسوم و باور های خویش این سنت را گرامی میدارند، و لزوما این آداب همیشه یکسان نیستند، این یکسان سازی ها نتیجه نفوذ رسانه های گروهی امروزی است. چنانچه مثلا زرتشتیان بجای هفت سین، هفت شین دارند و در بخشی از افغانستان "هفت میوه "جزو خوان نوروزیشان است. نخستین اشاره در ادبیات ایران به هفت سین مربوط به 200 سال پیش در دوره قاجار و از قصیده سرای بزرگ این عهد  "قا آنی " است :

سین ساغر بس بود ما را در این نوروز روز    

گو نباشد هفت سین رندان  درد آشام را  

برای مطالعه در مورد پیشینه و گوناگونی جشن های نوروزی سایت های زیر را جالب و خواندنی  یافته ام .

http://www.sepandarmazd.com

http:www.farhangsara.com

http://fa.wikipedia.org

برای ویژه نامه نوروز 1388 مطالب زیر جهت مطالعه شما آماده شده است .

1.    بهاران خجسته باد  (از: محمد مدنی )

2.    روزی روزگاری آپادانا ( از: محمد مدنی )

3.    خاطراتی از دوران تحصیل طب ( از: احمد مدنی )

4.    حکایت اقامت منوچهر واحمد در شیراز ( سروده: منوچهر مدنی پور )

5.    نوروز ها در خانه پدری ( از: زهرا مهدوی )

6.    انسان های بزرگی که من شناختم ( از: علی میر عمادی )

7.    نوروز در تهران ( از: جوی مدنی )

8.    یاد "بانوی گل و بهار" گرامیباد ( از: محمد مدنی )

امیدوارم از خواندنش لذت ببرید. همچنین میخواستم از شما خواهش کنم  که دستکم با درج یک جمله هم شده در قسمت نظریات در این گفتگوی بیریای دوستانه و فامیلی شرکت و بر غنای آن بیافزایید.

نوروزتان مبارک باد! 

                                                                                                                         محمد مدنی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱/۱۳ - محمد مدنی
بانوی گل و بهار : نوشته محمد مدنی : آپادانا نوروز 1388

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به چمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

یاد بانوی" گل و بهار" گرامی باد

 

شب چهارشنبه سوری را پشت سر گذاشتیم، سال نو هم فرا رسید و بزودی سیزده نوروز، روز به صحرا رفتن و روزی را در دشت و دمن طی کردن فرا خواهد رسید و خانم صدیقه خانم الان بیش از یکسال است که در بین ما نیستند.

اول اسفند ماه 1386 و در آستانه بهار، صدیقه خانم ربانی (نعمت اللهی) در آرامگاه گورت به خاک سپرده شدند.

چقدر جایشان خالی است ، امسال نخستین نوروزی است که نبودشان بخوبی احساس میشود، سال پیش هنوز به اصطلاح گرم بودیم .

سال ها پیش بین سال های 1340 تا 1352 در آنزمان که خانه ایشان و خانواده شان در باغی در کیلومتر 25 جاده کرج ، نزدیک منطقه ورد آورد و کاروانسرا سنگی بود ، غیر از همیشه که با محبت پذیرای افراد فامیل بودند ، در دو موقعیت و روز خاص بهاری و نوروزی مهماندار جمع زیادی از بستگان و خویشاوندان بودند.

شب های چهار شنبه سوری باغ کرج صفای خاصی داشت . مشد حسین باغبان محلیشان از چند ساعت قبل خار ها و بته ها را در صحرای پشت باغشان در فضای بازی که بین دیوار باغ و خط ریل آهن  بود آماده کرده بود و با تاریک شدن هوا آن ها را آتش میزد. ما با شادی از روی گله های آتش می پریدیم و پس از آنکه آتش ها رو به خاموشی میگذاشت، از باد سرد آخر زمستان به گرمای اتاق و کرسی داغ، پناه میبردیم و ساعتی به تماشای تلویزیون که معمولا برنامه ای در مورد چهار شنبه سوری داشت، همراه خوردن آجیل و شیرینی و چای و میوه میگذشت. یادم نمانده است که شب چگونه به خانه برمیگشتیم چه در آن سال ها اینقدر همه مجهز به وسایل نقلیه شخصی نبودند و ما هم همیشه فردایش باید به مدرسه میرفتیم، فکر میکنم چند شب چهار شنبه سوری هم در آنجا مانده و صبح چهار شنبه همراه برادران نعمت اللهی که مدرسه هایشان در تهران بود ، به شهر میامدم .

روز های سیزده نوروز نیز حکایتی داشت. هر یک از خانواده های شرکت کننده دیگ و قابلمه نهار خود را همراه میاوردند و در این میان همیشه غذایی که شادروان خانم عفت سجادیان بر سر سفره میگذاشتند، جلوه خاصی داشت. شاید گاهی هم بساط کبابی برای ناهار بر پا میشد.

ما بچه ها تمام روز را بازی میکردیم ، کشتی میگرفتیم، و در تپه های شمال باغ به پیاده روی می پرداختیم. گروهی از جوانان بزرگسال به هدایت آقا مرتضی خاتون آبادی، با پیروی از سنت های خانوادگی سیزده نوروز در گورت بساط  "پله چفته" ( الک دولک در گویش تهران ) را در محوطه پشت باغ  بر پا میکردند.

به همین ترتیب تا عصر به بازی و گفتگو و خوردن تنقلات طی میشد و چقدر خوشحال تر بودیم اگر روز سیزده نوروز به پنج شنبه افتاده بود که فردایش هم تعطیل بود.

خانواده های شرکت کننده در هر دو مراسم (البته شرکت در مراسم سیزده بدر وسیع تر بود) به تفاوت سال ها و تا آنجا که به خاطرم مانده است عبارت بودند از خانواده های ما (مدنی ) ، مدنی پور، کشاورز ، عمو طالب نعمت اللهی ، آقا مرتضی خاتون آبادی ، سجادیان ، جذبی و یک روز سیزده را نیز بخاطر میاورم که طرف های عصر آقای حاج حسین سجادیان و خانواده هم که از سفری باز میگشتند سر راهشان به آنجا سر زدند.

فوت مادرم خانم بتول نعمت اللهی در اردیبهشت ماه سال 1382 اثر عمیقی بر روحیه صدیقه خانم گذاشت ، آخر دوستیشان از زمانی که هردو دختر بچه های کوچکی در پاقلعه بودند پا گرفته بود مادرانشان دختر عموی یکد یگر بودند. یکسال از مادرم کوچکتر بودند و گویی زندگی هردو قدم به قدم با هم پیش رفته بود . خود خانم صدیقه خانم بار ها یاد آور این تشابه به فرزندانشان شده بودند ، به فاصله یکسال از یکدیگر ازدواج کرده بودند ، هردو صاحب چهار فرزند پسر شده بودند و بفا صله یکسال نیز هردو شوهرانشان را در اثر بیماری سرطان از دست داده بودند و پس از آن زندگی هردو صرف پرورش فرزندانشان شده بود.                                                                              خانم صدیقه خانم علاقه زیادی به گل و گیاه و پرورش آنها داشتند . چه وقتی که منزلشان در باغ کرج بود و چه در سال های بعد که در تهران سکونت گزیدند ، گلخانه و باغچه شان همیشه پر از گل های شاداب و زیبا بود (گلدان های گل کاغذیشان نظیر نداشت). باغچه مقابل همین خانه تهرانشان را نیزبا درخت های ارغوان ( همین امروز آن ها را پر از گل دیدم )، و درختچه های به ژاپنی و یا س زرد آراسته بودند، که هر بهار غرق گل میشد و شادابی خا صی به کوچه و خیابانشان می بخشید.                                                                                  همیشه میگفتند که داشتن گل خود به تنهایی هنر نیست، مهم نگهداری و پرورش آن است و گل های زندگیشان را که چهار فرزند برومندشان هستند، در فقدان زود هنگام همسر گرانقدرشان مرحوم آقای میرزا عبدالعلی نعمت اللهی ، چه خوب و شایسته پروردند .                روانشان شاد باد.                                                      محمد مدنی

                                      مشاهده تصاویر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱/٧ - محمد مدنی
روزی روزگاری آپادانا : نوشته محمد مدنی : آپادانا نوروز 1388

 

زکوی یار میاید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

به صحرا رو که از دامن غبارغم بیفشانی 

 به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 

 روزی روزگاری، آپادانا 

 شماره 40  آپادانا مورخ 3 شنبه 3 خرداد 1339 با قیمت 5 ریال را با هم نگاه میکنیم . این شماره  روی  8 صفحه A5  ( نصف صفحه (نوشته شده و با سوزن نخ بهم متصل شده است.  

در آن موقع من نویسنده، روزهای آخر کلاس دوم دبستان را طی میکردم و در آستانه ورود به 9 سالگی بودم.  

ابتدای نقل مطلب :

سرمقاله

ما هر هفته سعی میکنیم مجله مان را بهتر کنیم و البته در این راه خوانندگان هم بما کمک کنند تا بتوانیم پیشرفت کنیم    - محمد مدنی –

خبر های موسسه ( پست  تلفن  مورس )

1 - ما برای اینکه خوانندگان عزیز از همه جهت مجله ما را پسندیده باشند از هفته آینده یک صفحه بنام شوخی و خنده خواهیم داشت

2 – از هفته آینده سر مقاله نخواهیم داشت یک مقاله بنام ( از کتابها ) خواهیم داشت و یک مقاله هم بنام ( بقلم همه ) ا ظافه شده است و یک مقاله هم بنام ورزش خواهیم داشت و  یک مقاله که شعر هم داره داریم    بقیه در صفحه 8  

و ظمنا ما هم از این ببعد عکس روی جلد و عکس پشت جلد خواهیم داشت ضمنا بگوئیم که کتابخانه بزرگ موسسه آپادانا از این ببعد عوض اینکه اطلاعات کودکان بخریم کیهان بچه ها میخریم این برای این بوده است که ما از تیپ داستانهای اطلاعات کودکان خسته شد ایم.

روز های بزرگ خرداد

ماه خرداد دو روز مهم دارد که یکی از آنها عید قربان است

عید قربان

در عید قربان عده ای از خدا بیخبر ماجرا جو هجوم کردند و حضرت ( اسماعیل ) را بردند تا سر ببرند ولی هرچه تبرزین را بر گردن حضرت زدند سر حضرت بریده نشد آنوقت یک گوسفند از بهشت آوردند و گوسفند را سر بریدند ...        ورق بزنید

و دومین روز بزرگ خرداد روز عید قدیر است در عید قدیر حضرت محمد ( ص ) امام بزرگزاده علی علیه السلام را بجانشینی بر گزید و بتمام مردم گفت حضرت علی بعد از من جانشین من خواهد بود.

انتهای نقل مطلب

از میزان آگاهی من از مفهوم عید قربان روشن است که " تعلیمات دینی " هنوزجزو برنامه درسی ما نبوده است .

مجلات هفتگی مثل همین  روزها عموما صفحه ای مصور و متفاوت از صفحات داخلی به عنوان جلد داشتند و اشاره ام به عکس روی جلد و پشت جلد ناظر به همین مطلب بوده است.

                                                         محمد مدنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱/٤ - محمد مدنی
انسان های بزرگی که ..: نوشته دکتر علی میرعمادی : آپادانا نوروز 1388

ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن، ار اهل دلی خود تو بگوی

شکر آنرا که دگر بار رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر :

از در عیش در آ و به ره عیب مپوی !

 

انسان های بزرگی که من شناختم

یا هو

همیشه این مسئله برای من مطرح بوده است که "روحانیت" به چه معنی است و "روحا نی" کیست و فرق آن با" روحانی نما" کدام است. شناخت روحا نی نما چندان کار مشکلی نبود ه است اما ارایه یک تعریف جامع از واژه "روحانیت" کار آسانی نیست. خصوصا اگر بخواهیم نمونه ها یی را ردیابی کنیم تا اگر فیض شناختن آنها نصیب ما گردد احیانا آنها را الگوی کار و زندگی خود قرار دهیم.

شاید از پانزده سالگی به بعد من به دنبال این مهم بوده ام تا حد اقل در میان اقوام خود این کنجکاوی را به سر انجامی برسانم و ارضاء کنم . البته به لحاظ ظرافت کار تامل جایز بوده است و بیان آن در زمان حیات آن بزرگواران شاید حمل بر تملق می شده و یا اصولا من در مقامی نبوده ام که بر مصدر قضاوت بنشینم. از طرفی محدود کردن آن به یک طایفه و قوم نوعی کج اندیشی و یک سونگری محسوب می شده و این روا نبوده است.

تعریفی که من از "روحانیت" دارم به شرح زیر است اگرچه اذعان دارم که می تواند این نباشد.

روحانیت: یعنی قرار گرفتن در موضعی که انسان بتوان "لذ ت" دیگران را بپذیرد و امکان  آ  نرا  ‘در حد وسع خود‘ برای دیگران فراهم کند. به شادی دیگران و باورهای بر شادی دیگران ارج گذارد و در همه مراحل زندگی یاردیگران باشد. انسانها را تنها به جهان باقی دلخوش ندارد و آنها را از هیچ نوع لذت معقول منع نکند. بر پای خویش بایستد و آنچه می خواهد از حق بخواهد. با انسانها باشد  نه بر انسانها.

اگر این تعریف درست باشد من در طول عمر خودچند نمونه را یافته ام که مصداق این تعریف هستند نه از باب اینکه از خویشان من هستند بلکه به این خاطر که من درک فیض آنها را کرده ام وگرنه در اقوام و ملل و نحل دیگر نیز به ضرس قاطع وجود داشته‘ وجود دارند و وجود خواهند داشت. این چند نفر قهرمانان خاطره های من هستند.

خاطره اول:

مادر بزرگ من (البته ایشان قهرمان اصلی نیستند.کمی صبر کنید) حاجیه خاخم مریم بانو با تخلص "بانو" شاعره ای بود بلند آوازه که گاه اشعار ناب می سرود. ضریح بسیاری از امام زاده های اصفهان برخی از آنها را به یادگار دارند. ایشان صاحب ملک و آب فراوان بودند و گهگاهی هم دست سخاوت ایشان ما نوادگان را نوازشی بود اما نه همیشه. ابتدا اجازه بدهید چند بیت از اشعار ایشان را به عنوان تیمن و تبرک تقدیم کنم که وصف حالیه حقیر در این دنیای هردمبیل نیز هست. می فرماید:

  ز دیر و میکده در هر کجا گرفتم جای 

  به هیچ گوشه ندیدم مخالفا لهوای

 به مقتضای هوس حکم می دهد قاضی  

 مطیع نفس و هوی نی اوامر مولای

 گهی به خوردن انگور می کند اشکال       

 گهی به شرب می ناب می دهد فتوای

 تو هم به وقت مصلحت خویشتن " بانو"    

 خوش است آنکه به دیر مغان کنی ماوای

اما دنباله خاطره. اوضاع روزگار چنان شد که مرحوم پدر را زندگی سخت آمد. نه آبی ماند و نه آردی.دست ما بسته و خرما بر نخیل. توده ای ها کارخانه ها را به گند کشیده بودند و اعتصابات کارگری یکی پس از د یگری زندگی را بر همه تلخ و ناگوار ساخته در خرج و برج معطل مانده بودیم و گرفتاری های ترک ناشدنی هم مزید بر علت. روزی که بر سر سفره بی رنگ و آب نشسته بودیم و فریاد "وا چه کنم ها" بلند بود ‘ پدر را بسیار آشفته یافتم. ما همگی طلبکار و ایشان بدهکار همه ما نانخورهای دائم الموجود. از عمق بی خردی آهی کشیدم و بالبداهه این ذکر را بر زبان جاری داشتم: "ای خدای بزرگ ! چرا حاجیه را این همه دادی و ما را ندادی؟ آیا وقت عروج ایشان به جهان باقی نیست؟". هنوز صدای "س" به صدای "ت" نچسبیده بود که دو لنگ سیلی آبدار دو سوی بناگوش بنده را نوازش داد. آن چنان رنگ انداخت که رنگ لبو را از اعتبار انداخت. از واژه های ابل... ‘ احم.... و گوسا.... و نظایر آن (به راستی حقم بود) در می گذرم که هر کدام اثر فلفل را بر زخم از سکه می انداخت. مدتی سکوت تا زمان آرامش بعد از سکوت به طول انجامید و سپس انسانی که در اوج بی نوایی و فقر بود و در مقابل زن و فرزند شرمنده حضور این چنین باب سخن گشود و فرمود:

  "زدم تا بدانی که هرگز لذت خویش را در غم دیگران جستجو نکنی."

" هر کس که در ممات دیگران حیات خود را بجوید به صفت "انسان بودن"متصف نیست"

و آخر امر چنان مقدر شد که پدر برفت و حاجیه خانم سال ها بما ند. آنجا بود که دریافتم چگونه می توان بر نخستین پله منبر "روحانیت" نشست. (روان پاک هر دو در جهان بی عد م قرین رحمت باد).گاه با خود می گویم ایکا ش هنوز هم میتوانستم بر دستان ایشان بوسه زنم و باز هم از آنها  سیلی می خوردم تا کمی معرفت بیابم.

 

خاطره دوم:

 فکر نمی کنم جوانهای فامیل با حاج آقا تقی میرعمادی (ملقب به آقا مدرس) آشنایی کافی داشته باشند. شاید فقط نامی شنیده باشند. به هر حال من افتخار داشتم که برادر زاده ایشان بودم . ایشان در سال 1340 یا 1341 دعوت حق را لبیک گفتند. معمم بودند اما من هرگز ندیدم که پا بر منبر گذارند. به باور ایشان منبر جایگاه پیامبر خدا و ائمه معصوم بود و نه جای کسانی که سرتاپا غرق گناهند. در حیاط خلوت روضه خوانی برپا می کردند اما خود بر منبر نمی نشستند. شاید دیگران دیده باشند ولی فکر نمی کنم.

عمو جان اغلب صبح زود در خانه و کوچه را آب پاشی می کردند و مدتی روی سکوی سنگی می نشستند و به هر عابری (غریبه و آشنا) سلام می گفتند. آن روز ها این تصور وجود داشت که هر کس چهل روز صبح زود در خانه را آب و جارو بکشد حضرت خضر را ملاقات خواهد کرد. البته فکر نمی کنم عمو جان چنین اندیشه ای داشت. دل او یک دریا صمیمیت بود.عشق در تمام رگهای او شریان داشت. دوست داشت گره گشا باشد.

نقش من در خانه نقش پادو بود. برادرم ‘ مرحوم آقا مرتضی‘ بزرگتر بود و قاعدتا باید زور می گفت که می گفت (کاش اکنون در قید حیات بود تا نوکر تمام وقت او می شد م). مرحومه خواهرم دختر بود و شرم باد بر پسران نره خر (به قول آقا جان) که در خانه بنشینند و دختر ها بروند در مغازه ها برای خرید (قابل توجه پسر های امروزی). صبح زود که برای خرید عدسی و حلیم و نان داغ می رفتم عمو جان را می دیدم که نشسته یا قدم می زدند و قبل از آنکه زبان لال گرفته من باز شود ایشان با لحنی به شیوه فرشتگان و پیامبران می گفتند: علی جون صبح بخیر. نماز خوانده ای؟ عمو جون کجا میری؟

از پدرم شنیدم که ایشان از کوچه قبرسون موشی (به کوچه آشتی کنان هم معروف بود چون از دم زیر طاقی تا دم در خانه حاج آقا هادی سجادیان آنقدر تنگ بود که دو دشمن به اجبار باید به هم سلام می گفتند و این آغاز آشتی کنان بود) می گذشتند که با دختر و پسری از فامیل برخورد می کنند. آنها با دیدن عمو جان یکه می خورند و شاید ترس بر اندام آنها ظاهر می شود. اما عمو جان عبا را بر سر عمامه خود می کشند و با پیشدستی در سلام راه خودرا دنبال می کنند. مهم این است که ایشان بعدها تمام تلاش خودرا بکار می برند تا وصلت آن دو به انجام برسد. مهمتر اینکه ایشان نام آن دو را حتی به مرحوم پدرم نیز بروز ندادند.

با شنیدن این ماجرا و شعور و فهم عمو جان دانستم که انسانهایی که انسانیت را مزمزه کرده اند راز نگه دارند. راه حل می جویند و پا در راه خیر می گذارند. شلاق به دست ندارند و از خدای بزرگ حکم اجرای قانون الهی نگرفته اند و پرده دری نمی کنند.  بر پله دوم روحانیت نشسته اند اما خود از همه افتاده ترند. مصداق این بیت که:

افتادگی آموز اگر طالب فیضی           هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

و

    تو کز محنت دیگران بی غمی                     نشاید که نامت نهند آدمی

 

خاطره سوم:  

فکر می کنم در جمع افوا م (جوان ویا مثل من کهنسال) کسی نباشد که مرحوم حاج آقا ابراهیم مبرعمادی را ند یده باشد و یا ذکر خیر ایشان را نشنیده باشد.انسانی  بود وارسته و عالم. سالها در سمت معلم و مربی در هنرستان اصفهان نزدیک سی وسه پل به تدریس اشتغال داشتند. شوهر خاله کوچیکه من بودند و اعتبار همه فامیل. وقت فراغت ایشان به قرائت قران و تحقیق و تتبع در زبان عربی و پیگیری اخبار و احادیث می گذشت. تک تک افراد را با نام و نسب می شناختند. سالها پیش به درجه اجتهاد رسیده بودند اما هرگز آنرا به زبان نمی آوردند. هرگز مدعی نبودند که در علم و کلام تا به آن درجه رسیده اند. هرگزکلام لغوی از ایشان نشنید م. دلی داشت جایگاه همه انسانها.

ضلع جنوبی منزل ایشان همیشه پر بود از کشاورزان "مزرعچه" و "طالخونچه" که با اهل و عیال اتراق می کردند و با همت ایشان دارو و درمان می گرفتند و بعد راهی موطن خود می شدند. یکبار ندیدم که آن وجود نازنین از آمد و رفت آنها لب به شکوه بگشاید و یا ترشرویی پیشه سازد.

اگر درست یادم باشد یا عروسی آقا محمد المدرس بود یا برادرشان (فرزندان حاج آقا مصطفی سیدالعراقین) که در خانه بزرگ همه اقوام جمع بودند. این خانه ظاهرا هنوز سرپاست ولی نمی دانم در درون آن چه می گذ رد. آن وقتها ارکستر و موسیقی و بند وبساط امروزی وجود نداشت یا اگر هم بود به کلاس خانواده آقایان پایقلعه ای نمی خورد. ته آبپاش آخرین حد مجاز آلات موسیقی بود که در دست برخی شور آفرینی می کرد. یادم می آید که مرد میا نسالی بود که به اصطلاح ادای افرادی چون ظهیرالاسلام و حاج آقا فخر وآقا نخودچی و آقا چودوروا و نظایر آ نها را در می آورد. بچه بود یم و می خندیدیم. خنده ما مشوق او بود تا پیاز داغ آن را زیاد کند. هر گز به قبح این عمل فکر نمی کردیم.

ناگهان آن مرد همیشه آرام و خندان (حاج آقا ابراهیم را می گویم ) را آشفته یافتیم. شب عروسی و عصبانیت!! آن هم از آن مرد خوش  خلق باور کرد نی نبود. پیش آمد وبا صدایی بلند فریاد زد: شادی کنید اما لغو مگویید و غیبت نکنید. سکوتی بر جمع حاکم شد. آن مرد لغو گو از نفس افتاد. یکی از جمع ایشان را مخاطب قرار داد و گفت: پس حاج آقا شما باید برقصید. حاج آقا ابراهیم  آن مرد همیشه مود ب و معقول تکانی به خود داد و مرتب می گفت: این کار را می کنم اما غیبت دیگران را نمی کنم. این گناه کجا و گوشت مرده خوردن کجا!

یاد گرفتم که "روحا نیت" یعنی حرمت دیگران را نگه داشتن روبرو و پشت سر. نه مثل آنها یی که تا سر بجنبانی پشت سر شکلک در می آورند وهم عرض خود را می برند و هم حرمت شکنی می کنند.

ایشان از زمره کسانی بود که بر پله سوم معرفت ‘ انسانیت و روحانیت نشسته بود.

 

خاطره چهارم:

یکی به قرنی پیدا می شود چون قهرمان خاطره چهارم من. انسانی والا، نظیف که مزه روحانیت را به معنی اخص کلمه چشیده بود. همواره لباسی نه چندان فاخر بلکه تمیز بر تن داشت. نه از آن روحانیون خنزر پنزری که در نشان دادن تقدس خود جامه های مندرس می پوشند و دم از مردمی بودن می زنند. شال سبزی به دور کمر داشت. بدون اغراق بر گرد صورتش هاله نور را به وضوح می توانستیم ببینیم. آنها ئی که قابل بودند کرامت ایشان را به کرات درک کرده بودند اما این حقیر کجا و درک ارباب کرم کجا. آنچه چشم کم سوی من و ما می دید ظاهر بود. اما کور چه داند که بر عرش چه می گذ رد. تا حال باید دانسته باشید که این روحانی والامقام نبود جز قطب العارفین مرحوم آقای میرزا زین العابدین نعمت اللهی (روانش شاد باد). از همت ایشان در برگزاری جشن های عید غدیر و مبعث وگردهمایی های فامیلی  و نظایر آن که بگذری که هر کدام داستان خودرا دارد، صفای ایشان و علی وار زیستن ایشان زبانزد همگان بود. گستره محبت ایشان از د مساز شدن با کودکانی نظیر من تا حد همنشینی با بلند مرتبگان و اهل عرفان در نوسان بود. با کودکان بیان کودکی و با بزرگان وصف کمال. با آن همه بلند مرتبگی از حد و مرز افتا دگی گذشته و به خا کساری رسیده بود.

از یک ماه به نوروز در فکر ایجاد هماهنگی مراسم سیزده بدر در چهار طاقی گورت بود با این هدف که همه اقوام و بچه هایشان گرد هم آیند. شادی کنند و خوش باشند ونه اینکه در گوشه ای چمباتمه بزنند، زانوی غم در بغل گیرند و بر گذر عمر اشک  بریزند، غافل از اینکه همان لحظه ها را هم از دست می دهند.  پیام عرفانی او نزدیکی به حضرت حق با دوست داشتن خلق خدا بود نه ایجاد ودامن زدن به تفرقه و نفرت آفرینی.

صبح زود روز سیزده نوروز ما بچه ها جلوی منزل حاج آقا حسن مدنی (خدایش بیامرزاد) جمع می شدیم. اتوبوسهای خط هفت یکی یکی می آمدند. اول ما بچه ها را سوار می کردند و بعد بزرگترها را. در راه (آن روزها رفتن به گورت یک سفر به حساب می آمد) جوانتر ها دم می گرفتند و ما بچه ها تکرار می کردیم بدون آنکه بفهمیم چه می گویند. دراین جمع جناب آقای حسن مدنی پور (گویا در کرج زندگی می کنند. سلام من تقدیم ایشان باد و عمرشان درازو سلامتی بر قرار) صحنه گردان بودند. شعری می خواندند به این مضمون:

                   همبونه جانم همبونه ‘ گل بیقرارم همبونه

تا همین امروز هم نمی دانم که "همبونه" چه صیغه ای بود و به چه معنا بکار می رفت. چه کسی بی قرار بود ایشان یا همبونه.

در کنار چهار طاقی جمع می شدیم. بعضی بچه های طخس از پوزه کوه بالا می رفتند و همه را نگران می کردند. از مرحوم آقا سخن بمیان بود حواسم به جای دیگر سوق یافت. نزدیک ظهر دهاتی های گورتی لنگان لنگان می رسیدند و در نزدیکی ما استقرار می یافتند (بگذریم که بعد ها ما شدیم گورتی و آنها نواده های آقای میرعماد). تمام توجه مرحوم آقا به سوی انها معطوف بود. اینجا بود که ایشان از دایره قومیت و نسبت فامیلی پا را فراتر می گذاشتند و لباس جهانی بودن به تن می کردند. هیجان و غلیان عرفان چه زیبا بود.

به دستور ایشان مشهدی حیدر و جناب علی اکبر(خدایشان بیامرزاد) ابتدا سفره ای برای گورتی ها می انداختند و تا سیر نمی شدند  برای خانواده از سفره خبری نبود. البته ما بچه ها از بس با پاشنه کش از زمین سیب کوهی در آورده و خورده بودیم جایی برای غذا نداشتیم.

اینجا بود که یاد گرفتم از مسلمات روحانی بودن گذشت از خود و اند یشیدن به دیگران است و مگر این شیوه انبیائ الهی نبوده است؟

تا اینجا جمع بندی کنم که اهم ویژگیهای رسیدن به مقام روحانیت در این چند عبارت خلاصه میشود:

 

- در غم دیگران شادی مجوی.

- زبان از لغو گویی باز دار.

- تا توانی بر چهره دیگران خنده بنشان نه اشگ غم.

- کودکان را اسوه باش و از ابتدا آنهارا معزز بدار.

- در وصل کوش و به فصل میندیش.

- فقرا را بر اغنیا مرجح دار.

- خاکساری پیشه کن حتی اگر بر نردبان کمال تکیه کرده باشی.

- عاشقی پیشه کن: عاشق انسانها از هر گونه و هر نژاد.

- راز کسی بر ملا مکن.

- حرمت دیگران بدار و حریم خود نگهدار.

                                                             علی میر عمادی

                                                       آذر 1387

                                                                                          

                         مشاهده تصاویر

    

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱/۳ - محمد مدنی
چهل سال پیش ... قسمت 4 : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا نوروز 1388

 

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش وناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

 

 

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

قسمت چهارم : دروس... و سفر  ناصر و فرهاد

 

احمد مدنی

 

 

در محضر استاد دکتر محسن هشترودی

 

 

دورة سه سالة علوم پایه را در دانشکدة پزشکی، در مقر دانشگاه

 در اراضی هزار جریب گذراندیم. دانشجویان دیگر از دانشکدة

علوم نیز در هزارجریب کلاس داشتند.  

یکی از کلاسهای آنان مربوط به درس ریاضی بود و هفته ای یکبار پروفسور محسن هشترودی از تهران می آمد و به عنوان استاد پروازی، به آنان درس می داد. اما حضور در کلاسهای درس پروفسور هشترودی به دانشجویان دانشکده علوم محدود نمی شد و جمع کثیری از دانشجویان دیگر نیز مشتاقانه در کلاس درس این استاد شرکت می کردند و همیشه دور و بر او شلوغ بود. گرچه همه مواظب بودند که از یک متری استاد، کسی کبریت روشن نکند چون احتمال شعله ور شدن وی می رفت و این مطلب را هرکس که با استاد هم صحبت می شد به رای العین در می یافت.

 

یک بار که من هم به کلاس او رفتم، استاد ابتدا از مبحث دیفرانسیل در ریاضی شروع کرد. اما هنوز یک دقیقه نگذشته بود که گفت شاید اولین قومی که به دیفرانسیل در ریاضی توجه کردند، قوم آزتک ها در مکزیک بود و سپس در مورد باستانشناسی و احوال و زندگی قوم مایا و آزتک مطالب بسیار شنیدنی و جالبی بیان کرد. بعد از آمریکای جنوبی به سرعت به خاور نزدیک آمد و توضیحات مفصلی نیز دربارۀ تخته سنگهای عظیم چند صد تنی معبد ژوپیتر در بعلبک لبنان داد و نتیجه گرفت که جابجایی این سنگها در مقیاس و معیار وسائل ابتدایی بشرِ دوهزار سال پیش نبوده و احتمالاً کار ساکنان کرات دیگر است که زمانی به زمین آمده بوده اند. و سرانجام با خواندن یکی از غزلهای سرودة خود به درس آنروز پایان داد. پروفسور هشترودی سایه تخلص می کرد و غزلهای عاشقانه و شورانگیزی داشت.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

ارتباط فارماکولوژی و شعر فروغ !

 

تدریس فارماکولوژی را استاد عباس ادیب به عهده داشت که معاون دانشگاه نیز بود. با دکتر ادیب کسی جرات شوخی نداشت و شاید به همین دلیل بود که نمرات عموم دانشجویان، همیشه در این درس، درخشان بود. به یاد می آورم که در هنگام سایر امتحانات، به تفاوت از دو تا چندین نفر از اساتید و دستیارانشان به طور منظم و با دقت و هوشیاری در سالن امتحان و بین دانشجویان قدم می زدند و مواظب هر حرکت و حتی روبرگرداندن دانشجویان بودند اما در جلسة امتحان فارماکولوژی، استاد ادیب یکه و تنها در بالای سالن می نشست و فقط یک جمله می گفت که کاملاً و دقیقاً کفایت می کرد :

-       بچه ها! اخلاق مرا که می شناسید. سرتان به کار خودتان باشد!

 

اما جدا از خلق و خوی نسبتاً تندش، یک استاد به تمام معنا بود. یک روز در آزمایشگاه فارماکولوژی قرار بود که اثر مورفین و سپس پادزهر آن، نالوکسون را بر روی خرگوشها آزمایش کنیم. من و همکلاسم غلامعلی عکاشه نیز مانند سایر بچه ها، یک گروه دونفری تشکیل دادیم و به ما یک خرگوش دادند. پس از توزین خرگوش، مقدار مورفین لازم را محاسبه و در ورید لالة گوشش تزریق کردیم و به محض آنکه نشانه های سرکوب تنفسی ظاهر شد، به او نالوکسون زدیم تا تنفس خرگوش ما دوباره شروع شود و به حیات برگردد. اما با وجودی که محاسبه مان ظاهراً درست بود و اشکالی در کار دیده نمی شد خرگوش نازنین و سفید ما دیگر نفس نکشید و هرچه دوباره نالوکسون زدیم و با دانسته های آنروزمان او را احیا کردیم، موثر واقع نشد.

چشم هردوی ما پر از اشک شد و غلامعلی که از اجلة ادبا و دوستداران شعر نو بود، بر روی کاغذی کوچک، قطعه ای از فروغ فرخزاد نوشت و روی کالبد خرگوش مرحوم گذاشت :

 

او صلیب سرنوشتش را برفراز تپه های قتلگاه خویشتن بوسید!

 

با تاسف به خرگوشمان خیره شده بودیم. دفتر و کتابمان را زیر و رو می کردیم و با هم مجادله داشتیم که مگر در محاسبة مقدار لازم از داروها چه اشتباهی ممکن است مرتکب شده باشیم، که دستی از پشت سرمان آمد و کاغذ را برداشت. استاد دکتر ادیب بود که شعر را خواند و لبخندی زد و بعد از پرس و جو از نحوة کارمان با همان لهجة اصفهانی و حبیب آبادی خود گفت:

-       اگه می خواین که مریضادون در دورانی طبابتی شوما، هیچ صلیبی رو ماچ نکنند!..."

 

و سپس با حوصلة تمام، مراحل کار را استادانه برایمان شرح داد و اشتباهاتمان را نکته به نکته برای ما دو نفر بازگو کرد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

ایرانگردی ناصرمدنی و فرهاد مهران : 

تئاترارحام صدر، یوزباشی، کافه آبشار

 

 

اواخر تیرماه ١٣۴۵ بود که برادرم ناصر و فرهاد مهران در پایان سفر ایرانگردی خود از شیراز به اصفهان آمدند و دو روزی را در آپارتمان من طی کردند. ناصر و فرهاد که در این سفر از تهران به همدان و کرمانشاه و سپس به لرستان و بروجرد و از آنجا به شیراز رفته بودند، از سفر خود خاطره ها تعریف می کردند و از جمله آنکه شبی که راننده ای به نام ساکی، آنها را به بروجرد می برده است، ناچار شده اند تمام شب را بیدار بمانند تا آقای ساکی از شدت خماری به خواب نرود. آنها در شیراز به منزل تیمسار مین باشیان فرماندة لشگر جنوب وارد می شوند. پسر مین باشیان دوست صمیمی فرهاد بود و ناصر می گفت که آن تیمسار بلندپایه که به جدیت و خشونت مشهور بود، در خانة خود در حال ترقص و بشکن زدن اینطرف و آنطرف می رفت و آهنگ معروفی از بیتل ها را می خواند که :

 

-          She was only seventeen, seventeen o seventeen! 

 

به هر تقدیر، ناصر و فرهاد به محض ورود به اصفهان و پیش از بازدید از نقاط دیدنی، درخواستشان این بود که ارحام صدر را ببینند. بنابراین ظهر جمعه را جای شما خالی به چلوکبابی هاشمی در زیر زمین ساختمانی در خیابان شیخ بهایی رفتیم و جای دوستان را با چلوکبابی واقعی با مخلفات، به قیمت هر دست پنجاه ریال، خالی کردیم و جمعه شب بیست و چهارم تیرماه ١٣۴۵، با ناصر و فرهاد و عمو حسین و محمد به دیدن نمایشنامة دلقکها از ارحام صدر رفتیم.

با بازی استاد رضا ارحام صدر و تئاتر او از وقتی به دبیرستان می رفتم آشنا بودم و هربار که برای عید نوروز یا تابستان به اصفهان می آمدیم یکی از حتمی ترین برنامه هایمان دیدن نمایشنامة تازة ارحام صدر بود. به این ترتیب و در طی سالیان دراز نمایشنامه های متعددی از وی دیده بودم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ارحام صدر در تئاتر کمدی اصفهان و ایران عنصر یگانه ایست. نمایشنامه هایش قائم به ذات اوست و در پرده هایی از نمایشنامه که حضور ندارد، تماشاچیان با هم حرف می زنند و وقت می گذرانند تا دوباره نوبت او شود. نفس نمایشنامه و موضوع آن وحرکات و سخنان سایر بازیگران در نمایشنامه های او محل چندانی از اعراب ندارد و این فقط خود اوست که مردم خواستار شنیدن حرفها و شوخی ها و تک مضرابهای بجا و اغلب، گزندة او هستند. نکتة مهم در نمایشنامه های ارحام صدر موقع سنجی اوست.

یک بار اتفاق افتاد که دوبار موفق به دیدن یک نمایشنامه از او شدم و هر شب، ارحام صدر با توجه به شخصیت برجسته ای که آنشب در تئاتر او حضور پیدا کرده بود، نوع شوخی ها و اشارات خود را تغییر می داد. شب اول متوجه شدیم که همة لطیفه گویی ها و متلک پرانی هایش دربارة برق و قطع برق و ضعیف بودن روشنایی کوچه ها و خانه هاست و در شب دوم، تمام شوخی ها و کنایاتش دربارة تلفن و وضعیت نابسامان ارتباطات و مکالمات تلفنی بود. در این موارد، تماشاچیان که با روحیة ارحام صدر آشنا بودند در ردیف های جلو به جست و جو می پرداختند تا آن مقام دولتی را که در تئاتر حضور دارد شناسایی کنند. در آن دوشبی که عرض کردم، شب اول وزیر نیرو، و شب دوم مدیرکل مخابرات استان در سالن حضور داشتند.

نکتة دیگر، حاضرجوابی و تسلط کامل ارحام صدر به صحنه و وقایع نمایشنامه بود. شبی که به تماشای نمایشنامة مست رفته بودم، در یکی از صحنه ها ارحام صدر به عنوان جاهل و یکه بزن محله به شاگرد خود ناصر خرسه، تعلیم نسق گیری می داد. در این صحنه ارحام صدر چاقوی خود را محکم به زمین کوبید و تیغة چاقو در کفپوش چوبی کف صحنه فرو رفت و استوار ایستاد و وی تعلیماتش را به ناصر خرسه پی گرفت. اما شبی که بار دیگر به تماشای همین نمایشنامه رفته بودم، هنگامی که به همان صحنه رسیدیم اتفاق جالبی افتاد. ارحام صدر در حالیکه رجز می خواند، چاقویش را محکم به زمین کوبید اما تیغة چاقو در تخته فرو نرفت و به کف صحنه افتاد. با خودم گفتم حالاست که باید دید ارحام صدر چطور از پس این حادثه بر می آید که ناگهان ارحام صدر رو به ناصر خرسه کرد و گفت :

-  اوی .. ناصر خرسه .. اگه چاقود رو زیمین ولو شدا   از رو نریا   چاقودا دوباره وردار آ  دوباره تو زیمین

     فورو کون! حالید شد؟ 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ارحام صدر از این دست حاضرجوابیها و موقع سنجیها بسیار داشت که به دونمونة مشهور از آنها که خود شاهد نبوده ام اشاره می کنم. 

زمانی در نمایشنامة بیژن و منیژه، ارحام صدر نقش رستم را بازی می کرده و با گروهی از پهلوانان به سر چاه می آید و با برداشتن سنگ عظیمی که بر سرچاه بوده است، بیژن را نجات می دهد. شبی از شبهای اجرای نمایشنامه، هنگامی که ارحام صدر با یال و کوپال رستم وار اشعار شاهنامه را می خوانده و به سر چاه می آید، برای برداشتن دکوری سنگ مانند که ساخته بوده و روی دهانة چاه گذاشته بودند کمی آب و تاب به خرج می دهد. یکی از تماشاچیان در آن حال فریاد می زند :

-       " مقواس ! مقواس! "

 

 و منظورش آن بوده که آن سنگ، واقعی نیست و از مقوا ساخته شده است. ارحام صدر که دکور سنگی را مثلاً با زور و زحمتی رستم وار تا نیمه از جا بلند کرده بوده، خطاب به هنرپیشه ای که در ته گودال صحنه بوده می گوید: " آقا بیژن یخده صب کونین " و سنگ را سرجایش می گذارد. آنگاه جلوی صحنه می رود و خطاب به آن تماشاچی می گوید :

-  نه جونی شوما سنگس!   تو  می خَـی برا پینزار که دادی من خودما قر کونم؟  

 

زمانی نیز ارحام صدر در یک نمایشنامة تاریخی رل نادرشاه افشار را بازی می کرده است. در یکی از صحنه ها نادرشاه، منشی مشهور خود میرزا مهدی خان را احضار می کند و دستورات مفصل و مؤکدی در بارة احضار لشکریان و تجهیز سپاهیان برای حمله به هندوستان می دهد. اما نادر شاه هنوز مشغول صدور فرمانها بوده که ناگهان برق سالن قطع می شود.

چند ثانیه به سکوت می گذرد و بعد کم کم در آن تاریکی، سرو صدای تماشاچیها و صدای هو کردن و سوت زدن آنان بلند می شود که خواهان پس گرفتن پول بلیط خود بوده اند. رییس تماشاخانه به فوریت یک چراغ زنبوری روشن می کند و توی سن می فرستد. اصفهانی ها به این نوع چراغهای نفتی که نور درخشانی از یک توری گرد و سفید می پراکند و برای روشن ماندن باید به آن تلمبه زده می شد، چراغ تیریک می گویند. این کار باعث خنده و استهزای تماشاچیان می شود اما وقتی می بینند نادرشاه با جدیت به سخنان خود ادامه می دهد سکوت می کنند و نمایشنامه جریان عادی خود را طی می کند.

عاقبت نادرشاه با دستور احضار لشکرهای شمال و جنوب و شرق و غرب، میرزا مهدی خان را مرخص می کند. اما هنوز میرزا مهدی خان پا را از صحنه بیرون نگذاشته بوده است که فریاد نادرشاه بلند می شود و با لحنی پرطمطراق خطاب به او می گوید :

-  میرزا مهدی خان، پیش از آنکه ترتیب حمله به هندوستان را بدهی، بی زحمت  چند تا تلمبه به این چراغ  تیریک بزن !

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

یک روز با فرهاد مهران و ناصر برای خرید و تماشا به بازار اصفهان رفتیم و هنوز چند متری از دهانة قیصریه وارد بازار نشده بودیم که در بین جمعیت، یوزباشی را شناختم. یوزباشی که با لطف سخنش گدایی می کرد، دم حجرة حاج آقای ریشو و معمری ایستاده بود و لاینقطع جملة مشهور خود را تکرار می کرد که :

-       حج آقا یه چیزی بدین! سور و سات لنگس!

 

نمی دانم که آن حاج آقای بازاری عاقبت چیزی به او داد یا نه، اما من ناچار شدم فرهاد و ناصر را که توجه یوزباشی به سر و وضع اعیانی آنها جلب شده بود، از معرکه به در ببرم زیرا ممکن بود که یوزباشی هر طور هست، پولی به زور از آنها بستاند و به قول اصفهانی ها، آنها را  تلکه کند. 

 

یوزباشی را در اصفهان همه می شناختند که با شوخ طبعی و مزه پراکنی و خوشمزگی های خاص خود، گدایی می کرد. یک روز که رییس بانک صادرات اصفهان را با مهمانان خود در دهانة ورودی مسجد شاه غافلگیر کرده و علیرغم استفاده از همة شگردهای خود موفق نشده بود که پولی از او بگیرد، ناگهان دو دست خود را محکم به پشت خود می چسباند. رییس بانک با تعجب از این حرکت، می پرسد که چرا دستت را پشتت گرفته ای؟ و یوزباشی در جواب می گوید:

-       آخه می ترسم یه شعبه از بانک صادرات، اینجا واز کونی!  

 

                                             ₪₪₪₪₪₪₪₪

روزی دیگر، یوزباشی یقة دولتمرد معنون و طاسی را در چهارباغ می چسبد تا پولی از او بگیرد. دولتمرد متعین تظاهر به این می کند که مثلاً در جیبهای خود دنبال پول می گردد و چون از پول خبری نمی شود، یوزباشی به وی می گوید:

-       اگه اینقد که شوما به جیبات ور رفتی، به کله ات ور رفته بودی، تا حالا کلی مو در آورده بود!  

 

زمانی دیگر، یوزباشی در سر پل خواجو ناگهان جلوی پسر کازرونی سبز می شود که پدرش صاحب کارخانة ریسندگی و بافندگی وطن و از اجلة اعیان و ثروتمندان شهر بود. یوزباشی با شناختن پسر کازرونی جملة معمول خود را بارها تکرار می کند که :

-       آقا جون یه چیزی بدین! سور و سات لنگس!

 

و پسر کازرونی هر بار می گوید: " ندارم، ندارم." عاقبت وقتی یوزباشی از تلکه کردن او مایوس می شود، با دلخوری می گوید:

-     مگه از شوما غیرت خواستم که هی می گوین ندارم!

رضا جون نعمت اللهی نیز از یوزباشی خاطره ای شخصی برایم نقل کرده بود. رضا که دانشجوی دانشکدة ادبیات اصفهان بود، روزی در خیابان شیخ بهایی سوار اتوبوس خط هفت می شود تا در ایستگاه سید در خیابان نشاط پیاده شود و به خانة خود برود. مسیر خط هفت به پل خواجو ختم می شد و اگر با اصفهان آشنا باشید می دانید که بعد از پل خواجو، بیابان هزارجریب بود که به کوه صفه می رسید. 

از قضا وقتی به دروازه دولت می رسند، یوزباشی سوار اتوبوس می شود و مطابق رسم آن روزها، نزدیک صندلی شخصی می ایستد تا به محض پیاده شدن او، سر جایش بنشیند. اتوبوس به ایستگاههای میدانشاه، خیابان حافظ، و شکرشکن می رسد و هربار یوزباشی مایوسانه منتظر بوده است تا آن شخص پیاده شود. وقتی اتوبوس به ایستگاه سید می رسد، رضا در حال پیاده شدن، شاهد آن بوده که یوزباشی رو به آن شخص که همچنان در صندلی خود نشسته بوده است می کند و می گوید:

-       آقا شوما کوه صفه تشریف می برین؟!

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

آخرین شبی که فرهاد و ناصر در اصفهان بودند، فرهاد آرزوی خود را برای دیدن یکی از کافه های جاهلی و سنتی در ایران با من در میان گذاشت و با کسب اطلاعات از عمو حسین که او هم فقط اسم کافة آبشار را شنیده بود، به آنجا رفتیم.

این کافه در میان درختزارهای مخوف بیرون از شهر، و جایی نزدیک به پل شهرستان قرار داشت و رفتن شبانه به آنجا خالی از خطر هم نبود. به هر تقدیر با تاکسی به آنجا رفتیم و در هوای آزاد، پا به صحن شن ریزی شدة وسیع کافة آبشار گذاشتیم و سرمیزی در جلوی محوطه نشستیم تا به اتاقکی که حکم صحنه را داشت نزدیک تر باشیم. دور تا دور ما و در سر میزهای متعدد، دسته دسته کلاه مخملی ها و لشوش و بزن بهادرها و قمه کشها نشسته بودند و با همهمه و خنده و سر و صدا و فحشهای دوستانه، استکانهای کوچک خود را به سلامتی یکدیگر خالی می کردند. فرهاد که در سویس و اروپا و آمریکا هرگز چنین منظره ای ندیده بود، می گفت:

-       به خدا اینجا یک موزة زندة مردم شناسی است.

 

و با خوشحالی و شگفتی، به ادا و اطوار جاهلی خیره شده بود که هر بار لبة کلاه مخملیش را کمی بالا می گذاشت و محتوی استکانش را در یک حرکت به خندق بلا می ریخت.

ناصر هوس حلیم بادمجان کرده بود و فرهاد دیزی سفارش داد و مشغول خوردن شده بودیم که اعضای ارکستری پنج نفره به روی صحنه آمدند. یکی از آنها ویلن، دیگری آکوردئون، یکی نی انبان، و یک نفر سنتور می نواخت و نفر آخر با دنبک آنها را همراهی می کرد.

ارکستر، تازه پیش درآمد یکی از بندتنبانی ترین ترانه های سوسن را شروع کرده بود که چشممان به جمال خواننده و رقاصة کافه نیز روشن شد. زنی بود حدوداً سی ساله، با یک و نیم متر قد، و صد کیلو وزن که در میان سن ایستاده بود و با خواندن : "ویلن زنة عینکی رو باش! " و بقیة اشعار ترانه، فقط می توانست همانطور درجا، کمی خود را تکان بدهد. پسر او که شش یا هفت ساله بود نیز در میان میزها می چرخید و از این میز به آن میز می رفت و گاهگاهی خوانندة ما در همان حال که مشغول خواندن و رقصیدن! بود، توی میکرفن خطاب به یک جاهل داش مشدی می گفت:

-       اصغر جون بسشه!   زیاد بهش نده   حالش به هم میخوره!

 

داشتیم شام می خوردیم و خوانندة شهیر و ستارة شرق ما نیز برای استراحت رفته بود که از پشت صحنه، صدای هنگامه ای همچون محشر کبرا برخاست. گارسن میز ما که یک سینی پر از اطعمه و اشربه را حمل می کرد، سینی خود را با تمام محتویاتش روی شنها انداخت و به سرعت پشت صحنه دوید. ما چیزی نمی دیدیم اما صدای چند نفر را می شنیدیم که با مودبانه ترین الفاظ و زیباترین کلمات ممکن، و با فصاحت و بلاغت تمام، اشتغال به بعضی از مشاغل و حرف را به مادران و همشیره های یکدیگر نسبت می دادند! تمام اعضای ارکستر نیز سازهای خود را روی صحنه انداختند و به پشت صحنه هجوم بردند.

پس از چند دقیقه که گرد و خاکها خوابید، اعضای ارکستر دوباره روی صحنه آمدند و در حالیکه دماغ خون آلود خود را با سرآستین پاک می کردند، لبه های شلوار جر خوردة خود را رویهم می انداختند و یا دگمه های باقیمانده به پیراهن و شلوار خون آلود خود را می بستند، سازهایشان را برداشتند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، دوباره شروع به نواختن کردند.

از گارسن میز خودمان که داشت ظروف غذاهای ریخته و استکانهای شکسته را از روی شنها توی سینی می ریخت، دربارة جریان ماوقع پرسیدیم و او با قیافه و لحنی حاکی از منتهای حمیت و غیرت گفت:

-       یه ناکسی می خواس ارکسترمون رو بدزدد!

                                                               

                                                                                                 احمد مدنی

 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

                     ادامه دارد .....

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱/٢ - محمد مدنی