قصه عشق : از مریم : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦   کلمات کلیدی: منیر اعظم صدر ،افسانه صدر ،علی نعمت اللهی

روز چهار شنبه 28 بهمن در جلسه ختمی که در مسجد الرضا به مناسبت در گذشت خانم منیر اعظم صدربرگزار شده بود ، حضور یافته بود م . ایشان مادر همسر خویشاوند گرامی و دوست از زمان کودکیمان آقای مهندس علی نعمت اللهی بودند که پس از طی یک دوران سخت هشت ساله بستری بودن ، رخت به سرای باقی کشیدند . این فقدان را حضور همه بازماندگان آن مرحومه تسلیت میگویم . برای جناب آقای صدر که با وجود سنگینی بار غمی که داشتند با متانت و خوشرویی از همه حضار جلسه تشکر می کردند , و نیز برای افسانه خانم و علی عزیز آرزوی صبر و تحمل دارم .

قاری مسجد دراواسط و نیز بار دیگر در اواخر اجرای برنامه معمول مراسم متنی را خواند که سادگی و لطافت و صمیمیت آن مرا عمیقا متاثر کرد.

می خواستم شما را نیز در خواندن آن سهیم گردانم, لذا بنا به در خواست من، مریم خانم نویسنده این متن که دختر خواهر افسانه خانم هستند، لطف کردند و آنرا برایم فرستادند. با تشکر نوشته ایشان را میخوانیم :  

                                                                                              

با عرض سلام و احترام

 

متن کامل آنچه را که بخشی از آن در مراسم ختم مادربزرگم خوانده شد خدمتتان ارسال می کنم

 

**************

 

قصه عشق

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

 

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

چیزی که مادربزرگ را به زمین وصل می­کند عشق است،عشق پدربزرگ به او.عشقی که یک پیرمرد هشتاد  و چند ساله را وادار می­کند که نصفه ­شب­ها از خواب بلند شود تا ببیند راه تنفس مادرجان باز است یا نه،عشقی که تا یازده شب بیدار نگهش می­دارد تا به مادرجان غذا بدهد،صبح ها منتظر بماند تا در را روی پرستار باز کند، ظهرها بیدار بماند تا فیزیوتراپ پشت در نماند، دعا و چشم ­زخم آویزان کند به گلدان اطلسی پشت پنجره که هی قد کشیده و تمام پنجره را پوشانده، که گلدان گل بدهد و همیشه صورتی بماند.

پدرجان توی مهمانی ها زودتر از همه بلند می­شود که یعنی مهمانی تمام است:«منیراعظم تنهاست.»

منیر خیلی وقت است تنها روی تخت می خوابد، با لوله­هایی که به او وصل است، توی اتاقی شبیه بیمارستان با تمام تجهیزاتش. ما به بیماری­اش عادت کرده ایم. هشت سالی می­شود. هشت سال پیش از تصادف مادرجان متنفر بودم، نه چون روزها کش می­آمدند و مامان خانه نبود و یادداشتش چسبیده ­بود به در یخچال:غذا روی گاز است، گرمش کن.

من غذا را گرم می کردم، یادم می­رفت خاموشش کنم و تمام ظهرهای سیزده­ سالگی ام عطر برنج کز­خورده داشت. خانه­ی خالی از مامان و منی که از صدای در می­ترسیدم، از فیلم­های ترسناک تلویزیون می­ترسیدم و هنوز حسرت توی دلم مانده بود، حسرت جشن تولد.

تمام کلاسمان را دعوت کرده ­بودم. دلم را صابون زده بودم برای کادوها. بعد تلفن زنگ زد، مامان گوشی را برداشت و تولدم به هم خورد...مادرجان تصادف کرده بود، با موتور، توی یک شب بارانی و سرش خورده بود لبه­ی جدول. با بغض زنگ زدم به دوستانم که نیایید، چه خودخواه بودم که بغضم برای تولد خودم بود، نه ضربه­ی مغزی مادربزگ، نه دمپایی لاستیکی­های زشت بیمارستان، نه کوبیدن خانه­ی حیاط دار نارمک و خانه عوض کردن پدربزرگ که نزدیک دخترهایش باشد...

مادربزرگ سالهاست روی تخت است،همینجوری خوابیده. بدون حرف، بدون حرکت. گاهی با نگاهش حرف می زند. انگار می خواهد چیزی بگوید ولی نمی تواند. گاهی ناله می­کند فقط و بعد پدرجان سراسیمه می­شود و نگرانی توی چشمهایش می­دود.

روی میز پدرجان همیشه پر از کاغذهای شعر است، برای خودش قلم نی و جوهر خریده و شعرهایی که دوست دارد می­نویسد. خبرها را دنبال می کند. پوشه ای دارد که خبرها و بیانیه ها را در آن جمع کرده و بعضی را چند باره می خواند. پدرجان با کاغذ کادو و پارچه کتابهای قدیمی را صحافی می­کند، گل می­کارد، عیدها برای همه سبزه سبز می­کند. قباله­های قدیمی و نسخه­های خطی می­آورد تا با هم بخوانیم، لیست خرید عروسی­شان را نگه داشته و ورق زدن آلبوم­هایشان لذت ­بخش­ ترین کار دنیاست.

پدرجان می­رود بالای سر مادرجان و می گوید:«جانِ دلِ پدر.» و نگاهش می­کند و پیشانی­اش را می­بوسد.

و من فکر می­کنم این چیزی که مادربزرگ را بعد هشت سال هنوز اینجا نگه داشته همین عشق است، همین جان دل گفتن­ها.

                                                    یکشنبه 24 آبان ماه سال 1388

                                                                    مریم


حکایت آمدن میر عماد به اصفهان : از کتاب نور الابصار : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥   کلمات کلیدی: سید حسین خاتون آبادی ،میر عماد الدین ،میرزا محمد علی مدرس ،شاهمراد

 

              بخش دیگری از کتاب نور الابصار

نوشته میر سید حسین خاتون آبادی

اندر باب مسافرت و مهاجرت میر سید حسن نقیب از مشهد ببلده قم

گفته شد خراسان دچار قحط و غلا شده بود و ازبکها سد طریق زوار گردیده و موجب نا امنی شده بودند و نیز گفته شد که در سال 950 در اثر نفوذ میرزا عبدالکریم و ضعف حال میر سید حسن نقیب تولیت به طور کلی از دست این سلسله خارج شده بود .

میر سید حسن نقیب ( فرزند جلال الدین ، فرزند میر سید مرتضی ، فرزند سید حسن نقیب مهاجر از مدینه ) چون وضع خود را دگرگون دید و کار اعاشه خود را سخت و دشوار ملاحظه می نمود عازم مهاجرت ببلده طیبه قم شد و با بستگان خود در سال یکهزار و یازده (1011 ) حرکت نمود .

میر سید حسن شهر قم را وطن  محسوب می نمود ودر قم خود را دارای سوابقی روشن می دانست و مکرر در مواقع سختی که گاهی با پسران و بسنگان مذاکره می نمود چنین می فرمود که ما در قم دارای سوابقی طولانی هستیم و چون اهالی قم با حوالات ما پی ببرند ما را مورد همه گونه عزت و حرمت قرار خواهند داد زیرا ابو عبدالله معروف به حسین القمی دارای سابقه درخشانی است و اگر مردم بدانند که ما از نسل و نژاد او هستیم ما را کافی خواهد بود .

در اینجا ناچاریم مختصری از شرح ابوعبدالله حسین القمی از نظر روشن شدن اذهان مسطور داریم که این سابقه از چه سالی در قم ایجاد شده است و اتکا میر سید حسن نقیب به حسین القمی از کجا بوده .

در تاریخ قم تالیف حسن بن محمد بن حسن قمی : که در سال سیصد وهفتاد و هشت هجری به عربی تالیف و در سال هشتصدو پنج و هشتصد و شش حسن بن علی بن حسن بن عبد الملک آن را به فارسی ترجمه نموده در صفحه 229 چنین متذکر شده است : از سادات نزیل قم : محمد بن علی بن محمد بن علی بن عمر بن الحسن الافطس است  واز محمد بن علی نزیل قم دو فرزند به وجود آمدند : ابوالحسین احمد و ابو عبدالله حسین. مادر ایشان دختر حسن بن علی بن عمر بن الحسن الافطس بوده . ابو عبدالله حسین مدتی در قم بود و در آنجا وفات نمود ( 373 ق ) و فرزندانش به بغداد رفتند و از بغداد به مدینه معاودت نمودند و حسن بن الحسین که یکی از فرزندان ابوعبدالله بود به قریه خورزن که از توابع قم بود رفت و در آنجا ساکن شد و چند نفر از فرزندان او به بلخ رفتند و اعقاب آنها را برطله گویند و در آنجا اعقاب آنها زیاد شدند.

میر سید حسن نقیب بن میر حسین شمس الدین نزیل خراسان که جد میر سید حسن نقیب مهاجر قم است بدوازده فاصله به ابو عبدالله حسین القمی می رسد و از این راه خود را دارای سوابق می دانست و عازم قم گردید و خلا صه پس از 5 ماه مسافرت با فرزندان خود با بیم و اضطراب به قم وارد و قصد اقامت در قم را نمود ند ولی آنچه قبلا به آن متکی بودند و فکر می نمودند تمام نتیجه به عکس بخشید لکن چاره ای هم جز استقامت در مقابل نمی دیدند و چند سالی با کمال سختی روزگار به سر بردند تا در سال یکهزار و هجده ( 1018 ) در قم وفات یافت و در صحن قم مدفون گردید.

اندر باب آمدن میر عماد الدین به دار السلطنه اصفهان

باز برگردیم به اصل مقصود : در سال یکهزار و پنج که اصفهان رسما پایتخت شد مردم از هر شهرستان و بلاد رو به این شهرستان آوردند تا آنکه جمعیت این شهر به دو میلیون وپا نصد هزار رسید. در آن موقع مرکز شهر و قسمت آباد اصفهان محله های باب الدشت و جوباره و طوقچی و میدان قدیم . حدود مسجدجامع بود . فرزندان میر حسن نقیب چنانکه گفته شد پس از آنکه با پشت گرمی و استظهار تمام به قم آمدند و عکس آنچه فکر می کردند جلوه گر شد لذا عازم اصفهان شدند ودر سال یکهزار و بیست و یک (1021 ) به اصفهان آمدند و به طوریکه گفته شد میرحسن را چهار پسر بود . پس از فوت میر حسن دو پسر کوچکتر که مجدالدین و عمادالدین بودند به اصفهان آمدند ودر محله باب الدشت که محله پرجمعیت اصفهان بود وارد شدند و هر دو نفر با اینکه هنوز در سن شباب بودند ولی عالم به فنون و علوم معموله عصر خود بوده و هر دو مجرد و هنوز هم ازدواج نکرده بودند .

ورود این دو نفر سید جوان در محله باب الدشت و گردش آنها در کوچه ها هر ناظری رااز مسافر بودن و تازه واردی آنان آگاه می کرد .

تاجری به نام میرزا باقر که در باب الدشت ساکن بود به قصد رفتن منزل در راه با آنها تلاقی ووضع آنان را دریافت و با اصرار این دو برادر را به منزل برد و محلی در خانه خود برای آنها تعیین نمود . پس از یکی دو روز رفع خستگی روزها در اطراف مدارس شهر به گردش بودند و در حوزه های درس طلاب شرکت و در بین مباحثات ، مقام علمی خود را نمایان و در بین فضلا شهرتی بسزا پیدا نمودند و طولی نکشید که به تقاضای طلاب حوزه های متعددی تشکیل دادند و مورد توجه بزرگان و علما واقع شدند .

میرزا باقر تاجر میزبان سادات چون با حوالات آنان پی برد دختر خود را به طوریکه در روزگار قدیم متداول بود برای بقا و دوام آنها نذر برسید می نمودند به عقد میر عماد الدین در آورد . میرزا باقر را برادری بود که به پیروی از نیت برادر دختر خود را به میر مجد الدین ازدواج و از آن روز این دو برادر دارای خانواده شدند و هریک جداگانه به زندگی پرداختند ولی روزها در محاضر درس اغلب با هم بوده و حوزه های مباحث آنها مرتبا برقرار بود .

در سال یکهزار و بیست وپنج هجری (1025 ) در شهر اصفهان مرض طاعون شایع گردید و مردم به هر طرف متواری گردیدند . از جمله میرزا باقر که دارای املاک و مقداری از جورت و خاتون آباد و آنحدود را داشت با خانواده و عائله و داماد و دختر بدان سمت حرکت کرد مدتی به طور موقت و بعد در همان جا مقیم شدند و میر عماد الدین نیز در همان محل حوزه درس را تشکیل داد و عده ای از طلاب علوم که علاقمند به درس او بودند به خاتون آباد رفتند . میرزا باقر چون علاقه طلاب را دید مدرسه ای بنیان کرد و خاتون آباد دارای عنوانی شد .

میرمجد الدین که در اثر شیوع طاعون بحدود برزان ( شمال غربی اصفهان ) رفته بود و در آن محل مقیم شد که اولاد و احفاد و ذراری او هم اکنون فامیلی تشکیل داده اند که بیشتر آنها اهل علم و از پیشوایان آن حدود هستند و تا به حال به مناسبت خویشاوندی و فامیلی ارتباط کامل برقرار است و مدرسین و فقها با تقوای کامل در بین آنان به وجود آمده که موجب سرفرازی و افتخارند . میرزا باقر در سال یکهزار و سی و دو در خاتون آباد فوت نمود و در همانجا در قبرستان جورت مدفون گردید . میر عماد الدین پس از فوت میرزا باقر مجددا مدرسه دیگری بنیان کرد و حمامی نیز به نام ایشان بنا گردید و رسما مقیم خاتون آباد شد .

میر عماد الدبن شبها برای عبادت به دامنه کوه جورت می رفت و پس از ادای فریضه صبح از آنجا مراجعت می نمود و همان محلی است که اکنون مزار شریفش در آنجا است . در سال 1320 قمری ( 1281 شمسی ) حاجی میرزا محمد علی مدرس فرزند حاجی میر معصوم که در این موقع رئیس و بزرگ این فامیل جلیل بود روی آن را بقعه ای بنا کرد و در سال یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار قمری مطابق یکهزار و سیصد و چهل و سه شمسی هجری فخر الاقطاب آقای میرزا زین العابدین نعمت اللهی فرزند مرحوم آقای میرزا عباس نعمت اللهی روحه الله روحه الشریف آن بقعه را که رو به انهدام بود تعمیر کافی فرمود و چهار دهنه اطراف آن را با کاشی های معرق و آجر و سمنت محکم نمود امید است که سالهای متمادی وجود او که سبب افتخار فامیل است با عزت و شرافت و عظمت پایدار بماند و دعای مادر حق ایشان باجابت مقرون گردد .

میر عماد الدین را سه پسر بود : میر محمد اسماعیل که در داخله جورت مدفون می باشد و مشهور به شاهمرا د است و اکنون کاملا مورد توجه عام و خاص آنحدود است و از مزار شریف ایشان عموم استجابت دعا و شفای بیماران خود را خواستار و آزموده و مجربست. دوم : میر سید علی که در جنب تربت پدر عالیقدر خود مدفون و نسبت بقبور اطراف خود دارای قبر ممتازی است .

این دو نفر هردو دارای اولاد و احفاد وذراری بسیارند که در اصفهان و جورت و خورا اسکان و ده حق و در حدود شمال ایران رشت تنکابن – ابهررود – لنگرود کرمانشاه و قزوین وعده ای در هند و بمبئی و شیراز و جرقویه و آباده و قسمت عمده در پایتخت متفرق اند که طالبین را به کتاب اغصان طیبه راهنمایی می نمایم . فرزند سوم میر عماد الدین به نام میر عماد الدین ثانی  در جوار شاهمراد و در یک بقعه مدفون است. میر عماد الدین ثانی را عقبی نیست و چون بعد از پدر متولد شده به نام پدر نامیده شده است .

نسبت میر عماد الدین تا حضرت امیرالمومنین ( ع )

میرعماد الدین محمد – اول کسی است که از قم به اصفهان وارد شده است فرزند میر سید حسن نقیب فرزند میرجلال الدین نقیب متولی آستانه قدس رضوی فرزند امیر سید مرتضی سبط سلطان حسین میرزا با یقرا و متولی آستانه حضرت ثامن الائمه علیه آلاف التحیه فرزند میر سید حسن نقیب السادات سهر سلطان حسین میرزا با یقرا و متولی آستانه قدس و وزیر سلطان حسین میرزا و اول کسی که از مدینه طیبه به تقاضای سلطان حسین میرزا به ایران وبه مشهد وارد شده است فرزند میرحسین شمس الدین نقیب النقبا، سادات حسینی در مدینه منوره فرزند میر علی شرف الدین فرزند میر سید محمد مجد الدین فرزند میر حسن تاج الدین فرزند میر حسین شرف الدین فرزند میرعماد الشرف امیر الکبیر در مدینه طیبه فرزند میر سید عباد فرزند میر محمد فرزند امیر حسین فرزند امیر محمد فرزند ابو عبدالله حسین القمی فرزند امیر سید علی برطله فرزند امیر محمد المدعو بعمر الاکبر فرزند میرحسن الافطس فرزند حضرت علی اصغر فرزند سید الساجدین علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام الله الملک الغالب.

یادآوری : نقل مطالب کتاب نور الابصار جهت آشنایی خوانندگان با تحقیقات خویشاوند ارجمندمان مرحوم  آقای آزاد صورت پذیرفت و الزاما به معنای تایید صحت همه اطلاعات مندرج در آن نمی باشد .( آپادانا )

 

 


آخرین کلاس بهشت آیین : نوشته طاهره مدرسپور : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳   کلمات کلیدی: بهشت آیین ،میس آیدین

آخرین کلاس بهشت آئین

 

چندین بار پلک هایم را بر هم زدم. با این امید که تصویر کریهی که در آئینه دیدگانم نقش بسته محو شود. ولی با بهت و نا باوری دریافتم که آنچه می بینم واقعی است. ماشینی اهریمنی، چنگال نفرت بار خود را بر فرق عمارت زیبا و دوست داشتنی بهشت آئین فرود می آورد و هر بارقسمتی از سقف آن را بر میکند و هیولا وار آن را بر سر توده های انباشته خاک فرو می ریخت. خدای من چرا ؟ مگر اینجا بهشت آیین نیست. همان عمارت فرهنگی و تاریخی که ریشه های آن در تمام خانواده های شهر ما  رخنه کرده است. پس چرا آن را خراب میکنند ؟

عشق به بهشت آئین را از مادرم به ارث برده بودم. مادرم بانو زهرا المطهری از نخستین شاگردان مدرسه بهشت آئین بود که در زمان ریاست میس آیدین معلم انگلیسی، در آنجا تحصیل کرده بود و جزو نخستین دیپلمه های این دبیرستان به شمار میرفت و تا همین اواخر با همکلاسیهای سابق خود که من از ایشان خانم شوکت اردلان و خانم توران ایلخان را می شناختم، رفت و آمد داشت و شاید اولین زنی بود که پس از فارغ التحصیل شدن به استخدام بانک ملی درآمده و پس از ازدواج با پدرم از آن شغل کناره گیری کرده وبه زندگی خانوادگی خود پرداخته بود. من و خواهرم صدیقه مدرس پور که یک سال از من بزرگتر بود، با هم به مدرسه رفتیم. او در کلاس اول و من در کودکستان بهشت آئین که شاید فعلا همان محل مخابرات باشد قرار گرفتیم ... معلم کلاس اول من خانم قوامی زاده بود. هم او که برای اولین بار مرا با جادوی حروف و خلق کلمات آشنا کرد و حقی عظیم برگردنم دارد. خدایش حفظ فرماید. کلاس دوم و سوم  و چهارم را با خانم سارا، خانم دادگر و خانم آرام سپری کردیم و از کلاس پنجم معلمین ما چند نفر بودند که من خانم دره پیما، خانم واسعی و خانم حقیقی را به یاد دارم .

در آن زمان و پس از طی سالهای ابتدایی تمام آرزوی ما صعود از پله هایی بود که ما را به کلاس های دبیرستان رهبری میکرد. دوستان دبستانی من بسیارند ولی از چهره هایی که در سالهای پیش ازدبیرستان از ما جدا شدند سهیلا سپهری و مهشید تقدیری را خوب به خاطر دارم. با سایر دوستان از پله ها بالا رفتیم و در نیمکت دبیرستان قرار گرفتیم. سرشار از شور زندگی و نیروی حیات و جوشش و تلاش و کوشش بودیم. خنده هایمان بی بهانه، گریه هایمان گذرا و نیرویمان پایان ناپذیر بود.

و حالا به دنبال من و صدیقه، خواهر کوچکترمان زری هم در کلاس اول همین مدرسه ثبت نام کرده بود ما نسل دوم از خانواده بودیم که به بهشت آئین می رفتیم .

با دیدن تخریب آن عمارت سرمدی بغض گلویم را گرفته بود و خشمی مهار ناشدنی در وجودم غلیان داشت. با شتاب خودم را به مغازه حسن آقا رساندم . همان حسن آقای بستنی فروش سالهای سبز بهشت آئین. با صدای مملو از غم و اندوه به او گفتم :

_ حسن آقا ، دارند خرابش میکنند ، میبینی . چرا خرابش میکنند !

از پشت چهره پر چروک و دردمند او همان برق نگاه حسن آقای سالهای دور را دیدم که با اندوهی پر تفاهم که ریشه در دردی مشترک داشت به من نگاه کرد و گفت :

_ بعله . میبینم . حالا بیایید بنشینید ! و چارپایه ای را پشت پیش خوان گذاشت و من مبهوت از آرامش جادویی او بر روی چارپایه نشستم. و او با تبسمی فهیمانه به من گفت :

_ بفرمایید . بستنی بخورید تا حالتون خوب بشه .

و بعد در یخچال فریزر مدرن و امروزی خود را باز کرد و یک بستنی قیفی به من تعارف نمود. چند لحظه گیج و مبهوت به او و به بستنی قیفی او نگاه کردم. گلوله ای در گلو داشتم که نه پایین میرفت و نه بالا می آمد. با اندوه فروخفته ام به او گفتم :

_ نه من از اون بستنی نونی های زعفرانی میخوام. همون بستنی های اون سالها .... و بغض راه گلویم را گرفت . حسن آقا آرام و با شکیب جواب داد :

_ اون بستنی ها هم مثل عمارت مدرسه تون دیگه نیست ! ...بعله همه باهم از دست رفتند.

و من او را به یاد آوردم. وقتی پسرکی 14 ، 15 ساله بود. باریک و دراز، با سری که جای جای آن از مو تهی شده بود و شبکلاهی جاوید که همیشه آن قسمتها را پوشش میداد. صبح های زود با تلاش و حرارت، ظرف بستنی را در درون یک پاتیل یخ به چپ و راست می چرخاند تا در بعدازظهر های تف زده و گرم اواخر اردیبهشت و اواسط خرداد بتواند سینی حلبی بستنی ها را از در مغازه به مدرسه برساند. آن بستنی ها در کام ما شیرین تر و گواراتر از مائده بهشتی بودند و چقدر مذاق جانمان را خنک میکردند. با اشتیاق پولهای توجیبی خود را در سینی بستنی سرازیر میکردیم.

آیا باور کنم که این پیرمرد خسته و درمانده همان پسرک جوان آن سالهاست؟ بعد ناگهان مثل این بود که تمام سدهایی که با قدرت خشم بغض مرا مهار کرده بودند، فرو ریختند و من هبوط آوار آن ها را بر شانه های خسته ام احساس کردم. سوزشی در چشم و بعد این اشکها بودند که بی محابا فرو ریختند و من آنقدر گریستم که از اندوه خالی شدم. نشسته بر موج اشک، مثل یک قوطی خالی میرفتم و از تهی سرشار بودم. پوچ، خالی و بی احساس.

به یاد پاره آهنین زنگ مدرسه افتادم که سالهای سال آویخته با زنجیر، تحمل ضربات چکشی را می نمود تا ندای رهائی را در گوش ما بنشاند. با بلند شدن طنین آن گوئی آب در خوابگه مورچگان ریخته باشند. همه شاگردان از زمین و زمان میجوشیدیم تا خود را به درب مدرسه برسانیم و راهی خیابان شویم.

با خود اندیشیدم که باید این آخرین کلاس بهشت آئین را به وسعت تمام قلب های طپیده در آن گسترش دهیم. با خود فکر کردم کاش میشد چراغ دستم بگیرم و در خیابانها و کوچه های شهر فریاد بر آورم که هر کس یاد و بویی از این بهشت گمشده با خود دارد از ماست و با ماست. هرکس در اعماق ذهنیت خویش تنها یک تصویر و یا یک یاد از بهشت آئین دارد جواز ورود به این کلاس را داراست. کاش دفتری داشتم و از همه آنها که تبار و نژادی بهشت آئینی داشتند ثبت نام میکردم و بدون دریافت هیچ گونه شهریه ای.

از تمام معلمانمان خانم قوامی زاده، خانم سارا، خانم دادگر، آرام، دره پیما ، واسعی، خانم میر فخرائی، اردلان، ارشدی، خواهران ذوالفنون، خواهران شایان، خانم عالم، خانم مونس پیراسته  که به حق سردار مدرسه ما بود و با ایستادن استوارش بر سر چهار راه پله ها و اشاره انگشت آمرانه اش سرنوشت روزانه ما را رقم میزد. آقای تدین، منشوری، تابش، فروغی، جلالی، ایمانی ، راستی آقای خوش نویس را هم نباید فراموش کنم . یاد و نام بابا ترکی، جباری، اکبری، صفوی، زن بابا و حتی نام آن پیرزن گدای سر کوچه فتحیه که بی دریغ همه ما را "خانمم، خرمنم، گل سرخم " خطاب میکرد را هم مینوشتم. حسن آقای بستنی فروش و همه پسران مدرسه ادب که اکنون بیشترشان شوهران ما و یا شوهران دوستان ما هستند و آنها هم شاخه جدا شده ای از کالج انگلیس ها بودند که بعد ها به مدرسه ادب مشهور شد و شاید قدمتش همپای مدرسه بهشت آئین باشد، ثبت نام میکردم .

بعد حسن آقا با لبخند مهربانش از من پرسید :

_ خوب از بچه ها چه خبر ! کلمه بچه ها مرا به یاد دخترانم انداخت. غزل و سرود کیوان که من آنها را هم با عشق و مهر به بهشت آئین پرورش داده بودم. در تمام سالهای کودکی یک یک خاطرات مادرم و خودم را در گوش آنان زمزمه کرده بودم. وآنان شاگردان بهشت آئین بودند در نسل سوم خانواده من .

در پاسخ گفتم : _ دختران خودم را میگویی؟ هردو ازدواج کرده اند و صاحب بچه شده اند.

حسن آقا گفت : آنها که به جای خود ! من سراغ دوستانتون را میگیرم. همکلاسی هایتان را. آنها کجا هستند ؟ چه میکنند !

من با لبخندی بی رمق گفتم : _ خوبند . آخه میدونی ما با تعدادی از دوستان سابقمان یک دوره داریم . همدیگر را می بینیم و همیشه به یاد خاطرات مدرسه هستیم. حسن آقا خردمندانه سری تکان داد و گفت :

پس بهشت آئین را به کل خراب نکردند. شماها هنوز یک کلاس اون را زنده نگه داشته اید. مگرنه؟

کلامش آذرخشی بود که بر مغز غبار آلود و تاریک من فرود آمد. با بهت به او نگریستم. او راست میگفت. ما هنوز پاره ای از بهشت آئین را در قالب دوره هامون زنده نگه داشته بودیم. با شتاب از توی کیفم تقویم را در آوردم و ورق زدم. سه روز دیگر تا تشکیل دوره فرصت بود. منزل بتول سلامتیان خدای من چه خوب شد آن قسمت از بهشت آئین هنوز هم پا برجاست. حسن آقا مبهوت از هجوم شادی غافلگیرانه من به خداحافظی شتاب زده ام پاسخ گفت و من از در مغازه او بیرون آمدم و در میان هیاهویی که آن ماشین اهریمنی به راه انداخته بود رو به آن فریاد زدم :

_ تو نمی تونی بهشت آئین را از ما بگیری! او در وجود ماست. در پاره های تن ماست و تو به آن دسترسی نداری !

                                       ******************************

و امروز روز دوره ما بود و من مثل همان طاهره سالهای قبل با اشتیاق یک بامداد شنبه از کمدم لباسی بیرون آوردم که در چشمم همان ارمک خاکستری سالهای سبز مدرسه بود. بعد مقابل آئینه نشستم. نخست قالب مادر مهربان بعد صورتک همسر فداکار ماسک عروس شایسته و مادر بزرگ نمونه و خلاصه همه صورتکهای زندگی روزمره را به کناری گذاشتم و فرصت دادم تا چهره شاد و خندان طاهره 20 ، 30 سال پیش پدیدار شود. رها و آزاد از هر نوع قید و بند و مسئولیتی. ارمک خاکستری ام را به تن کردم و کیفم را که در چشم باطن چیزی جز همان انبوه کتاب و دفتر هایی نبود که در آن سالها به سینه می فشردم، زیر بازو نهادم و به میهمانی رفتم امروز این میهمانی برای من حضور در کلاس درس بهشت آئین بود .

                                                                                     طاهره مدرسپور

(با ویرایش و تلخیص )

                                         ******************

توضیح : پس از خواندن نوشته فوق , کنجکاو شدم که در مورد مدرسه بهشت آیین که از بنیان های قدیمی اصفهان است ، اطلاعاتی بدست  آورم . آنچه در زیر می خوانید دست آورد من از گفتگو هایی است که تلفنی با خانم ها فاطمه مدنی و طاهره مدنی داشته ام :

از دختران فامیل ما غیر از خواهران مدرس پور که در مقاله فوق به آن اشاره شد . خانم های زیر نیز همه یا قسمتی از تحصیلات دبیرستانیشان را در این موسسه طی کرده اند و بعضا از اینجا دیپلم دبیرستانشان را گرفته اند . در آوردن اسامی تا جاییکه میسرم شد ترتیب زمانی را حفظ کرده ام .

خانمها : مرحوم زهره میر عمادی (دختر مرحوم حاج آقا حسین میر عمادی)، زهرا مدنی، ثریا مدنی، عفیفه میر عمادی ( دختر مرحوم دکتر کاظم میر عمادی )، زهره مدنی، حوری نعمت اللهی، انسیه نعمت اللهی، طیبه المدرس، نجما المدرس، طیبه مدرس زاده،عفیفه سجادیان و طاهره مدنی .

در حدود سال 1372 به علت یکی از پروژه های عمران شهری در منطقه دروازه دولت اصفهان و تعریض و دو بانده کردن خیابان باغ گلدسته قسمتی از ساختمان های قدیمی این دبیرستان که در داخل طرح قرار میگرفتند تخریب شد و آنچه باقی مانده بود نیز چون به علت ضربه خوردن فاقد استحکام و قابل استفاده نبود ، تخریب شد . علی ایحا ل شاید هنوز چند کلاس قدیمی که از دسترس بیل مکانیکی دورتر بوده اند ،  موجود باشد .

ساختمان های نو ساز در زمین دبیرستان بجای ساختمان های تخریب شده احداث شد و فعالیت این نهاد آموزشی در ساختمان های جدید خوشبختانه بدون وقفه تا کنون با همان نام و در همان مکان البته در زمینی کوچکترادامه یافته است .

در سال 1379 جشن صدمین سال تاسیس آن با حضور جمعی از فارغ التحصیلان و معلمان و مدیران سابق آن در محل مدرسه برگزار شد.

بهشت آیین  به عنوان مدرسه دخترانه میسیون مذهبی کلیسای اسقفی انگلیکان و احتمالا همزمان با کالج انگلیس ها ( دبیرستان ادب بعدی ) و با مدیریت خانمی انگلیسی موسوم به میس آیدین ، شروع به کار کرد . در خرداد ماه سال 1319 با دستور وزارت معارف یا فرهنگ رضاشاهی اداره کلیه مدارسی که با مدیریت خارجی اداره میشدند در سراسر ایران از آنان منتزع و به دولت ایران واگذار شد. اولین مدیران ایرانی این مدرسه آقای تدین به همراهی خانم پیراسته بودند. خانم ربانی نیز جزو مدیران بیاد ماندنی و قدیمی این دبیرستانند. از شاگردان مشهور این مدرسه که چند سالی را در آن طی کرده است " ثریا اسفندیاری " همسر دوم محمد رضا پهلوی را میتوان نام برد.

تصور وجود یک مدرسه دخترانه نوین در اصفهان سال 1279 شمسی ( زمان مظفر الدین شاه قاجار) برایم بسیار مشکل است .  

عکسی دارم که آقای حسن مدنی ( دایجون مدنی ) را که در سالهای  قبل از 1319 نظا مت کالج انگلیس ها را داشتند همراه همکاران خود نشان میدهد . چند خانم هم در این عکس دیده می شوند. آیا امکان دارد میس آیدین یکی از آتها باشد ؟ تصور میکنم یافتن کسی که بتواند این نکته را تایید یا رد کند، اکنون بسیار دشوار است .  

 

                                                            محمد مدنی

 

مشاهده تصویر


سرما خوردگی ویروسی : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی:

سرماخوردگی ویروسی و بقیة قضایا

 

جوانی که مبتلا به یک سرماخوردگی سادة ویروسی است، در چهار برهة تاریخی به پزشک خود مراجعه می کند. دراین نوشته به سیر تاریخی مداوای سرماخوردگی، و مسائل پیرامونی آن پرداخته ایم.

                                                                        

 

 

در زمان باستان

 

پزشک : درود فراوان ! تو را چه نام نهاده اند؟ 

بیمار : گرشاسپ، پرزند ویشتاسپ.

پزشک : دودمانت نیک می شناسم. اینک از بهر شکوه از کدامین ناتندرستی نزدم شتافته ای. گپ بزن، اما سخن به کوتاهی پیش آر که در پزشکسرایم، بیماران بسیار در تالار چشم به راهان گردآمده اند.

بیمار : در فراخنای سینه دردی اندک دارم. تنم گرم است و از سرفه، زندگانی بر من تلخ  

پزشک : دهان بگشای و زفان از کام برون آر و گلوگاهت بنمای. (گوشش را به سینة بیمار می چسباند) دمی ژرف برکش، دمی ژرف. باز هم ، و باز...

بیمار : وزرگ پزشکا، برگو آیا در تنم، اهریمن پلشتی و پلیدی رخنه کرده است؟

پزشک : نه ! سوگند که این تنها، یک سرما فسردگی است.

بیمار : بر درمانم دارو چه خواهی برنبشت؟ چه بایدم کرذ و خورد و نوشیذ؟

پزشک : بیماریت زادة انگره مینو، و خرده اهریمنان بیماریزاست. در گاتها آمده که اینگونه بیماری را دارویی روا نیست. اما نزد گیاه پزشک شو و برسم و گوکرن که از دریای فراخکرد آرند، بخواه. و در سرایت سپند بسوزان تا هوا خوشبو شوذ و خرفستران دور داشته شونذ. 

بیمار : نک ، دستمزد و پزشک بها را، چه پیشکش آرم ؟

پزشک : پرزندم، تو دارندة رمه های وزرگ و از خاندان وزرگ فرمانده مردمانی. پس بر توست که چهار شتر و اسپ، پزشک بها آری.

بیمار : چهار اسپ و چهار اشتر بسنده است؟ بیم از آن دارم که کم باشذ !!

پزشک : درودها بر تو باد پرزند. پس نیکوست که ماکیانی چند، و چندین خاگینه نیز بر آن بیفزایی.  

بیمار : اهورامزدا سرزمین هوخشتره و تو را از دشمن و خشکسالی و دروگ دور نگاه داراد! 

پزشک : ایدون باد !

 

درعهـود مـیانه

حکیم : اسم شریف حضرتعالی؟

مریض : آمیرزا یوسف. 

حکیم : آن وجود ذیجود قطعاً باید ولد خلف دوست مکرم مشفق، آمیرزا مم تقی باشید؟ حال ابوی چطور است؟ مدتی است مدید و عهدی بعید، که مقتضیات محادثت، مانع از سعادت زیارت آن جلیس حذاقت انتساب و دیدار آن انیس کیاست اکتساب بوده است. 

مریض : مرحوم مبرور ابوی، نورالله مضجعه که نزد حضرتت معالجه می کردند، مرغ روحشان از قفس تن مرتحل شد. هرچه عمر آن خلدآشیان جنت مکان بود کاهگل پشتبام شما باشد.

(حکیمباشی از شنیدن خبر، ناگهان صیحه ای می زند و بیهوش بر کف محکمه می افتد. آمیرزا یوسف، گاهگل و گلاب جلوی بینی او می گیرد. حکیمباشی به هوش می آید و در حال کشیدن قلیان است ...)

حکیم : عجبا و حیرتا ! آن مهراکتساب را در سبعات ماضیه که گویی اهم موانع مفقود بود و اقل مقتضی موجود، توفیق زیارت دست داد. تعجبا و تحیرا ! خوب، از احوالات و قولنج علیامخدره والده بگویید.

( آمیرزا یوسف احتیاطاً کاهگل و گلاب را آماده دم دست می گذارد .....)

مریض : والده هم از این دارالغرور فانی، رخت به دارالسرور باقی کشید. فقط من مانده ام که الیوم و الساعه به جهت معالجه شرفیاب شده ام !

حکیم : یاللعجب، ثم العجب، بین الجمادی و الرجب. بناء علیه و علیهذا، شما بایستی با نهایت همت و رعایت دقت، به امر تداوم تنسیل و تخلیف و تجدید و تمدید دودمان آن حضرات مشغول گردید.

خوب ... آمیرزا یوسف ... از احوالات خود بگویید. مزاج سرکار چطور است؟ اما به قدر معقول تعجیل کنید که مرضای دیگر در پنجدری و اوروسی به انتظار جلوس کرده اند.

مریض : ایامی چند است که متصل سرفه می کنم و قفسة صدری من لاینقطع وجع دارد.

حکیم : دستار و قبایت را کناری بنه. زبان از حلق خارج کن تا بار زبانت معاینه کنم و تا فیهاخالدون حلقومت را مشاهده. نبضت را بده ببینم. حال به دارالتخلیه برو و از مجری، قاروره ای بردار و اشباعش کن تا با هذالعیون ببینم و به دارالتجزیه ارسال کنم.

مریض : جناب حکیمباشی! حالا من تب محرقه دارم یا مطبقه؟

حکیم : کرور کرور شکر که هیچکدام. یک انف النزلة ساده است. در ایام مضارع، از ملاحت و حلاوت اغذیة مطبوخة مشتهیه مع اقسام ادویه متنوعه صرف نظر، از اکل و شرب ماکولات و اشربة حلویه اجتناب، و لابد باید به خوردن جوجه با اکتفا نمایی. جوشاندة آویشن شیرازی و دمکردة اسپرغم هم خوبست و اسطخوددوس و فلوس و ریشة شیرین بیان هم نافع.

مریض : جناب حکیمباشی حق القدم و حق المعاینه را چه تقدیم حضور باهرالنورت کنم.

حکیم : صحبت یوسف به از دراهم معدود !! (از خنده ریسه می رود) استحضار دارید که حقیر، غایت سعادت و فراغت را علی الخصوص در سنة مجاعه در محضر والد محترم و والدة مکرمه داشته ام. ولیکن مراتب مودت من و آن مهر اکتسابان به جای خود، اما از بابت معالجات آن مرحومین نیز قدری به این حقیر فقیر سراپا تقصیر بدهی دارید. جمعاً بیست و پنج درهم و چهار دینار می شود. با یک طاقه شال کشمیری و یک عبای قدک و دو جفت گیوة ملکی آباده ای و دو کله قند و سه مرغ رو به کرچ که علائم یائسگی در آنها ظاهر نشده باشد. و البته یک سبد بیضة مرغ هم به طاق نسیان سپرده نشود.

مریض : فرمایش دیگری نیست؟!! خاطر فاطر آن حکیم عالیجاه گردون اقتدا جمع باشد. سمعاً و طاعتاً.

حکیم : الساعه یک قسم سرور باطنی و انبساط خاطر کلی به جهت من حاصل شد. هرچند گفته اند که عجله، در زمرة حرکات ابلیس لعین است اما تادیة دیون مستثناست ! و در روایات معتبر هم منقول است که فی التاخیر آفات !!

 

در زمان کنونی، (در جابلقا و جابلسا)

 

(بیمار ما همراه چهار نفر دیگر، با هم وارد اتاق می شوند)

ویزیتور : اسم من ...

ویزیت کننده  : عزیزم با اسمت کاری ندارم، ویزیت را پرداخت کردی؟ (درحال یک معاینة سریع) چی شده؟ مشکلت چیه قربون؟ زود بگو جونم! می بینی که اتاق انتظار غلغله س.

ویزیتور : از چند روز پیش سرفه ......

ویزیت کننده : یه نفس بلند بکش ... خوبه ... کافیه ( مشغول نسخه نوشتن می شود) یک سرماخوردگی سادة ویروسیه قربون! احتیاج به هیچ دارویی هم نداره. اما خوب، این پنادور رو الان می زنی، این کپسولای آمپی سیلین رو روزی سه تا می خوری. قرص سفیکسیم رو روزی دوبار، هر 24 ساعت هم یک زیتروماکس تزریق می کنی. یک سی تی اسکن از ریه می کنی، یک ام آر آی هم از سینوسها و کسینوسها و تانژانتها ! این آزمایشهای خون و ادرار را هم انجام بده. یک ماموگرافی هم برات نوشتم.

ویزیتور : ( با چشمان گرد شده و از حدقه درآمده) ماموگرافی فرمودید قربان؟

ویزیت کننده : آها ببخشین. درسته ...  شما مرد بودین !! خوب ... بیا  یک اسکروتال اسکن برایت نوشتم. (رو به منشی) لطفا گروه ویزیتورهای بعدی. 

 

 در زمانهای آینده

 

جوان بیمار که چند روزی است سرفه می کند، در اتاق خواب خانة خود، کنار دستگاه دکتروبات (Doctorobat) می آید. کارت اعتباری ویژة پرداخت ویزیت پزشک را در شکاف دستگاه قرار می دهد و در صندلی مخصوص می نشیند. سپس تمام تسمه های حاوی هزاران الکترود را به سر و سینه و دستها و پاهایش متصل می کند و دگمة Enter را می زند. دستگاه به کار می افتد و پس از چند ثانیه، صدای دیجیتالی و زنگدار دکتروبات بلند می شود. 

دکتروبات : آقای  ZNF 9263-45789 WD ، تو سرماخوردی ....  ویروسیه 

بیمار : خوب حالا باید چیکار کنم؟ نمی تونی ویروس رو Delete کنی؟ اگر هم دارویی لازم دارم یا بهم تزریق کن یا بده بخورم.

دکتروبات : نمی تونم !

بیمار : واسه چی نمی تونی؟ من توی یک سفینه با هزار مکافات و پارتی بازی جا گرفته ام و تا یکساعت دیگه برای بیزینس باید برم مریخ. چی چی رو نمی تونی؟ مساله چیه؟

دکتروبات : ما دکتروباتها، همه مون توی منظومة شمسی تو ا عتصابیم !  توی دو روز گذ شته  هزاربار به مرکز پیغام دادیم که این قطعة تشخیص DNA رو برای ژن XW234-y567  عوض کنین. کهنه و قدیمی شده. تاریخشو ببین. مال سه روز پیشه. ما که نمی تونیم همینطور جوابای الکی به مردم بدیم. 

بیمار : بابا ولم کن، مادرت خوب، پدرت خوب. مرض من چکار به DNA داره. اگه این یک سرماخوردگی سادة ویروسیه. یک چیزی تزریق کن مسافرتم خراب نشه.

دکتروبات : متاسفم، نمی تونم .

بیمار : نمی تونم و زهرمار !

دکتروبات : این که گفتی، توی اطلاعات من جزو سموم خطرناک خزندگان ثبت شده. اگه می خواهی  بهت تزریق کنم.

بیمار : ای وای   نه ! نه ! عجب غلطی کردم.

دکتروبات : تازه یک اشکال دیگه،  همین الان پیش او مد!

بیمار : دیگه چه اشکالی؟

دکتروبات : تاریخ اعتبار کارتت برای ویزیت دکتروبات ، یک ثانیة پیش تموم شد !!

 

 

                                                                             احمد مدنی


خاطرات تحصیل طب (10 ) : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی: دزک ،تیمور بختیار ،ابوالفضل ازهر ،دکتر ناصر امیر نیرومند

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

قسمت دهم

 

احمد مدنی

 

دیدارابوالفضل ازهر در دزک

 

اواخر مرداد ماه 1349 بود که دو تن از دوستان و خویشان من، ابوالفضل ازهر و عباس المدرس پس از پایان تحصیلاتشان در دانشکدة کشاورزی اهواز، به اصفهان برگشته و هرکدام خدمت سربازی خود را به صورت سپاهی ترویج کشاورزی در جایی از استان اصفهان می گذراندند. محل خدمت ابوالفضل ازهر، دهستان دزک در نزدیکی شهرکرد بود و روزی ما را برای بازدید از آنجا دعوت کرد. پیش از ظهر پنجشنبة یک روز تابستانی من و عباس المدرس و برادرم محمد سوار یکی از ماشینهای سواری ویژه شدیم و به قصد دزک براه افتادیم.

دزک در نزدیکی قهفرخ و نزدیک شهرکرد قرار داشت و ملک اعیانی خوانین بختیاری به شمار می رفت. نزدیک غروب بود که به این دهستان بزرگ و پر آب و درخت و مصفا وارد شدیم و ما را به قلعة اربابی مشهور آن راهنمایی کردند. ابوالفضل در دهانة ورودی قلعه که تاق ضربی بلندی از خشت و گل داشت به پیشباز ما آمده بود.

قلعة بزرگ و باشکوه دزک در اصل خانة اربابی امیر مفخم بختیاری، و روزگاری پناهگاه و محل اختفای علی اکبر دهخدا و دکتر محمد مصدق بوده است که هر یک در زمانی به خوانین بختیاری پناه آورده بودند. و اینک پس از اصلاحات ارضی شاه و تشکیل کئو پراتیوها - به قول حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی وقت -  دزک اولین جایی بود که نام شرکت سهامی زراعی عدالت برآن نهاده و اولین کالخوز یا کیبوتص ایران را در آنجا تشکیل داده بودند.

پس از ورود به دهانة قلعه و عبور از دالانی وسیع، پا به حیاط بزرگ و مصفای قلعه می گذاشتیم که حوض بزرگی در میان آن بود و در آخر حیاط اتاقها و ساخت و سازهایی بود که اینک در اختیار شرکت سهامی زراعی عدالت قرار داشت. ابوالفضل ما را به یکی از این اتاقها که میز ناهار خوری بزرگی در آن گذاشته بودند راهنمایی کرد و کل بهرام آشپز، آنشب ما را برای اولین، و گویا آخرین بار! با طعم جوجه کباب بسیار لذیذ و اصیل بختیاری آشنا کرد. زیرا از آن پس هرجا که چیزی به اسم جوجه کباب بختیاری به خوردمان دادند، آن مزه وطعم اصیل را نداشت. کل بهرام از نوکران با وفای تیمور بختیار بود و حاضر شده بود که پس از ماجرای کشته شدن وی در عراق، بدون دریافت حقوق در آن قلعه خدمت کند و به قول خود حافظ قلعة ارباب خود باشد. پس از شام در میان حیاطی وسیع در تختهای خود خوابیدیم و فردا صبح به امید یکروز پر از دیدنیها و عجایب از خواب برخاستیم.

دور تا دور حوض بزرگ وسط حیاط، کندوهای زنبور عسل گذاشته بودند و ابوالفضل پس از صرف یک صبحانة مفصل و خالص روستایی برایمان دربارة عادات و روزگار و احوال زنبورهای عسل، نطق غرایی کرد و سپس به بازدید از ساختمان اصلی قلعه رفتیم. در طبقة اول این ساختمان اعیانی ظاهراً هنوز ابوالقاسم خان بختیار، برادر تیمور بختیار با خانوادة خود می زیست که آن روز به اصفهان رفته بود. در طبقة دوم بجز چندین و چند اتاق، یک تالار وسیع با سقف آینه کاری و دیوارهای منقش دیده می شد که نقوشی از چهرة خوانین بزرگ بختیاری و مناظر نقاشی شده ای از مخدرات اروپایی و لذایذ جسمانی بشری داشت و ظاهراً زمانی اتاق خواب خوانین بود. ابوالفضل می گفت چندی پیش که سرهنگ عبدالعظیم ولیان وزیر اصلاحات ارضی برای بازدید از این اولین کئو پراتیو ایران به دزک آمده بود، چشمهایش از دیدن تزیینات و آیینه کاریهای این اتاق گرد شده و فرموده بود که : " این اتاق باید موزة اصلاحات ارضی شود! "

با ابوالفضل در طبقة دوم قلعة اربابی می گشتیم که به پشت یک در بسته و مهر موم شده رسیدیم. ابوالفضل یک صندلی آورد و از خلال شیشة بالای در، چشممان به بساط صبحانة نیمخورده ای افتاد. چایی ها در ته استکانها خشک شده و سایر مخلفات صبحانه حالت خشک و از بین رفته ای داشت. این منظره مربوط به دو سه هفتة پیش، و آخرین چاشتی بود که همسر و بچه های سپهبد تیمور بختیار می خوردند و پس از شنیدن خبر قتل وی در عراق، همانطور صبحانه را نیمه خورده رها کرده و به اصفهان رفته بودند. به یاد خاطراتی از پدرم افتادم که زمانی در سال 1334 با تیمور بختیار ترتیب مانور نظامی گسترده ای را به مناسبت ورود جلال بایار رییس جمهور ترکیه داده بود.

به هر تقدیر، در گوشه و کنار اتاق، چند لباس زنانه پراکنده بود و ابوالفضل معتقد بود که آن پیراهن گلدار متعلق به نیلوفر بوده است!  نیلوفر دختر بختیار بود و من به یاد ترانه ای از خوانندة مشهور آن روزها، پوران شاپوری افتادم که زمانی معشوقة بختیار بود و آن را برای نیلوفر خوانده بود:

 

ای دختر صحرا، نیلوفر     آه نیلوفر    آه نیلوفر

       در بســترم بازآ  نیلوفر     آه نیلوفر    آه نیلوفر !

 

در طبقة بالا و مشرف به حیاط قلعه، پا به ایوانی وسیع با نرده های چوبی گذاشتیم. آنطور که خوانده بودم، اینجا مکانی بود که زمانی علی اکبر دهخدا، و زمانی دیگر دکتر محمد مصدق می نشستند و خاطرات خود را می نوشتند یا یا خان بزرگ بختیاری تخته نرد می زده و گفت و گو می کرده اند. دیوار های ایوان و اتاقها را به امید یافتن نشانه ای از آنها به دقت بازدید می کردم که ابوالفضل با خنده گفت :

 

-             آخه جناب دکتر!  مصدق و دهخدا که روی دیوار یادگاری نمی نویسند!  

 

عصر آن روز با ابوالفضل که خیال داشت بعد از اتمام دورة سپاه ترویج، برای اخذ دکترا به آمریکا برود خداحافظی کردیم و به اصفهان برگشتیم. از آن پس او را بسیار کم و گاهی به طور اتفاقی در تهران و اصفهان می دیدم تا آنکه شنیدم به آمریکا رفته و در همانجا ماندگار شده است و دیگر تماس مستقیم یا خبری از او نداشتم.

سالها بعد در اوائل دهة هشتاد، و روزی از ایام نوروز که برای عید دیدنی به منزل بهرام فرخانی در اصفهان رفته بودم، مهین خانم خواهر ابوالفضل، از بستری شدن او در بیمارستان و وخامت حالش می گفتند. تلفنش را گرفتم و در خلال چند هفتة بعد که خبر فوت این دوست قدیمی را در آمریکا شنیدم، ده ها بار شمارة  0013175980628  را گرفتم تا مرا به اتاق 1112 وصل کنند و با او حرف بزنم. اما هربار پیش از برقراری تماس، تلفن را قطع کردم. انبوه خاطرات شیرینی که از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی، در تهران و اصفهان و مزرعه چه و دزک با او داشتم در ذهنم می جوشید و پس از سی و چند سال بی خبری، نمی دانستم در آن دم آخر، چه دارم که به آن نازنین محتضر بگویم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

شبی در بخش زایمان

 

در تابستان 1349، یک ماه از دورة اینترنی خود را در بخش زنان و زایمان بیمارستان امین می گذراندم. بیمارستان امین، بیمارستانی قدیمی و بسیار بزرگ بود با حیاط وسیع و پردرخت، و اتاقهایی روشن و با سقف بلند. شب هایی که کشیک داشتم پس از رتق و فتق امور زائو ها و سر زدن به تازه زاها، به اقامتگاه دانشجویان در پشت ساختمان اصلی می رفتم که یک حیاط کوچک و جمع و جور، و یکی دو اتاق برای استراحت اینترنها و دستیاران داشت.

شبی از اتفاق، دکتر علوی، دستیار ارشد زنان و زایمان، همراه دوست همکلاسم علیرضا خطیبی با من کشیک بودند. کارهایم را روبراه کردم و از جمله سری هم به روشنک، دانشجوی سال چهارم خودمان زدم که برای زایمان اولش در تنها اتاق یک تخته بخش، بستری شده بود. فاصلة دردهایش هنوز طولانی بود و آنشب نمی زایید.

وقتی به اقامتگاه رفتم، دکتر علوی را دیدم که با تنة سنگینش، زیر یک درخت و در تخت خود دراز کشیده و مطالعه می کرد. وی عادت داشت که یک سرم قندی پنج درصد را که آن روزها به آن باکستر می گفتیم، به درخت آویزان کند و سر لولة سرم را در گوشة دهانش بگذارد و در حین مطالعه، آرام آرام سرم قندی بمکد!   

علیرضا خطیبی دوست زاهدانی و بسیار سرزنده و بانشاط ما نیز، دستگاه گرام توپاز خود را در بغل تختش در حیاط گذاشته بود و صفحة 45 دور مورد علاقه اش را پخش می کرد. پس از صرف شام، مستخدم خوابگاه تخت مرا نیز به حیاط آورد تا شب را در آن هوای آزاد و خنک، صبح کنیم. اما علیرضا یکدم قرار و آرام نداشت و مرتب از دور، مراقب احوال دکتر علوی بود و بالاخره اعتراف کرد که آنشب در سرم قندی او یک آمپول سینتوسینون ریخته است! سینتوسینون محرک انقباضات رحم بود و علیرضا انتظار می کشید که مثلاً دکتر علوی دلدرد بگیرد! اما چون مدتی گذشت و سرم به نصفه رسید و خبری نشد، علیرضا که دمغ شده بود، آهنگ محبوب خود، مرو با دیگری  از آغاسی را دوباره روی گرام گذاشت و بارها با صدای بلند پخش کرد. این جدید ترین ترانة آغاسی بود که آن روزها بسیار گل کرده بود:

  

-            دل شده یک کاسة خون ، به دلم داغ جنون ، به کنارم تو بمون ، مرو با دیگری

       آمده دیوانة تو ، به در خانة تو ، مرو با دیگری "

علیرضا خطیبی نومیدانه آخرین نگاه را به دکتر علوی کرد و خوابید و من هم داشت پلکهایم سنگین می شد که اکسترن ما وارد حیاط شد و یک راست به طرف تخت من آمد و گفت:

 

-                        خانم دکتر روشنک برایتان پیغام فرستاده که چون از داغ جنون، دلش دارد مثل یک کاسة خون می شود، لطفاً بیایید و کنارش بمانید و پیش دیگری هم نروید!  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

اندرز مسافر آمریکا

 

به پایان دورة اینترنی چیزی نمانده بود که یک شب محمود بلوچی گفت باید با هم به دیدن دکتر شاهین، از دوستان او برویم و این دیدار را برای برنامه ریزی آینده مان ضروری می دانست.

منزل شاهین را بلد بودم که در خیابان آمادگاه قرار داشت و بارها پدرش را نیز دیده بودم. پدرش رییس کل میوه فروشان اصفهان بود و میوه فروشی معتبر و کیا بیا و برو بیای مفصلی داشت. به یاد ابوالفضل ازهر افتادم که می گفت هروقت شاهین به منزل آنها تلفن می کند و با ازهر بزرگ کار دارد، به محض برقراری ارتباط با لحن پر طمطراقی فقط می گوید: " الـــو، منـــم ! "  

 

به هرتقدیر با محمود بلوچی به منزل شاهین رفتیم و با دکتر جوان و مرفه الحالی مواجه شدیم که چند سال از ما جلوتر، و اینک پس از گذراندن دانشکده و دورة سربازی عازم آمریکا بود. من و محمود به عنوان دو پزشک جوان و برای آشنایی با یکی از امکانات و احتمالات آیندة حرفه ای، رفته بودیم تا از این همکار موفق خود اطلاعاتی کسب کنیم، اما ظاهراً زمان خوبی را انتخاب نکرده بودیم. زیرا دکتر شاهین که صبح فردا عازم تهران و از آنجا راهی آمریکا بود، سخت مشغول جمع و جور کردن وسائل و بستن چمدانش بود و سوالات ما را، از دیدگاه خاصی که ذهنش را اشباع کرده بود می نگریست و پاسخ می داد. هرچه که ما در مورد نحوة شرکت در امتحانات ورودی دستیاری آمریکا و ترتیبات اخذ پذیرش می پرسیدیم، دکتر جوان از پاسخ صریح طفره می رفت و غرق در عوالم خود، مکرراً توصیه می کرد که به هر صورت باید روزی از آمریکا به ایران برگردید و حتماً همسری ایرانی بگیرید. من و محمود با این نظر مخالفتی نداشتیم، اما برای شنیدن این نصیحت که به دیدنش نرفته بودیم!

دقایقی بعد، دکتر شاهین چمدانش را بست و با ماشین محمود، همه به نزدیکترین میوه فروشی در مکینه خواجو رفتیم تا وی چمدانش را در باسکول هندوانه فروشی وزن کند، مبادا که از بیست کیلوگرم بیشتر شده باشد.

او و چمدانش را دوباره به خانه اش رساندیم و با او خداحافظی کردیم. گرچه جملة مشهوری داریم که می گوید: المسافرو کالمجنون! اما واقعاً انتظار نداشتیم که وی در هنگام خداحافظی و به عنوان آخرین رهنمود و راهنمایی فقط به ما بگوید:

-                        باید زنی بگیرید که بتوانید به فارسی به او بگویید: فدات شم! قربونت برم !  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

پیانو نوازی استاد نیرومند

 

در دورة اینترنی، دوماه نیز در بخش جراحی و در التزام رکاب استاد دکتر ناصر امیر نیرومند بودم. یک روز پس از آنکه یک عمل جراحی به اتمام رسید و در دفتر بخش مشغول نوشتن شرح عمل بودیم، استاد رو به ما کرد و گفت که اخیراً چون متوجه شده که دستهایش در هنگام عمل، آن چابکی سابق را ندارد، پیانویی برای ورزش انگشتانش تهیه کرده است و از ما می خواست که اگر برای تعلیم پیانو کسی را می شناسیم به او معرفی کنیم. من یک دختر ارمنی دانشجو را به نام آنژل می شناختم که معلم پیانو بود. موضوع را با او در میان گذاشتم که پذیرفت و به استاد نیز اطلاع دادم.

چند هفته ای از این ماجرا می گذشت که یکروز آنژل را در محوطة دانشگاه دیدم و از او دربارة استاد و درس پیانوی او پرسیدم که آنژل از کوره در رفت و با لهجة ارمنی خود گفت:

 

-                        مان دیگه پیشش نمی رام. پشت پیانو که می نشستیم، دستهاش اول روی شستی ها بود و بعد می اومد پایین!، مان دیگه نمی رام.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ده هزارمین عمل استاد حکمی

 

صبح یک روز پنجشنبه در سال 1349، به اتفاق سایر دانشجویان و اساتید جراحی، به بیمارستان ثریا رفتیم تا در مراسم خاصی که به افتخار استاد دکتر حکمی برگذار می شد، شرکت کنیم.

پروفسور حکمی پیرمرد سپید موی موقری بود با قامتی بلند و افراشته که حق زیادی به گردن دانشگاه اصفهان داشت. وی از پیشکسوتانی بود که سالها پیش به همراه دکتر ابراهیم نعمت اللهی استاد دانشگاه تهران، با تبدیل آموزشگاه بهداری به دانشکده، و خرید اراضی وسیع هزارجریب برای دانشکدة پزشکی و دانشگاه اصفهان، این بنیاد بزرگ علمی را پایه ریزی کردند. وی استاد جراحی و از دانش آموختگان برجستة فرانسه بود که عمری را به تدریس و تعلیم جراحی به دانشجویان گذراند.

به هر تقدیر آن روز پروفسور حکمی اعلام کرد که از پنجاه و چند سال پیش که نخستین بار دست به کارد برده تاکنون، شرحی از اعمال جراحی خود را در چند دفتر به اختصار یادداشت کرده و مجموع این اعمال؛ از یک بخیه زدن ساده گرفته تا اعمال جراحی بسیار بزرگ و چند ساعته، اکنون به عددی بالغ شده است که با یک عمل جراحی دیگر، تعداد کل آن به ده هزار خواهد رسید. سپس وی پیش افتاد و همگی به دنبال وی به اتفاقات جراحی بیمارستان رفتیم.

اتفاقاً به محض ورود به اتفاقات، پدری سرآسیمه، کودک چند سالة کبودش را که نزدیک به خفگی بود روی تخت گذاشت. استاد حکمی تا نگاهش به کودک و وضعیت او افتاد بلافاصله گفت که این باید موردی از Peritonsillar Abscess باشد و به طرف کودک رفت و در حالیکه دستکش می پوشید و اقدامات تشخیصی و درمانی خود را قدم به قدم برای ما بازگو می کرد، سرانجام بیستوری کوچکی را به دست گرفت و در مورد اهمیت وضعیت دادن به طفل تاکید فراوان کرد. یک دقیقة بعد، کودک با رنگ و روی باز، نفسی به راحت کشید و روی تخت نشست.  

غریو شادی و صدای کف زدن از همه برخاست. استادمان ده هزارمین عمل خود را انجام داده و مانند همیشه درس عملی بسیار مفیدی نیز به ما داده بود. بعد همه را به تریای بیمارستان دعوت کردند و جایتان خالی که به افتخار استاد حکمی، چیزی از اطعمه و اشربه روی میزها باقی نگذاشتیم.

 

                                         ₪₪₪₪₪₪₪₪                                                             

                                                                                                                                                احمد مدنی

 

ادامه دارد....

 

                         مشاهده تصاویر

 


مولود کامل یا نا کامل : نوشته علی میر عمادی : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧   کلمات کلیدی:

مولود کامل یا مولود ناکامل

بسیاری از بزرگان و صاحبنظران بر این عقیده و باور بوده اند که نوزادی که به دنیا می آید از کمالات تهی است و با گذشت زمان و اندوختن علم و عمل رو به سوی کمال گام می نهد و با رشد و تکامل بر کرامت و کمال وی افزوده می شود. این باور مورد پسند بسیاری از روشنفکران و اند یشمندان بوده و هنوز هم چنین است. اما راستی چنین است؟ آیا به موازات رشد انسان کمالات انسان به تدریج رشد می کند و تحقق می یابد یا اینکه کمال ازلی موجود در انسان به تعبیری نقصان می یابد و ما راه زوال را می پیماییم. به تصور من شق دوم به واقعیت ملموس نزدیک تر است. به عبارتی ذات باری هیچ شالودۀ ناکاملی را پایه گذاری نمی کند بلکه این محیط اجتماعی ماست که راه زوال و هبوط را فراهم می آورد. اگر غیر از این باشد آنگاه عدل الهی را چگونه می توان تعبیر و تفسیر کرد؟ آنچه به اصطلاح "خرده شیشه" می نامند وجود ذراتی است که ما بزرگتر ها از آن برخوردار هستیم و بر کودکان تحمیل می کنیم. اگر این نظر درست باشد، با بروز هر کدام از عواملی که در زیر خواهد آمد بخشی از کمال انسانی به یغما می رود و هبوط و نه عروج صورت می پذیرد. به تدریج نمرۀ 100 به سوی عددی دون خود سوق می یابد. اما چه عواملی کمال را از انسان می زداید و از عزت او فرو می کاهد:

1.  کودکان همواره صادقانه می اند یشند و لحظه ای نیز از این حالت بیرون نمی آیند. انسان خلوت گرا تصوری از تکلف و بی صداقتی ندارد. من و شما، انسان های بزرگسال، اورا به سوی تصورات غیر صادقانه سوق می دهیم.

2. کودک در وجود خود ترس و ضعف و قد رتی نمی شناسد. آنقدر بی باکانه عمل می کند که بی محابا سر ماری را می گیرد و در هوا می چرخاند. آنجه ترس  و احتیاط  را در او پدید می آورد فریاد مادری است که اورا با ضربه ای محکم به گوشه ای پرتاب می کند. اینجاست که او در می یابد که برای بقاء جسم و جان باید  از همین مرحله، درد و ترس را احساس کند و خود را دگر گونه بشمارد.

3. کودک از ابتدای خلقت به آنچه خدایش به او ارزانی داشته است راضی است و بیش از آنچه را که موجب بقای حال اوست نمی طلبد. او نه به گذشته و نه به آینده فکر نمی کند. پس زیاده طلب نیست و همواره قدر شناس آن چیزی است که دارد و هرگز برآنچه ندارد غبطه نمی خورد. آیا ما بزرگتر ها این زیاده طلبی را در او به ودیعه نمی گذاریم تا از کمالات او بکاهیم؟

4. واقعیتی که کودک بر آن باور دارد همانی است که می بیند و احساس می کند، واقعیتی ملموس و محسوس و نه تخیلی و آرمانگرایانۀ ناموجود. ما هستیم که از واقعیت ملموس تصویری دگرگونه ساخته و پرداخته می کنیم و به خورد او می دهیم. اینجاست که کودک هر توهمی را واقعیت می بیند و به تدریج دنیای او سراسر توهمی است واقعیت نما.

5. قدماافواه گونه چنین می گفتند و شاید امروز نیز چنین تصوری دارند که گریۀ کودک در بطن تولد دور شدن از حریم کبریاست. این گفته جالب اما فاقد وجاهت علمی است اما از یک نکته نمی توان غافل بود که کودک در بدو تولد فقط وجود مادر، یا نشانۀ واقعی موجودیتی که عشق خداگونه را بهمراه دارد می شناسد و از هر آنچه او و خدای اوست تبری می جوید. به مرور زمان پدر و برادر و خواهر و خویشاوند و افراد جامعه نقشهای انحرافی را به او تحمیل و حقنه می کنند و به این ترتیب از بندهای پاک و رسن های نا آلودۀ او  می کاهند و اورا از فضیلت برخورداری از همجواری ربوبیت محروم می دارند.

6. کودک دروغگوئی را نمی شناسد. وقتی می بیند که من بزرگسال در خانه هستم و می گویم کوبنده در را از حضور من بی اطلاع سازید و بگوئید که در اندرون نیستم در حالیکه هستم، اینجاست که کودک به این صرافت می افتد که پس کتمان واقعیت کار بدی هم نیست. بعد برایش ضرب المثل هم می سازیم که "دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز است".

7. کودک از بدو تولد با آلت قتاله آشنا نیست. اما وقتی پدرش از راه دوستی و در جهت اثبات علاقۀ پدری ، برایش طپانچه ویا شمشیری پلاستیکی می خرد و "پیتیکو پیتیکو" سر می دهد و به خیال خودش خیلی هم با نمک است، آنگاه کودک یاد می گیرد که این ابزار را از بهر کاری ساخته اند.

به راستی هر نارسائی که در کودکان و فرزندان ما بروز می کند حاصل خیانتی است که ما در حق این بیگناهان روا داشته ایم. آنها پاک و معصوم به دنیا آمده و اگر راه کج ما فرا راهشان قرار نگیرد تا پایان عمر چنین خواهند زیست.

ما هستیم که راه هبوط را به آنها نشان می دهیم و از کرامت و کمال آنها می کاهیم.

 

                                                                 علی میر عمادی

                                                               ٢  آذر 88