حدیث هایی از آنور دنیا : علی میر عمادی : آپادانا شماره بهمن - اسفند 1389
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥   کلمات کلیدی: مطلق یا نسبی ،اگر و مگر ،دکتر علی میر عمادی

حدیث هایی از آن ور دنیا

مطلق یا نسبی ؟

وقتی فکر می کنم چه جور آدمی هستم و یا چگونه مرا تربیت کرده اند مدتها به فکر فرو می روم که آیا من درست فکر می کنم. هرچه فکر می کنم می بینم یک آدم دو قطبی هستم و تن به نسبی بودن نمی دهم. آدمهای دوقطبی مثل من فقط سیاه و سفید را می بینند و بین آن دو حد واسطی نمی یابند. در عوض، آدمهای نسبی گرا "یا یایی" نیستند و به طیف معتقدند.

آدمهای قطب گرا آرمان گرا و نهایت طلب هستند. طرفی که دوستش دارم از هرگونه عیبی مبری است درحالیکه کسی که مطلوب طبع من نیست هیچ نقطۀ سفیدی در وجودش یافت نمی شود و سراپا عیب است. این طرز فکر در دنیای نسبی گرا مفهومی ندارد. اجازه بدهید یک مثال زبانشناختی بزنم تا بحث بعدی من روشن تر باشد. به جمله های زیر نگاه کنید و بگوئید کدام دستوری و صحیح است و کدامیک نا صحیح یا به عبارتی غلط:

الف.چتر را برداشتم و از خانه بیرون رفتم.

ب. بر داشتم چتر را و از خانه بیرون رفتم.

پ. بر داشتم چتر را و رفتم از خانه بیرون.

ت. چتر را بر داشتم و رفتم از خانه بیرون.

ج. چتر را برداشتم و بیرون از خانه رفتم.

چ. بر داشتم چتر را و از خانه رفتم بیرون

خ. چتر داشتم بر را و خانه رفتم بیرون از.

به گمان من ،هر گویشور پارسی گوی جمله نخست را مقبول می داند و آخرین جمله را نا مقبول ویا به عبارتی نا دستئوری. اما سئوال این است که تکلیف بقیۀ جمله ها چیست؟ مقبول هستند یا نا مقبول؟ آدم دوقطبی جملۀ اول را روان، طبیعی و درست می داند اما بقیه را به یکباره نادرست می پندارد. در مقابل، انسان نسبی گرا در ارزشیابی این جمله ها به نوعی سلسله مراتب مقبولیت قائل است. در حقیقت جملۀ "چ" را آنقدر نا مرتب نمی داند که جملۀ "خ" را.

در رفتارهای اجتماعی نیز این دوگانگی به وفور دیده می شود. شخصی به هر دلیل در مقابل من بینی اش را بالا نگه داشته است. از آن لحظه به بعد تمام صفات حسنۀ او به یکباره به صفات رذیله تبدیل می شود. تهمت و افترا به حدی می رسد که اگر حکم مفسد فی الارض در حق وی جاری نشود دنی، ادبار،....و ..... هزاران صفت دیگر شایستۀ اوست. حال اگر طرف من فردی مطیع باشد و هر آنچه باب دندان من است بگوید و چون من فکر کند آنگاه حاشا که لکۀ سیاهی بر او روا باشد. حد اقل مرا این گونه تربیت کرده اند ولی نعوذ بالله نمی توانم بگویم که در سرشت و خلقت من این چنین بوده است و داور یکتا این گونه مرا آفریده است.

یک مورد تباهی می بینیم و یکباره حکم کلی صادر می کنیم و در قضاوت خود آن چنان بی محابا تعجیل می کنیم که اطرافیان یک فرد را هم مستوجب سرزنش می دانیم.  فرزند یک قاچاقچی همانقدر در مظان اتهام است که خود او. این عیب منٍ قطبی گراست. اگر کسی بر مصدر قدرتی نشسته و من اورا لایق آن مقام نمی دانم دیگر هر کاری بکند اشتباه است و ویرانگر. همین قضاوت را در مورد ملل و نحل دارد. غربی ها یک پارچه بد هستند و منحرف. مردمشان از حاکمانشان بدتر و سیاهکارتر. همۀ .... بدکاره اند و بر هیچکدامشان اعتباری نیست. ناپاکی بر سرشتشان نشسته و در جنینشان لانه کرده. اصولآ دی-ان-ای آنها آلوده به نا پاکی است. از سوی دیگر انسان شرقی هر که باشد ویا از هر طبقه و قشری که بر آمده باشد تروریست است، زن ستیز است، شهوت طلب است، تنوع خواه است، انتحاری است، بربر است و……. است. حد وسط هم ندارد.

اینها تصاویری است که قطب گرایی بر ما تحمیل می کند. یا خوب خوب یا بد بد و دیگر هیچ. یا از این طرف می افتیم یا از آن طرف.

اما انسان نسبی گرا اینچنین فکر نمی کند. بین خوب مطلق (البته اگر مطلقی وجود داشته باشد که تصور نمی شود وجود داشته باشد مگر در حضرت باری) و بد مطلق بی نهایت مرحله و مقطع وجود دارد. من می توانم در یک زمینه فکر درستی داشته باشم و در زمینۀ دیگری تصوری ناصواب بر من عارض شده باشد. پدر یا مادر خوبی باشم اما همسری نه چندان خوب (البته اگر بتوانیم ار "خوب" و "بد" تعریفی ارائه دهیم). از این دست مثال ها بسیار است.

آنچه می توان گفت این است که یکدندگی در رد یا قبول دربستی یک فرد یا یک مقوله کار درستی نیست و اگر تاکنون ضرر دیده ایم شاید از این ناحیه باشد. شما چه فکر می کنید؟

 

"اگر و مگر"

تا آنجا که اطلاعات این حقیر قد می دهد تقریبأ در همۀ زبانهای دنیا جمله های (گزاره ها) شرطی وجود دارند که عمد تأ به سه نوع آنها اشاره شده است. قصد من بحث پیرامون مسایل زبانشناسی نیست بلکه هدف من بیان یک نظر است و نه سخن گفتن در باب دستورزبان  ویا آنچه در کتابهای ابتدایی هم به کرات آورده اند. اما نوع اول که آنرا شرطی محتمل می گویند بیان این نظر است که اگر بخش (بند، گزاره یا هر اسمی که دلتان می خواهد روی آن بگذارید) صادق باشد گزارۀ اصلی نیز به تبع آن صادق است و یحتمل که وقوع آن نیز به لحاظ  صادق بودن بخش شرطی باید محقق گردد. برای مثال:

اگر کار را از همین امروز شروع کنیم تا روز شنبۀ آینده به اتمام خواهد رسید.

گاهی ما برای تقویت و شدت بخشیدن به محتمل بودن وقوع آن "انشاءالله " را هم به بخش اصلی اضافه می کنیم. من با این نوع شرطی ها مشکلی ندارم و با احترام تمام از آن می گذرم.

اما نوع دوم که آنرا شرطی غیر محتمل حال می خوانند بر این اصل استوار است که یا قرائن موجود نشان از واقعیت ندارند و یا اصولأ به جهاتی اشاره دارند که اصولأ نمی توانند مصداق واقعیت و حقیقت باشند. برای مثال:

اگر من آرش کمانگیر بودم به سوی قلۀ دماوند پر می کشیدم ، بر بلندای آن می نشستم و تیری به دور دست ترین نقطه پرتاب می کردم و مرز باستان پس می گرفتم.

یا

اگر همین دم از تونل زمان می گذشتم و خود را در خیابان ملک می یافتم رقصی به میان در می افکندم.

از اینجا مشکل من آغاز می شود. اما اجازه بدهید از سومی هم یادی بکنیم و برگردیم.

در نوع سوم که شرطی نا محتمل گذشته است و در بین مردم ما بسامدی بسیار زیاد هم  دارد از جهاتی سخن بمیان می آوریم که در روزگار دیرینه می توانسته است صادق باشد اما نبوده است. برای مثال:

اگر مرحوم پدر یک همسر اسکیمو اختیار کرده بودند ما اکنون در سرزمین آلاسکا بدون دود و دم و در هوای لطیف زندگی می کردیم ونیازی به پوزه بند نداشتیم. (و البته هرگز به این فکر هم نیستیم که ممکن بود تا حالا خوراک خرسهای قطبی شده بودیم)

ویا

اگر به جای تیجیر کشیدن وقت خودرا به مطا لعه گذرانده بودیم حالا در ناسا شغل پردرآمدی داشتیم. (از همین جا به آقا مهدی سلام می رسانم)

با این نوع هم مشکل دارم. چرا؟

چون روزگار ما را همین " اگر مگر" ها خراب کرده اند. فکر نکنید که من گذشته های خوب خود را فراموش کرده ام و یا می توانسته ام فراموش کنم. نه، هرگز. اما با این واقعیت هم آشنا هستم که این دونوع شرطی آخر قاتل بسیاری از ایامی بوده است که می توانسته است در خدمت نوع اول باشد. اصولأ فکر می کنم که خالق این گزاره های شرطی به جامعۀ بشری خیانت کرده است. شاید سستی و کاهلی ما در انجام دادن اموری که باید الزامأ انجام می گرفته است و صورت نگرفته است  از همین تصورات "اگر- مگری" نشأت می گیرد.

جسارتأ بهتر است از بکار بردن جمله های زیر صرفنظر کنیم و زمان رها شده را صرف تفکر و پیداکردن راه چاره برای معضلات آینده کنیم.

_ اگر عقل امروز را داشتم چنان و چنان نمی کردم.

_ اگر فلانی آمده بود و عذرخواهی کرده بود من جانم را هم در راه اوداده بودم.

_ اگر قلم پاهایم شکسته بود پایم را به اینجا نمی گذاشتم.

_اگر چارتاقی را خراب نکرده بودند حالا همه، روز سیزده به در، در آنجا دور هم جمع می شدیم.

_اگر من عقلم را از دست نداده بودم و پایم به اینجا کشیده نشده بود حالا در کنار پل خواجوی عزیز در کنار دوستان خویشاوندم سفرۀ دل می گشادیم و به ریش زمان می خندیدیم.

 (لطفأ عزیزان هم چند جمله ای از همین تخیلات زمان کش اضافه بفرمایند)

و بالاخره، اگر من این مطا لب را ننوشته بودم وقت عزیزان را بیهوده تلف نکرده بودم.

سربلندی و عزت همۀ خویشاوندانم همواره مستدام باد. 

                                                          علی میرعمادی

نظرات خوانندگان :

پنجشنبه، ٢۵ فروردین ۱۳٩٠  - ۱:۴٩ ق.ظ  

ایکون  گل رز سه شاخه

نویسنده: فرشید [http://gorganvarzesh1.persianblog.ir/ 

 

شنبه، ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  - ۶:٢٧ ب.ظ  

من که به شدت به نسبیت گرایش دارم . و هیچ خوب و بدی را مطلق نمی بینم و هیچ آدمیزاد و هیچ اندیشه ای را چه حاضر و چه به تاریخ پیوسته را هرچند عزیز و گرامی و چه در گروه مطرودین و مغضوبین خارج از دایره نقد نمی دانم. به پویایی در نقد پدیده ها هم باور دارم . چیزیکه 40 سال پیش ممکن است هشتاد در صد مفید بوده باشد اکنون تداومش از فاجعه هم گذشته است . مصداقش به نظر من حکومت قذافی .
و اما در مورد قسمت دوم یعنی وصل دو جمله با یک اگر . بسیاری مواقع حتی اگر قسمت اول جمله هم برقرار میشد قسمت دوم محقق نمی گشت چون اصولا ربطی به هم ندارند مثال از متن : اگر چار تاقی خراب نمی شد فامیل روز سیزده نوروز در گورت جمع میشدند . اتفاقا الان موجب جمع شدن مهیا تر است چون
سالن موجود است و نیازی به خیمه و چادر هم نیست . باید بقیه شرایط را فراهم نمود .

نویسنده: محمدمدنی 

یکشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  - ۸:۴۱ ب.ظ  

محمد جان
سلام .حق با شماست. تسلیم.

نویسنده: علی میرعمادی

 


خاطرات دوران طبابت (15) : دکتر احمد مدنی : آپادانا شماره بهمن - اسفند 1389
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢   کلمات کلیدی: فهرج ،امیر و رناته ،محمد سجادیان ،محمد علی نعمت اللهی

   

   چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت        

                        قسمت پانزدهم

 

                    احمد مد نی

 

ناصر وجوی در فهرج

ورود ناصر و جوی به فهرج برایم با خوشحالی بسیار همراه بود. در اولین روز ورودشان آنها را به رستوران ماکسیم فهرج، یعنی کافة کاظم آقای شهسواری بردم که دو سه اتاق کاهگلی مخروبه اما بسیار خنک را در دهانة ورودی فهرج و سر راه بم به زاهدان، تبدیل به هتل هایت فهرج کرده بود. کاظم آقا که در حدود پنجاه سال داشت، همیشة حولة سفیدی را دور گردن می چرخاند و از مهمانانش که اغلب از مسافرین بین راهی بودند با چای و قلیان و شوید پلو  و گوشت پذیرایی می کرد. البته در اتاق جلویی و درست روبروی پاسگاه ژاندارمری فهرج، بساط منقل کوچکی نیز برای هر کس که میل داشت برپا بود.

کاظم آقا تا چشمش به من افتاد، تواضع و خوش و بش کرد و حوله اش را دو سه بار دور گردنش چرخاند و سپس به صدای بلند خطاب به شاگردش فریاد زد: " اکبر بدو! سه تا چای تمیز بیار! " و جوی که خنده اش گرفته بود می گفت که مگر چای بقیه باید کثیف و آلوده باشد.

لب تختی نشستیم و چیزی نگذشت که اکبر با یک سینی و سه فنجان لب پریده که لبالب از چای بود وارد شد. اکبر اگرچه شاگرد قهوه چی بود و پیش کاظم آقا در فهرج کار می کرد اما جوان بسیار زبلی بود و می گفتند که در کرمان صاحب یکی دو مسافرخانه است. به هر تقدیر ما برای آنکه سفیدی قند ها را ببینیم ناچار بودیم که جمع محترمی از مگسها را از روی قندان برانیم و بنا براین ترجیح دادیم که چایی ها را دور از چشم اکبر و کاظم آقا در زیر تخت بریزیم و برای خوردن یک فنجان چای تمیز! به درمانگاه برگردیم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

طوفان شن

چند روزی بود که حاجی ژند و محلی ها که به اوضاع جوی و جغرافیایی منطقه آشنا بودند، از احتمال قریب الوقوع طوفان شن خبر می دادند و این پیش بینی ها درست مصادف با ایامی بود که ناصر و جوی در فهرج بسر می بردند.

سرانجام از طوفان شن خبری نشد و آنها به سلامت از پیش من عزیمت کردند. اما ناصر و جوی بلافاصله بستة بزرگی از مائده های تهرانی برایم فرستادند که شامل نسکافه، کافی میت و توتون پیپ، و از همه مهم تر، نوارهای ابر چسبدار بود. وقت را از دست ندادم و تمام در و پنجره ها و درز شیشه ها را با این نوار ها به جای آب بندی، در واقع ماسه بندی می کردم که بالاخره طوفان شن مشهور یا به قول محلی ها لوار، از راه رسید و سه روز ادامه یافت. لوار اگرچه با باد و طوفان وحشتناکی همراه نبود که مثلاً درختها را از جا بکند، اما از شدت تراکم ماسه های کویری در فضا، چشم چشم را نمی دید و به جای هوا شنریزه تنفس می کردیم. در آن مدت در اتاقم حبس شده بودم. سر و رو و لباسهایم را همیشه لایه ای از شن ریزه ها پوشانده بود و با وجود انجام عملیات شن بندی، روزی چند بار زیر دوش حمام می رفتم و صدبار دهانم را با آب می شستم تا ماسه های نرم کویری زیر دندانهایم صدا نکند.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

برف و گرگ در کویر

 

در اسفندماه 1351، چند روز بود که هوا غفلتاً بسیار سرد شده بود و عین الله سرایدار درمانگاه، حتی بخاری نفتی اتاقم را نیز روبراه و روشن کرده بود. اما صبح یک روز که بیدار شدیم، تمام محوطة درمانگاه از برف پوشیده شده و به گفتة حاجی ژند، بعد از بیست و پنج سال، دوباره در فهرج برف آمده بود. به هر تقدیر صبحانه را خوردیم و راهی سیاری شدیم اما حتی ژند نیز که رانندة با تجربه و سرد و گرم چشیده ای بود، لندرورش در هر متر، سر می خورد و و نمی توانست مسیر درستی را در میان برفها پیدا کند. عاقبت در یک کیلومتری فهرج و با دیدن منظرة مخوفی ایستادیم. چند گرگ در فاصلة چند متری ما به لاشة یک گاو حمله برده و مشغول دریدن او بودند. من دوربینم را به دست گرفتم و با احتیاط قدمی جلو گذاشتم تا از این منظره عکسی بگیرم. جالب اینجا بود که کمک سپاهی های من که لابد گمان می کردند گرگها به درجة ستوانیکمی من احترام خواهند گذاشت، مرا تشویق به جلوتر رفتن می کردند و می گفتند: جناب سروان! شما می توانید جلو تر هم بروید! اما با اولین دندانی که نزدیکترین گرگ به من نشان داد، سوار لندرور شدیم و آن روز را به اجبار از رفتن به سیاری چشم پوشی کردیم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

جمع خویشان در فهرج

 

نوروز سال  ١٣۵٢ را با دوست و خویشاوند خود مهندس امیر نعمت اللهی، همسرش رناته و فرزندانشان یاسمین و رامین گذراندم.

این دومین باری بود که امیر به فهرج می آمد. در نخستین بار، من و محمد سجادیان (ممل خاله) و محمدعلی نعمت اللهی (ممل بانک عمران) و پسردایی اکبر، با پیکان جوانان امیر شبانه از اصفهان به طرف فهرج حرکت کرده بودیم. اکبر و امیر و ممل خاله، به نوبت رانندگی کردند و ما ظهر فردا به فهرج رسیدیم. به خاطرم هست که آنشب، در جادة رفسنجان به کرمان و هنگام سپیدة سحر از خواب بیدارشدم. من در صندلی جلو نشسته بودم و ممل خاله می راند. در عالم خواب و بیداری حس کردم که چیزی برخلاف معمول در جریان است. خواب آلوده و گیج به ممل خاله نگاه کردم که در حال رانندگی، آرام مرا نگاه می کرد. نمی فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است تا ناگهان چشمم به عقربة کیلومتر شمار ماشین افتاد و با ملاحظة عددی که جلوی عقربه قرار گرفته بود از جاجستم. ممل در آن سکوت صبحگاهی و خلوت مطلق جاده، با سرعت 185 کیلومتر در ساعت می راند!! در آن سفر پس از یکی دو روزی که با دوستان در فهرج طی کردیم، به بندرعباس و اصفهان رفتیم و عاقبت من به فهرج برگشتم.

و اینک امیر با نهایت محبت برای بار دوم و با زن و بچه هایش برای عید به فهرج آمده بود. در مدت روز همة حواسمان جمع بچه ها بود، اما شب که می شد قضیه فرق می کرد و ناچار بودیم سدی از چمدانها و  بالشها و هرچه که دم دست بود به دور رختخواب بچه ها تدارک ببینیم تا مگر دچار انواع حشرات گزنده کویری و خزندگان موذی نشوند.

یک روز تصمیم گرفتیم که مسافرتی دو روزه به زاهدان بکنیم. صبح بار و بندیلمان را بستیم و جادة باریک فهرج- زاهدان را در پیش گرفتیم. این جاده خاکی و پر دست انداز، به اصطلاح شوسه، و فقط اندکی از بیابان اطرافش بالاتر بود. هنوز چند کیلومتری از میل نادر رد نشده بودیم که طوفان شن شروع شد و دانه های ریز ماسه مثل رگبار به سمت چپ ماشین کوبیده می شد. امیر به درستی تشخیص داد که تا نیم ساعت دیگر، طرف چپ ماشین از شدت برخورد شنها که مانند سمبادة بادی عمل می کند، تبدیل به ورقه ای از آهن سفید خواهد شد. تصمیم گرفتیم برگردیم و به همین جهت امیر از شیب کنار جاده پایین رفت تا دور بزند که ناگهان گریه و فریاد دخترش یاسمین بلند شد که به زبان آلمانی از پدرش مصراً می خواست که به  اتوبان ! برگردد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

داروهای سویسی خان

 

روزی با امیر و رناته و بچه ها به منزل آقای سجادی، مباشر املاک سالار بهزادی مهمان بودیم. در سراسر منطقة بم و نرماشی فقط دو اسم به گوش می خورد؛ عامری و سالار بهزادی. محلی ها در مورد عامری می گفتند که اگر با یک لندرور تندرو از کرمان به طرف بلوچستان حرکت کنی، هنگام شب هنوز به آخر املاک او نخواهی رسید و سالار بهزادی نیز دست کمی از او نداشت. اینک خانِ بهزادی پس از یکی دو هفته سیر و سفر در اروپا و سویس، به منطقه آمده بود تا به املاک خود سری بزند و مباشرش ضیافتی به افتخار او داده بود.

پس از ورود به منزل سجادی، من و حاجی ژند و امیر و رامین را به اتاق مردانه، و رناته و یاسمین را به اتاق زنها راهنمایی کردند. خان که به چند متکا و بالش تکیه داده بود، در پشت بساط منقلش به حالت نیمه درازکش لمیده بود و دورتا دور اتاق جماعتی از رعیتهای بلندمرتبه، دو زانو و مؤدب نشسته بودند و به فرمایشات خان گوش می کردند.

سجادی آن روز ناهار مفصلی تدارک دیده بود که از جمله شامل انواع پلوها و همچنین برة درسته پخته ای نیز بود. در سر سفره، سبزی خوردن را در بشقابهای کوچکی گذاشته و در ته بشقاب، آبلیمو ریخته بودند. و این رسم جالبی بود که در سفره های اعیانی و حتی فقیرانة بم و اطراف آن رعایت می شد. 

پس از ناهار که خان دوباره قدری خود سازی کرد، شاهد منظره ای بودیم که نشانة علاقة وافر حضرت خان به سلامت رعایای خود بود. خان در کیف بزرگ و سیاه خود را گشود و بسته های کوچکی را بیرون آورد. ما همه دورتادور اتاق به تماشا نشسته بودیم که خان مثلاً می گفت: " این مال دلدرد یدالله"،  " اینهم مال پادرد اسدالله" ، " اینهم مال سردرد نصرالله" ، و به دنبال این خطاب، بسته های مربوطه را به سوی آنان می پراند. مهیج ترین قسمت صحنه هنگامی بود که خان بسته ای از کیف بیرون آورد و آن را با لبخندی عشوه گرانه زیر و رو کرد و با گفتن: " و اینهم مال کار شب! " آن را به طرف مباشرش سجادی پرتاب کرد و او که آب از لب و لوچه اش سرازیر بود، بسته را در هوا قاپید. 

امیر که پیش من نشسته بود، نوشتة بروشور آلمانی بعضی از این بسته ها را خواند و آهسته به من گفت که نمی داند این نمونه های رایگان داروهای سویسی از کجا به دست خان رسیده، اما هیچکدام ابداً دارای خواصی نیستند که وی مدعی آن است. 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

                                                                                         احمد مدنی

 

ادامه دارد .....

 

 

 


فهرست تصاویر آ پا دانا مصور تا کنون : آپادانا شماره بهمن - اسفند ماه 1389
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢   کلمات کلیدی: آپادانا مصور ،فهرست عکس ها ،فهرست تصاویر

فهرست خلاصه عکس های آپادانا مصور از ابتدا تا شماره شهریور – مهر 1389

 در آغاز ( یعنی اسفند ماه 1387 ) که می خواستم مقالات وبلاگ را با عکس های مربوط همراه کنم ، به علت آسانتر بودن روش کار ، از فضای مجازی شرکت گوگل برای قرار دادن عکس های " آپادانا مصور " استفاده کردم . خوب این اشکالی نداشت تا اینکه حدود یکسال پیش کم کم متوجه شدم که دیدن تصاویر برای خوانندگان سر بزیر آپادانا در ایران که عادت به  استفاده از فیلتر شکن ندارند ، غیر ممکن شده است . بله مرحوم آقای حا ج میرزا عبدالکریم و آقای مدرس و میر عماد نوزاد همه ممنوع التصویر شده بودند .

در این میان ندای مساعدت پسر عموی گرامی جناب آقای مهندس عبدالله سجادیان را شنیدم که ایشان با لطف و محبت پیشنهاد کردند که بخشی از فضای اینتر نتی را که در اختیار دارند به " آپادانا مصور " اختصاص دهند و  پس از آن نیز با دقت و توجه و دلسوزی خاص و صرف وقت به گروه بندی و الصاق  این تصاویر به نحوی شایسته و ارتقای کیفیت بسیاری از آنها همت گماشتند . به خصوص بر چسب دار کردن تصویر اشخاص حاضر در عکس دسته جمعی حضرت آقای میرزا عباس نتیجه توجه و کوشش شخص ایشان است . که قدر دان و سپاسگزار همه این زحمات هستم .

آلبوم تصاویر آپادانا مصور هم چنان برای آن گروه از خوانندگان که در خارج از جمهوری اسلامی ایران به سر می برند , قابل مشاهده است که با کلیک کردن روی عبارت " آپادانا مصور " در ستون سمت راست صفحه عنوان " آپادانا " می توان بدان دسترسی یافت. تصاویر مربوط به شماره های مختلف آپادانا نیز به صورت جداگانه  و با کلیک روی عبارات " مشاهده تصاویر " قابل رویت است .

اکنون که دیدار عکس ها پس از مدت ها مجددا امکان پذیر شده است، مناسب دیدم که برای سهولت دسترسی خوانندگان یک لیست کلی و اجمالی از همه تصاویری که تاکنون در وبلاگ ظاهر شده اند ، ارایه دهم .

با تشکر از توجهتان                       محمد مدنی  

۞تصاویر شماره آذر ماه 1387 :

دکتر احمد مدنی در آغاز ورود به دانشکده پزشکی – آقای مدرس به همراه اقوام در عکاس خانه – آقای مدرس و آقای میرزا عبدالکریم میر عمادی

۞تصاویر شماره دی ماه 1387 :

آقا ی علی میر عمادی جوان همراه  با دوستان – کارت های جشن عید غدیر و رجب در تهران – جمع دوستان در شب یلدا سال 1387 – منظره خیابا ن نشاط اصفهان سال 1346

۞تصاویر شماره بهمن و اسفند ماه 1387 :

دوستان نوجوان ( حلقه منزل دایجون مدنی ) در تعطیلات تابستان اواخر دهه سی در  اصفهان – دکتر احمد مدنی در مرحله علوم پایه دانشکده پزشکی اصفهان

۞تصاویر شماره ویژه نوروز 1388 سری اول :

بی بی جون در نوروز 1346 – عکس های مربوط به خاطرات دوران تحصیل دکتر احمد مدنی – آقای میرزا زین العابدین و آقای میر حسین خاتون آبادی (آزاد ) و ... در سیزده نوروز گورت – حاج آقا ابراهیم میر عمادی جوان – آقای مدرس

۞تصاویر شماره ویژه نوروز 1388 سری دوم :

مرحوم صدیقه خانم نعمت اللهی – عکس های مربوط به ازدواج دکتر ناصر مدنی و خانم جوی مدنی روز 2 خرداد 1349

۞تصاویر شماره اردیبهشت 1388:

آقای میر محسن نعمت اللهی و خواهرشان بتول خانم –  مرحوم خانم ملک شریفی – آقای میر زین العابدین نعمت اللهی – مرحوم حاج آقا حسین میر عمادی و فرزندانشان حدود سال 1323 – دوستان زمان دانشجویی دکتر احمد مدنی  - مهندس ابوالحسن میر عمادی

۞تصاویر شماره خرداد – شهریور 1388 سری اول :

مرحوم حاجیه خانم فاطمه نعمت اللهی ( مدرس زاده) – روی جلد پایان نامه خانم طیبه مدرس زاده – نوزادی میر عماد مدنی – آقای ضیاء الدین مدر س پور – دکتر علیر ضا مدنی پور – آقای میرزا ابوطالب نعمت اللهی و آقای سید ابراهیم

۞تصاویر شماره خرداد – شهریور 1388 سری دوم :

مرحوم محمد حقوقی – عکس تاریخی جمعی از خویشاوندان در حدود 1305 – آقای حسن مدنی پور و مرحوم همسرشان – روی جلد کتاب ترجمه اناجیل ار بعه – دکتر احمد مدنی و دوستان در حین آموزش نظامی حین تحصیل

۞تصاویر شماره مهر – آبان 1388 سری اول :

عروسی آقای محمد علی و صابره خانم نعمت اللهی – کارت جشن عقد نر گس خانم نعمت اللهی –  نقش  جلد کاستی از استاد تاج اصفهانی –  بازدید جمعی از خویشان از کنیسه حضرت سلیمان در اصفهان – مرحوم دکتر ابراهیم نعمت اللهی و همسرشان  در " دنارد" اصفهان 1344  

۞تصاویر شماره مهر – آبان 1388 سری دوم :

مرحوم آقا ی میرزا عباس و دوستدارا نشان در خونه نو – عکس های ارسالی آقای رضا ازهر از فامیل در اواخردهه 30  شمسی

۞تصاویر شماره دی – بهمن  و اسفند 1388:

دکتر ناصر و خانم جوی مدنی در دوران اقامت در ایران – سده سوزان جشن زرتشتیان در کرمان – مرحوم میر سید حسین خاتون آبادی ( آزاد ) – هیئت علمی کالج انگلیس ها در اصفهان

۞تصاویر شماره خرداد – مرداد 1389 سری اول :

زنده یاد سهیل سادات – آقای احمد رضا خاتون آبادی

۞تصاویر شماره خرداد – مرداد 1389 سری دوم :

دکتر احمد مدنی و دوستان در زمان فارغ التحصیلی – دایجون مدنی ( آقای حاج حسن مدنی )

۞تصاویر شماره خرداد – مرداد 1389 سری سوم :

نیایشگاه حضرت میر عماد ( کار بری های جدید و چهره های آشنا )

۞تصاویر شماره خرداد – مرداد 1389 سری چهارم :

نیایشگاه ( چند نما از تزیینا ت داخلی )

۞تصاویر شماره خرداد – مرداد 1389 سری پنجم :

نیایشگاه ( چند نما از تزیینات بیرونی )

۞تصاویر شماره خرداد – مرداد 1389 سری ششم :

نیایشگاه ( مراحل ساخت  )

۞تصاویر شماره خرداد – مرداد 1389 سری هفتم  :

نیایشگاه ( دور نما از ساختمان نیایشگاه و مزار میر محمد باقر خاتون آبادی در ده گورت)

۞تصاویر شماره شهریور – مهر 1389 :

مرحوم ضیاء الدین کیوا ن –  چند عکس از امیر طه نعمت اللهی در یک هفتگی –  دکتر احمد مدنی در دوران خدمت سپاه بهداشت (  بم – 1351 )

 

نظرات خوانندگان :

دوشنبه، ٢٢ فروردین ۱۳٩٠  - ۱٠:٠٠ ب.ظ

 

سلام. چشم ما روشن شد به جمال بی مثال آپادانا که مدتها در پرده اختفا بود و اکنون دوباره طلوع کرده است. عکس ها بار دیگر مارا به خانه پدری برد به روزگاران خوش دیروز وحسرت امروز. چه زیبا بود آنچه بود و چه زشت است آنچه هست. دست گل محمد عزیز درد نکند که مانع از گسستن بندها ی خانوادگی است.
راستی چرا ممنوع التصویر؟ آنها که از 60 سال پیش در جنت جا ودان        آ رمیده اند؟
موید باشید

 

دوشنبه، ۱٩ تیر ۱۳٩۱  - ٢:٢۳ ‎ب.ظ

فهرست تصاویر آ پا دانا مصور تا کنون : آپادانا شماره بهمن - اسفند ماه 1389

باعرض سلام واحترام
ازخا دمین آقا میرزا عباس و آقامیرزا زین العابدین عکس دارید که ارسال فرمایید البته اگر امکان دارد ضمنا قبلا ازلطف وزحمات حضرتعالی کمال تشکر را دارم.

نویسنده: [namame1385@yahoo.com]

 

جمعه، ٢۳ تیر ۱۳٩۱  - ۴:٠۱ ‎ب.ظ

 

 

با تشکر از لطف و توجه این دوست عزیز . برای مشاهده عکسی از حضرت آقای میز عباس و اطرافیانشان میتوانید به آرشیو آپادانا به " آذر 88 "  مراجعه و در انتهای تومار مطا لب به مقاله " عکس ها خاطرات و نکته ها”  رجوع و روی عبارت " مشاهده تصاویر " کلیک کنید.

 

نویسنده: محمد مدنی