فهرست مطالب این شماره : آپادانا فروردین - اردیبهشت 1389
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱   کلمات کلیدی:

آپادانا در گذشت مسیح  عزیز را حضور پدر بزرگوارش جناب آقای رضا سید الاسلامی ، دایی گرامیش آقای علی میر عمادی و دختر عمو ی مهربانش سرکار خانم  نجما سید الاسلامی ( حسینی ) که خواهری را در حق او به کمال رساندند و همه خویشان و بستگانی که مسیح را میشناختند و با سادگی و بی پیرا یگیش آشنا یی داشتند ، تسلیت میگوید .

آپادانا ، فروردین – اردیبهشت  ماه 138٩

 در این شماره میخوانید :

      از کتاب "حبیب السیر"        خواند میر

      نامه به یاوری مهربان       طاهره مدرسپور

       نگرشی دیگر                علی میرعمادی

      خاطرات تحصیل طب (11)  دکتر احمد مدنی

 

بزودی در آپادانا خواهید خواند :

" نیا یشگاه  حضرت امامزاده میر عماد  "

گزارشی  از روایت  مهندس ابوالحسن میر عمادی  آرشیتکت بنا

 

 


از کتاب حبیب السیر : نوشته خواند میر : آپادانا فروردین - اردیبهشت 1389
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱   کلمات کلیدی: حبیب السیر ،هولاکو ،صفی الدین ارموی ،حسا م الدین منجم

" از کتاب حبیب السیر"

در جستجوی نشانی از اجداد خویش کتاب "حبیب السیر" را بررسی  میکردم . گرچه آنچه را امید به یافتنش داشتم در آن نیافتم ولی با این کتاب و نثر شیرین آن آشنا شدم. نویسنده کتاب غیاث الدین بن همام الدین معروف به خواند میر (942 – 880 قمری) ، مورخ اواخر دوره تیموری است که خود شخصا در دربار سلطان حسین بایقرا و فرزندانش حضور داشته است . کتاب او که تکمیل کننده کتاب روضه الصفای پدر بزرگش میر خواند است حوادث تاریخی از خلقت آدم تا سال 930 قمری را در بر میگیرد و در مورد تاریخ تیموریان و مغولان به منزله سندی قابل اطمینان به شمار میرود.

دو حکایت زیرین را در این کتاب حاوی نکات جالب دیدم .

دستور بربط در زمان هولاکو خان

و از آن جمله دیگری

خواجه صفی الدین عبدالمومن { صفی الدین ارموی موسیقیدان بزرگ ایرانی عهد مغول } است که در فن ادوار موسیقی در عرصه گنبد دوار بی بدل بود و مانند فیثاغورس در وقوف بر شعبات اصول مقامات ضرب المثل و استاد صفی الدین نیز در زمان مستعصم { آخرین خلیفه عباسی } در بغداد میبود و در وقت قتل و غارت آن بلده در گوشه خزیده و نیم روزی خود را به نواحی خرگاه هلاکو خان رسانید و بر پای ایستاده آغاز بربط نواختن کرد و بنا بر آنکه آن نوای روح افزای اصلا در مغولان بی سر وپا تاثیر نمی کرد تا وقت غروب هیچکس به حالش نپرداخت. آخر الامر یکی از اهل هوش شمه ای از فضایل آن استاد ماهر بگوش پادشاه قاهر رسانید و ایلخان آنجناب را خوشتر از بربطش نواخته مالی خطیر از ار تفاعات و مستغلات بغداد مقرر ساخت که هر ساله بوی رسانند و آن عارفه مدتی مدید به خواجه صفی الدین و اولادش میرسید و در زمان اباقا خان { فرزند و جانشین هلاکو } که دولت خواجه شمس الدین محمد ارتفاع یافت خواجه {  صفی الدین ارموی } به ملازمت آستان وزارت آشیان شتافت . وزیر صافی ضمیر ولد ارشد خود خواجه شرف الدین هارون را شاگردش ساخت و استاد صفی الدین در آن اوقات به تصنیف رساله شرفیه پرداخت .

 

 آنکه حرف حساب را نشنید !

و از آن جمله دیگری

حسام الدین منجم

است و آن ایام که ایلخان به قتل مستعصم فرمان داد ، حسام الدین به ملازمت پادشاه وقت رفت و گفت اگر خلیفه کشته گردد عالم سیاه و تاریک شود و علامت قیامت مشاهده افتد و امثال این کلمات مهابت آمیز چندان عرض نمود که هلا کو خان در کشتن خلیفه تردد پیدا  کرده  در آن باب با خواجه نصیر الدین طوسی مشورت فرمود خواجه گفت که زکریا پیغمبر و یحیی معصوم را سلام الله علیهما به قتل آوردند ، هیچیک از این حالات بوقوع نپیوست و اگر حسام الدین دعوی مینماید که این اهوال بر خونریزی آل عباس مترتب میشود غلط است زیرا که چندین تن از ایشان را پیش از این کشته اند نه آفتاب منکسف شد و نه قمر منخسف   ( جامع التواریخ رشیدی ) آنگاه ایلخان از حسام الدین مچلگا ستاند { کلمه مغولی احتمالا به معنی پیمان و شرط } که بعد از قتل خلیفه تا مدتی معین اگر آنچه گفته به ظهور نرسد او را بکشد و چون آن مدت انقضا یافت در شب پنج شنبه هشتم محرم سنه احدی و ستین و ستمایه { 661 هجری قمری } حسام الدین به تیغ مغولان پر خشم و کین کشته شد.


نامه به یاوری مهربان : نوشته طاهره مدرس پور : آپادانا فروردین - اردیبهشت 1389
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠   کلمات کلیدی: طاهره مدرسپور ،طاهره نعمت اللهی ،حضرت زینب

" نامه به یاوری مهربان"

 

شادروان طاهره مدرس پور ( 1386 – 1323 ) این متن را به مناسبت برگزاری جشن زادروز حضرت زینب توسط خانم طاهره نعمت اللهی خاله و به عبارت دقیق تر دختر خاله گرامیم ، خطاب به ایشان نوشته اند و خصالی را در ایشان ستوده اند که زینت بخش بسیاری از بانوان بزرگوار این خاندان ( مادر من یا مادر شما ) بوده و هست . این بزرگواران همیشه سر چشمه های امید و اتکای اطرافیانشان بوده و هستند.   

جشن ولادت حضرت زینب ( امسال مصادف بود با 31 فروردین ) چون سالهای پیش با حضور جمع کثیری از بانوان فامیل و دوستان در منزل خانم نعمت اللهی برگذار شد.

 

طاهره خانم عزیزم همسر مهربان

عموی از دست رفته ام                         بهار 1385

سال پیش وقتی که آفتاب بهار برگهای تقویم زندگی را ورق میزد و قلم موی نقاش طبیعت آن را به رنگ سبز آذین می بست ، در باورم نمی گنجید که خداوند در این سال چه سرنوشتی برایم رقم زده است . مسافری بودم که شوق پرواز و سر سپردن به درگاه حضرت دوست را در دل آرزو میکردم و آن توده کوچک و ملموس و آشنایی که دو سال تمام در سینه داشتم برایم در حکم دعوت نامه ای بود که مرا به میهمانی خداوند امیدوار میکرد. ولی خداوند بزرگ می خواست قبل از حضور در بار گاه مقدسش هدیه ای بزرگ به من اعطا کند و آن قدرت بینش و معرفت بود . معرفت به احساس و احوال عزیزانی که عمری با چشمان بسته و دلی سرشار از جهل در کنارشان به سر برده بودم و هرگز به عمق و ژرفای مهر والای آنها پی نبرده بودم .

در سر لوحه این عزیزان ، نام مقدس شما می درخشد. شمائی که از سالهای دور کودکی آنگاه که منزلتان تنها جایی بود که به ما اجازه تردد در آن میدادند. از همان هنگام من قامت رسا ، صورت زیبا و سیرت نیکوی شما را میدیدم که همیشه استوار و مقاوم با لبانی پر خنده در کنار همه افراد خانواده و فامیل حاضر بودید . از همان کودکی وجودتان برای من نمادی از پرستاری ، همدلی و همراهی بود . در کنار بستر مادر بزرگمان { مرحوم خانم سیمین تاج خانم همسر مرحوم آقای سید العراقین بزرگ و مادر آقایان ضیاء الدین و رضا مدرس پور} ، در کنار وجود نا توان مادر بزگوارتان { مرحوم خانم عطیه نعمت اللهی همسر مرحوم آقا مرتضی نعمت اللهی }، تا بالین عموی عزیزی که چه زود همه ما را ترک کرد ، تا اعلام آمادگی همیشگیتان برای پرستاری و نگهداری از کسانی که یار و یاوری نداشتند . همیشه و همه جا وجودتان سر شار از عشق و محبت بود و چتر مهربانیتان سایبان دل های خسته و تن های ناتوان و شاید انتخاب روز میلاد حضرت زینب به عنوان جشنی پر از شادمانی تنها به دلیل نزدیکی رفتار و کردار شماست با آن بزرگ پرستار عالم بشریت.

اینک که خود در بستر بیماریم ، رنجور ، ا لیم ، خسته دل و شکسته بال روز های دردناک  و پر رنجی را سپری می کنم آفتاب حقیقت وجود شما ، خورشید روشن دل من است که چگونه با محبت و عشق  و صفای خود هر روز مرا همراهی می کنید ، با من درد می کشید . با من شب های سخت را سپری می کنید و همیشه و همه جا وجودتان گرمای روشنی بخش روح من است . و من ناگاه احساس کردم که چشم سوم به روی معرفتی عظیم باز شده است و این معرفت نه تنها در مورد شما که در مورد یکایک فامیل و تبارم به دست آوردم .

چه بسیار لبان خاموشی که سال ها با نگاه مهربا نشان مرا نظاره کرده بودند و اینک در فوران عشق و محبت بی دریغشان پاک می شوم تطهیر میگردم و " طاهره " خواهم شد.

در این راستا ، همه افراد وابسته به من چه از تبار و همخون ، چه از نسل دوستان و یاران و همسرم { جناب آقای ضیاء الدین کیوان }، همپا و همگام و همراه این سالهای بیماری و ناتوانی ، برادر { جناب آقای محمود مدرس پور }و خواهرانم { سرکار خانم ها گیتی و صدیقه و زهرا مدرس پور } از راههای دور و نزدیک و همه کسانی که عشق و محبت بی توقع و بی دریغ خود را به من مینمایاندند، همه مرا در راه رسیدن به این معرفت الهی که شاید اگر این بیماری به سراغم نمی آمد هر گز از آن با خبر نمی شدم ، یاوری کردند .

نخست دست شما را میبوسم و دست یکایک همه عزیزانم را. در سال  1385 برای همه سلامتی آرزو میکنم که بزرگترین موهبت الهی است که همه ما در روزگار سلامت از آن غفلت داریم. این خطوط را به یادگار در دفتر یاد ها و خاطرات شما باقی می گذارم و شاد خواهم شد اگر بدانید و باور دارید که همیشه و در همه حال در حیات و ممات دلم از محبت شما سر شار است .

 

طاهره مدرس پور          بهار 1385


خاطرات تحصیل طب 11 : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا فروردین - اردیبهشت 89 13
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱   کلمات کلیدی: محمد علی کلی ،دکتر هوشنگ دانشگر ،بیمارستان ثریا

 

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

(قسمت یازدهم)

 

احمد مدنی

 

 ماجرای کپسول

 

دکتر یعقوبزاده و دکتر هوشنگ دانشگر، هر دو از اساتید مبرز بخش داخلی دانشگاه اصفهان بودند و بیماریهای دستگاه گوارش را به ما درس می داند. در تقسیم اینترنها در بخش، من با دکتر دانشگر افتاده بودم که به رشتة خود مسلط بود و با مطالعة منظم و شرکت در کنگره های خارجی، همیشه خود را به روز نگه می داشت. 

تازه ترین ارمغان دانش گوارش که وی از آخرین سفر خود به خارج، سوغات آورده بود، کپسول کوچکی بود که همراه نخ بلند متصل به آن، به خورد مریض داده می شد. پس از ورود کپسول به معده، سر نخ کمی کشیده می شد تا با به هم آمدن دهانه ها از مخاط معده نمونه برداری کند و آنگاه با کشیدن کامل نخ، کپسول از معده خارج می شد. 

یک روز که استاد هوشنگ دانشگر این ابداع جدید را به خورد پیرمرد بیماری می داد، پس از نمونه برداری نخ را کشید ولی از کپسول خبری نشد! چهرة دکتر دانشگر درهم رفت زیرا این کپسول در آن روزگار قیمتی گزاف، و از بخت بد و ناسازگار، پیرمرد ما نیز مزاج سختی داشت. خلاصه دردسرتان ندهم که وی ناگهان چند محافظ شبانه روزی پیدا کرد و پرستاران و کارکنان و دانشجویان بخش، حتی یک لحظه هم وی را تنها نمی گذاشتند و هر جا می رفت! دست کم یکی دونفر همراه او بودند.

قضیة کپسول به زودی در تمام بیمارستان پیچید و در ضمن تمامی مذاکرات کتبی و شفاهی و تلفنی، از رییس بیمارستان گرفته تا اساتید و دانشجویان و پرستاران و مستخدمین، جمله ای که همیشه شنیده می شد این بود که:  " از کپسول چه خبر؟ " 

با استمداد از انواع و اقسام ملینها و کاربرد روشهای دیگر، و التجا و التماس به بیمار که به قول استاد دکتر مالکی فقط به جاذبة زمین متکی نباشد، عاقبت یک روز که وارد بیمارستان شدم، همه را شاد و خندان و در حال تبریک گفتن دیدم. ظاهراً بالاخره پیرمرد از خیر نگهداری کپسول گذشته بود!       

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

کولو نوسکوپی و بیمار سمج

 

استاد ما دکتر هوشنگ دانشگر که در اصطلاح روزگار ما، وی را متخصص جهاز هاضمه می خواندند، چهرة خندان و مطبوعی داشت و همیشه با لهجة شیرین شهرضایی خود، کلاس و محیط بخش را با شوخیها و لطایف و نکته سنجیها، تر و تازه و شاداب نگه می داشت.

روزی دکتر دانشگر در اتاق کولونوسکوپی مشغول معاینة پیرزنی بود که به تازگی به علت درد انتهای خارجی رودة بزرگ در بخش بستری شده بود. متاسفانه علیرغم همة تمهیدات و داروها و پمادها، بیمار سالخوردة ما در حین کولونوسکوپی بازهم درد می کشید و به آسمان و زمین متوسل می شد. در همین حال اینترنی که دیر رسیده بود، آرام به داخل اتاق آمد و آهسته در گوشه ای ایستاد. دکتر دانشگر همانطور که چشمش به دوربین کولونوسکوپ بود و یافته هایی که می دید، برای ما بازگو می کرد ناگهان گفت:

-      بــلــه! یک آقای انترنی را هم می بینیم که آمدند و این گوشه ایستادند! 

 

            یک هفته از این ماجرا گذشته و دکتر دانشگر، پیرزن را که مشکل مهمی نداشت، با دارومرخص کرده بود. اما پیرزن کوچولو و بامزة ما دل از بیمارستان نمی کند و استدلالهای ما نیز به خرجش نمی رفت. وی لابد با استراحت در تختی پاکیزه و شام و ناهار مرتب و مراقبتهای پرستاری، به خود می گفت که آش اینجا، لواش اینجا، کجا برم بهتر از اینجا!

            فردا که روز عیادت دکتر دانشگر از همة بیماران بخش بود، از اقامت طولانی و ناموجه او سخت متعجب شد. وی نیز سعی فراوانی برای ترغیب او به ترک بیمارستان کرد اما موثر واقع نشد. اینجا بود که دکتر دانشگر رو به پرستار کرد و با لبخند معنی داری گفت:

-       ننه جـون را ببرید اتاق کولونوسکوپی !

 

            هنوز عیادت از بیمار بعدی تمام نشده بود که دیدیم ننه جون به چابکی از تخت پایین آمده و مشغول جمع کردن بقچة خویش است.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

دکتر دانشگر و بارداری ما !

 

            یک روز با دکتر هوشنگ دانشگر کلاس گوارش داشتیم. دکتر دانشگر عادت داشت که هنگام صحبت، همیشه ضمیر جمع به کار می برد. مثلاً می گفت: "وقتی که ما دلدرد می گیریم"، یا  "هر بار که ما ترش می کنیم"، یا  "وقتی که ما زخم معده داریم" و غیره.

             موضوع درس آن روز، بیماریهای گوارشی و اداره و درمان آنها در حین حاملگی بود و دکتر دانشگر، ناخودآگاه در ضمن صحبت گفت:

-      وقتی که ما حامله می شویم! 

 

و اگرچه به فوریت جمله اش را تصحیح کرد، اما چند دقیقة بعد بود که توانستیم هر طورشده جلوی خنده هایمان را بگیریم و ببینیم در بیماریهای گوارشی چه بر سر مردان حامله می آید.

           

            اما دکتر دانشگر در عین داشتن ظرافتهای کلامی، بسیار مبادی آداب نیز بود و هرگز به طور مستقیم اشتباه دانشجویی را به رخش نمی کشید و به طور علنی از کسی انتقاد نمی کرد. یک روز که در اطراف تخت کودک دهساله ای ایستاده بودیم که از دلدردهای گاه و بیگاه رنج می برد، دکتر دانشگر در میان دانشجویان چشم گرداند تا چشمش به همان انترنی افتاد که روزی دیر به کلاس کولونوسکوپی آمده بود و از او پرسید:

-      چند درصد از بچه هایی که دلدرد دارند، واقعاً نیازمند یک بررسی پزشکی هستند؟

 

            دوست اینترن ما که دانشجوی بسیار خوبی بود با اطمینان گفت: " هشتاد و پنج درصد." 

            قاطعیت او همة ما را به صحت کلامش مطمئن کرد و دکتر دانشگر نیز که حالت چهره اش موید نظر دوست ما بود اضافه کرد:

-      آقای دکتر کاملاً درست فرمودند، این رقم نزدیک به ده درصد است!

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

محمد علی کلی در بیمارستان ثریا !

 

یک شب ساعت شماطه دارم را برای سه و نیم صبح کوک کردم تا سر ساعت چهار صبح خود را به بیمارستان ثریا برسانم. هنگامی که در تاریکی شب وارد بیمارستان شدم و خود را به طبقة سوم و پاویون انترنها و دستیاران رساندم، در آن سالن بزرگ دیگر جای نشستن نبود. تلویزیون بزرگ پاویون روشن بود و قرار بود تا دقایقی دیگر مسابقة بوکس محمد علی کلی با جو فریزر را به طور زنده و مستقیم پخش کند.

با دوستانم خوش و بش کردم و نگاهی به اطراف سالن انداختم. همه گوش تا گوش نشسته بودند و انتظار می کشیدند. در بین آنان چشمم به دکتر راسخ رییس بیمارستان، دکتر هوشنگ دانشگر، دکتر محمود صرام، دکتر منصور مالکی، دکتر یعقوبزاده، دکتر سرلتی و تعداد دیگری از اساتید خودمان افتاد که آنشب یا در آن دم دمای صبح، پاویون ما را مزین کرده بودند. البته همه در خانه های خود تلویزیون داشتند اما این مسابقة جنجالی و پر سر و صدا را نمی شد در خانه هایی که خانمها و بچه ها خواب بودند تماشا کرد و از آن گذشته تماشای این مسابقه با حضور همة کسانی که به دیدنش علاقه داشتند، لطف دیگری داشت.

عاقبت پخش مسابقه آغاز شد و کل حضار اعم از استاد و دانشجو که از محمدعلی طرفداری می کردند، با چنان سر و صدا و فریادهایی او را تشویق می کردند که یقین دارم در نیویورک هم به گوش او می رسید.

روی دربایستی بین اساتید و دانشجویان از میان رفته بود و من که بین استاد دکتر هوشنگ دانشگر و دکتر راسخ نشسته بودم، هر از گاهی مشت های محکمی از دو طرف دریافت می کردم! 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

فارغ التحصیلی و شمه ای از دوستان دانشگاهی

 

سرانجام دورة تحصیلی ما نیز در دانشکدة پزشکی اصفهان در سال ١٣۵٠ به پایان رسید و به همین مناسبت، دکتر راسخ رییس بیمارستان ثریا مراسم کوچک و جمع و جوری در تریای بیمارستان برایمان ترتیب داد و جشن فارغ التحصیلی مفصلی نیز در هزار جریب برگذار شد. در میهمانی ساده و در عین حال باشکوهی که دکتر معتمدی در کنار استخر بزرگ دانشگاه در هزار جریب برای ما تدارک دیده بود، شب هنگام، پرتو صدها شمع در داخل پاکتهای بزرگ و زردی که در اطراف استخر گذاشته بودند نور دلپذیری به محیط داده بود و با بیم از فردا و امید به آینده، آنشب خستگی هفت سالة دورة پزشکی را از تن بیرون کردیم.

برخی از همدوره ای های دانشکده را هنوز هم خوشبختانه می بینم و با آنان مراوده دارم. از جمله دوست دیرینم دکتر رضا ربیعی، متخصص کودکان است و در شیراز اقامت دارد. دکتر علیرضا خطیبی طبیب متخصص بیهوشی است و بیمارستان سینا را در اصفهان اداره می کند. دکتر محمود بلوچی، استاد دانشگاه و متخصص گوش و گلو و بینی در اصفهان، و دکتر محمد داوود هوشمند روانپزشک و در تهران است. دکتر پرویز یلزاده سالهاست که به ینگه دنیا رفته است، و دکتر سیروس فرهادیه و دکتر همایون وحدانیان نیز مدتهاست که از این دنیا رفته اند.  

همایون وحدانیان، تنها اولاد خانواده، پدرش متخصص رادیولوژی و مادرش ماما بود. از همان سال اول پزشکی با او دوست شده بودم و بیشتر اوقات فراغت را در طول هفت سال دانشکده، با او و محمود بلوچی و پرویز یلزاده و محمد داوود هوشمند می گذراندم. همایون بی نهایت باهوش، بسیار مهربان، و گاهی نیز عصبی بود و همین خصیصه بارها موجب ایجاد کدورت بین ما می شد.

در دورة علوم پایه که به هزار جریب می رفتیم، عصرها و پس از آخرین کلاس دانشکده، در حالیکه من و سایر دوستان از بی حوصلگی دور هم جمع می شدیم و وقت می گذراندیم، همایون یکراست به خانه می رفت و دروس آن روز را می خواند و دوره می کرد تا ساعت هشت شب، دوباره برای مثلاً رفتن به سینما به ما به پیوندد. این خصیصه باعث شد که وی هرگز شب امتحان درس نخواند و همیشه هم در طول دوره شاگرد اول باشد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

                                                                   احمد مدنی

ادامه دارد...

مشاهده تصاویر

 


نگرشی دیگر : نوشته علی میر عمادی : آپادانا فروردین - اردیبهشت 1389
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧   کلمات کلیدی:

نگرشی دیگر

یکی از مخصصه های انسانها همیشه این بوده است که خودرا از دیگر مخلوقات برتر دانسته و برای خود ارج، منزلت و قربی بالا تر قایل شده اند. این تصور از کجا ناشی شده است نمی دانم اماهنوز هم این چنین است. مشخصۀ دیگر این است که هر کس فقط  خودرا محور تحول و تفکر آگاهانه می داند و دیگران را- اگر نه پائین تر از خود- در زمرۀ همردیفان قلمداد می کند. بر خود باور دارد اما مخلوق دیگری را از آن برتری مبری می دارد. حق را از آن خود می داند وهیچ انسان دیگری را برتر و هوشمند تر از خود نمی پندارد، حیوانات که جای خود دارند. گوسفند ، گاو، شتر، اسب و هر آنچه در این جهان خاکی وجود دارد به یمن وجود من بشر است و آنها آمده اند تا من خاکی راحت و آسوده زندگی کنم و غمی نداشته باشم. برتری من از چیست؟ لابد از "عقلی" که خدا وند به من ارزانی داشته است (البته این خود جای تامل دارد که انسانها از حیوانات عاقل تر باشند). از کجا این معیارها به دست آمده وچه کسی اینها را وجاهت بخشیده نمی دانم. انسانها حق دارند میلیونها گاو و گوسفند را در منی و در یک روز قربانی کنند هر چند مصرفی هم بر آن متصور نیستند اما اگر یک گاو در دفاع از بچۀ خود به انسانی شاخ بزند و خراشی بر وجود مبارک ایشان وارد آورد ذ بح او بر همگان واجب است و هیچ دادگاهی هم متعرض آن نخواهد بود. این نگرش ها انسان را به این تفکر رسانده که اشرف مخلوقات است و سرور کائنات و خداوند بزرگ این همه هستی بی انتها را به یمن وجود ذیجود این حیوان دو پا آفریده است. اما چرااین حق را  برای" کانگورو" که او هم گاه بر دو پا می ایستد قائل نیست آن راهم نمی دانم.

حال در جمع انسانها، به تدریج جمعی از جمع دیگر برترگردیده اند. نه بنا به حکم بینشی که دارند بلکه به این علت که ذات باری در آنها خلقتی ویژه نهادینه کرده است. در این میان، جمعی فقط بر باورهای خود تکیه دارند و هیچ کس دیگری را محق نمی داند که صاحب فکر و نظری باشد. جمعی هستند که بر" خود" خود هم باور ندارند و یکپارچه در خدمت فکر دیگران هستند تا آنجا که"شب" را "روز" و "روز" را "شب" می بینند و همواره بر این باور خود پای میفشارند نه از آن جهت که خود به این باور رسیده اند بلکه از آن جهت که پذیرفته اند که خود نباید بدانند آنچه را باید بدانند چون دیگران هستند که به آنها بباورانند که آنچه باورانده شده است باور و واقعیت محض است. یادم می آید که در اوان جوانی پس از 29 روز روزه گرفتن در آن روزهای داغ کشنده از ساعتها پیش بر بامها جا خوش می کردیم تا کمان ابروی یار را ببینیم ومی دیدیم و خوش و خرم به زیر درمی آمد یم و بر تخت کنار حوض می لمیدیم و پایان گرفتن امساک واستسقاء را جشن می گرفتیم.می خوابید یم به امید شراره های آفتاب روز پسین و صبحانه ای چنان جانانه. اما مع الاسف، پیش از پگاه بیدارمان می کردند که آنچه دیده بودیم شاید تار مویی بوده که از فرط گرسنگی از جمع جدا شده و بر قرنیۀ چشم فرو افتاده است. پس یاد گرفتیم که از "خود" خود نیز بگریزیم. تا میان روز لب به آب نزدیم و نان بر دهان نگذاشتیم تا بر ما معلوم گردید که آن مو نه موی بوده بلکه همان کمان دل آرای معشوق بوده است.

حدود سه قرن قبل از میلاد مسیح فیلسوفی می زیسته است بنام آنزدیموس (1). وی یکی از موثر ترین و مهم ترین فیلسوفان یونان و از شکاکیون و معتقدان به ماده گرایی تناقضی (2) بوده است. "او شکاکیون آکادمی را مردود می دانست زیرا آنها از یکسو آشکارا بر جزمی اندیشی (3) می تاختند و از سویی دیگر بین محتمل و نامحتمل تمایز قائل می شدند"(دائره المعارف فلسفه،ج 1، ص 17).

این فیلسوف یونانی چندین برهان را مطرح ساخته که بر اساس آن پذیرش هر نظر را بدون ارائۀ برهان مردود می دانسته است. به اختصار به برخی از آنها اشاره می کنیم:

1) هر فرد و نیز هر حیوان اشیاء و تعینات را به طریقی متفاوت می بیند و احساسهای متفاوتی از آنها دارد. انسان در قضاوت های خود متعصب است و بنابراین قضاوتهای او نمی توانند نشان از دقت و صحت داشته باشند. قضاوت متکی بر تعصب وجاهت نمی یابد.هیچ دو انسانی یک جسم رنگ شده را به یکسان نمی بینند واگر اتفاق نظری پیدا می شود فقط نوعی توافق است و نه باور و یقین. من نوعی باید ببینم آنچه را که شما می خواهید من  ببینم ولی الزاما آن چیزی نیست که من بواقع می بینم. چون بر "خود" خود باور ندارم می پذیرم که می بینم آنچه را نمی بینم.

2) تاثیرات اشیاء و تعینات بر انسانهای متفاوت متفاوت است. هوای بهاری خوزستان بر اسکیموهای قطب شمال جهنم سوزان است و سرمای بهاری قطب شمال بر انسان خوزستا نی نمادی از یخبندان روزگاران پارینه سنگی است. پس آنچه را سرد، گرم، خوب، بد، زشت، زیبا و نظایر آن می دانیم به تعداد خلایق دنیا(حیوانات به کنار) متفاوت است و هیچ احساسی بر احساس دیگر مرجح نیست.

3) این برهان بر این امر ناظر است که حواس ما در پذیرش تاثرات بیرونی اشیاء به صورت متفاوت عمل می کنند. آنچه حس شنوائی و یا بینائی از وجود یک شیئی خاص ادراک می کند، با آنچه، برای مثال، حس لامسه از همان شیی ادراک می کند، تفاوت دارد. هنگامی که انگشت خودرا به فلفل آلوده می کنیم و به زبان خود نزد یک می کنیم آیا تندی آنرا از زبان خود احساس می کنیم و یا از طریق بوئیدن آن و یا از طریق هر دو؟ و چرا برخی از هندی ها به تعبیری خروار خروار فلفل می خورند و "تندی" در آن نمی یابند؟ و کدامین حس است که ما را به "عشق" وقوف می دهد؟

4) حالات مختلف ویژگی های خود را دارند و تمایز بین آنها و شناخت و تعیین میزان تفاوت عملا میسر نیست و قضاوت این  در مقابل  آن  قًضاوتی است ذهنی و نه عینی.

5) آنچه ما ویژگی های خود می پنداریم در واقع ماهیت خود اشیاء است و نه آنچه انسان بر آن ناظر است و یا درون ذهنیت استدلالی خود می جوید. برای مثال، بقچه ترمۀ جهیزیۀ مادر من که رنگی ارغوانی دارد و بر آنها ملیله دوزی های زیبا نقش بسته اند 80 سال است که همچنان همان رنگ است و همانگونه زیباست که از ابتدا بوده است. اما این تنها تصوری است که من در ذهن خود آفریده ام و به "خود" خود باورانده ام که این همان است که بوده است و خواهد بود درحالی که آن جسم در ماهیت خود دائما تن به تغییر می دهد و هیچ لحظه ای آن نیست که بوده است. آن رنگ ارغوانی  وآن  زیبایی دیروز آن چیزی نیست که امروز بر آن ناظر هستم. ذهن تعصب گرای من بینده به خطا تصور می کند که باید آن باشد که بوده است. همین استدلال را می توان در مورد شناخت و ادراک ویژگی های معنوی نیز تعمیم داد. قبایل مختلف عادتها، آداب، شعائر و رسوم خاص خود دارند و هر کدام نسبت به برتری ویژگی های خاص خود متعصبانه می اند یشند. اگر ما یکی را بر دیگری ترجیح می دهیم نه به لحاظ ماهیت ترجیحی آن است بلکه از آن روست که مرا باورانده اند که این گونه قضاوت کنم.

6) بین شناسنده (4) و شناخته (5) رابطه ای مطرح است. یک سراب از فاصلۀ دور به چشم انسان آب می آید و از فاصلۀ نزدیک هیچ چیز به جز خاک و خشکی نیست. پس نمی توان گفت که حواس ما نسبت به سراب شناخت واقعی دارند و یا به ضرس قاطع گفت که کدامین ادراک قرین به واقعیت است. یک تصویر از فاصلۀ دور سه بعدی به نظر می رسد و از نزد یک  یک تصویر مسطح بدون بعد است.

7) بین نشانه های به یاد مانده (6) و نشانه های اخباری (7) تمایز وجود دارد. مشاهدۀ سوختگی نشان از زخمی دارد که قبلا از آن ادراکی داشته ایم و بر آن ناظر بوده ایم. آن نشانه را اصطلاحا "به یاد مانده" می نامند (دائره المعارف فلسفه، ج 1، ص 18). یا حرکت کردن یک انسان نشان از حضور نفس در جان او دارد اما هر گز نمی توانیم نفس را مشاهده کنیم. حرکت یک جسم نشانۀ اخباری آن نفس است. پس شک در نشانه های اخباری نهفته است ونه در نشانه های به یاد مانده (همان مرجع).

در قرن سوم میلادی، فیلسوف دیگری به نام آگریپا (8) چند مقوله را مطرح می کند:

1) انسانها و فیلسوفان در اینکه ماهیت برونی اشیاء و نحوۀ آگاهی یافتن بر آنها چیست در تحیراند. برخی حواس را کانال ارتباطی و ابزار درک می دانند و دانش واقعی را از این طریق میسر می شمارند. برخی دیگر خرد و استدلال منطقی را وسیلۀ شناخت واقعی می دانند در حالیکه دسته ای دیگر هم عملکرد خرد و هم عملکرد حواس را منشاء کسب معرفت/شناخت می دانند. پس چگونه می توان یکی را پذیرفت و دیگری را انکار کرد؟

2) برای اثبات یک استنتاج (9) به مقدمه (10) نیاز است و این در صورتی میسر است که ما از صادق بودن مقدمه مطمئن باشیم. پس ابتدا باید مقد مه ها را اثبات کرد و بدین ترتیب دور باطل تکرار می شود و ما به هیچ نتیجۀ یقینی نمی رسیم.

3) دانستن یک چیز مستلزم دانستن چیز دیگری است تا با توسل به قیاس بتوانیم به درکی نائل شویم. چون دانستن یک امر محقق نبوده بلکه نسبی است پس یقین بر یک امر بر اساس نسبیت امری نا معقول می نماید. نظر به اینکه برهانی که به کار می گیریم در جهت اثبات استنتاج است ولی به نوبۀ خود مقبولیت و جامعیت خودرا از اصل استدلال می گیرد و بر آن پایه اعتبار می یابد، پس برهان و استدلال ما وابسته به استنتاج است و استنتاج خود وابسته به برهان که این استدلال دورانی (11) مارا ملزم می کند که قضاوت یقینی را مردود بدانیم و یا حد اقل آنرا مورد تامل قرار دهیم.

بر اساس این نظریات، آنچه ما "یقین" می دانیم همیشه یقینی نیست. ما باید بر یافته های پیشین خود که بدیهی و مسلم می دانیم مروری دوباره کنیم. با خود بیند یشیم که آنچه را باور خود ساخته و د ر وادی آن ایستایی اختیار کرده ایم تاچه حد می تواند معقول باشد. برای برون رفت از این حیران بودن چاره ای نیست جز اینکه بپذیریم آن چیز هایی که آنها را واقعیت می پنداریم الزاما واقعیت نیستند.

                                                علی میرعمادی

                                                 12  آذر 1388

 

 

پی نوشت ها :

 

 1. Aencidemus 2. Dialectalism 3. Dogmatism

 4. Subject 5. Object 6. Commemorative

 7. Indicative 8. Agrippa 9. Conclusion

 10. Premise 11. Circularity