پیشگفتار : آپادانا خرداد - شهریور 1388
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧   کلمات کلیدی:

 

آپادانا خرداد - شهریور ١٣٨٨

 

پیشگفتار

بروز رسانی آپادانا این بار با یک وقفه چند ماهه صورت پذیرفت که چند دلیل عمده علاوه بر دل مشغولی های همیشگی  موجبش بوده است :

1 – خرابی کامپیوتری که وسیله اصلی انتشار آپادانا ست که این مشکل با کمک و یاری هادی سجادیان عزیز به نحو شایسته ای سر و سامان یافت.

2 – التهاب جو و فضای عمومی مملکت در چند ماه اخیر که برای ما که روزنامه نگار سیاسی و حرفه ای نیستیم تمرکز برای نوشتن را مشکل میکند.

3 – پایان یافتن دوره اقامت پنج ساله  فرزندم میرعماد در اصفهان جهت تحصیل در رشته متالورژی و بازگشتش به تهران و تحولات ناشی از آن

4- انتظار در مورد نتایج آزمون ورودی  دانشگا ه ها که فرزند دیگرم شیرین در آن شرکت جسته بود.

 بدینوسیله از همه خوانندگان محترمی که جویای علت تاخیر بوده اند پوزش می خواهم و امید وارم که مطالب مجموعه ای که پیش رو دارید . برآورنده انتظارات شما باشد. قدردان نظریات شما هستم .

در این شماره مطالب زیر را پیش رو دارید :

·        پرواز یک فرشته به دیگر سو : از محمد مدنی

·        روزها ، سال ها ، یاد ها و خبرها : از محمد مدنی

·        معرفی آقای میر محمد باقر خاتون آبادی و ترجمه اناجیل اربعه : از محمد مدنی

·        ستاره های کویر : تجربه ای معنوی : از جوی مدنی

·        اتوبوس های اصفهان : خاطره ای از علی میرعمادی

·        شهر خاموش، شهرگویا : داستانی کوتاه : از شیرین مدنی

·        حکایت یک سوء ظن ساده : از علی میر عمادی

·        خاطرات تحصیل طب : از احمد مدنی

·        بید من : از طاهره مدرس پور


پرواز یک فرشته : از محمد مدنی : آپادانا خرداد - شهریور 1388
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧   کلمات کلیدی: فاطمه مدرس زاده

پرواز یک فرشته به دیگر سو

 

چهار شنبه 18 شهریور 1388  برابر  19 رمضان 1430 

عصر تلفنی داشتم از اصفهان و خبری که نمی خواستم  واقعیت داشته باشد . خانمدای عزیز و مهربانم حاجیه خانم فاطمه مدرس زاده ( نعمت اللهی ) همانروز ظهر به رحمت خدا رفته بودند . به راستی که گویی برای دومین بار مادرم را از دست میدهم .  

سحرگاه روز سه شنبه 10 شهریور احساس سرگیجه و ضعف میکنند، ایشان را سریعا به بیمارستان میرسانند و در حالیکه دیگر به هوش نبوده اند، با حالت اغما در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان الزهرا بستری می نمایند. جاییکه تا لحظه در گذشتتشان در خوابی آرام فرو رفته بودند .  

روز دوشنبه 16 شهریور بعد از ظهر ساعت ملاقات است. در راهروی باریکی که دور بخش .I.C.U است پیش میروم تا به پنجره اتاقشان میرسم . از پشت شیشه های ضخیم ، میبینم که آرام بر یک پهلو و رو به عیادت کنندگان خفته اند . چهره شان آرام است، شاید نقش کمرنگی از یک تبسم هم بر آن باشد. با خود فکر میکنم : "خدا نکند این آخرین دیدار باشد" همگی دلمان می خواهد، نزد مان برگردند و مثل همیشه با لبخندشان و کلام گرمشان، روشنی بخش جمعمان باشند. بی اختیار به یاد افسانه سفید برفی می افتم ، ایکاش میشد مولایشان علی مانند شاهزاده داستان بر بالینشان می آمد و با بوسه ای بر جبین فرزندش، زندگی دوباره را به ایشان میدمید. ولی تقدیر و مشیت الهی ، چیز دیگری است.

 مولا علی به دیدار فرزندشان آمدند، بوسه بر جبینش نهادند و او را همراه خود بردند .  

از قید درد ها و نا توانی های  تن رنجورشان رستند . با آن روح پاک و بی کینه ای که داشتند یقینا به آسودگی رسیده اند. ولی تکلیف ما بجای  ماندگان چیست ؟ خداوند به همه ما صبر و تسلی عطا فرماید .

این رنج و دوری را به خصوص به دایی زادگان عزیز و گرامیم ، جناب آقای اکبر نعمت اللهی ، آقای دکتر علیرضا نعمت اللهی ، خانم حوریه نعمت اللهی (سادات) و خانم انسیه نعمت اللهی ( مدنی ) و خانم صدیقه مدرس زاده ( نعمت اللهی )  تسلیت میگویم . 

                                               محمد مدنی   

   مشاهده تصویر  

 


روزها ، سالها ، یادها و خبرها : از محمد مدنی : آپادانا خرداد - شهریور 1388
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧   کلمات کلیدی:

روزها ، سالها ، یادها و خبرها

10 اردیبهشت  1388

  جلسه دفاع از پایان نامه

  در جلسه دفاع از پایان نامه تحصیلی خانم طیبه مدرس زاده ( نعمت اللهی ) برای کسب درجه کارشناسی ارشد ( فوق لیسانس ) در رشته زبان و ادب فارسی شرکت جستم . عنوان پایان نامه ایشان " بررسی عناصر فرهنگی و اجتماعی در تاریخ جهانگشای جوینی " است.این تاریخ  توسط عطا ملک  جوینی در عهد استیلای مغولان بر ایران و در همین مورد تالیف یافته است.

در چکیده ابتدای پایان نامه  اینطور می خوانیم : " در این رساله سعی شده با استفاده از اشارات پراکنده عطا ملک ، جو حاکم بر جامعه آن روزگار و روابط اجتماعی مردم با حکومت ها ، اعتقادات و باورها و نهایتا آداب و رسوم رایج و تاثیرات فرهنگ و تمدن ایرانی بر مغولان و با لعکس مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد ."

عناوین و مشاغل درباری و دولتی ، نحوه جلوس سلطان و خان ، نحوه لشکرکشی ، انواع شکنجه ها و تنبیهات ، اعتقادات و باور ها و آداب و رسوم ، سر فصل هایی هستند که با استفاده و توضیح  لغات و اصطلاحات متداول در آنزمان هر یک به دقت موشکافی و بیان شده اند.

این رساله و تحقیق بسیار جالب و ارزشمند است و با تلخیص و ویرایش میتواند به صورت کتاب مورد استفاده علاقه مندان تاریخ و علوم اجتماعی قرار گیرد .

پایان نامه طیبه خانم پس از شور داوران با درجه عالی پذیرفته شد . این موفقیت را حضور ایشان و خانواده محترمشان که در این راه یاورشان بوده اند و به همه خویشاوندان که از میانشان چنین بانوان با پشتکاری برمیخیزد تبریک میگویم .همسرارجمندشان حسین عزیز و فرزندشان امیر علی و عروسشان عفیفه خانم هم در این مراسم البته حضور داشتند.

تحصیل دختران و بانوان در این ملک و به خصوص در فامیل ما داستان دراز دامنی دارد، که اگر تا همین سی چهل سال پیش با مخالفت و جلوگیری پدران و همسران و دیگران، و با سرنهادن معصومانه و خاموش دختران و بانوان، به پایان میرسید. امروزه با شوق و اشتیاق و پشتکار و پیگیری آرامی که بانوان از خود نشان داده اند، همسران و دیگر اعضای خانواده را به  میل یا اکراه به همراهی و یاوری خویش در این راه واداشته اند. 

طیبه خانم مدرس زاده در ایمیلی که در آن سبب تاخیر در انتشار آپادانا را جویا شده اند با توجه به رساله پایان نامه شان اینطور به  طنزنوشته اند:

" تا حالا فکر میکردم که قضیه مغولان و ویرانگریهایشان لااقل از زمان صفویه منتفی شده است ولی گویا در حال حاضر با استفاده از سلاحهای امروزی شدیدتراز قرن 6 و7 عمل میکنند وتا قرار شد شمه ای ازداستانشان در آپادانا درج شود از هیبت نام مغول  آپادانا قالب تهی کرد. خدایش بیامرزد "

خوشبختانه آپادانا احیا شد.

دوشنبه 21 اردیبهشت 1388

یاد بود در گذشت دایجون دکتر

طبق رسم همیشگی دوشنبه ها ، سفره عام ناهار در منزل خانم داییجان دکتر ابراهیم نعمت اللهی برای اقوام و دوستان گسترده است ولی امروز مناسبت خاصی نیز در بین است ، یاد بود در گذشت شادروان دکتر ابراهیم نعمت اللهی در 19 اردیبهشت 1360 . جمع فامیلی ما امروز به صورت خاص و با یاد آوری  و دعوت شیما خانم بر سر میز حاضر شده ایم.

از گفته های مادرم خانم بتول نعمت اللهی در باره دایجون دکتر که با موضوع بیان شده قبلی بی ارتباط نیست، این بود که ایشان پس از پایان و تکمیل تحصیلات پزشکی خویش در فرانسه و مراجعت به ایران و احراز سمت استادی دانشکده پزشکی تازه تاسیس تهران، مایل بودند که خواهر کوچکشان یعنی مادرم را که آنوقت در حدود 17 سال داشتند, برای انجام نحصیلات منظم و مدرسه ای به تهران بیاورند. ولی  نخست با مخالفت مادرشان و پس از فوت ایشان با مخالفت عمه جانشان ( مرحوم مادر آقای میر زین العابدین نعمت اللهی ) مواجه شدند. پس از پشت سر گذاردن همه این موانع و موفقیت در آوردن خواهرشان به تهران ، چندی نگذشته بود  که ازدواج مادرم ، همه برنامه ها و هدف ها را یکباره دیگر گون کرد.

مشاهده تصویر

 

سوم خرداد ماه 1361

آزاد سازی خرمشهر

آن موقع من نخستین  سال کاری خود را در شرکت برنامه ریزی و طرح (با مدیریت آقای مهندس ابوالحسن میرعمادی) میگذراندم . محل کار ما در ساختمانی در چهار راه قصر، ابتدای خیابان عباس آباد واقع بود . معمولمان بود که برای ناهار با گروهی از همکاران به یکی از رستوران ها یا ساندویچی های نزدیک  محل کارمان برویم . آنروز حدود ساعت یک وقتی از همبرگر سهیل در خیابان تکش شرقی (هویزه ) به محل کارمان برمی گشتیم در خیابن زمزمه هایی مبهم از عابرین در مورد خرمشهر شنیده میشد .

عملیات موسوم به " بیت المقدس " از چند هفته پیش برای رهایی این شهر از چنگال اسارت  یکسال و هشت ماهه قوای صدامی در جریان بود. 

در شرکت پشت میز هایمان قرار گرفته بودیم، که اخبار ساعت 2 بعد از ظهر رادیو ایران خبر فتح خرمشهر و اسارت فوج فوج صدامیان  را به صورت رسمی پخش کرد. بخاطر دارم به همراهی امیر طاهر کیوان که او هم در آن موقع در شرکت ایرالیتا و در همان ساختمان مشغول کار بود، دوری در خیابان های اطراف محل کار زدیم. موج شادی عمومی قابل وصف نبود. همگی به هم تبریک میگفتند. شیرینی فروشی ها پر از مشتری شده بود و در خیابان تعارف انواع نقل و نبات و شیرینی به رهگذران رواج داشت. منهم که جو گیر شده بودم با یک قوطی شیرینی کشمشی در دست که از قنادی نانک سر چهارراه سهروردی – عباس آباد خریده بودم نزد همکاران باز گشتم . این شادی و سرور تا ساعت ها بعد ادامه داشت. 

از بالکن طبقه دوم ساختمان شرکت صحنه چهار راه قصر و مردم و اتومبیل هایی با  سرنشینانی شاد را میشد دید. در این میان البته منظره  دل آزار گروهی موتور سوار ریشو با پیراهن روی شلوار و البته بدون کلاهخود و باتوم را هم میدیدیم که با فریادهای "مرگ بر بی حجاب" خود گرد کدورت بر شادمانگی مردم میپاشیدند.

منظره جالبی از آن روز به  خاطرم مانده است ، هنگام  بازگشت به خانه و در خیابان ولیعصر کمی بالاتر از میدان ، تریلی دیده میشد، که  روی کفه  خالی از بار آن شاید بیش از دویست نفر از مردم کوچه و خیابان سوار شده  و شادی کنان  و بوق زنان در حال عبور بودند .  

شادی مردم از این پیروزی شاید ناشی از  بازیافت غرور ملی و اعتماد به نفس جمعیشان بود. شاید آنرا طلیعه پایان آبرومندانه و مقتدرانه  یک جنگ خانمان سوز می پنداشتند.  

البته در مورد جنگ تصمیم را کسانی میگرفتند که بر این پندار بودند که این پیروزی مقدمه ای بر پیروزی های پی در پی بر قوای صدام و قیام عمومی مردم عراق به محض مشاهده اولین گلوله های منور رزمندگان اسلام بر فراز شهر بصره خواهد بود. 

این جنگ ویرانگر به قیمت جان و مال و سرمایه های روانی و انسانی دو ملت بیش از 6 سال دیگر بدون حصول نتیجه مطلوب که همان پیروزی تمام اسلام بر علیه تمام کفر باشد، ادامه یا فت.

 

3 خرداد 1364

تولد میر عماد

میرعماد فرزندم در بیمارستان ایران مهر به دنیا آمد.

همان شب پس از تولد میرعماد وقتی مادر و نوزاد در بیمارستان بودند . دور جدیدی از جنگ شهرها با حمله هوایی عراق و پرتاب موشکی که نزدیک حسینیه ارشاد نه چندان دور از بیمارستان، خانه ای را ویران کرد و صدای مهیب انفجارش همه شهر را لرزاند ، آغاز شد. این دور نزدیک به شاید یک ماه  طول کشید و میر عماد نوزاد همراه ما آوارگی و خانه بدوشی کوه و بیابانها و البته باغات شهریار و کردان کرج را تجربه کرد تا به  لطف شیما  خانم و آقای دکتر میر عمادی یک هفته خوشی را در ویلایشان در لاکوده از انفجارات صدامی دور بودیم . همه ویلاهای لاکوده و اصولا شمال از خانواده های تهرانی که لرزان و ترسان از بیم موشک ها یا بمب های دشمن  به آنجا پناه آورده بودند، پر بود. شب سوم اقامتمان در ویلا بود ، که ساعت 12.5 شب با صدای انفجار های مداوم که همه خانه را میلرزاند وشاید بیش از یکساعت ادامه داشت ، وحشت زده از خواب بیدار شدیم .همه اهالی شهرک وحشت زده از رختخواب بیرون جستند  ودر پی منشاء صدا به پرس و جو پرداختند . نخست تصور کردیم که دامنه حملات صدام به لاکوده هم تسری یافته است ، گفته شد مانور نیروی دریایی در نوشهر است .     

پسر عمه  گرامی و عزیزم ، آقای دکتر علیرضا مدنی پور ( آرشیتکت و شهر ساز )  که هیچگاه از طبع شعرشان تا آنروزنشانه ای ندیده بودم ، با عنایت به شرایط روز با قطعه شعری حکیمانه مرا مفتخر کردند و به خوشامد نوزاد آمدند .

این شنیدستی که آن میرعماد    جمعه روزی بود کز مادر بزاد

 در میان جنگ و طبل جشن و جنگ   او قدم بنهاد اما بیدرنگ

گریه را سرداد از حالی که دید  خواست تا بگریزد اما ره ندید

پس پدر از راه رافت وز وداد  در میان بگرفت و این پندش بداد

جان بابا حال ما بین چون شدست  در میان بمب و توپ و خون شدست

لیک در دوران تو نوع بشر  جملگی بر خیر بادا سر بسر

هان بمان پس ای عماد ا لدین براه  تا بیابی شادی و شوق از اله

تقدیم به سید نوزاد – جناب میر عماد

علیرضا مدنی پور      9 خرداد 64

 

حدود یکماه بعد در صبح جمعه ای در  اوایل تیرماه  1364 ، جمعی از خویشاوندان گرامی با لطف  ومحبت برای شرکت در مراسم نامگذاری به منزل ما قدم رنجه کردند . نامگذاری  با خواندن اذان و اقامه بوسیله مرحوم آقای میرزا ابوطا لب نعمت اللهی در گوشهای نوزاد صورت پذیرفت. البته چون میرعماد زاده سوم ماه رمضان بود مادرم علاقه مند بودند که او را به کنیه حضرت امام حسن که روز ولادتشان پانزدهم رمضان   است "مجتبی"  بنامند . ولی بزودی نام میرعماد را با علاقه و حتی با تعصب برای نوه کوچکشان پذیرفتند. ( تولد من در روز سیزده ماه رمضان رخ داده بود ولی دایجون مدنی که در دوره فامیلی ماه رمضان اصفهان  توسط  آقای سید ابراهیم  و الهامات غیبی ایشان از تولد من آگاه شده  بودند و فردای همانروز خود را به تهران رسانیده بودند ، برای من نام محمد را به ارمغان آورده بودند.)

عمو ضیاء مدرس پور در روز نام گذاری قطعه شعری را که به این مناسبت سروده بودند ، مرحمت کردند. دستخط ایشان را بر برگ کاغذی که خودشان با دقت خط کشی و شعرشان را مرتب روی آن نوشته اند ، حفظ کرده ام  و تصویر آنرا با متن شعر لطفا در آپادانا مصور ببینید.  عمو ضیاء که سابقه دوستی صمیمانه شان با مرحوم پدرم  به سالها قبل برمیگردد ، همواره مرا مورد عنایت و محبت خویش قرار میدادند.

هم چنین دایی نازنینم آقای محسن نعمت اللهی ، روی کارت ویزیت زیبایشان که خودشان در کنار نامشان ، کلمه  " و بانو " را با ظرافت اضافه کرده اند، تاریخ و ساعت تولد نوزاد را ثبت نموده و آنرا تبریک گفته اند. تصویر این کارت را هم تیمنا ٌ آورده ام .

 

مشاهده تصاویر

 

22 خرداد 1388 ، جمعه

روز انتخابات  ریاست جمهوری

ساعت 10 صبح در مدرسه ای  زیر پل کریم خان و ابتدای خیابان میرزای شیرازی ( نادر شاه ) که شیرین دوران دبستانش را در آن گذراند و امروز حوزه رای گیری است، در انتهای صفی از مردم  که دور حیاط  پیچ خورده است ، می ایستیم . درون صف همه هستند پیر ، جوان ، زن ،  مرد،  مسلمان و ارمنی  همه با چهره هایی شاد و با آرامش و محبت نسبت به یکدیگر و با گذشت در مورد ناتوانانی که احیانا توان ایستادن در صف را ندارند رفتار میکنند. تقریبا ساعت 12.5 بعد از ظهر موفق میشویم که  رای خود را به صندوق بیاندازیم. یکماه قبل اصلاٌ نمی توانستم  تصور کنم  که در چنین  صفی خواهم ایستاد.

تنها در انتخابات ریاست جمهوری دوازده سال پیش شاهد بخشی از این شور و شوق و علاقه همگانی  به رای دادن بودم . که نتیجه اش انتخاب آقای خاتمی به ریاست جمهوری  بود .

ساعت 8 شب به چند مدرسه در اطرافمان که حوزه رای گیری است از سر کنجکاوی  سر میزنم .

مردم در خیابان شهید کلانتری ( خیابان ناصر قبلی ) جلوی مدرسه راهنمایی شهید عبدالی که میرعماد سال آخر راهنماییش را در آنجا گذراند برای رای دادن صف کشیده بودند. به  دبستان شهید بهشتی در خیابان کریم خان نبش آبان و به مدرسه ای که خودمان صبح در آنجا رای داده بودیم نیز سر میزنم، توی حیاط هردو هنوز مردم به انتظار در صف بودند .

23 خرداد 1388 ، شنبه

نتیجه انتخابات اعلام شد . غیر قابل باور است. اینجا تفاوت فاحش بین تعداد آرای برنده اعلام شده  و کاندیدای مورد نظر مردم ، بیش از آنکه  موجب اطمینان خاطر باشد ، سبب ایجاد شک و تردید  در مورد درستی و یا اصالتاٌ شمارش آراست . آنچه من در اطرافم ، در میان آشنایان و  در محل کار میبینم ، احساس یاس سرخوردگی ، فریب خوردگی ، توهین به شخصیت و سوء استفاده  از حضور  آگاهانه و خوش باورانه شان  در پای صندوق ها است. بقیه ماجرا را که خودتان  دیده و شنیده و خوانده اید و من بیش از این چیزی نمی گویم .

 

دوشنبه 15  تیر 1388 = 13 رجب 1430

ولادت مولاعلی بن ابیطا لب

جشن عید رجب امسال به جای شام با مهمانی ناهار در منزل مرحوم عمو طالب در  سر چشمه بر گزار شد. خانم ها هم امسال پس از چند سال فرصت حضور یافته بودند. آقایان در حیاط نشسته بودند و خانم ها در اتاق بزرگ طبقه همکف ازشان پذیرایی میشد. روی قسمتی از حیاط را چادر سفید رنگی  برای محافظت از نور مستقیم خورشید پوشانده است. البته هوا ابری است و گرما آزار دهنده نیست. البته تاثیر کولر هایی را که در حیاط  مشغول به کارند را نباید در تلطیف هوا دستکم گرفت. در جشن امسال، فامیلی بودن جمع، بیشتر نمایان است.

آقای طاووسی نوه مرحوم  حاج کرمعلی و آقای صمصام  نیز با دم گرمشان به مجلس صفا دادند.

 

 یادی از مرحوم محمد حقوقی

در صندلی کنار آقای مهندس محمد سجادیان و آقای عبدالرسول غفاریان نشسته بودم و در فاصله شنیدن اشعاری که در مدح مولا خوانده میشد و قبل از خوانده شدن به سر میز ناهار مطبوعی که به مناسبت این جشن تدارک دیده شده بود ، از هر دری سخن می گفتیم و از جمله صحبت مرحوم محمد حقوقی شاعرنوپرداز و شعر شناس نامدار ایرانی و اصفهانی شد که به تازگی در گذشته است ، پیش آمد .          ( حقوقی روز هشتم تیر به علت عارضه قلبی و کلیوی در بیمارستان خورشید اصفهان در گذشت و در روز چهار شنبه دهم  تیردر قطعه نام آوران بهشت رضوان به خاک سپرده شد.) مرحوم محمد حقوقی ، زاده اصفهان و خیابان ملک بود. پدرش مرحوم شیخ مهدی حقوقی و عمویش مرحوم حسام الواعظین هردو از معممین و وعاظ و منبری های معتبر و شناخته شده اصفهان بودند و ارتباط آنها و حضورشان در روضه ها، محافل و مجالس خانوادگی هم  شریعتمداران و هم طریقتمداران خاندان ما ، به سال های بسیار قبل تر بر میگردد .

آقای محمد سجادیان از دورانی میگفتند که در دبیرستان سعدی اصفهان ، محمد حقوقی دبیر ادبیات فارسی ایشان بوده است و روزی سر کلاس به آقای سجادیان گفته است که من در مورد درب های خانه شما هم شعری گفته ام و آنرا سر کلاس خوانده است .برای اطلاع خوانندگان این توضیح را اضافه میکنم که منزل قدیمی و اجدادی مرحوم حاج آقا هادی سجادیان در انتهای کوچه ای در خیابان ملک واقع بود و از سمت دیگر به کوچه قصر منشی منتهی به خیابان نشاط راه داشت و دری به هر کوچه داشت . برخی از اهالی محل که به این راه آشنایی داشتند به صورت یک مسیر از در کوچه قصر منشی وارد خانه میشدند و از در دیگر به سوی خیابان ملک خارج میشدند . البته حق راهی وجود نداشت ، بلکه اهل خانه ازراه محبت همسایگی و خیر رسانی به بندگان خدا، این تسهیلات برای عابرین و زحمت برای خود را تقبل مینمودند. جالب است که بعضی از مردم پر توقع هم بودند که آخر شب ها وقتی با در بسته خانه روبرو میشدند، با وقاحت تمام برای عبور، در میزدند .

باری مرحوم محمد حقوقی در حین مطرح کردن موضوعات درسی ، گاه و بیگاه مطالبی بیان میکرد که نشاندهنده این بود که به آموزه های دینی مورد قبول همگان چندان باورمند نیست. از سوی دیگر دبیر متعصب و متنفذ فیزیک معروف به حاج آقا نوری را هم در دبیرستان سعدی داشتند که حاضر نبوده است  مبحث صوت در درس فیزیک را به علت خلاف شرع بودنش درس بدهد، یا با اکراه و سر سری از آن میگذشته و میگفته است، من به تدریس این سرفصل موظفم ولی شما به یاد گرفتن آن اجبار ندارید و در امتحان نهایی هم دو نمره بیشتر از این درس نمی آید.

یکی از دانش آموزان درسخوان وساعی همکلاسی آقای سجادیان  که دستی نیز در نواختن سنتور داشت ، سوالاتی در زمینه گام موسیقی از آقای نوری پرسیده بود  و سبب شده بود تا دبیر محترم به آشنایی وی با هنر موسیقی مشکوک شود  و همین نکته باعث تجدید ی دانش آموز مزبور در درس فیزیک در امتحانات خرداد آنسال گردید. 

دانش آموزان کنجکاو دبیرستان سعدی از محمد حقوقی و حاج آقا نوری به اصرار خواستند که در مناظره و مباحثه ای  در حضور جمع   شرکت کنند و نظریات متضاد خود را در مورد دین و زندگی و اجتماع بیان کنند. یکروز عصر این مناظره تاریخی در سالن اجتماعات دبیرستان سعدی ، در حالیکه آقایان حقوقی و نوری به عنوان دو طرف مناظره ، در حضور جمع کثیری از دبیران و دانش آموزان از همه مدارس اصفهان که از مدتی قبل در مورد این جلسه شنیده بودند، برگزار شد . پس از یک گفتگو و مباحثه آتشین  دو ساعته ، آقای نوری گفتند بیش از این حاضر نیستم به این کفریات گوش دهم و جلسه را با حالتی خشمگین ترک کردند .

هنوز سال به انتها نرسیده بود که حکم انتقال آقای حقوقی از اداره فرهنگ ( آموزش و پرورش ) اصفهان صادر شد .البته برای ایشان خیلی هم بد نشد . چون به نهران آمدند و در دبیرستان دخترانه مرجان و دیگر دبیرستان های تهران به تدریس پرداختند و با محافل ادبی تهران نیز در ارتباط بودند. سال رویداد این مناظره بنا به یاد آقای سجادیان 1343 یا 1344 بوده است. 

چند شب بعد آقای رضا نعمت اللهی نیز خاطره ای از آن مرحوم  برایم تعریف کردند. زمانی که ایشان دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی دانشگاه اصفهان بوده اند (حدود سالهای  1340- 1344)  به دعوت مرحوم حقوقی ، برای مطالعه و کشف معانی  ترجمه یک محقق عرب از مثنوی معنوی ، هفته ای یک شب درطول یک زمستان سرد اصفهان ، به منزل آشیخ مهدی حقوقی در خیابان ملک میرفته اند و تا پاسی از شب گذشته، زیر کرسی گرم ، به گفتگو و تحقیق و بحث با مرحوم محمد حقوقی در مورد کتاب مزبور می پرداخته اند.

       مشاهده تصویر 

سه شنبه 16 تیرماه 1388

آلودگی هوای نهران و تعطیلی عمومی

امروز و فردا به علت آلودگی هوا، همه بانک ها و ادارات کل شهر تهران تعطیل اعلام شده است .

پنج شنبه 18 تیرماه 1388

جشن ازدواج آقای امیر علی نعمت اللهی

محل برگزاری جشن ازدواج امیر علی عزیز و همسر گرامیشان عفیفه خانم  ، تراس و سالنی بر بام ساختمانی واقع در خیابان شریعتی ( جاده قدیم شمیران ) بالاتر از قلهک  است. جاییکه قبلا بولینگ عبده نامیده میشد. نمیدانم هنوز هم سالن بولینگ برقرار هست یا نه . قدم زدن در تراس و بهره مندی از هوای خنک شب تابستانی شمیرانات، بودن در جمع  خویشانی که به یک مناسبت شاد و دلپذیر گرد آمده اند ، لذت بخش است .

پس از صرف شام عده ای از جوانان عروس و داماد را برای ساعاتی شادی و سرور و بزن و بکوب  همراهی میکنند.

امیر علی عزیز مراحل پایانی دریافت فوق لیسانسش در رشته زبانشناسی  را میگذراند و عفیفه خانم گرامی دانشجوی رشته پزشکی است .برایشان سعادت و خوشبختی در زندگی و موفقیت و پیشرفت در کار و تحصیل  آرزومندم .

 

سه شنبه 6 مرداد ماه 1388

جشن ازدواج عزیزان آقای هادی سجادیان و خانم  طاهره مدنی

محل برگزاری سالن یاس سفید واقع در خیابان پاسداران ( سلطنت اباد ) نرسیده به چهارراه دولت است . سالن بسیار پاکیزه  و مرتبی است در ابتدا به سالن طبقه دوم هدایت میشویم و برای شام به محوطه دلگشای روباز هدایت میشویم . باز هم از هوای خوش و ییلاقی شمیران در کنار آب نما هایی با فواره ،همراه با صرف یک غذای لذیذ  بهره مند میشویم . دیدار و گفتگو با خویشاوندان مانند همیشه  دلپذیر است  به خصوص که شرکت در این جشن با یک رویداد غیر منتظره شادی آور نیز همراه بود و آنهم حضور و دیدار  یاور و همکار صمیمی آپادانا آقای علی میرعمادی بود ، که با استفاده از تعطیلات تابستانی دانشگاه  فولرتون کالیفرنیا، فرصتی برای دیدار دوستان و خویشان در وطن دوست داشتنی خویش یافته بودند .

پس از صرف شام برای شادی و پایکوبی  به همراه تعدادی از جوانان به جانب منزل مرحوم مرشدی رفتیم ، و پس از ساعتی عروس و داماد را تا آپارتمانی در خیابان دبستان جاییکه  زندگی مشترکشان را در آن آغاز می نمایند همراهی کردیم .

( در اینجا بابت اشتباهی که به عنوان راهنما ، در جهت یابی بین سالن یاس سپید و منزل مرحوم مرشدی نمودم ، از کلیه سرنشینان اتومبیلی که خودم در آن بودم و نیز مسافران اتومبیلی که در پی ما میامدند ، صمیمانه عذرمی خواهم.) 

طاهره و هادی عزیز، آغاز زندگی مشترکتان را تبریک میگویم .همیشه شاد کام و پیروز و در پناه حق باشید .

 

27 مرداد 1388، سه شنبه 

جشن عقد خانم نرگس نعمت اللهی – اصفهان ، کوی سید العراقین 

یک مجلس عقدکنان مفصل و مجلل و باشکوه . مرکز ثقل مراسم منزل مرحوم حاج آقا ابراهیم میرعمادی بود . آقایان در حیاط خانه و خانم ها در طبقه اول نشسته بودند و ازشان پذیرایی میشد. سفره زیبای عقد در اطاق عقبی همین طبقه و مثل همیشه طی ربع قرن گذشته با نظارت عالیه شیما خانم نعمت اللهی نازنین گسترده شده بود. جوانان بیشتر در سرداب زیبای باز سازی شده خانه، گرد آمده بودند و با دستگاه های صوتی و نوری همراهی میکردند.

میز های غذا در منزل مجاور که دولتسرای جناب آقا محمد مدرس است، برپا شده بود و پذیرایی شام در اینجا صورت میگرفت . خیلی وقت بود که شاهد جشن عقد و ازدواجی که کلا در خانه شخصی برگزار شود، نبودم ، البته بزرگی خانه ها ، و سهولت راهیابی از یکی به دیگری و به قول معروف دست هم بودن خانه ها نیز در این انتخاب بی شک موثر بوده است.

فرصت دیدار و گفتگو با خویشاوندان گرامی مانند همیشه دلگرم کننده ، مغتنم و شادی بخش است.    

از آقای دکترعلیرضا نعمت اللهی و همسر گرامیشان خانم دکتر نجما مدرس و نیز مادر گرامیشان خانم طاهره خانم میرعمادی که با قبول زحمات فراوان ، این جشن و پذیرایی شایان را در منزل خود به جا آوردند، تشکر میکنم و ازدواج فرزند عزیزشان را تبریک میگویم. 

این پیوند را به نرگس عزیز و حمید گرامی شادباش میگویم و آرزوی زندگی موفق و صمیمی برایشان دارم.  

دکتر احمد مدنی  فی البداهه در مجلس عقد ، قطعه شعری سروده  و آنرا تقدیم عروس و داماد نمودند. بسیاری از حاضرین جویای متن این شعر بودند که در ذیل  نقل میکنم :

در میان همه گل های جهان بی تردید          نرگس ماست که اوصاف حمیدی دارد

 

پنج شنبه 29 مرداد ماه 1388  

ملاقات جنابان آقایان امیر عباس نعمت اللهی و حسن مدنی پور 

با حضرت آقای اخوی دکتراحمد ، بدون اطلاع قبلی به دیدار جناب آقای امیر عباس نعمت اللهی در منزل اجدادیشان خانه نو که در زمان مرحوم آقای میر محمد هادی ساخته شده است، رفتیم . پس از ورود، به اتاقی در سمت چپ راهنمایی میشویم. این اتاق را که تصور میکنم به جای پنجره چوبی چهار لنگه فعلی یک ارسی داشت، در سمت غرب حیاط مرکزی خانه واقع است. من  پس از تغییر چیدمان داخل آنرا ندیده بودم . محیط اتاق با آن قوس ها و طاق های ضربی و ضخامت دیوارهای سفیدش آرامش و دنجی خاصی داشت . آقای امیرعباس پس از استقبال از ما در مبل راحتی که قبلا نشسته بودند، مستقر شدند و کتابی را که قبل از ورودمان مشغول مطالعه اش بودند روی میز کوچکی در کنارشان گذاشتند. ما هم در مقابلشان روی دو مبل نشستیم و  گفتگو کردیم . صحبت بیشتر دراطراف کتاب های ادبیات فارسی ، شخصیت ها و حکایات ادبی دور میزد. جهت اطلاع خوانندگان عرض میکنم که آقای امیر عباس دارای درجه کارشناسی ادبیات فارسی از دانشگاه اصفهان و تا زمان بازنشستگی دبیر ادبیات در دبیرستان های اصفهان بوده اند.

  در حین گفتگو با فنجانی چای داغ و مطبوع همراه گز و پولکی و ظرفی میوه پذیرایی شدیم . آقای امیر عباس در مورد شعر فی البداهه اخوی برای عقد که ذکرش گذشت از من پرسیدند که آنرا برایشان در دفتر یادداشت فنری جلد آبی کوچکی که روی میز کنار تلفن قرار داشت، نوشتم. پس از ساعتی از حضورشان خدا حافظی کردیم  و به جانب دیدار خویشاوند گرامی دیگری حرکت کردیم.

به طور کلی در حفاظت و استفاده از فضاهای این خانه که شاید بیش از یک صد و پنجاه سال ازعمرش میگذرد، ظرافت و سلیقه ای بکار رفته است که تحسین برانگیز است. دیوار های با روکش کاهگلی با کاهگل نو و آنجا که گچی بوده است با گچ ترمیم شده است. در ها و پنجره ها، اگرهم  نیاز به تغییر داشته اند با در ها و پنجره های چوبی و نه با آهن و آلومینیوم که با کلیت بنا در تعارض است تعویض شده اند. از دید من "خونه نو" یک مثال موفق از تغییر کاربری فضاهای یک خانه  قدیمی برای هماهنگی با نیازهای زندگی امروز است بدون اینکه این تبدیلات و تصحیحات، موجب تخریب اصالت و یکپارچگی بنا گردد.

 

در خارج خانه و در کوچه چشممان به تابلوی اسم کوچه میافتد ، کج سلیقگی و بی ذوقی شهرداری اصفهان واقعا هم خنده آور و هم تاسف بار است. من بخاطر نمی اورم که سابقا اسم رسمی این کوچه که مرکز پاقلعه را به سه راه ملک وصل میکند، از جلوی خانه 150 ساله آقای میر محمد هادی ، مدرسه 200 ساله پاقلعه ( سید العراقین ) و بازارچه معروف به حاج آقا شجاع و سقا خانه بزی میگذرد چه بود ولی اکنون بر تابلوی رسمی آن نام  " میرزا کوچک خان"  نقش بسته است .

بی اختیار بیاد شعر فکاهی مرحوم مکرم اصفهانی می افتیم که در مورد زیارتگاه  قدمگاه " دلدل" اسب مولا علی در شهرضا ( قمشه ) سروده است :

مولای جهان کی به صفاهون سرو کار داشت ؟      کی میل بلوک گردی و کی قصد شیکار داشت ؟

مولا زخود از بیخ نه یابو نه حمار داشت           بر فرض که تا اینجا اومد قمشه چیکار داشت ؟

 

به دیدار جناب آقای حسن مدنی پور در خانه ای کنار چشمه پاقلعه که  منزل خواهرشان خانم عذرا خانم صدر زاده و دخترشان که عروس ایشان است ، میرویم و از دیدار خود و خانواده شان که به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت همسر فقیدشان خانم عزت ربانی گرد هم آمده اند ، شاد میشویم .

سابقه مراودات ما با آقای حسن مدنی پور به زمانی بر میگردد که ایشان در تهران دانشجوی رشته ادبیات و زبان انگلیسی و ساکن کوی دانشگاه در امیرآباد بودند ( اواخر دهه 1330 و اوایل دهه 1340 ). آقای مدنی پور را که دوستدار دیدار های خانوادگی و خویش و  قومی بودند ، در منزل عمویشان شادروان محمد مدنی پور که در ضمن شوهر عمه ما هم بودند، منزل مرحوم آقای جذبی که همسرشان، خاله پدرآقای حسن مدنی پور بودند و دیگر مجامع فامیلی میدیدیم . بسیاری از جوانان فامیل در درس انگلیسی شاگرد ایشان بوده اند. برای تدریس زبان به برادرانم احمد و منصور که در آن هنگام دانش آموز دبیرستان بودند هفته ای یک شب هم به منزل ما می آمدند.

دیدن آثار بهبودی نسبی پس از بیماری چند ساله ای که گرفتارش شده اند ، برای برادرم که پزشک است نوید بخش و امید وار کننده است. آقای مدنی پور مانند همیشه سرحال و اصلاح کرده و خوش لباسند. گرچه متاسفانه بیماری قدرت تکلم را ازیشان گرفته است.

آرزومندیم که مسیر سلامتی را هم چنان تا بهبودی کامل بپیمایند.

پس از دیدار آقای مدنی پور به ضیافت پاگشای نهاری که به میزبانی خانمدایی نازنین و بزرگوارمان به منا سبت عقد نرگس عزیز ، در منزلشان بر پاست و به آن دعوت داریم ، میرویم  و یکبار دیگر از پذیرایی گرمشان برخوردار میشویم .

آنروز به هیچ وجه نمی توانستم تصور کنم که این آخرین باری باشد که تبسم خانمدای محسن را پس از میهمانداری یک ضیافت میبینم .

   مشاهده تصویر

یکشنبه 15 شهریور ماه  1382، 16 ماه رمضان

اصفهان ، منزل مرحوم آقای میر محسن نعمت اللهی

از بیمارستان الزهرا جاییکه خانمدای در آنجا در بخش I.C.U.   بستری هستند به خانه دایجون محسن  آمده ام . نزدیک زمان افطار است . سفره افطار بر روی فرش ها ی کنار حوض آب زلال حیاط خانه گسترده میشوند. نخستین نسیم خنک پاییزی آغاز به وزیدن کرده است . برگ درختان انار با وزش نسیم بر بالای سر میرقصند . درخت انجیر حاصلش را چند هفته پیش فرو گذاشته و درخت خرمالو شاخه های انبوه پر بارش را بر شانه های داربست  آهنی و چوبی تکیه داده است. صدای ربنای شجریان و پس از آن اذان مرحوم موذن زاده از بلندگویی در محله شاید از مسجد مجاور پخش میشود و صحن حیاط را پر میکند  . شاید در رمضان امسال این نخستین شبی است که لذت و معنویت و صفای بودن بر سر سفره افطار را احساس میکنم .

به اشعار مولانا از مثنوی ، حضرت شاه نعمت الله  و روضه حضرت ابوالفضل گوش میدهیم و توجه مان به سلامتی عزیزی است که در بیمارستان بستری است .

چهارشنبه  18 شهریور 1388 ، 19 ماه رمضان

در تهران هستم که از اصفهان تلفنی خبر دار میشوم که خانمدای محسن پس از 9 روز اغما ، حدود اذان ظهر به دیار باقی شتافته اند. و قبل از غروب آفتاب در  گورت در جوار همسر بزرگوارشان مرحوم آقای میر محسن نعمت اللهی و فرزنشان آقای میر محمد اسماعیل نعمت اللهی به خاک سپرده شده اند .

 البته مرگ برای همه پیش میاید و در این مورد استثنا وجود ندارد . مرگ مشیت الهی است و چون و چرا ندارد . هیچکس هم تا اجلش نرسیده باشد از این دنیا نمی رود . ولی این یک گفته مشهور است که از قول خیلی ها به طنز نقل میشود که اگر در گورستان مسلمین (به صورت خاص در مورد تخت فولاد اصفهان ) با دقت به تاریخ فوت ها  نظر بیاندازید، در گذشتگان ماه های رمضان و شوال ، در صد بالایی  نسبت به کل خواهند داشت .

آیا خانمدای تازنین من هم  در این ماه رمضان علیرغم رنجوریشان و مشکلات فراوان جسمی که داشته اند روزه دار بوده اند ؟ کسی از اطرافیانشان به درستی نمیداند ، قدر مسلم آن است که کسی خوردن یا آشامیدن ایشان را در ساعات روزه داری ندیده است .

 

پنج شنبه 19 شهریور1388، 20 ماه رمضان  

در مراسم شب قدر و احیا  در منزل داییجان محسن که تقریبا از ساعت 10 شب شروع و تا نزدیکی سحر ادامه دارد شرکت میکنم . دعاهای الغوث الغوث و سری " بک یا الله " و قران بر سر گرفتن را تجربه میکنم . دعای همگانی به گفته امروزی ها فضای خانه را از انرژی مثبت پر کرده است .

برای خودم عجیب مینماید که با وجود داشتن مادری مقید به آداب شرعی و منا سک عبادی و زاده پاقلعه این نخستین حضور من در یک مراسم شب احیا باشد . فردا در گفتگو با آقای مهندس عبدالله سجادیان در می یابم که ایشان هم جز ایامی در نو جوانی که در اصفهان و در مدرسه پاقلعه فرصت  شرکت در مراسم شب قدر را داشته اند ، این مراسم را در جای دیگر نیازموده اند .

گفته آقای بهرام فرخانی برای من کلید حل مشکل این دوگانگی بود : " اهالی پاقلعه مراسم مذهبی را در جاهای دیگر قبول ندارند و به اصطلاح به دلشان نمی چسبد". بلی درست است . در مورد رو ضه هم همین اصل حاکم است . ما که در اصفهان در ایام سوگواری ماه محرم ، بین روضه های خانقاه ، مدرسه پاقلعه ، منزل دایجون مدنی و گاهی منزل حجاقا شجاع صمصامی در حرکت بودیم . موقعی که این ایام را در تهران بودیم از خانه تکان نمی خوردیم . برخی از بزرگان خانواده نظیر مرحوم آقا مهدی مدنی ، حاج آقا حسین سجادیان و ... فقط به روضه منزل آقای شریعتمدار رفیع رشتی در حوالی میدان بهارستان میرفتند زیرا تا حدی شبیه روضه های اصفهان بود و در ضمن یکدیگر را هم در آنجا میدیدند.  

جمعه 20 شهریور ماه 1388

اصفهان ، خونه کهنه

مراسم ختم خانمدای در اینجا برگذار شده است . همه اتاق ها و صحن خانه مملو از جمعیت است . مراسم از ساعت 9 صبح تا 12 ظهر ادامه می یابد . همین خانه در آبان سال 1321 شاهد جشن ازدواج ایشان بوده است . همین فروردین امسال وقتی می خواستم  اجازه انتشار نامه دایجون محسن را که در مورد ازدواجشان نوشته بودند را ازیشان بگیرم ، با حالت حجب یک عروس خانم و با تردید میگفتند : " آخر آنوقت همه آنرا می خوانند"  و بالاخره خوشحال شدم وقتی موافقتشان را در این مورد گرفتم .

شنبه 11 مهرماه 1388

در گذشت مرحوم جناب سرهنگ علی میر عمادی ( 1388 – 1296 )

روز یکشنبه خبردار میشوم که ایشان را روز گذشته در گورت در کنار مرحوم پدر شان آقای میرزا عبدالکریم به خاک سپرده اند . از اینکه بی خبری مانع شرکت من در مراسم تشییع و تدفین ایشان شده است ، افسوس می خورم . ایشان بزرگ خاندان و  دوستدار فامیل بودند  .تا زمانی که از نظر جسمی برایشان امکان پذیر بود در مجالس فامیلی تهران ( جشن های عید رجب و غدیر ) شرکت میکردند . هر وقت که به دیدارشان میرفتم ، به نحوی محسوس از دیدار یک قوم و خویش شاد میشدند و هنگام خدا حافظی علیرغم کهولت تا در منزلشان مرامشایعت میکردند که سبب شرمندگی من میشد. 

مادرم همیشه بنا به نسبت خانوادگی ایشان را " پسر دایی " و ایشان نیز متقابلا مادرم را " دختر عمه " خطاب میکردند .

در گذشت ایشان را حضور همسر گرامی و یار و همراه همیشگی ایشان سرکار علیه خانم مریم خانم مستوفی صدری وفرزندانشان جناب آقای مهندس اسد ، سرکار خانم دکتر زهره ، خانم دکتر طاهره و خانم مهندس شهره و جناب آقای مهندس شاهرخ میرعمادی ،همه خانواده آن عزیز فقید  و همه فامیل تسلیت میگویم .

مجلس ختم ایشان در مسجد نور تهران با حضور خویشان و دوستان و آ شنایان و نیز مراسم شب هفت در منزلشان با حضور جمع زیادی از خویشان و بستگان برگزار گردید.

 

4 آبان 1388

تولد یک نوزاد

و اخرین خبرم ، خبر یک ولادت است . نخستین فرزند (یک نوزاد پسر ) آقای مسعود هادوی و همسرشان خانم افروز مهدوی ، پای کوچکش را به این دنیا گذاشت . مقدم این نورسیده را به پدر و مادر گرامی و نیزخانواده های مهدوی و هادوی، بویژه حضورجناب آقای علی مهدوی و زهرا خانم که با تولد این نوزاد صاحب چهارمین نوه خود میشوند، تبریک میگویم .

برای نوزاد  و مادر و همگی آرزوی سلامتی و شادکامی دارم .

 

                                                             ارادتمند همگی

                                                    محمد مدنی