نیایشگاه حضرت میر عماد : مصاحبه با مهندس میر عمادی : آپادانا خرداد - مرداد 1389
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢   کلمات کلیدی: بقعه میر عماد ،مهندس ابوالحسن میر عمادی

    

 

نیایشگاه امامزاده میر عما د

گزارش مصاحبه با مهندس ابوالحسن میرعمادی

 

عصر روز سه شنبه 18 اسفند 1388 بود که پس از پایان ساعات کار اداری فاصله محل کارم در خیابان طالقانی را به مقصد شرکت مهندسین مشاور تینا فرآیند

( دفترکار مهندس ابوالحسن میرعمادی) می پیمودم تا شنوای روایت ایشان از داستان ساخت آرامگاه " میرعماد"  نیای بزرگوار همگیمان که به فرزندیش می بالیم باشم. فضا از عطر اشتیاق نوروز و بهاری که آرام آرام از راه می رسید پر شده بود.

دفتر مهندس میرعمادی در ساختمانی یک طبقه و درمحله ای  آرام واقع شده بود . دیوارها ، روی میزها پوشیده از عکس ها ، طرح ها و نقشه ها از بناهای مختلف است.

و در میان این طرح ها ، نقشه ها ی طرح توسعه حرم حضرت امیر المومنین در نجف، طرح حرم حضرت امام حسین و حضرت ابوالفضل در کربلا و نیز طرح بازسازی حرم عسگریین در سامرا نیز به چشم می خورند.

نظریا ت و ایده های مهندس میرعمادی در مورد مجموعه های مذهبی را به نقل از مصاحبه ایشان با مجله " زندگی ایده آل " قبلا در آپادانا شماره اردیبهشت 1388 آوردیم .

در کارنامه کاری مهندس میرعمادی از همان سالهای نخستین شروع فعالیت حرفه ای ،  مرمت و تعویض گنبد یحیی بن زید در گنبد قابوس، مجموعه میر بزرگ در آمل، چهار پادشاه لاهیجان، عمارت بادگیر در کاخ گلستان ، طراحی چشمه عمارت سعدیه در شیراز و دهها ساختمان تاریخی در نقاط مختلف کشور و نیز در سالهای متاخر تر طرح ساخت امامزاده علی اکبر چیذر را می بینیم. لذا ایشان از نظر عملی و نظری نیز در زمینه بناهایی که سابقه تاریخی و کارکرد اعتقادی -  مذهبی دارند صاحب سابقه هستند.

پشت میز کاری بزرگی که در سالن قرار دارد می نشینیم و پس از نوشیدن جرعه ای چای ، مهندس میرعمادی در مورد تاریخچه  ومراحل ساخت بنای جدید آرامگاه میرعماد اینطور سخن را آغاز می کند:

 

" اندیشه و فکر بهسازی آرامگاه میرعماد در حقیقت ایده و خواست بابا بود ( مرحوم آقای دکتر کاظم میرعمادی 1381 – 1291 ) تقریبا هر موقع که من و برادرهایم ( دکتر مهدی و مهندس رضا )  به اصفهان و به دیدارپدر و مادر می رفتیم این حرف را مطرح می کردند که : " شما با امکانات و توانایی هایی که دارید چرا کاری برای سر و سامان دادن به مزار جدتان نمی کنید . "

 

اجازه دهید من نگارنده این چند جمله را از خاطرات خود نقل کنم  مرحوم آقای دکتر میرعمادی اعتقاد و علاقه قلبی زیادی به آقای میرعماد داشتند. از ایشان شنیده بودم که : " فامیل ما با داشتن جدی چون میرعماد که جامع اخلاق و دین و معنویت و عرفان بوده است ، از انتساب جستن به هر پیشوای روحانی و معنوی دیگری بی نیاز است. "

بین سالهای 1366 تا 1374 محل کار من و فرزندشان مهندس ابوالحسن میرعمادی در طبقات مختلف یک ساختمان و در دو سازمان مختلف بود . ایشان که بزرگ ما بودند هر وقت به تهران میامدند و احیانا به محل کار پسرشان سر میزدند حتما سراغ مرا هم میگرفتند و با نهایت بزرگواری و محبت فامیلی برای اینکه جویای احوال شوند خود به دیدارم میامدند ، حتی اگر برای چند دقیقه بود .  

پدر ایشان مرحوم آقای حاج میرزا عبد الکریم میرعمادی در سال 1344 بنا به وصیت شخصی در گورت و درجوار مزار میرعماد و در کنار یکی از فرزندان میرعماد " میر سید علی " به خاک سپرده شدند. صفه ای که هم اکنون مزار ایشان و میر سید علی فرزند آقای میرعماد و نیز از سال گذشته آرامگاه  شادروان سرهنگ سیدعلی میرعمادی (1388 – 1296 ) را در بر گرفته است ، نیز طراحی و کار آقای مهندس ابوالحسن میرعمادی است که در هنگام در گذشت پدر بزرگشان دانشجوی معماری دانشگاه ملی ( شهید بهشتی امروز ) بودند. خواهش شخصی من از جناب مهندس میرعمادی است که سنگ مزار پدر بزرگ خویش را که اکنون فرسوده و خطوط آن ناخوانا شده است را امر به ترمیم و نوسازی دهند.

در آن موقع ( 1344 ) این امری نامتداول بود. شاید بیش از سیصد سا ل میشد که هیچیک از اولاد میرعماد در گورت بخاک نسپرده شده بودند. گورستان عمومی اصفهان تخت فولاد بود و هریک از افراد فامیل که در اصفهان و حتی گاه در تهران در می گذشت را برای دفن به تخت فولاد می بردند. سا ل ها بعد در حدود سال 1365 بود که شهرداری اصفهان تدفین در تخت فولاد را کلا ممنوع اعلام کرد  و از آن موقع بود که گورستان جدید اصفهان (باغ رضوان) رونق گرفت و خویشان ما نیز دامنه کوه گورت را برای دفن در گذشتگا نشان برگزیدند و سکوهایی که اکنون آرامگاه و مزار عزیزان در گذشته مان است به همت مرحوم آقا محمد علی مدرس زاده و آقای حاج اکبر آقا نعمت اللهی سامان یافت.

 

آقای مهندس میرعمادی در ادامه صحبت هایش می گوید : بالاخره چون علاقه و اصرار پدر را بر این امر دیدیم . تصمیم گرفتیم که به طور جدی وارد این کار شویم . و این در حدود سالهای 78 – 1377 و چندین سال قبل از در گذشت پدر بود . از همان ابتدا متوجه شدیم که به دلیل عدم شناخت اهالی گورت از ما ،شورای اسلامی گورت پیش شرطی را برای اجازه احداث نیایشگاه مطرح نمودند. بدین عنوان که حسینیه ای در محل گلزار شهدای گورت در ضلع جنوبی مقبره به هزینه  ما ساخته شودو پس از مدتی که احتمالاً اهالی در مورد نسبت ما با حضرت میرعماد تحقیق نمودند موافقت بدون شرط خود را در یکی از اعیاد مذهبی که به گورت رفته بودم اعلام نمودند و انصافاً تا پایان کار از حمایت و پشتیبانی پروژه دریغ نکردند.

 

طرح و نقشه اولیه ای برای بنا تهیه کردم و در سفری که به اصفهان رفته بودم آن را به نظر بابا (آقای دکتر کاظم میرعمادی ) رساندم . ایشان علاقه مند بودند که این طرح را به همراهی ایشان به نظر مجمع فامیلی برسانم و راجع به طرح برایشان توضیح دهم . البته خودم فرصت همراهی با پدر را در این جمع نیافتم . ولی پدر موافقت کلی بزرگان خویش و قوم ها را با این ایده و نقشه جلب کرده بودند.

   } از بزرگان قوم که در آنوقت طرح را دیده و موافقت کلی خود را اعلام نموده بودند مرحوم آقای آقا محسن نعمت اللهی و آقای حاج آقا ابراهیم میرعمادی بودند.‍ {

 

وقتی که پدر فوت شدند (روز چهارشنبه 21/9/81) ، قرار بود که پیکر پدر در کنار بابا جان ( حاج میرزا عبدالکریم میر عمادی ) به خاک سپرده شود وحتی قبر هم روی سکوی باباجان کنده و آماده شده بود.

در آن موقع  برادر بزرگم ( دکتر مهدی میرعمادی ) در راه ایران بودند. صبح پنجشنبه ساعت 5 بود که به تلفن منزلمان در اصفهان زنگ زدند و گفتند اهالی گورت پافشاری می کنند و بر این نکته اصرار می ورزند که آقایی که اینقدر برای احداث این بنا دل سوزانده است  باید در جوار جدش آقای میرعماد به خاک سپرده شود ( در آن هنگام فقط پی و قسمتی از دیوارهای جانبی آرامگاه ساخته شده بود ).

 

زیربنای ساختمان نیایشگاه در حدود 140 مترمربع است و ارتفاع بنا در حدود 17 متر است.  این بنا دارای یک فضای مربع شکل (گنبد خانه) و فضای الحاقی محراب در سمت قبله و ایوان ورودی مقابل قبله متصل به فضای مربع شکل است (بنای کوشکی). گنبد بصورت دوپوش ساخته شده و بر روی دیوارهای پیرامونی که حدود 9 متر ارتفاع دارند قرار گرفته است. ارتفاع گنبد داخلی از کف گنبد خانه 12 متر و ارتفاع گنبد بیرونی حدود 17 متر است. این بنا گنجایش بیش از یکصد نفر را برای اقامه نماز و مراسم مذهبی داراست .

 

هزینه ساخت بصورت مشترک و مساوی توسط من و برادرانم آقای دکتر مهدی میر عمادی و مهندس رضا میرعمادی تقبل و پرداخت شد. علاوه بر پرداخت سهمیه مالی ،  من آرشیتکت ، ناظر و مجری افتخاری طرح نیز بودم .

کتیبه سر در بنا نیز با توجه به نیت و خواست پدر که در حقیقت بانی بنا ایشان بودند و خانواده ایشان که ما بودیم و از نظر مالی و تدارکاتی اجرای طرح را پشتیبانی کردیم، در برگیرنده نام ماست و این در مقایسه با  بناهایی مشابه امری غیرمعمول و غیر معقول نیست .

نام آقای حاج جعفر زمانی که از معماران با سابقه اصفهان است و بدون یاری او ساخت این بنا با کیفیت فعلی امکان پذیر نبود نیز بر این کتیبه نوشته شده است .

 

در مورد تخریب بنای چهارطاقی باید مقدمه ای  بیان کنم . در قرون اولیه اسلامی ساختن قبه و بارگاه بر سر مزار در گذشتگان و بزرگان مرسوم نبود و بلکه مذموم شمرده می شد چون شائبه شرک با پرستش خدای یگانه را پیش می آورد .

اندیشه ساخت آرامگاه با شکوه برای تجلیل از در گذشتگان همراه قبایل مهاجم ترک و ازبک و از شرق ایران وارد و به تدریج در این نوع مزارها در سمرقند و بخارا شروع و سپس در کل شهرهای ایران رایج شد و در ابتدا به صورت این سوال مطرح شد که آیا جایز است که مسجدی برای عبادت خدا ساخته شود و در درون و یا کنار آن نیز مقبره ای جهت بزرگداشت و تکریم و تجلیل از بزرگی بنا شود ؟ علمای دین با این نظر مخالفتی نداشتند و آن را جایز می شمردند. پس ایده اصلی ساخت مسجدی برای نیایش خداوند است. لذا مرکز بنا را که کانون توجه زائرین است برای خداوند خالی می گذاشتند و مزار آن بزرگ را در کناره ها قرار می دادند.

اگر ما نیت و هدف اصلی را درک نکنیم آن وقت به گرفتاری ها و زحماتی خود را دچار می کنیم که گاه خنده آور است . به طور مثال شاید شما هم بدانید که ضریح امام رضا علیه السلام یک قبر نمادین را در بر می گیرد و جایگاه اصلی خاک سپاری طبقه زیرین حرم امام است. ولی با این وجود این ضریح طوری واقع شده بود که به دیواره بالاسر نزدیکتر بود. لذا زائرین امام هشتم موقع طواف به دور ضریح وقتی به این قسمت ضریح می رسیدند دچار زحمت می شدند و رسم بود که موقع عبور لعنتی نثار هارون کنند چون معروف بود که هارون الرشید در اینجا دفن شده است وقتی متولیان وقت حرم به فکر چاره این کار افتادند با توجه به اینکه محل دفن امام درون ضریح نبود می توانستند خیلی ساده ضریح را جابه جا کنند تا راه باز شود ولی به جای این کار با صرف مبالغ هنگفت و زحمات بسیار و زمان طولانی ستون های جدیدی احداث، ستون های قبلی را تخریب و دیوار را عقب تر بردند . {حدود اوایل سال های 40 شمسی }

این وضعیت در کاظمین نیز وجود داشت که اخیراً مشابه حرم امام رضا(ع) پایه ها به همان شکل تغییر داده شد.

پس وقتی قرار به بنای آرامگاه جدید میرعماد شد، می خواستیم مسجدی بسازیم که در برگیرنده مزار میرعماد هم باشد و لذا این مسجد باید رو به قبله ساخته شود ، مشکل بزرگ چهار طاقی هم همین بود و متوجه شدیم این بنا رو به قبله نیست .

در ابتدا به دلیل برخی حساسیت های فامیلی ما یل بودم این بنا را در درون سازه جدید حفظ کنم ولی با توجه به غیر قبله ای بودن ، حفظ  آن مثلث های بد شکل و نا متقارنی در فضای درونی آرامگاه به وجود می آورد. اینجا بود که تخریب بنای قبلی ناگزیر می نمود. در اینجا باید بگویم که من ...به عنوان یک مهندس معمار متخصص در میراث فرهنگی کارم را ازسازمان حفاظت آثار باستانی (میراث فرهنگی کنونی) آغاز نمودم و بیش از بیست اثر تاریخی و باستانی را تعمیر و مرمت نموده ام یک بنای تاریخی متعلق به 400 سال پیش که در آن اصول و ظرافت های معماری هم به کار رفته است، باید در حفظش کوشید ولی چهار طاقی موجود روی مقبره میرعماد دارای ارزش معماری نبود و به آن اندازه هم قدیمی نبود . زمان ساخت بنای قبلی در حدود 1320 قمری یعنی تقریبا 100 سال پیش است که برای یک اثر تاریخی قدمت چندانی محسوب نمی شود . ( برخی از خانه های مسکونی فامیل ما از این هم قدیمی تر است ) . گذشته از آن باید این نکته را یاد آور شد که این بنا تبدیل به احسن شد و ساختمان بهتر ،اصولی تر و پایدار تری جایش را گرفت .

هرچه نامش قدیمی شد را که نباید حفظ کرد .

 

به هر روی  وقتی دیدیم برای بهسازی آرامگاه میرعماد تخریب چهار طاقی ضروری است . با دعوت از شورای مساجد اصفهان پس از بررسی و تایید آنها مبنی بر قبله ای  نبودن چهار طاقی و نیز موافقت شورای گورت تخریب صورت پذیرفت .

 

راجع به طول مدت ساخت خیلی مورد ایراد واقع شدم . خوب توجه داشته باشید که یک ساختمان مسکونی ساده هم که می سازیم چقدر طول می کشد و ساختش با چه مشکلاتی همراه است. در این مورد خود من تقریبا در امر نظارت بر سا خت تنها و اغلب دور از اصفهان بودم. استاد حاج جعفر زمانی ، معماری که به کار و هنرش اطمینان دارم و نمی خواستم دیگری را در این کار دخیل کنم ، مدتی به علت بیماری قادر به کار نبود و گذشته از آن مشکلات تامین مالی و تدارکاتی هم گاهی اوقات پیش می آمد که مانع از به انجام رسیدن کار می شد .

 

در یک مکان و فضای عبادی توجه باید به درون باشد تا آرامش و سکون که لازمه تمرکز و توجه به سوی پروردگار است به دست آید . لذا پنجره عنصری مزاحم به شمار میرود و بدین علت شبکه ای با آجر نمای شیشه ای طراحی شد که نور را به صورت مناسب در بنا توزیع میکند.

بنا دارای یک ورودی و پنجره های آن در چهار سمت بصورت شبکه آجرهای شیشه ای و آجری اجرا شده . نقش هندسی گنبد داخلی شمسه میباشد و از بالا و اطراف بنا  نور به درون می تابد که نشانه ای از فیض خداوند است. برگرداگرد دیوارهای داخلی گنبد آیات قرآن  به صورت یک نوار کاشیکاری جلوه ای از این بارقه الهی است که بر مومنین تابیده است. نظرم این بوده است که درون بنا ساده و پاکیزه باشد. در کنار تخته سنگ کوه که یاد آور مزار قدیمی آقای میرعماد و نمادی از بزرگی و استواری و سادگی ایشان است ، مزار ایشان به صورتی بارزقرار گرفته است. سنگی نیز به صورت ایستاده بر بالاسر  مزارشان نصب و شرحی نیز در مورد زندگیشان بر آن نوشته شده است تا زیارت کنندگان تصور و اطلاعی از شخصیت صاحب این نیایشگاه که به زیارتش آمده اند ، داشته باشند . همانطور که پیش از این هم گفتم چون این بنا اصا لتا  یک مسجد یا به عبارتی نیایشگاه ونه صرفا یک مزار است قرارندادن مقبره آقای میرعماد در مرکز بنا نه سهوا و به اشتباه ، بلکه در راستای هدف و نیت اصلی بوده است.

سنگ آرامگاه پدر ( مرحوم دکتر کاظم میرعمادی بانی نیایشگاه) هم به صورت خوابیده در سمت دیگر با ابعادی کوچکتر قرار گرفته است.

 

گذشتگان ما ،  بزرگان ما، آدم های اثر گذاری بوده اند. کارهای خیر و ماندنی کرده اند که سال ها دیگران از آن بهره مند شده اند. آن زمان که  در گیر ساخت این نیایشگاه بودم ، در رفت و آمدم به گورت وقتی اها لی سالخورده پی می بردند که من نواده آقای حاج میرزا اسد الله هستم از ایشان به نیکی یاد می کردند که مرحوم میرزا اسداله در گورت پاکنده حمام و مدرسه ساخته بودند که بقایای آن هنوز هم باقی است. اکنون ما هم باید سعی کنیم که پیرو راه این بزرگان باشیم . من به برخی از اعضای فامیل پیشنهاد کرده ام که در زمین های مجاور نیایشگاه میرعماد یک فرهنگسرا ، یک کتابخانه و یک مجموعه فرهنگی احداث شود و همه وابستگان و علاقمندان در احداث آن مشارکت داشته باشند که  یک اثر مفید و همیشگی از فامیل بر جا بماند همانطور که از گذشتگانمان مانده است.

 

☼ تصور میکنم همه یا لا اقل بخش زیادی از گفتنی ها گفته شده است . از مهندس میرعمادی تشکر می کنم در پایان مجموعه ای از عکس های ساختمان جدید را در اختیارم قرار می دهند که در آپادانا مصور آنها را می بینید .

مهندس میرعمادی در پایان مرا تا میدان صنعت جائیکه می توانم به راحتی وسیله نقلیه ای برای میدان هفت تیر پیدا کنم می رسانند در حالیکه پی جوی نتیجه مسابقه فوتبال امروز بین تیم های استقلال و استیل آذین نیز بودند .

 از دیدار امروزمان خیلی احسا س رضایت میکنم. در مورد  خیلی از نکاتی که مدت ها برای بسیاری از اقوام و  من هم به صورت سوالی بی پاسخ و ناراحت کننده در آمده بود گفتگو کردیم ، پاسخ شنیدم و روی دیگر داستان را هم دیدم .

                                                           

                                                                       محمد مدنی

لطفا تصاویر مربوطه را با کمک فیلتر شکن ببینید 


آشنایی با گفتار درمانی : نوشته احمد رضا خاتون آبادی : آپادانا خرداد - مرداد 1389
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱   کلمات کلیدی: گفتار درمانی ،احمد رضا خاتون آبادی

آشنایی با " گفتار درمانی "

چندی پیش از احمد رضای عزیز خواهش کردم که شرحی در مورد رشته تحصیلی و تخصصش       " گفتار درمانی " برای خوانندگان آپادانا بنویسد که هم موجب شناخت ما از این رشته نسبتا کمتر شناخته شده گردد و هم با این خویشاوند کوشا و دانش پژوهمان بیشتر آشنا شویم .

هم چنین به خواهش من در مورد سوابق تحصیلی و کاری خود ، خلاصه ای نگاشتند، که در انتهای مقاله می خوانید . 

 

 ماه هاست که برادر عزیزم آقای محمد مدنی از من خواسته اند تا مختصری درباره رشته تحصیلی ام یعنی گفتاردرمانی بنویسم ولی با توجه به مشغله فراوانی که داشتم، این فرصت فراهم نمی شد تا خوشبختانه مددی شامل حالم شد تا هم اکنون دست بر قلم نهم:

 گفتار یکی از نعمات الهی است که در قرآن کریم در سوره "الرحمن" بعد از اشاره به خلقت انسان در مورد آن می فرماید "علمه البیان".  در امور روزمره هم که نیاز به توضیح نیست و اهمیت آن به وضوح قابل مشاهده است خصوصا در جامعه امروز که عمده ارتباطات به واسطه گفتار صورت می گیرد. گفتاردرمانی را بعنوان علم همراه هنر تلقی می کنند و علت آن اینست که فرد درمانگر بعد از فرا گرفتن علم آن باید با هنرمندی آن را بکار گیرد. چون که مرحله اول بکارگیری آن، برقراری ارتباط با فرد است و این مهم در برخی موارد واقعا کار بس دشواری است. خصوصاً با افراد مبتلا به اختلال گفتار.

 گفتاردرمانی به تشخیص، ارزیابی و درمان اختلالات گفتار و زبان می پردازد.

 اختلالات گفتار و زبان به 4 گروه اصلی تقسیم می شوند که شامل: اختلالات تولیدی (اختلال در تلفظ صداهای گفتاری)، اختلالات صوتی (مثل گرفتگی صدا)، اختلالات روانی گفتار(مثل لکنت) و اختلالات زبانی (مثل کودکانی که با تأخیر شروع به صحبت می کنند و یا اختلالات گفتار و زبانی که بعد از سکته مغزی،  ضربه مغزی، جراحی تومورهای مغزی، فلج مغزی رخ می دهند.) می باشند.

این رشته در ایران از 1352 برای دوره لیسانس دانشجو می پذیرفته است و در حال حاضر نیز تا مقطع دکترای تخصصی پذیرش دانشجو دارد.

ولی اجازه دهید بحث را تخصصی تر کنم و گذری بر خلقت حضرت باری تعالی کنیم و ببینیم که واقعاً چه نعمت و سرمایه بزرگی در اختیار ماست. مغز انسان متشکل از حدود یک بیلیون سلول عصبی است. قشر مغز را اصطلاحاً کورتکس می نامند. کورتکس به 4 قسمت تقسیم می شود که لوبهای مغزی نامیده می شود. در مغز مناطقی وجود دارند که خاص گفتار هستند. نواحی تولید گفتار در ناحیه جلویی مغز و ناحیه درک گفتار در لوب گیجگاهی قرار دارند. نواحی هم وجود دارند که مخصوص خواندن و نوشتن می باشند. ساختارهایی هم در زیر کورتکس قرار دارند که وظیفه تولید و درک گفتار را دارند. جالب تر اینکه برای تولید یک کلمه باید فعل و انفعالات متعددی در سطح سلولی و مولکولی صورت گیرند که زمانی در حد ثانیه و میلی ثانیه بخود اختصاص می دهند و واقعاً زمانی که انسان فکر می کند متوجه می شود که جز ذکر حضرت حق و آنچه او دوست دارد زبانش را به کلمه دیگری آغشته نکند ولی افسوس و صد افسوس!!!

در اینجا بیایید با هم امتحانی کنیم تا بهتر ارزش تکلم این نعمت الهی را بفهمیم: در یک مهمانی هرچه می شنوید یا از شما سوالی پرسیده می شود تلاش کنید پاسخ دهید و چیزی بگویید ولی اجتناب کنید! چه حسی به شما دست می دهد؟! حالا در این آزمایش شما از عمد چیزی نگفتید، فکر کنید چیزی مانع شما در گفتن شود و شما تمام تلاش خودتان را بکار می برید  ولی نمی توانید کلامی بر زبان آورید  و از این نمونه ها بسیار است که در این مجمل نمی گنجد و به این نتیجه می رسیم که:

هر بن موی من ار گردد زبان

هر دهانش را بدی هفتصد زبان

کی توانم ای برون از چند و چون

آیم از یک عهده شکرت برون

گفتاردرمانی در ایران در حال حاضر عمدتا بصورت درمانهای رفتاری می باشد. ولی اخیرا بسته به نوع اختلال از نرم افزار و ابزارهای الکترونیکی مخصوص نیز استفاده می شود. بسته به نوع اختلال (اختلال زبانی، روانی گفتار، صوتی، و یا تولیدی) تکنیک های درمانی متفاوت هستند ولی آنچه در همگی مشترک هستند عبارتند از تقلید، تکرار، مشابه سازی. هر کدام از این تکنیک ها مبنای مغزی دارند. به عنوان مثال درباره تقلید گفته می شود که منطقه ای در ناحیه پیشانی سمت چپ مغز وجود دارد که به تقلید نواحی صورت و دهان حساسیت نشان می دهد. در صورتی که فردی بتواند حرکات صورت و نواحی دهانی و در انتها حروف و کلمات دیگری را تقلید کند در واقع این ناحیه تحریک شده است و در صورتی که این ناحیه بطور دقیق و کامل کار کند یادگیری صورت می گیرد.                                 

                                      احمد رضا خاتون آبادی

 

آقای احمد رضا خاتون آبادی ، فرزند آقای مهدی خاتون آبادی و نوه مرحوم میر سید حسین خاتون آبادی مشهور به آزاد هستند و مادر ایشان خانم فاطمه مدنی پور دختر مرحوم حاج میرزا عباس مدنی پور می باشند.

ایشان تحصیلات دبیرستانی خود را در سال 1372 در  دبیرستان ادب اصفهان به اتمام رساندند . در سال 1376 از دانشگاه علوم پزشکی اصفهان دانشکده توانبخشی در مقطع کارشناسی فارغ التحصیل شدند . در سال 1383 مقطع کارشناسی ارشد گفتاردرمانی دانشگاه علوم پزشکی تهران را با موفقیت به پایان رساندند. از مهرماه 1388 تحصیل در مقطع دکترای تخصصی گفتاردرمانی در دانشگاه علوم پزشکی تهران را شروع کرده و هم اکنون ترم دوم را پشت سر می گذارند.

مسئولیت های اجرایی و آموزشی در حال حاضر:

عضو هیئت علمی گروه گفتاردرمانی، از 1384 تا کنون

معاون دانشجویی فرهنگی دانشکده توانبخشی، از 1387 تاکنون

 معاون گروه گفتاردرمانی، از 1387 تاکنون

سرپرست روابط عمومی دانشکده توانبخشی، از 1387 تاکنون

دبیر هم اندیشی اساتید هیئت علمی دانشکده توانبخشی، از 1388 تاکنون

سرپرست آزمایشگاه الکتروفیزیولوژی زبان و شناخت گروه گفتاردرمانی، از آغاز 1389 تاکنون

احمد رضای عزیز در سال 1382 با خانم فاطمه نعمت اللهی دختر حاج اکبر آقا نعمت اللهی ازدواج کردند و "امیر محمد" نازنین ثمره این پیوند است .

برای این زوج دوست داشتنی آرزوی موفقیت در همه عرصه های زندگی را داریم .  

لطفا تصاویر مربوطه را با کمک فیلتر شکن ببینید


شان صدور غزلی از حافظ : بر گرفته از "حبیب السیر" : آپادانا خرداد - مرداد 1389
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧   کلمات کلیدی: گربه عابد ،حافظ ،عماد فقیه ،شاه شجاع

شان صدور غزلی از خواجه حافظ

به نقل از کتاب حبیب السیر

 

در شماره  فروردین – اردیبهشت 1389 خواندید که در جستجوی نشانی از اجداد خویش بسیاری از کتب منجمله کتاب مستطاب " حبیب السیر " نوشته خواند میر را که معاصر و معا شر و تارخ نگار خانواده سلطان حسین میرزا بایقرا ( 873 – 911 هجری ) بوده است را بررسی کردم . نثر کتاب را بسیار شیرین و مطالب آن را که گویای بسیاری نکات از زندگی اجتماعی و سیاسی و خلقیات ایرانیان بود را جالب و گاه با طنزی ظریف یافتم .

از جمله  مطلب زیر را که در مورد خواجه حافظ شیرازی (726 – 791 هجری ) است .

 

و از شعرا ء زمان شاه شجاع  یکی

عماد فقیه کرمانی

است و آن جناب شیخ خانقاه دار بوده و شاه شجاع نسبت به او اعتقادی عظیم داشته گویند خواجه عماد هرگاه نماز گزاردی گربه او شرط  متابعت به جای آوردی و شاه شجاع این معنی را بر کرامت حمل می فرمود و پیوسته به قدم اخلاص ملازمت آن جناب می نمود. خواجه حافظ که بر این معنی رشک می برد این غزل به نظم آورد ، غزل :

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان

آمد دگر به خلوت و آهنگ راز کرد

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

و آهنگ باز گشت ز راه حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

زانچ آستین کوته و دست دراز کرد

صنعت مکن که هرکه محبت نه راست باخت

عشقش به روی دل در معنی فراز کرد

ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست

غره مشو که گربه عابد نماز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

 ما را خدا ز زهد و ریا  بی نیاز کرد

کلیات خواجه عماد فقیه از قصائد و غزلیات مشهور است و ابیات بلاغت آیات این کتاب بر السنه و افواه مذکور.

( جزو دوم از جلد سوم ص 37 )

اجازه می خواهم این قسمت کتاب را هم که مربوط به یکی از  بزرگترین شعرای تاریخ ادب فارسی  است و یاد آور خیلی از مصائبی است که هنوز هم پس از گذشت بیش از 600 سال سایه اش بر سر اندیشمندان این مرز و بوم سنگینی میکند، نقل کنم .

 

دیگر از آن جمله

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

بواسطه بلاغت و فصاحت و غایت شهرت به جودت لفظ و عبارت احتیاج به تعریف ناظمان مناظم سخنوری ندارد، به ماهتاب چه حاجت شب تجلی را، در نفخات مسطور است که شعر حافظ لسان الغیب و ترجمان الاسرار است . بسا اسرار غیبیه و معانی حقیقیه در کسوت صورت و لباس مجاز در آن اشعار معارف شعار مندرج است.  روزی شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت ابیات هیچیک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوف و یک دو بیت در صفت محبوب ، و تلون در یک غزل خلاف طریقه بلغاست. خواجه گفت آنچه به زبان مبارک شاه میگذرد عین صدق و محض صوابست اما معذ لک شعر حافظ در اطراف آفاق اشتهار تمام یافته و نظم حریفان  دیگر پای از دروازه شیراز بیرون نمی نهد. بنا بر این کنایت شاه شجاع در مقام ایذاء خواجه حافظ شده به حسب اتفاق در آن ایام آنجناب غزلی در سلک نظم کشید که مقطعش این است .

گر مسلمانی از اینست که حافظ دارد

آه اگر از پس امروز بود فردایی

و شاه شجاع این بیت را شنیده گفت از مضمون این نظم چنان معلوم میشود که حافظ به قیام قیامت قائل نیست و بعضی از فقیهان خود قصد نمودند که فتوی نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و از این بیت آن معنی مستفاد میگردد . خواجه حافظ مضطرب گشته نزد مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت ، رفت و کیفیت قصه بد اندیشان را عرض نمود. فرمود که مناسب آنست که بیت دیگر مقدم بر این مقطع درج کنی مشعر به این معنی که فلان چنین میگفت تا بمقتضاء این مثل که نقل کفر کفر نیست ازین تهمت نجات یابی . خواجه حافظ این بیت را گفته پیش از مقطع در آن غزل مندرج است :

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت

بر در میکده ای با دف و نی ترسائی

و به این واسطه از آن دغدغه نجات یافت و خواجه حافظ درسنه اثنی و تسعین و سبعمائه بریاض رضوان شتافت  { 792 }

( جزو دوم از جلد سوم ص  37و38 )


خاطرات تحصیل طب : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا خرداد - مرداد 1389
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧   کلمات کلیدی: سرهنگ اکبر مدنی ،دریادار احمد مدنی ،دایجون مدنی

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

قسمت دوازدهم

 

احمد مدنی

 

 

پایان دوران خوش دانشجوئی

 

سرانجام دورة تحصیلی ما نیز در دانشکدة پزشکی اصفهان در سال ١٣۵٠ به پایان رسید و به همین مناسبت، دکتر راسخ رییس بیمارستان ثریا مراسم کوچک و جمع و جوری در تریای بیمارستان برایمان ترتیب داد و جشن فارغ التحصیلی مفصلی نیز در هزار جریب برگذار شد. در میهمانی ساده و در عین حال باشکوهی که دکتر معتمدی در کنار استخر بزرگ دانشگاه در هزار جریب برای ما تدارک دیده بود، شب هنگام، پرتو صدها شمع در داخل پاکتهای بزرگ و زردی که در اطراف استخر گذاشته بودند نور دلپذیری به محیط داده بود و با بیم از فردا و امید به آینده، آنشب خستگی هفت سالة دورة پزشکی را از تن بیرون کردیم.

برخی از همدوره ای های دانشکده را هنوز هم خوشبختانه می بینم و با آنان مراوده دارم. از جمله دوست دیرینم دکتر رضا ربیعی، متخصص کودکان است و در شیراز اقامت دارد. دکتر علیرضا خطیبی طبیب متخصص بیهوشی است و بیمارستان سینا را در اصفهان اداره می کند. دکتر محمود بلوچی، استاد دانشگاه و متخصص گوش و گلو و بینی در اصفهان، و دکتر محمد داوود هوشمند روانپزشک و در تهران است. دکتر پرویز یلزاده سالهاست که به ینگه دنیا رفته است، و دکتر سیروس فرهادیه و دکتر همایون وحدانیان نیز مدتهاست که از این دنیا رفته اند.  

همایون وحدانیان، تنها اولاد خانواده، پدرش متخصص رادیولوژی و مادرش ماما بود. از همان سال اول پزشکی با او دوست شده بودم و بیشتر اوقات فراغت را در طول هفت سال دانشکده، با او و محمود بلوچی و پرویز یلزاده و محمد داوود هوشمند می گذراندم. همایون بی نهایت باهوش، بسیار مهربان، و گاهی نیز عصبی بود و همین خصیصه بارها موجب ایجاد کدورت بین ما می شد.

در دورة علوم پایه که به هزار جریب می رفتیم، عصرها و پس از آخرین کلاس دانشکده، در حالیکه من و سایر دوستان از بی حوصلگی دور هم جمع می شدیم و وقت می گذراندیم، همایون یکراست به خانه می رفت و دروس آن روز را می خواند و دوره می کرد تا ساعت هشت شب، دوباره برای مثلاً رفتن به سینما به ما به پیوندد. این خصیصه باعث شد که وی هرگز شب امتحان درس نخواند و همیشه هم در طول دوره شاگرد اول باشد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

یادی از همایون

 

وقتی هوا گرم بود، شب هنگام با دوستان در جلوی ساختمان شیر و خورشید سرخ و نزدیک کاخ جوانان که در کنارة زاینده رود بود، قرار می گذاشتیم. ساعت هشت شب به آنجا می رفتیم و زیر چراغهای آن محوطة روشن و خلوت قدم می زدیم و تا یک بعد از نیمه شب درس می خواندیم. همایون هیچ وقت با ما و به سبک ما درس نمی خواند، اما گاهی حوالی ساعت یازده با ماشین خودش به آنجا می آمد و با متلکهای آبداری که نثار ما خرخوانها می کرد، از کنارمان می گذشت.

همایون در امتحانات ورودی دستیاری آمریکا (ECFMG) نمرة باورنکردنی 98 آورد و با کسب پذیرش از یکی از بهترین دانشگاهها، با پدرش عازم آمریکا شد اما فقط دو هفته بعد به ایران برگشت. شرح ماجرای این سفر را یکی دو سال بعد از زبان خودش شنیدم.

همایون و پدرش به محض پیاده شدن در فرودگاهی در آمریکا، از طرف نمایندة دانشگاه مورد استقبال قرار می گیرند و مستقیماً به خوابگاه دستیاران بیمارستان آن دانشگاه برده می شوند. همایون می گفت:

 

-        وقتی با پدرم به آپارتمان کوچک، ولی زیبا و مجهزی که برای من درنظر گرفته بودند وارد شدیم، از آن سفر هوایی طولانی گیج و منگ بودیم و در سکوت، روبروی هم نشستیم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که کسی به در زد. اما هیچ یک از ما جرات آنکه برخیزیم و در را باز کنیم نداشتیم. عاقبت کسی که مکرراً به در می کوفت، ورقه ای را از زیر در به داخل سراند و رفت. من و پدرم با دلهره کاغذ را برداشتیم. فهرست و زمان کشیکهای دستیاران بود و با تعجب دریافتیم که من همانشب از ساعت ده شب تا صبح فردا در اتفاقات کشیک هستم. ساعت هفت بود و ما همچنان مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردیم.

-        

نیمساعت بعد، همایون و پدرش بیمارستان را بی خبر ترک می کنند و پس از دو هفته اقامت در یک هتل و گشت و گذار در آن شهر، به ایران باز می گردند.

همایون بسیار تیزهوش و سریع الانتقال و درس خوان بود اما به خاطر وابستگی شدید به خانواده، به همین سادگی از زحمتی که نابهنگام بر دوشش گذاشتند، شانه خالی کرد و مانند پدرش به تحصیل در رشتة رادیولوژی در دانشگاه اصفهان قناعت ورزید.

شرح ماجراهایی که سرانجام به پایان خودخواستة زندگی او انجامید از حوصلة این یادداشتها بیرون است. روانش شاد باد.  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

بزرگمردی بنام " دایجون مدنی "

 

در فروردین ماه سال ١٣۵١ نوشتن و دفاع از پایان نامة اینترنی خود را زیر نظر استاد دکتر محمود صرام با موفقیت به سرانجام رساندم. استاد صرام مرا برای تهیة این پایان نامه دوبار به شیراز فرستاد تا مقالات مورد نظرش را از کتابخانة دانشگاه پهلوی بیابم و در پایان نامه از آن استفاده کنم.

به هر تقدیر این برهه از زندگیم نیز پایان یافت و اصفهان را موقتاً ترک کردم. اما علاوه بر انبوه خاطرات فرهنگی خوشی که در طی این مدت هفت ساله از دوستان و آشنایان دارم، هرگز خاطرة رییس دانشگاهمان دکتر قاسم معتمدی، رادمردی را که در نهایت درایت و کاردانی و کمال انسانیت و مردمی بودن، از یک بیابان یک دانشگاه ساخت، فراموش نمی کنم و همچنین بسیار مشعوفم که هنر شنیدن و لذت بردن از موسیقی علمی برای من، همیشه با یاد و خاطراتی از استاد دکتر دبیری همراه و عجین است.

اینها همه بجای خود، اما خاطراتم از اصفهان و دوستان و آشنایان اصفهانی، بدون یاد و بزرگداشت چهره ای سخی و مهربان و بزرگوار که همواره تکیه گاه من و خانوادة من بود، نمی تواند جامع و کامل و شامل باشد. تمامت زندگیم از دوران کودکی تا نوجوانی و جوانی، و سپس در مدت اقامت هفت سالة مستمر در اصفهان به عنوان دانشجوی پزشکی و بعد از آن، هرگز از زیر سایة فیاض و پرمهر و عطوفت راد مردی بیرون نبود که چه در زمان حیات پدر، و بخصوص پس از درگذشت او، چتر فراگیر مهربانیها و مراقبتهای دلسوزانه و بی شائبة خود را بر سر ما گسترده بود و از هیچ لطف و محبتی در حق ما کوتاهی نکرد.

آقای حسن مدنی که همة بستگان و دوستان به او دایجون مدنی می گفتند، دایی پدر من و بزرگ خانوادة ما بود. و این بزرگی و بزرگواری را در حق ما به تمام و کمال به ثبوت رساند. دینی که این بزرگمرد و خانمش زهرا بیگم بر گردن من دارند، مانند حق پدر و مادر، هرگز و به هیچ راه و وسیله ای ادا کردنی و جبران پذیر نیست. برای روح پرفتوح هر دو آرزوی شادی دارم.

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

آغاز خدمت وظیفه

 

در اردیبهشت سال ١٣۵١ دورة چهارماهة آموزش نظامی را در پادگان نظامی عباس آباد تهران که اکنون دیگر کوچکترین اثر و کمترین نشانه ای از آن وجود ندارد، به پایان رساندم و آمادة رفتن به محل ماموریت خود در سپاه بهداشت بودم. در پادگان عباس آباد با دوستانم از جمله دکتر روح الله فرنقی، محمد رضا میناگر و سیاوش باوند مازندرانی نیز همدوره بودم که این آخری به ناگاه رخت از این جهان بربست. در همین پادگان بود که با علیرضا شفایی قهرمان شمشیربازی ایران و آسیا دوست شدم که بعدها فرزندان خود را در شیراز برای معاینه پیش من می آورد. 

اما پیش از رفتن به محل ماموریت خود در سپاه بهداشت، اقداماتی صورت دادم و تشبثاتی کردم که شاید مسیر زندگیم از راه دیگری باشد. حقیقت آنست که در طی دوران آموزش چهارماهة نظامی، به تعداد صد نفری که با من این دوره را می گذراندند، بیش از صد نظریه در مورد نحوة ادامة زندگی یک پزشک جـوان و شیوة گذران زندگی با مدرک دکترای پزشـکی وجود داشت که ساده ترین آن، رفتن به سپاه بهداشت و گذرانیدن آن دوره بود تا مراحل بعدی فرا رسد.

اما یکی از نظرات بسیار جذاب و دلپذیری که چشمان یک پزشک جوان و تازه فارغ التحصیل را از شدت خوشی خمار می کرد و به تخیل در آرزوها و آمال مطلوب وا می داشت، نظریة استخدام در نیروی دریایی و سیر و سفر همیشگی در آبهای بین المللی و گشت و گذار در بندرهای انگلیس و ایتالیا و آمریکا بود که برای من، سخت فریبنده و جذاب می نمود. تصور اینکه اونیفورمی سپید، همچون برف بپوشی و با یال و کوپال فریبنده در حالیکه مدالها و نشانهایت را روی سینه آویخته ای، با یک عینک آفتابی ری بن به چشم، به عنوان پزشک از عرشة کشتی شیر و پلنگ و یوزپلنگ، در سواحل کوت دازور فرانسه یا سوثهامپتون انگلیس یا نیویورک از کشتی پیاده شوی و مورد استقبال جمع کثیری از زیبا رویان و مه پیکران فرانسوی یا ایتالیایی و آمریکایی واقع شوی، صحنه ای بود که قند در دل هر پزشک جوان و احمق و ابلهی آب می کرد.

به پیروی از فشار و حدت این رویاها بود که در حالیکه آخرین هفتة دورة چهارماهة آموزش نظامی را در عباس آباد می گذرانیدم، یکروز به دوست و خویشاوند خودمان، سرهنگ اکبر مدنی { فرزند مرحوم میرزا مهدی مدنی ( 13 – 33 ) و در شجره نامه به کد ( 38 – 34 ) مشخص شده اند. هرکجا هست خدایا به سلامت دارش } تلفن کردم و از او خواستم که در حرکت به این سمت و سو کمکم کند. سرهنگ اکبر مدنی که از تحصیلکردگان آمریکا و در آن زمان آجودان مخصوص ارتشبد ازهاری فرماندة نیروی زمینی بود، با صراحت به من گفت که با نظر من موافق نیست اما از کمکی که خواسته بودم دریغ نخواهد کرد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

دیدار دریادار مدنی

 

فردای آن روز بود که تیمسار قره باغی فرماندة پادگان عباس آباد با احترامات نظامی تمام مرا خواست و به من اطلاع داد که تیمسار ارتشبد ازهاری جیپ و راننده ای برای من فرستاده است! و این همان تیمسار قره باغی معروف بود که پس از انقلاب به عنوان رییس کل ستاد ارتش از ایران گریخت.

بلافاصله و در معیت یک جناب سرهنگ که به منِ ستوان یکم سلام نظامی می داد به طرف جیپ راهنمایی شدم. رانندة جیب مختصر و مفید برایم گفت که وظیفه اش آنست که مرا به قرارگاه ستاد نیروی دریایی ببرد و سپس مرا به پادگان برگرداند و پس از چند دقیقه مرا در محوطة منطقة نظامی قصر و ورودی ستاد نیروی دریایی پیاده کرد.

من لباس نظامی به تن داشتم و قصدم را برای ملاقات با دریادار دکتر احمد مدنی، با افسر نگهبان در ورودی پادگان نیروی دریایی میان گذاشتم. افسر حراست با قاطعیت کامل ملاقات با تیمسار را غیر ممکن خواند و سپس جویای نام و مشخصات من شد. حدس می زدم که چه اتفاقی خواهد افتاد زیرا به مجرد آنکه نام مرا شنید، بلافاصله دژبان تنومندی را صدا زد تا مرا به اتاق تیمسار هدایت کند.

در مقابل در ورودی اتاق دریادار نیز ناو سروانی جوان، از پذیرش من امتناع و اضافه کرد که تیمسار اکنون جلسة بسیار مهمی دارند. حالتی بی اعتنا گرفتم و گفتم:

-  بسیار خوب ... پس لطفاً به تیمسار بگویید دکتر مدنی برای دیدنشان آمده بود.

 

به دنبال اجرای این شگرد، ناو سروان به داخل اتاق رفت و پس از مدت کوتاهی که برگشت، مرا به داخل راهنمایی کرد. تیمسار دریادار احمد مدنی، از مدنی های کرمان بود و با من و مدنی های اصفهان هیچ قرابت و حتی آشنایی نداشت. اما به دنبال تلفنی که سرهنگ مدنی به او کرده بود، در میان جمع کثیری از فرماندهان و افسران ارشد نیروی دریایی که دور تا دور سالن بزرگ او نشسته بودند از جا برخاست و مرا به عنوان برادر خود به آنان معرفی کرد! شدت تواضع و خشوعی که جمیع فرماندهان نیروی دریایی مملکت نسبت به این ستوان یکم ناچیز ابراز کردند از تصور خارج است.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

تحکم مفید دریادار

تیمسار دریادار دکتر مدنی مرا به شاه نشین مجلس برد و در صندلی کنار خود نشانید و آهسته از مقصود ملاقات پرسید. خیلی خلاصه و مختصر آرزوی خود را برای گذرانیدن دورة افسری و پیوستن همیشگی به نیروی دریایی به آگاهی او رساندم. تیمسار نیم نگاهی همچون نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت شما فعلاً برو و از آن ناخدا دکتر اطلاعاتی کسب کن و دوباره پیش من بیا. نزد سرهنگ ناخدایی که با اونیفورم سفید و یال و کوپال تمام در گوشه ای نشسته بود راهنمایی شدم. وی فرماندة کل بهداری نیروی دریایی بود و به محض آنکه از مقصود من آگاه شد با تعجب و صراحت تمام گفت که خود وی نزدیک به بیست سالست با مقامات ارتشی می جنگد تا بلکه بتواند از ا ین جا خلاص شود و به کار آزاد پزشکی بپردازد.

مذاکره با جناب ناخدا دکتر برایم بسیار نا امید کننده بود. از پیش او برخاستم و دوباره نزد تیمسار مدنی نشستم و خلاصة مذاکراتم را به آگاهی ایشان رسانیدم. تیمسار گفت بسیارخوب.. حالا نظر خودت چیست؟ با نهایت جوانی و جهالت به اطلاع ایشان رساندم که اگر تیمسار موافقت بفرمایند همچنان مایلم که در نیروی دریایی استخدام شوم. وی پس از شنیدن سخنان اخیر من و به دنبال سکوتی کوتاه که در مجلس به وجود آمد با لحنی دلسوزانه گفت : "واقعا که خیلی احمقی ! " شدت جاخوردگی و تحیر من از شنیدن این جمله حد نداشت که تیمسار حرفش را با لحنی دوستانه اما محکم ادامه داد که :

-  بلند شو جانم از اینجا برو سربازی، و بعد هم دنبال یک کار آزاد، و دیگر هرگز نمی خواهم  ترا این طرفها ببینم.

تصور حالت حقیر در آن مجلس چندان دشوار نیست. از جلسه بیرون آمدم. رانندة نظامی ارتشبد ازهاری در انتظارم بود و مرا به پادگان بر گردانید تا به دنبال سرنوشتم به سپاه بهداشت بروم. به روشنی پیدا بود که دریا دار مدنی با یک اشاره می توانست در طرفه العینی ترتیب استخدام مرا بدهد. اما نمی خواست مرا یک عمر گرفتار مصیبتهایی کند که آن ناخدا دکتر و شاید خود او از آن فرار می کردند. اگرچه سخن دریادار مدنی بسیار صریح و تند و برخورنده بود، اما به خاطر خدمتی که به روال زندگی و آیندة من کرد، همیشه مدیون لطف او خواهم بود.

                     ₪₪₪₪₪₪₪₪

 

                                                           احمد مدنی

  .......ادامه دارد

مشاهده تصاویر


من چه هستم ؟ : نوشته علی میر عمادی : آپادانا خرداد - مرداد 1389
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦   کلمات کلیدی: علی میر عمادی ،عنکبوت ،مورچه ،زنبور عسل

یاهو

من چه هستم؟

 

ازدوران پیش سقراطیان تا قرن بیست و یکم، اندیشمندان و فیلسوفان همواره بر سر این دو مقوله بحث و جدل داشته اند که آیا خرد گرائی مارا به حقیقت می رساند یا تجربه گرائی .

 این دو نحله از دیر باز دلایل له و علیه بسیاری آورده اند تا مواضع خودرا محکم تر نمایند. طبیعی است که هیچکدام نتوانسته اند به شکل قانع کننده ای برای معماهای موجود راه حل متقنی ارایه دهند. آنچه مسلم است (همینکه می گوئیم "مسلم است" خود خطاست چون هیچ چیز مسلمی وجود ندارد و این نوعی لغلغۀ زبان است) این است که یکی از آن دو نحله به درستی سخن می گویند و دیگری راه خطا می پیماید و یا شاید ممزوجی از آن دو مراد باشد. بالاخره همین است که هست و شا ید تا پایان نیز چنین بماند. از خرد گرائی در می گذرم زیرا لازمۀ وجودی آن داشتن "خرد" است که الحمدلله در این حقیر نبوده است و نیست و نخواهد بود.  پس واژۀ خرد گرا بودن را بر خود جا یز نمی دانم و یکراست می روم سراغ تجربه گرایی. اما با الهام از سر فرانسیس بیکن، فیلسوف انگلیسی قرن شانزدهم در مورد دسته بندی تجربه گراها، انسانها را می توان به سه دسته تقسیم کرد:

الف :  انسانهای عنکبوتی

     از ویژگی های عنکبوت آن است که تارهایی را از درون خود  می تند به اشکال مختلف و گاه بی شکل که از استحکام بسیار برخوردار است و اگر توفا نی یا گردبادی هم خانه ای را به هوا ببرد بر بافتۀ او خللی وارد نمی شود. همان است که همیشه بوده است. سنگ سنگ سنگ. گاه در فرهنگ های مختلف، این صلابت را ستوده اند و گاهی برعکس آن دانسته اند. در طول تاریخ گاه اتفاق افتاده است که این موجود به امر الهی کارهای شگرفی هم انجام داده و موجب عوض شدن مسیر تاریخ شده است. غرض اینکه عادت عنکبوت تنیدن تار است. همینکه تار تنیده شد، عنکبوت گدامنشانه در کنجی می نشیند و ساعتها بلکه روزها به انتظار است تا یک پشه یا مگس ننه مرده ویا ره گم کرده ای از راه برسد و در دام جناب ایشان قرارگیرد و جناب عنکبوت سلانه سلانه به سوی آن بروند و تناولی بفرمایند و شاکر باشند ، مدتی بگذرد و باز همین آش  و همان کاسه.

انسانهای عنکبوتی از این قماشند. رشحاتی از خود برون می دهند، اهل تلاش نیستند و همواره چشم به راهند تا مقدر الهی چه باشد و از کجا طعامی برسد. هیچ تبری نیز سنگ درون مغزشان را تکان نمی دهد و هیچ نسیم، باد، توفان ویا گردبادی  نیزبر آنها اثر گذار نمی باشد. هیچ  نوآوری از آنها بروز نمی کند و زلزلۀ ده ریشتری هم بر آنها کارگر نیست.

ب : انسانهای مورچه ای

          میازار موری که دانه کش است         که جان دارد و جان شیرین خوش است

از ویژگی های جناب مورچه آن است که لاینقطع و بی امان به گردآوری مشغول است و عجیب اینکه خسته هم نمی شود. در دل تاریکی و در زیر آفتاب سوزنده کار خودرا انجام می دهد و اگر بچه های طخسی (مثل کودکی خود حقیر) کاری به کارشان نداشته باشند مثل گاو آبکشی یا شتر عصاری می چرخند و جمع می کنند از بهترین آن که ارزن و گندم و حبوبات باشد تا بال مگس و تخم سوسک و هر کوفت و زهرمار دیگری. تجربه نشان داده است که وقتی همین بچه های مردم (مورچه) آزار به سراغ لانۀ متروکۀ  مورها  رفته اند و با بی رحمی در آن را باز کرده اند، در مقیاس مورچگان، به خروارها آت و آشغال برخورده اند که بدون مصرف جمع آوری شده و ناسود برده رها شده اند. هیچ نوع تغییر یا تحولی هم در آن مواد بوجود نیامده است. ذهن مورچه با کنش "گردآوری مطلق" گره خورده است. اگر قرنها بگذرد که گذشته است این شیوۀ حرص و ولع برای جمع آوردن هرچیز مصرفی و غیر مصرفی به قوت خود باقی است.

انسان مورچه ای هم همین گونه است. انرژی خدادادی او صرف گرد آوردن می شود. اما نه مصرفی بر آن تصور داشته است و نه تبد یل به احسنی را در این مال اندوزی  مراد دارد. تلاش و  تلاش اما هدف هیچ. هنگامی نیز که کفۀ ممات بر کفۀ حیات می چربد، از آن رو میل به ادامۀ زیستن دارد که باز همان کند که سالها کرده است. تکروی ، مال اندوزی و فقط به خود اندیشیدن آرمان اوست.

پ : انسانهای زنبوری

جناب زنبور موجودی است متفکر نه از آن جهت که به دنیای پیرامون بی اعتنا ست و همواره به خرد خود دلبسته است بلکه از آن روی که می کوشد، گرد می آورد، آگاهانه تبدیل می کند و حلاوت خود را به دیگران  می چشا ند. پس نه مانند عنکبوت انزواطلب  است و دست به دهان نشسته و چشم به دیگران دوخته و نه مانند مورچه خر حمالی می کند، یا به گردآوری بی حاصل مشغول است ونه به بال مگسی دلخوش دارد بلکه هدف از گرد آوری را در تبدیل یک جسم بی مصرف به شهدی می داند که هم خود از آن منتفع می شود و هم دیگران از آن.

انسان زنبوری رو به سوی این ره دارد. نه چون عنکبوت گدامنش و منفعل است و نه به مثال مور مال اندوز و بی هدف . می کوشد، می رزمد، می تازد، سد می شکند، کار گروهی می کند، راه و رسم معاشرت و همیاری را می داند و هیچ غصه ای هم به دل راه نمی دهد که چرا دیگران از یافتۀ او منتفع می شوند.

الغرض، سالهاست که با خود می اندیشم که به راستی در کدام نحله جای دارم. عنکبوتی هستم یا مورچه ای یا زنبوری.

پاینده باشید.

                                         علی  ( میر عمادی )