حدیث های کوتاه : نوشته علی میر عما دی : آ پادانا شماره آبان - دی 1389
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩   کلمات کلیدی: ماری جوانا ،آرایشگر و خدا ،اسباب کشی

 

حدیث های کوتاه

حدیث اسباب کشی و نظافت مسکن جدید

وقت آن رسید که کاشانه به دیگر خانه کنیم و باز دربدری آغاز. در پی آن شدیم که کلبه ای بیابیم نه چندان نو که عمر کوتاه است و آفتاب تموز. در کهنه منزلی رحل اقامت افکند یم و از صاحب خانه انتظار مرحمتی که بر ما رحم آورد و خود، نا پاکی ها  از آن منزل برگیرد و زحمت ما کم کند. اما اجابت نشد و به ناچار در این واپسین سنوات حیات کیسه و صابون برداشته و قصد جان چرکی ها کردیم. سابیدیم و مالیدیم و لکه ها را به پیکار طلبیدیم، نه یک روز و دو روز که همچنان کار نا تمام است . انواع شوینده ها را به بوتۀ آزمایش گذاشتیم تا بالاخره رضایت نسبی حاصل شد.

با خود گفتم: کاش در زدودن چرکی های دل و زدودن کینه ها و عداوت ها نیز این چنین ثابت قدم بودیم. کاش لب از تهمت و افترا بر می بستیم و زبان از غیبت ها منزه می داشتیم. کاش از آدم بودن گامی به جلو می گذاشتیم و راه انسانیت می پیمودیم تا به هنگام ممات و ورود به حیاتی نو این همه شوخ ناپاک شدنی بهمراه نداشتیم.

 

حدیث آرایشگر و خدا

در جایی نکته ای خواندم که بیان آن خالی از لطف نیست بلکه حکمتی در آن است. مردی به دکۀ آرایشگر وارد شد و بر صندلی قرار گرفت. آرایشگر به اصلاح و مرتب کردن سر و صورت وی پرداخت. آنگونه که مرسوم است آرایشگر باب سخن آغاز کرد و این نکته به میان آورد که "به باور من ، خدایی وجود ندارد.". مشتری بر آشفت و گفت: یاوه می گویی و این سخن از چه بابت است که همه می دانند که خدا وجود دارد." آرایشگر کلام او برید و گفت: اگر خدایی وجود داشت این همه ظلم بر عالم نبودی و کودکان از درد نمردی و داغ بر دل والدین نگذاشتی. اگر خدایی وجود داشت این همه بیماری و درد بر جانها رخ نمی نمود و آسایش همگان حاصل بود. هیچ ظالمی بر مظلوم ظلم روا نمی داشت.". مشتری سر فرو برد و مصلحت آن دید که بحث را ادامه ندهد. کار آرایشگر به اتمام رسید و مشتری از مغازه بیرون شد.

بر سر راه خود به تنی چند از آدمیان برخورد کرد که موهای ژولیده داشتند و ریش را چنان بلند ساخته که به گیسوان لیلی شبیه تر بود. نا مرتب بودن از سر و صورت آنها می بارید. مرد با عجله به دکان آرایشگر روانه شد و لدالورود گفت: "من بر این باورم که آرایشگر وجود ندارد." آرایشگر بر آشفت و گفت: " لنترانی مگو که من همچون هزاران آرایشگر حی و حاضر ایستاده ام. چگونه مرا انکار کنی؟" مرد گفت: " پس از چه رو این همه آدم ژولیده موی در خیابان است؟" آرایشگر لبخندی بر لب آورد و به طعنه گفت: " علت آن است که آن ژولیده مردمان به ما مراجعه نمی کنند تا سر و صورتشان را صفا دهیم." مشتری لبخندی بزد و گفت: " فکر می کنم جواب خود را گرفتی چه اگر انسانها تنها به خدای خود توسل جویند راه رهایی و سعادت ارمغان خواهند گرفت و آرامش بر وجودشان خواهد نشست." این بگفت و از آنجا دور شد.

حدیث فرزندان و انتخابات و اندر حکمت آزاد سازی ماری جوانا

این که می گویند فرزندان قاتل پدر و مادر خود هستند هم درست است و هم نا درست. نادرست است چرا که بیچاره ها کاری به کار ما ندارند و درست است چون ندیدن آنها و نبودن با آنها چه بلاها که بر سر انسان نمی آورد. بی جهت نبود که مرحوم پدر به شوخی و از سر مزاح توأم با واقعیت گاه بانگ بر ما می زدند که "ای، به گورپدر هرچه بچه است."

این را گفتم که دست روزگار نا خواسته مارا به این دیار کشاند. نه دل داریم که بگذاریم و برویم و نه سر داریم که بمانیم.

غرض اینک مدتی است پایبند اینجا شده ایم نه از باب آن چیزهایی که همه فکر می کنند بلکه از آن جهت که این دل در گرو است و پای فرار بسته. اما حالا که هستیم، بد نیست از عجایب آن نیز بدانیم. یکی اینکه مدتی است در این ایالت، بحث انتخابات فرمانداری و گذراندن بعضی قوانین مطرح است (بود) و همه راجع به این و آن سخن می گفتند. از عجایب این که کاندیدا ها بد جوری پنبۀ یکدیگر را می زنند و در واقع پتۀ همدیگر را روی آب می ریزند. از خلافکاری ها و ندانم بکاری های گذشتۀ همدیگر خبر می دهند و خلاصه بازار عجیبی است. دانشجویی به دفتر کار من آمد. پس از رفع مشکل درسی سخن از انتخابات به میان آمد. گفت: شما در انتخابات به چه کسی رأی می دهید. گفتم شکر خدا من نمی توانم رآی بدهم چون من شهروند این دیار نیستم. در میان صحبت به نکته ای جالب اشاره کرد که شنیدن آن خالی از لطف و تعجب نیست. می گفت یکی از مواردی که به رأی مردم این ایالت گذاشته شده قبول یا رد این طرح است که خرید و فروش و مصرف سیگار  "ماری جوانا" آزاد باشد. وقتی تعجب مرا دید گفت: من خودم صد درصد با این امر موافقم. گفتم: نکند خدای نا کرده شما هم اهل بخیه اید. گفت : نه هر گز هرگز. گفتم : پس از چه روی با آن موافقت دارید. دلایلی آورد که بر تعجب من افزود. گفت:

الف-  مصرف دارویی دارد و کسانی که به بیماری های صعب العلاج مثل سرطان دچار هستند ناگزیر به آن پناه می برند و باید مجوز آنرا از پزشک دریافت کنند.

ب- چه بخواهیم چه نخواهیم، افرادی به دنبال آن هستند و از این رو بازار قاچاق آن را پر رونق می کنند.

پ-  به لحاظ ممنوع بودن آن، قاچاقچی ها هم مخفیانه عمل می کنند وهم به دولت مالیاتی نمی دهند.

ت-  وضعیت مالی ایالت چندان خوب نیست و گرفتن مالیات های سنگین از وارد کنندگان و تولید کنندگان می تواند در رفع گرفتاری های مالی موثر افتد.

ج- خطر آن به مراتب از خطر مصرف مشروبات الکلی کمتر است. یک فرد مست پشت فرمان اتومبیل قرار می گیرد و جان بسیاری را به مخاطره می اندازد. پس هم قاتل خود است و هم قاتل مردم بیگناه. اما فردی که "ماری جوانا" زده است نشئه است و حال رانندگی ندارد. گوشه ای افتاده و به تعبیر ما شرقی ها در عالم هپروت است. ممکن است به جان خود رحم نکند ولی برای مردم خطری ایجاد نمی کند.

انگشت به دهان مانده بودم چرا که ذهن من با این جور استدلال ها خو نگرفته است. آیا این مصداق دفع فاسد به افسد است؟ نمی دانم. شما چه فکر می کنید ؟ آن را هم نمی دانم. شاید هم استدلالی است که من نفهمیدم.

بعد از طرح سئوال درسی دیگری گذاشت و رفت. با خود گفتم: جل الخالق.

(راستی مقدمۀ من چه ربطی به این موضوعات داشت؟ حالا که نوشته ام دیگر حاضر نیستم آنرا حذف کنم. در عوض در آن ارتباط زمزمه ای داشته ام که خوب یا بد تقدیم می دارم.)

دو پایم سخت در بند است

به دستانم غل و زنجیر

نه چشمی تا ببینم دور

نه عقلی تا کنم تدبیر

همه شب تا به صبح، آه است و افغان است و بیزاری

نه یاری، غمگساری، گلعذاری، سوز بیماری

نه در اینجا دلی دارم، نه در آنجا سری دارم

نه کس تا راز ها گویم به تنهایی ، به بیداری

به خاک میهنم هر لحظه غوغایی است

نه خورشیدی در آن پیدا ، نه در شب، نور مهتابی

دل من سخت بیمار است و هیچم نیست درمانی

درون سینه ام فریاد ها خفته به تنهایی

به یاد روزگاران خوش دیروز، انگشت معمایی

همان امواج آرام خزر، آبی و دریایی

همان شبها لمیدن بر کنار ساحل زیبا

و همراه نسیم باد، خواندن سوز و نجوایی

به سنگی، غم پراندن سوی بیداری

و در اندیشه، پروردن سرود شاد آزادی

برون گشتن ز غوغای درون و آنچه ما فیها

کنار یار دلبندی غنودن ، دفع تنهایی.

دو پایم ، این دو دستم، بسته این تقدیر

چه می شد گر خدایا می گشودی بند رسوایی؟

 

                                              اکتبر    2010    

                                             علی میر عمادی


خاطرات یک طبیب (14): از دکتر احمد مدنی : آپادانا شماره آبان - دی 1389
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩   کلمات کلیدی: فهرج ،باب نیزو ،ماهان ،گرگ کویری

 

چهل سال پیش، در چنین روزی.... 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت 

قسمت چهاردهم  

احمد مدنی 

انتقال به فهرج 

هنوز یکی دو ماهی از خدمتم در یوسف آباد نگذشته بود که یکروز که برای شرکت در جلسة پزشکان سپاهی منطقه، به بم رفته بودم چشمم به جمال آقای جهان بین رییس کل سپاه بهداشت استان کرمان روشن شد که برای سرکشی به مناطق تحت پوشش خود آمده بود.

پس از پایان جلسه، جهان بین مرا صدا کرد و گفت می خواهی به فهرج بروی؟ چند روزی بود که دورة سربازی پزشک سپاهی این بخش به پایان رسیده بود و البته که خواستار این انتقال بودم زیرا فهرج، مرکز بخش و جای بزرگتری از یوسف آباد، و با امکانات بیشتر و از جمله دسترسی به جادة اصلی بم- کرمان بود. به محض آنکه بله را دادم، جهان بین گفت درخواستی به خط خودت بنویس که نوشتم اما تعجب کردم. زیرا انتقال یک نظامی معمولاً یک دستور است و با امریه صورت می گیرد و اهمیتی به درخواست کسی داده نمی شود.

به هر تقدیر به فهرج منتقل شدم اما یک سال بعد که برای دریافت برگة پایان خدمتم به تهران رفته بودم ملاحظه کردم که در دفتر آنها در جای محل خدمت من نوشته شده است: یوسف آباد، سلطان آباد و فهرج و چنین کاشف به عمل آمد که دو سه ماه پس از شروع کارم در یوسف آباد، خویشاوندمان سرهنگ اکبر مدنی، امریة انتقال مرا به سلطان آباد در نزدیکی تهران، به جهان بین ابلاغ کرده بود و من از این موضوع خبر نداشتم. جهان بین نیز که نمی خواسته پزشکی را در منطقة خود از دست بدهد، از من خواسته بود تا به خط خود درخواست برای انتقالی به فهرج بنویسم و آن را به تهران فرستاده بود!  

₪₪₪₪₪₪₪₪

خارخونه )کولر سنتی کویر)

دو روز از ورود من به درمانگاه فهرج نگذشته بود که احساس کردم گرمای اینجا واقعاً قابل تحمل نیست. درمانگاه یوسف آباد اگرچه ساختمانی نسبتاً قدیمی داشت اما مطابق با نیازهای محلی ساخته شده بود؛ دیوارهای کلفت و ایوان سراسری مسقفی در جلو ساختمان و اتاقها داشت و بدون هیچ وسیلة خنک کننده، از گرمای کویری نسبتاً آسوده بودیم. اما درمانگاه فهرج که متعلق به سازمان شاهنشاهی خدمات درمانی بود، تازه ساخته شده بود و با دیوارهای نازک و سقفهای تیرآهندار و پشت بام آسفالت، مانعی برای نفوذ گرما ایجاد نمی کرد. البته در درمانگاه کولر آبی داشتیم اما در گرمای 50 درجه، نمی توانستیم موتور برق درمانگاه را روزها روشن کنیم.

در یک گوشه از ساختمان وسیع درمانگاه، اقامتگاهی برای پزشک ساخته شده بود که شامل سرسرا، سه اتاق بزرگ، آشپزخانه و دستشویی و حمام بود. اما من فقط از یکی از اتاقها استفاده می کردم که یک طرف آن دری بزرگ و چهار لنگه و شیشه ای به حیاط جلویی، و در طرف مقابل پنجره ای وسیع به حیاط عقبی داشت و پیدا بود که با وسعتی که این درها و پنجره ها داشت، آفتاب و گرما چه بیدادی در اتاق من می کرد. 

دربارة این موضوع من فقط اشاره ای به حاجی ژند کرده بودم که یک روز صبح، عدة کثیری از روستاییان فهرج را دیدم که هریک بته ای بزرگ، یا شاخة بلند و بزرگی از درخت گز را مثل تفنگ در دست گرفته بودند و به سرپرستی بخشدار فهرج در حیاط درمانگاه ایستاده بودند. 

از در بزرگ شیشه ای اتاقم به این منظره نگاه می کردم که ناگهان با فرمان به پیش! از سوی حاجی ژند، لشگریان گیاه به دست فهرج، به در اتاق من یورش آوردند و در یک آن در های شیشه ای بزرگ را چهارتاق باز کردند به طوریکه گویی یک طرف اتاق دیوار نداشت. سپس با نظم و ترتیب بخصوصی که در آن ماهر بودند، ابتدا شاخه های بلند گز را ردیف و به طور اریب در جلو چیدند و به بالای در تکیه دادند و بعد روی آنها را با بوته های سبز تازه کنده شده پوشاندند. حاجی ژند از شیر آب حیاط شلنگی را تا بالای این دیوار گیاهی کشید تا به طور افقی در تمامی قسمت بالای آن قرار گیرد و سپس جا به جای شلنگ را که روی این پوشش گیاهی قرار داشت سوراخ کرد و بعد شیر آب را باز کرد. این ابداع را در اصطلاح محلی ها، خارخون یا خارخونه می گفتند.

نیم ساعت بعد وقتی در داخل این کولر عظیم به وسعت یک اتاق دراز کشیده بودم و از نسیم خنک این کولر طبیعی و بوی مطبوع و تازة گیاهان خیس شده لذت می بردم، فقط به یک چیز می اندیشیدم: صفا و محبت بی شائبه و قدرشناسی هم وطنان محروم روستاییم.   

₪₪₪₪₪₪₪₪

آشنایی با داروئی سنتی  

ستواندوم خراسانی که نمی دانم در چه رشته ای لیسانس داشت و در پایگاه بم به خدمات دفتری مشغول بود، روزی مرا در بم به منزل خود مهمان کرد. پس از گذشتن از هشتی کوچک و عبور از یک دالان تاریک و خنک، پا به حیاط خانه گذاشتیم که درختان نخل و نارنج داشت. خراسانی اهل بم بود و با پدرش در این خانة کوچک و قدیمی و زیبا، که ارسی قشنگی با پنجره های مشبک و رنگارنگ نیز داشت، زندگی می کردند.

با پدرش که در گوشه ای از حیاط به کاری مشغول بود آشنا شدیم. وی از تودة کوچکی از ملاط که بی شباهت به بتونة شیشه بر ها نبود، قطعة کوچکی جدا می کرد، در کف دستش آن را می مالید و به صورت گلوله های کوچکی به اندازة یک نخود در می آورد و سپس با دقت آنها را در یک سینی بزرگ می چید تا در آفتاب خشک شوند. بی گمان فکر کردم که تریاک است اما بویی بهشتی از آنها به مشام نمی رسید.

ما را به اتاق خنک جنوبی در سمت نسرد خانه هدایت کردند و پس از صرف یک ناهار مطبوع و خانگی، فرصتی شد تا از آقای خراسانی فلسفة تهیة آن گلوله های مجهول را بپرسم. آقای خراسانی می گفت که به مدت بیست سال از زخم معده و درد شکم رنج می برده و در این مدت بارها بستری شده و سه بار به خاطر خونریزی شدید، در بیمارستانهای کرمان و تهران مورد عمل قرار گرفته است. تا اینکه به راهنمایی پیرعطاری بمی، روش تهیة حب هایی از ریشه شیرین بیان را فرامی گیرد و سالهاست که مطابق نسخة عطار، در این فصل گلوله هایی به تعداد روزهای سال می سازد و شبی یک حبه می خورد. و اکنون بیست و پنج سالست که مطلقاً نیازی به پزشک و دارو نداشته است.

طرز تهیة این معجون سودبخش را به دقت تقریر کرد و نوشتم و از آن پس در مواردی که ایجاب می کرد به آشنایان مبتلا و بیمارانم گفتم. اما عاقبت به این نتیجه رسیدم که گویا دست کم در این مورد بخصوص، اعتقاد به داروهای شیمیایی و تن دادن به عمل جراحی، پذیرفته تر است! 

₪₪₪₪₪₪₪₪ 

دیدار حسین جان و ماجرای ژیان

در محل ماموریت قدیم و جدید خود؛ یوسف آباد و فهرج، طبیعتاً فرسنگ ها از اصفهان و تهران دور بودم و تنها کسی از دوستان که محل کارش نزدیک ترین فاصله را با من داشت، دکتر حسین نعمت اللهی بود که در سیصد کیلومتری فهرج! و در معدن ذغالسنگ باب نیزو کار می کرد. حسین نعمت اللهی در فرصت یک مرخصی کوتاه و همزمان، که یکدیگر را در تهران دیدیم اظهار تمایل کرد که برای دیدن من به فهرج بیاید و من به خاطر شرایط نامطلوب آب و هوایی، گرمای وحشتناک آن منطقه، وزش باد سوزنده و پر از ماسه های کویری که محلی ها به آن لََوار می گفتند، و همچنین خراب بودن کولر درمانگاه او را منصرف کرده بودم. تا اینکه شهریور١٣۵١رسید و هوا کمی قابل تحمل شد. این بود که دعوتنامه ای منظوم برایش نوشتم و به نشانی معدن باب نیزو فرستادم.

سرانجام پس از گذشت بیش از سه ماه از ارسال دعوتنامه، دیر هنگام شبی در دیماه ١٣۵١، در بزرگ درمانگاه ما کوبیده شد. مهندس حسین بود که با استفاده از یک مرخصی بسیار کوتاه، فاصلة طولانی و خسته کنندة سیصد کیلومتری را در جاده های خاکی با یک ژیان پیکاپ کوبیده بود و به فهرج آمده بود. چشممان که روشن شده بود، پس موتور برق درمانگاه را نیز دوباره روشن کردیم و در دل آن شب کویری به گفت و شنید نشستیم.

صبح فردا به محض آنکه هوا روشن شد وی اظهار کرد که به خاطر مسؤلیت خود ناچار از بازگشت به باب نیزو ست و به ناگزیر می بایست همان وقت راه بیافتد. دریغم آمد که او را در سفر بازگشت نیز تنها بگذارم و به لطف پوشش پزشک ده مجاور، به اتفاق هم عازم کرمان و باب نیزو شدیم.

شرح این سفر پرماجرا را فقط باید از حسین پرسید زیرا حقیر هوس رانندگی کرده بودم و چون نخستین باری بود که می راندم، پیداست که آن ژیان بیچاره را از ملاقات و دیده بوسی و معانقه با هیچکدام از دست اندازها، سنگلاخها، سنگ و سقطها و چاله چوله هایی که بر سر راه بود بی نصیب نگذاشتم. بی گمان بیش از پنج یا شش بار پنچرگیری کردیم و عاقبت با ژیانی که در و پیکر و اگزوز و شاید موتور هم نداشت، شب هنگام به کرمان رسیدیم.

پیش از رفتن به مهمانسرای ذوب آهن، با حسین به اولین داروخانۀ سر راه رفتیم. سر هر دوی ما از درد می ترکید و تلو تلو می خوردیم، زیرا اگزوز ژیان کنده شده بود و در تمام طول مسیر با وجود آنکه شیشه ها را باز کرده بودیم، دود خالص خورده و سرما کشیده بودیم. شاگرد داروخانه را صدا زدم و از چهار نوع قرص مختلف، دو عدد برای هر کداممان خواستم. من و حسین قرصهایمان را کف دستمان ریختیم و از داروخانه چی آب خواستیم که دکتر داروخانه با وحشت گفت: " اینها را با هم می خواهید بخورید؟" و حسین که می خندید جواب داد:

-       این خودش دکتر است! اگر او خورد، منهم می خورم!  

₪₪₪₪₪₪₪₪

سفر به معدن باب نیزو 

آنشب، به محض رسیدن به مهمانسرای ذوب آهن در کرمان، با سرهای منگ و گیج که گویی پتک توی آن می کوفتند به رختخواب رفتیم و صبح فردا پس از به تن زدن یک پرس نیمروی کاملاً ابتکاری که مخصوص سرآشپز مهمانسرا بود و قبلاً وصفش را از حسین شنیده بودم، با همان ژیان کذایی که صندلیها و موتور و سقف و فرمان و دنده اش، همه از هم فرار می کردند، عازم باب نیزو شدیم.

به باب نیزو که رسیدیم، حسین بلافاصله لاشۀ مرحوم ژیان را تحویل قسمت موتوری معدن داد. ظهر فردا و سر میز ناهار، مهندس مکانیک مسئول، تا چشمش به حسین افتاد با لهجة غلیظ ترکی خود گفت :

-  نیمتولاهی! تو با ماشین مگه چی کار چـردی که شاسی از وسط نیصف شده!!  

دو روزی که در باب نیزو بودم، با دوستان حسین، از جمله مهندس منصوری و مهندس روحانی و دیگران نیز آشنا شدم و با حسین به همة سوراخ سنبه های معدن سر کشیدیم. برای دیدن رگه ها و کار معدنچیان، کلاه و لباس مخصوص پوشیدیم و از چاه اصلی و عظیم معدن که دهانه ای بسیار بزرگ و یکی دو کیلومتر عمق داشت نیز پایین رفتیم. وسیلة نقلیة این چاه و حمل ذغالسنگ ها به سطح زمین، یک سطل غول پیکر فلزی بود که پنجاه نفر به راحتی در آن جا می گرفتند و با کابلهای قوی و ضخیم آن را بالا و پایین می کشیدند. این سطل را شرکت زیمنس آلمان بر سر چاه نصب کرده بود و اتفاقا روزی که ما به بازدید معدن رفتیم، دو نفر مهندس آلمانی نیز در سطل و همراه ما بودند. وقتی در کناری سطل بسته شد و کابلهای نقاله با ناله و سروصدا به آرامی ما را به پایین می بردند، حسین از یکی از آلمانیها به شوخی پرسید: اگر این کابل قطع شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟!  و آلمانی شوخ طبع، شانه ای بالا انداخت و گفت:

-       این مشکل زیمنس است! ربطی به ما ندارد!تصویر  

₪₪₪₪₪₪₪₪

 دیدار مادر در ماهان و فهرج

در فهرج تنها بودم و وقتم را به خواندن کتاب و یادداشت کردن اصطلاحات محلی منطقة بم و نرماشیر می گذراندم. اما سکوت این تنهایی گاهگاهی با ورود دوستان شکسته می شد و فهرج برایم حال و هوایی دیگر پیدا می کرد. در فهرج آن روزهای من، وجود و حضور دوستان آنچنان مغتنم بود که همیشه  به یاد این بیت مشهور می افتادم که : گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی/ دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را.

به جز مادرم که دو بار و برادرم محمد که یکبار در فهرج به دیدنم آمدند، برادر دیگرم ناصر نیز به اتفاق همسرش جوی چند روزی را پیش من گذرانیدند و دوستان دیگر نیز گاهی احوالی از من می پرسیدند.

روزی که برای آوردن مادرم به فهرج، به اتفاق حاجی ژند به کرمان رفته بودیم، در راه بازگشت و به محض رسیدن به ماهان، دچار تب و لرز شدیدی شدم و به ناچار با مادرم در ماهان و در اتاقی که محمدرضا خادم آستانه در صحن بارگاه شاه نعمت الله ولی به ما داده بود اقامت کردیم. از تب شدید و گلودرد بی تاب و در رختخواب افتاده بودم. از مادرم آینه ای خواستم و گلویم را در آینه مشاهده کردم. چرک مبسوطی روی هر دو لوزه را پوشانده بود. به هر زحمتی بود برای خودم نسخه ای نوشتم و به دست حاجی ژند دادم و مدتی بعد در حال بیهوشی بودم که از سوزن دردناک پنادوری که حاجی ژند به من تزریق می کرد به هوش آمدم و دو روز بعد با مادر عازم فهرج شدیم. 

₪₪₪₪₪₪₪₪

                                                            احمد مدنی

 ادامه دارد .......

نظریات 

 

چهارشنبه، ۱ دی ۱۳۸٩  - ۵:٢۴ ق.ظ

سلام عمو. خیلی ممنون به خاطر به روز کردن وبلاگ. امشب که خبرزلزله ی فهرج را شنیدم دقیقا یاد این افتادم که عمو احمد مدتی را اونجا گذراندند و خاطرات شیرینی هم دارند. خیلی از خواندن خاطرات عمو احمد مثل همیشه لذت بردم و البته شنیدن خبر زلزله هم خیلی دردناک بود.

نویسنده: نرگس  

سه‌شنبه، ۳٠ آذر ۱۳۸٩  - ٩:۱۱ ب.ظ

دکتر احمد عزیز
سلام. مثل همیشه از خواندن خاطرات لذت بردم. دیشب شنیدم در "فهرج" زلزله آمده است. خدا را شکر که شما آنجا نبودید. آیا این همان مکانی است که شما خدمت می کردید؟
موفق و سلامت باشید. علی میرعمادی

نویسنده: علی میرعمادی 

دوشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸٩  - ۶:۴٩ ب.ظ

از خواندن این متن مثل همیشه لذت بردم .

نویسنده: محمد مدنی