فهرست مطالب این شماره : آپادانا ، آذر ماه 1388
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧   کلمات کلیدی:

آپادانا ، آذر ماه 1388

 فهرست مطالب این شماره :

§      خبر ها و حرف ها              محمد مدنی

§       ذوالجناح                          طاهره مدرسپور

§       ایکاش...                          طیبه مدرس زاده

§       پای درد دل آقا میرعماد        علی میرعمادی

§       فرار بزرگ                       علی میرعمادی

§       پرده ها                            جوی مدنی

§       عمویم رضا                       طاهره مدرسپور

§       خاطرات تحصیل طب (8 )     دکتر احمد مدنی

§       گزارش سفر انگلیس           دکتر احمد مدنی


خبرها و حرف ها : از محمد مدنی : آپادانا ، آذر ماه 1388
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧   کلمات کلیدی:

خبرها و حرف ها

 

☼ عید غدیر خم – یکشنبه 15 آذر ماه 1388 برابر 18 ذی الحجه 1431

جشن در روز عید با مدیحه خوانی ، آقای طاووسی نوه مرحوم حاج کرمعلی که از اصفهان برای شرکت در این مراسم آمده بود و آقای صمصام از مداحان ولایتی تهران و حضور جمع کثیری از دو ستداران مولا علی و خویشان و بستگان در منزل مرحوم آقا میرزا ابوطالب نعمت اللهی واقع در سر چشمه و به همت فرزندان ایشان برگزار شد. آقایان در حیاط و بانوان در اتاق های طبقه همکف نشسته بودند  و از میهمانان با ناهاری مطبوع پذیرایی شد. دیدار و گفتگو با دوستان و بستگانی که شاید برخی از آنهارا حدود چهل سال است که فقط در این جشن های سالانه دیده ام ، برایم لذت بخش بود.

جشن عید در اصفهان ، شب قبل در "خونه کهنه"  با حضور آقایان و در منزل مرحوم آقا میر محسن نعمت اللهی جهت بانوان بر گزار شده بود.  

☼ گشایش ساختمان آرامگاه جدید آقا میر عماد - جمعه 27 آذر ماه 1388 برابر اول ماه        محرم 1431

 ساختمان تازه ساز و با شکوه آرامگاه  آقا میرعماد پس از یک عملیات ساختمانی که حدود 8 سال به طول انجامید . طی مراسمی گشایش یافت.

این مراسم که با حضور جمع کثیری از بزرگان فامیل  در گورت برگزار شد با ضیافت ناهاری در منزل مرحوم استاد دکتر کاظم میر عمادی و به میزبانی همسر و فرزندان آن مرحوم پی گرفته شد .

از بانی و آرشیتکت بنای جدید، آقای دکتر مهدی میر عمادی و آقای مهندس ابوالحسن میر عمادی که در احداث این بنا بذل مال و سعی بلیغ نمودند تشکر و قدر دانی میگردد.

به خصوص توصیف درب زیبا ی چوبی و شکیل مزار را بطور خاص شنیده ام .

امیدوارم  این بنا تسهیل کننده در ایجاد  فضایی صمیمی و معنوی  ( و نه حجابی  ) بین آقا میرعماد و همه  فرزندان علاقه مندشان از هر خانواده  باشد و نیز با این امید که بنا ی جدید  خاطره ای جاوید در ذهن همه فرزندان کوچک آقا میر عماد بجای گذارد  و پس از گذشت مثلا 150 سال ، کلنگی تشخیص داده نشود .

 در سال ها یی که این تجدید بنا در دست اقدام بود . شاهد و شنونده بسیاری زمزمه ها در تاسف و نا رضایتی از تخریب سازه  قدیمی از زبان خرد و کلان و پیر و جوان فرزندان میر عماد بوده ام . که طبعا با اتمام و ساخت بقعه جدید ، موجبات این دلتنگی ها تا حد زیادی باید بر طرف شده باشد.

 مقاله ای نیز در شماره ای که پیش رو دارید ، درج شده که نویسنده آن با قلمی صمیمی و شیوا ، ارتباط روحی و علاقه معنوی و احترام فرزندان ایشان را نسبت به جد اعلایشان صرف نظر از نوع سازه ای که مزارشان را در بر میگیرد، بیان کرده است. به هر حال نظر من این است که در یک مورد عمومی ابهامات و سوالات باید به روشی دوستانه مطرح و به همین روش نیز باید در مورد آن روشنگری و رفع ابهام شود. صفحات آپادانا در اختیار شما دوستان  عزیز است .

☼ گرد همایی خانوادگی ما به مناسبت شب چله ( اول دی ) در منزل آقا طه میر عمادی که به یک سنت چندین سا له تبدیل شده بود .امسال  به علت همزمانی آن با دهه اول ماه محرم برگزار نشد.

☼ فرا رسیدن جشن کریسمس ( جشن زاد روز عیسی مسیح  ) و سال نو  2010  میلادی را  حضور همه خوانندگان به ویژه  آنان که در خارج ایران زندگی میکنند و در فضای شادی و جشن بسر میبرند تبریک میگویم .

☼ در آپادانا مصور عکسی گذاشته بودم و یکی از حاضرین در عکس را به اشتباه معرفی کرده بودم. به فاصله چند ساعت یک تلفن و دو ایمیل در یافت داشتم که این اشتباه را به من یاد آوری کرده بودند. از این توجه و دقت دوستان عزیز بسیار خوشحال شدم و تشکر میکنم .

 

 پیام های شما که نشاندهنده علاقه و توجهتان به مطالب آپاداناست همواره موجب دلگرمی من میگردد. در ماه گذشته ایمیلی از خانم زهرا میرعمادی ( مدرسپور ) ( از کانادا ) در یافت کردم  که حاکی از خشنودی  ایشان از مشاهده نوشته خواهر گرانقدرشان شادروان طاهره مدرسپور در آپادانا بود و همچنین از خانم یاسمین میر عمادی ، که از لطف همه این  بزرگواران  تشکر میکنم .

☼ اوضاع  و شرایط  سیاسی و اجتماعی فعلی در ایران بحرانی و متلاطم است . این شرایط اکنون شاید حدود سی سال باشد  که بر زندگی ما با درجات بیش و کم  حا کم بوده است . ما عموما مبارز سیاسی نیستیم ولی  این یک خواسته ساده و طبیعی است که آرزومند یک زندگی  آرام و متعادل منطبق با استاندارد های جهان متمدن باشیم .

 

                                                                       ارادتمند همه

                                                                      محمد مدنی


ذوالجناح : نوشته طاهره مدرسپور : آپادانا ، آذر ماه 1388
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥   کلمات کلیدی: ذوالجناح ،کربلا ،امام حسین ،طاهره مدرسپور

آنچه در زیر می خوانید بخشی از نوشته شادروان خانم طاهره مدرسپور است که آنرا در یکی از سال های جنگ ایران و عراق ( 1367 – 1359) به منا سبت فرا رسیدن محرم حسینی نگاشته و در مجلس روضه ای در منزل عمویشان آقای رضا مدرسپوربرای بانوان حاضر در جلسه قرائت کرده اند . با تشکر از خانم نعمت اللهی ( خاله طاهره گرامیم ) که این متن را برای تقدیم به عزاداران حسینی در اختیارم گذاشتند. 

" ذوالجناح "

آه ای ذوالجناح ، اسب نجیب خسته ، چشمان مضطرب تو مگر در نیم روز عاشورا چه دیده بودند که تاریخ را از یاد آوری آن شرم آید ؟

تو دیده بودی حسین را ، ستبر و استوار ، ایستاده در میدان ، در کنارش پیکر غرقه به خون عباس سقای تشنه لب ، که با دستان بریده بر شقاوت و ظلم و بیداد یزیدیان گواهی میداد .

تو دیده بودی زینب را ، آن شیر زن دلاور صحرای کربلا ، که مادر وار کودکان تشنه حسین را در سایه وجود پر توانش ، نگاهبان بود .

آه ای ذوالجناح ، ای خونین پیکر خسته تن ، ای مرکب رهوار حسین که تا آخرین دقایق در کنار او بودی . مگر چشمان خسته تو چه دیده بودند که اشک وخون از دیدگان با وفایت بر شنهای صحرای تف زده روان بودند .

تو دیده بودی علی اصغر را ، کودک شیر خواری که گلویش آماج تیر های بلا گشته بود .

تو دیده بودی علی اکبر را ، شاهزاده اکبر خاندان امام حسین (ع ) را که مردانه در بهترین سال های جوانیش راهی نبردی دلیرانه گشته بود . تا تاریخ بر پاست و صفحاتش هر سال ورق خواهد خورد خون او بر سطر ، سطر آن خواهد جوشید .

تو دیده بودی ، حبیب بن مظاهر را ، حرّ بن یزید ریاحی را ، تو دیده بودی هفتاد و دو مرد را که دلیرانه تا آخرین قطره خون خود در راه ایمان و عقیده و جهاد فی سبیل الله جنگیدند و مردانه درس تقوا و شرف را در سر لوحه تاریخ زمان نگاشتند و در هنگامه نبرد در هنگام ظهر که حسین یکه و تنها ، سوار بر شانه های استوار " تو " در میانه میدان فریاد بر آورد " هل من ناصر ینصرنی؟ "

تو دیده بودی که دیگر کسی بجا نمانده است که تا ندای او را لبیک گوید.

آه ای ذوالجناح ، اسب دلیر و خونین بدن ، تو آخرین همراه حسین بودی ، تو آخرین نظاره گر میدان نبرد عاشورایی ، تو که چشمان غم زده ات آخرین چشمانی بودند که سر بریده مطهر حسین را بر نیزه شقاوت نظاره کردند و پیکر خسته تو که هزاران تیر را در گوشت و پوست خود احساس میکرد . در غروب همان روز در شام غریبان ، غریبانه همراه کاروان زینب بودی .

تو خیمه های سوخته گل رسول را دیدی ،

تو گریه ها و مویه های کودکان یتیم و تشنه لب را شنیدی ،

تو در گودال قتلگاه پیکر جدا از سر حسین را وداع گفتی ، تو همراه اسرای کاروان حسین فرزندان غرقه به خون و کودکان گمشده را باور کردی ،

تو همراه زینب آن شیر زن زمان ، به شام رسیدی ولی نمیدانم آیا پیام پر جذبه و شکوه زینب در بار گاه یزید را بگوش خود شنیدی یا نه ؟

.....

                                                   طاهره مدرسپور


ایکاش .... ، نوشته طیبه مدرس زاده : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥   کلمات کلیدی: بقعه میر عماد

ا یکا ش ..............

 

این بار هم مثل همیشه وقتی ایمیل آقای محمد مدنی رادیدم که حاکی از آماده شدن شماره ای دیگر از آپادانا بود با اشتیاق فراوان به سراغش رفتم. که طبق معمول  بازهم آپادانایی بود با مطالب و عکسهایی زیبا و خاطره انگیز، ودر طلیعه آن نامه ای بسیار زیبا و تاثیر گذار ازطاهره خانم عمو ضیاء، که بیش از پیش مارا به یاد رگ و ریشه و سیادتمون می انداخت، رگ و ریشه ئی که همیشه مایه مباهات بوده و هست، در اینجا بود که از خداوند متعال توفیق رساندن این امانت سنگین به نسلهای آینده را خواستار شدم. باز درهمین شماره آپادانا عکسی از بزرگان فامیل که سالها پیش در بقعه گورت گرفته شده بود، توجه ام را جلب کرد، ودر یک لحظه همه خاطرات گذشته در نظرم مجسم شد، خاطراتی که هر یک از افراد فامیل کم و بیش ازجوار مرقد جد بزرگوارمان داریم. بقعه ای  به ظاهر کوچک اما باعظمت ودارای روحانیت و معنویتی که انسان را متحول میکرد، تجسمی صادقانه از تهجد و راز و نیاز های شبانه راد مردی ازتبار معصومین علیهم السلام، در پناه تخته سنگی که عاقبت الامر نیز در پناه همان سنگ آرمیده  وبه دیدار معبود شتافته، بلی واقعا وقتی وارد آن بقعه میشدیم انگار "میرعماد" را که از باد و یا تابش آفتاب در پشت آن سنگ پناه جسته و فارغ از هرگونه دل مشغولی محو در راز ونیاز با معبود ازلی  بود میدیدیم و لحظاتی از دنیا و مافیها فاصله میگرفتیم که متاسفانه  چند سالی بود که این مقبره مقدس به دست بزرگواری از فامیل به ویرانه ای تبدیل شده بود که بزرگترین اثر سوء آن محروم شدن فامیل از زیارت و پالایش روح بدلیل خرابی وناهمواری وخاک آلود بودن  بقعه بود. اخیرا بانی اینکار یا بهتر بگویم متصدی این امر،( چون حتی پس از ساخته شدن هم با طرح و معماری نا مناسبی که به کار رفته، نه تنها آن روحانیت و معنویت سابق را نخواهد داشت، بلکه ویرانی خاطرات همچنان پا برجاخواهد بود) اقدام به افتتاح ساختمان جدید نموده که امیدوارم، لااقل بتوانیم ضمن زیارت،  گلایه خود را ازمتصدی این اقدام ، باآن بزرگوار نجوا کنیم. ایکاش که هرگز چنین اتفاقی برای این مکان مقدس نمی افتاد و این فامیل محترم  قبل ازهرگونه اقدامی، در موردی که به همه فامیل مربوط میشود، لااقل نظر بقیه را هم جویا میشدند و در صورت تصویب،  چنین تغییراتی را به وجود می آوردند، و یا لااقل  ساختمان جدید را بر روی بقعه قدیمی احداث می نمودند که ساختمان قدیمی نیز از تاثیرات باد و باران و آفتاب  مصون می ماند . در هر حال اتفاقی که نباید می افتاد،  افتاده  و عرایض این حقیر هم  اظهار تأسّف و تأثّری بود که  با آگاهی کامل از عدم تأثیر آن در بهبودی وضع  موجود، از اعماق جان بر صفحه کاغذ جاری شد تا آلام درونی را قدری تسلی بخش باشد .

 در خاتمه از آقای محمد مدنی  که زحمات راه اندازی آپادانا را یک تنه پذیرفته اند بی نهایت سپاسگزارم. 

 

 

                                کوچکترین فرزندان میرعماد

                          طیبه مدرّس زاده (نعمت اللهی)


فرار بزرگ : نوشته علی میر عمادی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی: گورت ،دکتر علی میرعمادی ،آقا میرعماد

فرار بزرگ 

یک روز گرم تابستان است. دلم هوای اصفهان دارد. شال و کلاه می کنم و با اتوبوس عازم آن دیار آشنا می شوم. گرما بیداد می کند و امان از خلق خدا گرفته است. ساعت 3 بعد از ظهر به ترمینال کاوه می رسم. هوس می کنم یکراست بروم گورت. آنجا که ارواح پاک عزیزان آرمیده اند. با مینی بوس باغ رضوان به گورت می رسم. آنقدر هوا گرم است که هفت هشت نفری بیشتر در مینی بوس نیستند.عرق ریزان از سینه کش جاده بالا می روم و خودرا به سکوها می رسانم. حرارت آفتاب سر مبارک را سخت می سوزاند اما آهی که از نهاد بر می آید از آن سوزنده تر است. بر ساک دستی تکیه می کنم و به اطراف می نگرم. پرنده هم پر نمیزند. ظاهرا سکوت همه جا را فراگرفته. گرما طاقت از من بریده. جابجا می شوم و در سایه بارگاه آقا میرعماد کمی آرامش می گیرم.

چشمهایم را بسته ام و به رفتگان می اند یشم. از آقای میرعماد و چند مقبره دیگر که بگذری نخستین فردی که در آنجا مدفون گردید مرحوم میرزا عبدالکریم میرعمادی بود (خدایش بیامرزاد). چند سالی نگذشته است که آن وادی جایگاه ابدی بسیاری از اقوام و خویشاوندان است. رفته رفته در پشت چشم بسته من ارواح طیبه جان می گیرند. شادروان حسام میرعمادی(که فقط یک بار ایشان را دیدم). آقا مجتبی حسینی (مرد وارسته ای که به زن و زندگی سخت وابسته بود). مرحوم آقا محسن نعمت اللهی ( آن درویش خاکی که با علو طبعی که داشت همیشه خودرا "محسن" معرفی می کرد و حتی از بکار بردن نام خانوادگی خود نیز ابا داشت). پسر عموی خوبم مرحوم حاج رضا میر عمادی ( که آخرین کلام او پیش از رحلت "یا علی" بود). پسرخاله عزیزم احمد آقا سیدالاسلامی (مردی متقی که روحانی بود و با ایمان اما هرگز عقاید خودرا به کسی تحمیل نکرد). مرحوم آقا ضیاء مدرس پور( آراسته ترین خویشاوند که نقل محفل دوستان و خویشاوندان بود). برادرم  مرتضی میرعمادی (که جسمش در دیار غربت و روحش زیر پای خواهرش است). جوان ناکام مرحوم حسین حسینی ( الگوی پدر که با رفتنش بر دلها داغ نشاند) و دیگر رفتگان وخواهر و مادر من عاصی. همه و همه دور و برم را گرفتند. غوغائی بر پا بود. هرکدام سخنی به فراخور حال می گفتند. پرده کامل سینما به یک واقعیت بی انکار بدل شده بود. یکی دو ساعت در این حالت ماندم. عرق تمام بدنم را گرفته بود. به خودم آمدم. هنوز هم جنبنده ای را در آنجا نمی یافتم به جز مورها که گوئی از گرما هراسی نداشتند. بی جهت دیدم تنم می لرزد. گرما ی تابستان و لرز حکایت دیگری است. لختی اند یشیدم که از جمع همه یاران انگار تنها من مانده ام. ترس برم داشت. بلند شدم و خاک و خل را تکاندم. از دور آن مردی را دیدم که آب روی قبرها می ریزد (اسمش را نمی دانم). یک جوری بود. یک لحظه فکر کردم جناب عزرائیل است که حقیر را بی پناه یافته و قصد جسارت دارد. از ترس سلامی تقدیم حضورشان کردم و بیش از معمول سر کیسه را شل کردم  با این امید که اگر واقعا عزرائیل باشند فعلا دست از ما بدارند. دو پا داشتم و دو پا قرض کردم و تا سر جاده دویدم.

پس از کمی معطلی با مینی بوس به خوراسگان رفتم و خودرا در پناه پنکه مقبره ابوالعباس به آرامشی نسبی رساندم. اما همچنان ارواح به دنبال من در حرکت بودند. گوئی هشدار می دادند که وقت ملاقات حضوری نزدیک است. فرصتی یافتم تا چند سطری بسرایم تا بر سنگ قبرم بنویسند. چند سطری را (از باب نمی دانم چی) در خاتمه می آورم اما قبل از آن بشنوید از گفتگوی من با یکی از استادان به نام ادبیات فارسی دانشگاه علامه.

به خدمت ایشان رسیدم. رسم ادب به جای آوردم و از ایشان خواستم محبت نموده سروده مرا سر وسامان بدهند و وزن و قافیه آنرا تنظیم کنند. رخصت فرمودند و امر شد که بخوانم. خواندم. ایشان مرتب سری تکان می دادند (نمی دانم درتائید فضاحت آن یا در جهت تکریم آن). شاید هم اصلا گوش نمی دادند. به بیت آخر که رسیدم فرمودند: احسنت. امیدوارم به زودی به آرزوی خودتان برسید. اشکالی در آن نیافتم الا اینکه فعلا روی پیراهنتان یک لکه چربی از غذای ظهر مانده است ولی سئوالی دارم. عرض کردم بفرمائید. فرمودند: مقبره خصوصی است یا عمومی. عرض کردم قرار است در جوار جدم بر سکوئی باشد. فرمودند: اگر مسئولی دارد به ایشان بگوئید دو سه تا سنگ قبر برای شما لحاظ کنند چون به قدری طولانی است که روی یکی جای نمیگیرد و خویشاوندان نیز باید در چندین  شب جمعه پیاپی بر سر قبور شما حاضر شوند وهر بار پس از قرائت بخشی از آن فاتحه بخوانند. زمین ادب بوسیدم و از خدمتشان مرخص شدم. خواستم کوتاهش کنم دیدم جان کلام از دست می رود.

آنکه خفته است در این گور منم     عاشقم سوخته ام پر محنم.

"میرعمادی" لقب و نام "علی"     از گل و باده سرشتند تنم.

سیزده قرن ز بعد یک و بیست      مادرم زاد مرا در وطنم.

پدرم نام "علی" داد مرا             مهر او گشت عجین با بد نم.

خواستم تا بسرایم وصفش          لرزه افتاد به جان و به تنم.

................................

................................

گرچه آواره هر شهر شدم     اصفهان گشت در آخر وطنم.

پای کوهی است مرا منزلگه  من اسیر دمن و این چمنم.

پای مادر چو بود بر سر من   شرم بادم که به کس سر بنهم.

گرچه بسیار ملامت دیدم      لکه ای نیست بر این پیرهنم.

کس ندانست چه بودیم و چه بود  خود گواه عمل خویشتنم.

لاف بیجا نزند پیر" امید"    از "شراره" است شرر بر بدنم.

گر بخوانید شما فاتحه ای    باری از دوش دلم بر فکنم.

                                                            علی میرعمادی


پای درد دل آقا میر عماد : از علی میر عمادی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

در پای درد دل آقا میرعما د

 

دوش دیدم حضرتش را من به خواب

خسته و اندوهگین ، حالی خراب

پشت بر سنگی نشسته، دستها در پشت سر

 زانوانش سخت بر سینه نشسته، سرد سرد

چهره اش اند وهگین، آهی بلند ،از جان گذشته.

گفت عمری را به زیر چار طاقی  خفته بودم

در برم سنگی که از آن بوی باران می رسید

باد بود و ابر بود و بوی عطر نازنینان

بر سرم جمعی نشسته، صبح زود نو بهاران

از درون خوابگاهم، برج معروف کبوتر ها نمایان

وه چه بادی می وزید، در پشت باران

چارطاقی بر سرم اما سه پهلو باز و آزاد

نغمه یک مرغ عاشق، بر سر سنگم نمایان

دور و بر کوهی و دشتی وبیابان

خارها ، گل بوته ها ، عطری فرحزا

همره باد صبا، دلچسب و زیبا

کوه بر پشتم، بلند و با ابهت

کودکانم در برابر شاد و خندان

گوشه چشمی داشتم بر جمع یاران

روز سیزده، فصل نوروز و بهاران.

حال، چشمم بسته برهر باد و باران.

نمی دانم کجا پنهان شده در پشت دیوار ند

ویا آن مرغکان خفته ویا از غصه بیمارند!

کجایند آن همه لطف و صفا ئی

 کز نظر ها سخت پنهانند؟

آن سراسر دشت بی پایان

نسیمی کز دل پاکنده می آمد؟

کنون در زیر این گردونه دوار

دلم میل هوای تازه می دارد.

به شبهائی که ماه اندر سپهر دور

می پاشد به روی خلق، گرد نقره فامش را

منم تنها به زیر گنبد تاریک

همه نوباوگانم زیر سقف آسمان تنها

و من تنها تر از آنها.

دگر بادی نمی آرد به همراهش نسیم صبح آزادی

دگر بر گور من چشمی نمی دوزد به آرامی

دلم میل هوای زهره را دارد

رضا ومحسن و احمد دگر بر من نمی خندند

درآن سو، عصمت و سادات بنشسته

و زانو در بغل بسته، همه خسته

از این برجی که بر روی سرم بسته

از آن تفتیده گرمائی  که از این کوره می تابد.

دلم از غصه پر خون است.

 نفس های عزیزانم به پشت این حصار بی رمق خفته

همه درهای این گنبد به روی خلق ما بسته

دگر نوری نمی تابد

همه تاریک ، چه دلتنگم در این شبهای نا آرام.

کبوتر ها به روی گنبدم پر های خود بسته

دگر پروازشان را بر فراز بسترم هرگز نمی بینم.

به شب هائی که "ابراهیم" مصحف را به سر دارد

نوای روحبخش  آن قرائت های روحانی

به گوش من نمی آید.

به دور و بر همه اغیار

نمی بینم به روز عید، به گر د نعمت اللهی

صفای جمله آن یاران و آن انصار.

نمی آید به گوشم نغمه یا هو

علی گویان ،علی جویان، علی پویان.

نمی آرد دگر هدهد خبر از کودکانم باز

همه آجر ،همه خشت است و تاریکی

ز بند آجری پیداست، شعاع نور باریکی.

دلم خوش بود بر گورم هوا دارم

هوائی سرخوش از آوای آزادی

به جسمم باد می لغزید

و در قلبم هوای تازه می پاشید.

کنون دور از همه افتاده ام تنها

من و این برج تنهائی و این شبها ی بیداری.

برون آرید ای نوباوگان من را ا ز این زندان

بتابانید بر من نور، صبح و ظهر و هنگام سحرگاهان.

 

علی میرعمادی

هشتم اسفند 1387  

                          


پرده ها : نوشته جوی مدنی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی: کرسی ،سو ثمپتون

Images of Iran 1970-1974

 

5 – Curtains

 

There were some delightful Iranians, with us at Southampton University, who returned to Iran in 1969 before we did.  Mahdokht kindly advised me about what I should take to Tehran from England.  First on her list was Belgian velvet curtains, because, she said, these would not be easy to find there.  I thanked her, but thought to myself the people of Persia have found local materials fit for this purpose and I will do the same.

 

Nasser had rented a spacious comfortable flat, off Amirabad Shomali.  Cousin Amir and Renate had lived there for some years, but at the time we arrived, they were being posted to Esfahan.  So we took over the flat from them.  Friends, Hashem and Marianne Pessaran, who are now in Cambridge, England, occupied the flat when we left and had many happy years there.  This had large windows and a balcony which we shaded by excellent reed blinds.  There was therefore no need for heavy curtaining.  We bought good quality local calico, had it dyed gold for the living room and left natural for the bedroom.

 

That was the start of our furnishing plans.  Instead of the elaborate gilded tasselled furniture, then in fashion, we had a carpenter, Ostad Mehdi, make simple Scandinavian style dining chairs for us with a matching pine table and desk designed by Nasser.  In our main living room he made a horseshoe shaped seat, covered with dark brown linen.  In the corners behind the curve of the seat there were large bright orange and yellow lamps to cast a warm glow after dark.  Simple gold and ivory geleams graced the floor.  The Hall had a large low goldfish bowl lined with turquoise glaze, (it had been a taghar-e-mast).  In this we put silver columns, (they were really looleh bokharies) in which we planted spider plants cascading into the water.  Initially the bowl also contained a few mahi sefid we were given by friends in Tehran University, but they had an unfortunate habit of leaping from time to time, sometimes landing outside the bowl.

 

The bowl was moved aside in the winter to make place for a corsi, covered with the family heirloom quilt.  The corsi table was also Ostad Mehdi’s work, made for the family decades earlier.  The samovar was always going “ghol ghol” on a table nearby.  This room was entirely in the conventional Persian style with blankets and cushions for comfort.  It was lit by a traditional Esfahan lantern of brass and concertinaed waxed linen.  This gave a gentle light resembling a full moon.

 

As mentioned earlier in Image 3, the intriguing upshot of this plan was to observe that the Iranian guests chose the Western living room and foreigners opted for the Persian Hall.

 

Now in chilly England we long for a corsi and the comforting sensation of the heat creeping up from toes to head as we sip tea from estakans.

                                                 JOY MADANI


مرثیه ای برای عمویی نازنین : نوشته طاهره مدرسپور : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی: رضا مدرسپور ،طاهره مدرسپور

 

مرثیه ای در سوگ عمویی مهربان

 

متن زیر را شادروان خانم طاهره مدرس پور (کیوان) درمراسم شب هفتم در گذشت عمویشان مرحوم آقا رضا مدرس پور  , خود برای خانم های حاضر در جلسه  خواندند.

( با تشکر از امیر طاهر عزیز  و  خاله جان طاهره گرامیم )

 

بسم الله الرحمن الرحیم

عمویم رضا

اذا الشّمس کُورت . و اذا النّجوم انکدرت . و اذا الجبال سیُرت .

آری ، آن هنگام که خورشید پر مهر وجودت خاموشی گرفت .

و ستاره تابناک دیدگانت کدر شد .

و کوه پشتیبانمان، فرو ریخت .

و دریای مواج عشقت، از تلاطم ایستاد

با خود اندیشیدم . پروردگارا، چگونه هول این روزهایی که هریک به درازای روز قیامتند را تحمل کنم. غرقه در سیاهی ناامیدی و رها در تباهی اندوهی که قلبم را می فسرد. بی پناه و بی ملتجی می رفتم که در عمق گرداب غم برای همیشه از دست بروم که صدای مهربان آن بانوی بزرگوار چون آبی زلال در عطشناکی یک روز تف زده در گوشم پیچید که دستانم را در دست های گرمش گرفته بود و با نگاه مهربان و غمزده اش استوار و قاطع به من خیره گشت و گفت بخوان ! بخوان !

یا قاهر العدّو. یا والی الولی. یا مظهر العجایب. یا مرتضی علی.

و من خواندم و رها گشتم. دستی چون ریسمان الهی دستم را گرفت و مرا از ورطه خوفناکی که می رفتم به دنبال مرگ عمو، برای ابد در آن غرقه گردم نجات داد. آرام شدم. به آرامی او که اینک چون سروی از پا افتاده در بستر مرگ خفته بود. بر پای تختش نشستم  و به او نگاه کردم .

پیشانیش بلند و سترگ. چون نیمه ماهی بر آمده از آسمان سر. تابناک و زیبنده بود .

پلکهایش دریچه مهربان نگاه او را برای همیشه بر باغ سبز زندگی بسته بودند .

و بر لبانش همان لبخند جادوئی و فراموش ناشدنی، پر معنا و دوست داشتنی نقش بسته بود. صورتش ، نورانی و قامتش رشید و رسا، آرام در بستر مرگ، تسلیم به رضای خدا. همانگونه که او را رضا نامیده بودند در مقابل من در بستر ابدی مرگ آرمیده بود .

چه کنم که یاد تو ، هرگز بر لوح ضمیرم کم رنگ نشود. همچنان که در حیات خود همیشه ناجی و پشتیبان من بودی، در ممّات خویشتن هم ، مرا به حال خود رها مکن. مرا یاوری ده تا شاگرد مکتب تو باشم. آری مکتب تو که در آن درس فروتنی هست. درس اخلاص، ایمان و توکل، درس مهربانی بی دریغ و بی توقع، درس عشقی که به پای نهال وجود همه نثار کردی تا سیراب و بارور شود و به گل عشق بنشیند. درس دوری از نخوت و تکبر، درس فرار از اندیشه های بی محتوای روزمره گی، درس ولایت که خاموش و بی صدا همیشه آن را در آتشکده قلب خویش فروزان نگاه داشتی.

به من کمک کن تا آن فرهیختگی را که در مکتب تو آموختم جاودانه شوم ... دستم بگیر تا تو را، گرمای وجودت را با  سر انگشت یخ زده ام تا قلب افسرده خویش هدایت کنم. من در نگاه غمزده و چشمان اشک آلود همه این دختران با محبتی که در این محفل به سوگ تو گرد آمده اند، غم بی عمو شدن را میبینم. پس من تنها نیستم. من غم فقدان تو را با تمام این عزیزان تقسیم کرده ام ... که به چشم جان می بینم اگر از من افسرده تر نباشند کمتر هم نیستند.

تو خود همه ما را مدد رسان  که غم دوریت را تحمل کنیم. عموی عزیزم، تفأل زدم به دیوان خواجه شیراز، که میدانم به او ارادتی عظیم داشتی و از حافظ خواستم از زبان تو بر من حدیثی بگوید . میدانی چه شاه غزلی آمد ... من آن را به یاد تو برای سوگواران تو خواهم خواند . 

 

 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق 

                     گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است  

                    هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

به ما منی رو و فرصت شمر غنیمت وقت  

                    که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

کجاست اهل دلی تا کند دلالت خیر            

                    که ما به دوست نبردیم ره به هیچ طریق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم          

                    که کیمیای سعادت رفیق بود  رفیق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام           

                   حکایتی است  که عقلش نمیکند تصدیق

حلاوتی  که تو را در چه زنخدان است     

                   به کنه آن  نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد     

                   خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

                   که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام        

                 ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق

 

 

ساعتی در دور دست ها یک ضربه نواخت و تقویم روی میز به من گفت 5 آذر 1371 اولین روز ماه جمادی الاخر .

ای مهربان، آیا باید باور کنم که دیگر قامت رشید و استوار تو را در حاشیه زاینده رود همچنان که همیشه ستایشگر طبیعت بودی نخواهم دید ؟

ای عزیز، آیا باید باور کنم که دیگر هرگز بر لب پله های پل خواجو نخواهی نشست و بر گذر عمر نظاره نخواهی کرد ؟

ای عمو، آیا باید باور کنم که دیگر دست مهربان تو درب خانه خاموشم را نخواهد زد و صدای گرم تو در گوشم نخواهد پیچید، سلام، سلام .

با فقدان تو ای عمو، دیگر بهار راه خانه مرا گم خواهد کرد. پرستو های مهاجر دیگر به خانه من و بر سقف ایوان من لانه نخواهند ساخت که سرمای جاودان زمستانی بر سراسر آن رخنه کرده است .

دیگر درخت تناور وجودت ، چتری از خنکای محبت بر فراز سر من نخواهد گشود. و من برای ابد در یخبندان قطبی مرگ تو در زمستان بهار ناشدنی جای خواهم گرفت.

دریای عظیم محبت تو در هستی حقیر من نمی گنجید. و لطافت ریزش ملایم باران وجودت در سزاواری من نبود. تو گل بودی ، زیبا ، عطر آگین ، سحرآسا که من هرگز به تمامیت مشام جانم آن را نبوییدم.

تو چگونه توانسته بودی واژه عمو را که ریشه در تبار و خون دارد ، ریشه در وجود پدر دارد با تمام وسعت آن معنا ببخشی.

تو کودکی من را با رنگهای شاد و گرم محبت رنگ آمیزی نمودی . تو همبازی بازی های کودکانه من بودی. تو همراه و همپای زندگی بی خبری طفلانه من بودی . ایا باید باور کنم که به واقع این شمع زندگی من بود که در فروزان ترین شعله سرکش حیات خاموش شد نه شمع زندگی تو .

رضای من ، عمو رضای من ، تو را در حالت اثیری این محفل سوگوارانه حس میکنم .من عطر روح پر فتوح تو را در مشام جان خود دارم . تو اینجایی . در همین نزدیکی های من. دستهایت را به من بده . من تورا در تمام ذرات وجود خود حس میکنم . زنده ، پویا ، پر توان و دوست داشتنی .

در آن شب تیره که از خانه او بیرون آمدم ، به اسمان نگاه کردم، درست در دل هلال ماه ستاره ای روشن دیدم که انگار هرگز و بیش از آن آنجا نبوده است .

من در دلم او را رضا خواندم .شما هم اگر هر شب اول ماه به آسمان نگاه کنید آن کوکب درخشان را که با تمام وجود خود در کنار هلال ماه نو جلوه گری می کند خواهید دید او را " عمو رضا " بخوانید . او آنجاست، هرشب ا ول  ماه  برپهنه آسمان ، روشن ، درخشان و تابناک . همچنان که  در زمین بود . در میان ما زیست و بعد به آسمان ها پیوست .                                                                             

                                                    طاهره مدرسپور


خاطرات تحصیل طب (8 ) : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱   کلمات کلیدی: ناهید دایی جواد ،جمشید شیبانی ،کازبای شیراز ،دکتر محمد شفیعی

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

قسمت هشتم

 

احمد مدنی

 

سفر هنری به شیراز

 

در روز موعود با اتوبوس دانشگاه و عده ای که نزدیک به بیست نفر بودیم عازم شیراز شدیم. نکتة جالب دیگر این سفر این بود که خانم ناهید دایی جواد، خوانندة مشهور گلها را نیز به عنوان دانشجو به همراه داشتیم. البته ناهید فارغ التحصیل شده، و رییس ادارة دانشجویان بود اما برای پیشگیری از اعتراض احتمالی سازمان جشنواره، آقای بیریا یک کارت دانشجویی به نام ناهید صادر کرد و آن را برای روز مبادا در جیب گذاشت.

در شیراز ما را به میهمانسرای جهانگردی بردند که در آن زمان بی تردید یکی از بهترین هتلهای شیراز بود و اینک پس از چهل سال به جای پیشرفت و توسعه و آبادانی بیشتر، به چنان والزاریاتی افتاده است که گفتنی نیست. به هرحال به هرکدام از ما اتاقی دادند و بلافاصله تمرینات دوستان در سالنهایی که شیرازیها به ما اختصاص داده بودند آغاز شد.

رییس دانشگاه شیراز در آن زمان دکتر نهاوندی بود و معاون دانشجویی او از هیچ کمک و راهنمایی و امکانی برای هیچ یک از گروه های مهمان خودداری نمی کرد. شبی که نوبت اجرای برنامة موسیقی به دانشجویان اصفهان رسیده بود، من دلم می خواست چند گلدان گل جلوی صحنه باشد و چنین چیزی عملی نمی نمود زیرا گلدانهای محوطة خوابگاه دانشجویان در ارم که مراسم در تالار بزرگ آن برگذار می شد، عموماً سفالی و برای این منظور نامناسب بودند. رییس ادارة امور دانشجویان، سه گلدان بزرگ و قیمتی را که از دفتر رییس دانشگاه گرفته بود پر از گل کرد و برای ما فرستاد. جالب اینجاست که سالها بعد که برای تحصیل به شیراز آمدم، این گلدانهای بسیار زیبا و قیمتی را در کتابخانة بیمارستان نمازی یافتم که مانند اشیاء عتیقه از آنها محافظت می شد.

آنشب سرانجام، طلایی شعر: بس تازه و تری تو هوادار کیستی  را در ماهور خواند و ناهید هم با خواندن آواز و ترانه ای دیگر غوغا کرد. آن سال ما در رشتة موسیقی ایرانی مقام نخست دانشگاه ها را کسب کردیم و وقتی نتایج را اعلام کردند همة ما در گروه دانشجویان اصفهانی بی اختیار آن شعر معروف را دسته جمعی خواندیم که :

-      اصفان اول شدس، اصفان اول شدس، حالی شوما چیطورس؟

ما بچه های اصفهان، همیشه شادیم به جهان، همیشه با حق

سوغاتی شهری ما گزس، بشکن بیبین چه خوشمزس، تتق تتق تق! 

 

از داوران برجستة این جشنواره برای موسیقی ایرانی، دکتر حسن خوب نظر استاد دانشگاه شیراز بود که همان روزها لطیفه ای درباره اش بر سر زبانها بود. دکتر خوب نظر با خانمی خارجی ازدواج کرده بود اما صاحب اولاد نشده بود. ظرفا می گفتند وقتی از او در این باره پرسیده بودند گفته بود:

-     این مساله در خانوادة ما موروثی است. مرحوم پدرم هم همینطور بود!

 

                                            ₪₪₪₪₪₪₪₪

  

ناهید دایی جواد (خواننده رادیو) و پدرش

 

فردای آن روز دکتر محمود نورانی وصال استاد نامدار دانشکدة ادبیات، گروه دانشجویان اصفهانی را در باغ بزرگ و مصفای خود در خیابان قصردشت شیراز به میهمانی خواند که اینک نزدیک محل فعلی بیمارستان عظیم قلب کوثر است. فرش بزرگی در کنار دیوار باغ گسترده، و میز مبسوط و معتبری نیز از انواع ماکولات فراهم بود. علاوه بر گروه ما جمع دیگری نیز از اساتید دانشگاه شیراز در باغ حضور داشتند که در میان آنان چهرة دکتر محمد شفیعی استاد دانشکدة ادبیات شاخص می نمود و از همانجا بود که با شخصیت مهربان و شاد و سرزندة او آشنا شدم. دکتر شفیعی برای همه از اشعار خود می خواند و مجلس را تر و تازه نگاه می داشت و گهگاه در میان غزل خواندن به خانمش که روی فرش نشسته و انار می خورد رو می کرد و می گفت :

-      هفده قطره در گلو بچکانید و  آخر.. برای شفیع الملک هم اناری دانه کنید.

 

آن روز آقای دایی جواد، پدر ناهید خواننده هم حضور داشت که از اجلة حاضر جوابها، لطیفه گوها و به قول اصفهانیها از چکه های روزگار بود.

این حکایت بامزه را همه در اصفهان منتسب به دایی جواد می دانند که زمانی که از دست گربة خانه شان به ستوه آمده بود، گربه را داخل یک گونی می کند و توی ماشین می گذارد و رو به طرف تخت فولاد می راند تا او را در آنجا گم و گور کند. یکی از آشنایان که میان راه به او می رسد از مقصد دایی جواد می پرسد و وی با اشارة پنهانی به گربة توی گونی، لب گزه ای می رود و با صدای بلند مسیر مخالف را می گوید که : 

-      دارم میرم زینبیه ! 

 

من نیز از شوخ طبعی دایی جواد خاطره ای دارم. شبی که ناهید ما را در اصفهان برای جشن تولدش به خانة خود دعوت کرده بود از آقای دایی جواد در مورد شغلش پرسیدم و وی به جای جوابی متعارف که مثلاً من نزد مهندس فلانی کار می کنم، گفت:

-      من پیشی مهندس فلانی، آدمم !

 

دست بر قضا در آن روز، آقای خاقانی نیز که در شیراز به شوخی و طنز پردازی و نادره گویی مشهور خاص و عام بود در جلسه حضور داشت و طبیعتاً کارش با دایی جواد به مناظره و مبادلة ظریف گویی ها کشید. و ما به عنوان گروه اصفهانیها چقدر از مناظرة آن دو مشعوف شدیم و خندیدیم خاصه آنکه در آخر کار، این دایی جواد بود که با یکی دو نیش جاندار حریف را وادار به سکوت کرد.

دیگر هوا کاملاً تاریک شده بود. مهتاب شب دلپذیری بود و جلسة گرم و پرشور ما با غزلخوانیهای استاد نورانی وصال و دکتر محمد شفیعی و شوخیها و نکته پرانیهای دو غول طنزپرداز از اصفهان و شیراز، چنان پر شور و رونق بود که کسی به فکر ترک مجلس نبود. اما ناگهان رگباری گرفت و ما و سایر مهمانان به ناچار به زیر تنها سرپناه کوچک اما مفروشی که نزدیک به در ورودی باغ بود کوچ کردیم. در اینجا بود که پنجة شیرین و استادانة یکی از شاگردان دانشکدة ادبیات با تار آشنا شد و در آن مهتاب شب و همزمان با صدای دلپذیر باران ما را به عوالم دیگر برد. سرانجام پاسی از شب گذشته با تشکر بسیار از میزبان خود استاد دکتر نورانی وصال باغ را ترک گفتیم.  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

دیدار با جمشید شیبانی (خواننده)

شب بعد، دکتر محمد شفیعی که اصفهانی بود همة دانشجویان گروه هنری اصفهان را به خانه اش دعوت و از ما پذیرایی مفصلی کرد. آنشب هم مانند روزی که در باغ دکتر وصال طی کردیم، جمعی از دختران دانشجوی ادبیات همیشه دور و بر استاد شفیعی می پلکیدند و خود او نیز سرزنده و بشاش، دائما در اتاقهای پذیرایی بالا و پایین می رفت و شعر می خواند و همه را می خندانید و یکریز به ما می گفت :

-  شماها که پزشک هستید باید بهتر بدانید که باید هفده قطره در گلو بچکانید!  

 

شبی نیز مهندس فروغی، همة دانشجویان گروه هنری اصفهان را به رستوران کازبا دعوت کرد. رستوران کازبا که توسط جمشید شیبانی اداره می شد، در خیابان زند و در نزدیکی بیمارستان نمازی واقع بود و اکنون سالهاست که جایگاه مرکز انتقال خون شیراز شده است. با مهندس فروغی که جوان خوش تیپ و خوش پوشی بود و ظاهراً برای انجام یک پیمانکاری ساختمانی به شیراز آمده بود در مهمانسرای محل اقامت خود آشنا شده بودیم. وی ظاهراً گوشة چشمی به یکی از بازیگران گروه تئاتر ما داشت و دعوت از همة گروه ما و ولخرجی آنشب او نیز از همین زمینه مایه می گرفت.

به هر تقدیر آنشب جمشید شیبانی به دعوت مهندس فروغی سر میز ما نشست و با این هنرمند معروف از نزدیک آشنا شدیم. شیبانی را هنرمندی شناختم با وقار و منزه، که پایبند خانواده بود و هیچ آلودگی نداشت و حتی سیگار هم نمی کشید. وی در آخر شب قسمتی از ترانة مشهور خود را برایمان زمزمه کرد. تصور می کنم این تنها ترانه ای بودکه خوانده و با همان به اشتهار رسیده بود:

-      سیمین بری ، گل پیکری  آری  ، از ماه و گل زیبا تری   آری

همچون پری افسونگری  آری

.  .  .  .  .  .  . 

هم جان و هم جانانه ای  اما ، در دلبری افسانه ای اما،  اما  زمن بیگانه ای اما،

آزرده ام خواهی چرا  تو ای نو گل زیبا

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

ادامه  دارد  ....