فهرست مقالات آپادانا اسفند ماه 1390
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧   کلمات کلیدی:

آپادانا ، اسفند  1390  

        مقالات این مجموعه :  

  •   یاد مرحوم آقای کشاورز   از محمد مدنی
  •   نگاهی به کتاب شهید جاوید  از محمد مدنی 
  •   جناغ شکستن   از دکتر احمد مدنی 
  •   وجود و فقدان ( بحث فلسفی )  از علی میر عمادی 
  •   قطعات بر گزیده از کتاب وقایع السنین خاتون آبادی ( قسمت چهارم )
  •   برداشت سوم (نظری در مورد سوال مطرح)  از سید رضا مدنی
  •   خدا آغاز میشود .   شعری  از علی میر عمادی

 


یاد مرحوم آقای کشاورز : نوشته محمد مدنی : آپادانا اسفند 1390
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧   کلمات کلیدی:

به یاد مرحوم اصغر کشاورز ( 1391 – 1310 )

صبح روز دوشنبه 14 فروردین ماه 1391 در مشهد مقدس رضوی جاییکه در این چند سال آخری مقیم بودند ، به رحمت ایزدی پیوستند و در همان شهر نیز به خاک سپرده شدند.

افسر کارآ زموده  وباز نشسته نیروی زمینی ارتش و ژاندار مری بودند و در طی دوران خدمتشان سالها در مناطق دور افتاده ای مانند لار در فارس و باجگیران در خراسان مرز بین ایران و شوروی سابق خدمت و همراه خانواده زندگی کرده بودند .

حضورشان در جمع فامیلی روزهای چهار شنبه سوری و سیزده بدر باغ مرحوم خانم صدیقه خانم نعمت اللهی که خواهر همسرشان بودند ، برای ما خاطره انگیز و دیدارشان در ایام عید نوروز که با نوشیدن جرعه ای از شربت متبرک و دعا خوانده ای که خود آماده کرده بودند ، همراه میشد الهام بخش بود .

همواره در همه عمر به مطالعات عرفانی ، روحانی و مابعدا لطبیعه علاقه مند بودند. امری که پس از بازنشستگی و خصوصا در منزلی که خود طرح آنرا ریخته بودند ( در شهرک ژاندارمری تهران ) مجال بیشتری برای پرداختن بدا ن و نیز ممارست ها و ریاضت های مربوط  به آنها  می یافتند.  

در گذشت این خویشاوند ارجمند را حضور همسر بزرگوارشان خانم فاطمه ربانی و فرزندان گرا میشان سرکار خانم ها هاله ، هدیه و زهره و جناب آقای امیر کشاورز و نیز خدمت فرزندان مرحوم خانم صدیقه خانم نعمت اللهی  که با آنان به مثابه یک خانواده بودند و همه بستگان  صمیمانه تسلیت  عرض میکنم .

مجلس یاد بود این عزیز تازه در گذشته روز یکشنبه 20 فروردین بین ساعات 45 - 5 تا 15 – 7 در مسجد الرضا واقع در میدان نیلوفر – خیابان خرمشهر  تهران بر گزار خواهد شد .

                                                                محمد مدنی

 

چهارشنبه، ٢۳ فروردین ۱۳٩۱  - ٢:٢۳ ‎ب.ظ 

با سلام. من مرحوم جناب آقای کشاورز را در مراسم ختم مامانجون در اصفهان برای نخستین بار ملاقات کردم. با وجودیکه سفر به اصفهان برای خودشان و برای سرکار خانم فاطمه خانم سخت بود اما قدم رنجه کرده و در مراسم شرکت کرده بودند. درگذشت ایشان را به خانواده ی محترمشان صمیمانه تسلیت می گویم. ان شاء الله در جوار حق به آرامش ابدی رسیده اند. 

نویسنده: نرگس

 


بررسی کتاب "شهید جاوید" : از محمد مدنی : آپادانا اسفند 1390
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦   کلمات کلیدی:

بررسی یک کتاب  :

" شهید جاوید "

 نوشته حجت الاسلام نعمت الله صالحی نجف آبادی 

خیلی وقت بود که می خواستم این کتاب را بخوانم ، کنجکاو بودم که بدانم نویسنده کتاب در مورد قیام امام حسین (ع ) چه  نظری ابراز داشته که در سالهای نخستین پس از انتشارش با طوفانی از مخالفت و تکفیر در محافل مذهبی و منابر مواجه  شده است . و این منظور حاصل نشد تا همین ماه گذشته که موفق به مطالعه اش شدم .

این کتاب نخستین بار در سال 1349 منتشر شد . اعتراض همه جانبه اهالی دین بر علیه آن از همان موقع در محافل و حلقه های مذهبی شروع شد و در سال 1355 ماجرا با قتل آیت الله شمس آبادی که از سران و سر حلقه های مخالفت با پیام کتاب  در اصفهان بود بوسیله شخص یا گروهی از  موافقان به اوج خود رسید .

من در آن هنگام از همه این غوغا بر کنار و بی خبر بودم و توضیحی که روزنامه های نیمه رسمی رژیم پیشین در مورد علت قتل به دلیل موافقت و مخالفت با یک کتاب میدادند به نظرم قانع کننده نمیامد و بیشتر فریبکاری  سازمان امنیت آنزمان جلوه میکرد .

اینها دلیل کنجکاوی من در مورد این کتاب بود .

نویسنده کتاب میگوید  که  پندار غالبی که در مورد نهضت امام حسین تبلیغ و ترویج میشود بر این پایه قرار دارد که کشته شدن امام در کربلا امری محتوم و مقدر بوده و بنا به حکمت بالغه الهی از ابتدای خلقت بر صحیفه هستی ثبت شده است ، خود امام نیز بر حسب آن چه از پدرش مولای متقیان و نیز از پیامبر عظیم الشان اسلام دریافت کرده بود ، برای تحقق همین منظور از مدینه به جانب کربلا حرکت کرده است تا خود و عده ای از خویشانش شهید و خاندان و اهل بیتش اسیر گردند.  

نویسنده کتا ب نظری دیگر ابراز میکند و بر این باور است که امام حسین با تهدید  تکلیف به بیعت با  یزید میگردد  و از اینکار رو بر میتابد و از این نقطه است که حرکتش به سمت مکه نخست با نیت حفظ جان و در عین حال کرامت و شرافت خود و خانواده اش و سپس کوفه به قصد بر پایی به قول نویسنده یک حکومت صد در صد اسلامی آغاز میشود . سفری 6 ماهه  که بر خلا ف خواسته  امام حسین  به کربلا می انجامد و با شهادت وی و یارانش به پایانی جگر سوز میرسد.

نویسنده برای اثبات نظر خود و دلایل قیام امام حسین اغلب تعبیراتی نا متناسب با عصر و دوره مورد بررسی را به کار می گیرد ، که برای جامعه مسلمین قرن اول هجری سخت نا مانوس می نماید . بطور مثال : " معاویه با سلب آزادیهای فردی، اختناق شدید و غیر قابل تحملی را به وجود آورده بود." " نیروهای ملی ؟ از ته دل به امام علاقه داشتند " هدف امام حسین از قیامش حمایت از همه مواهبی بود که اسلام به جهان انسانیت داده است ، به طور نمونه 1 – استقلال نیروی قانونگذاری 2 – استقلال نیروی قضایی 3 – آزادی قلم 4 – آزادی بیان و ...."

ولی جسارت نویسنده در رد کردن بسیاری از روایات ضعیف و غیر عقلانی که دلالت بر محتوم بودن شها د ت امام دارد و در مثلا 14 کتاب روایت متقدم تر از آن ها ذکری به میان نیامده است و ناگهان سر وکله شان در همه  کتاب های پس از پانزدهم  به بعد پدیدار میشود ، شایان تحسین است . نظرانتقادی و شکاکانه نویسنده راجع به برخی از کتب تاریخی که مشهورند و نویسندگان صاحب نامی دارند که کسی را جرات شک آوردن درصحت منقولات یا مجعولاتشان نیست  ولی در نزد صاحبنظران بی اعتبارند جالب است مثلا می نویسد : " اگر کتاب ناسخ (التواریخ ) منسوخ میشد به نفع مسلمانان بود زیرا آنقدر مهملات و اشتباها ت در این کتاب هست که هر خواننده محققی را دچار تهوع میکند."

مرحوم صالحی در سر آغاز کتاب در مورد نحوه نگرش خود به حادثه عاشورا چنین می نویسد : " اگر از دریچه چشم یک فرد شیعه ساده به این حادثه نگاه کنیم ممکن است بگوییم : حسین بن علی (ع ) امام بود و وظیفه مخصوصی داشت که به آن عمل کرد و جای هیچگونه بحث و گفتگو و چون و چرا نیست . ولی اگر بخواهیم بحث و تحقیق تاریخی بکنیم و این حادثه را نیز مثل سایر حوادث تاریخی تجزیه و تحلیل نماییم باید با توجه به متون اصلی تاریخ و به کمک عقل و منطق به کنجکاوی و بررسی بپردازیم . " 

با خواندن این مقدمه انتظار طبیعی خواننده این است که با یک تحلیل علمی و واقعی از حوادث و شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه آنزمان  روبرو شود . انتظاری که در اغلب موارد برآورده نمی شود .

اگر بخواهم همه موارد و فرضیات بی اساس مولف در مورد دلایل اجتماعی و نیت و منتظر فرصت بودن امام حسین در مورد قیام و برپایی یک حکومت صد در صد اسلامی را ذکر کنم باید کل کتاب را در اینجا دوباره باز نویسی کنم .

در همین کتاب برای نخستین بار خواندم  که : " در همان آغاز حکومت یزید " عبدالله زبیر " در مکه شورش کرد و با تجهیز نیروی نظا می آماده مقابله با قدرت حکومت شد  و آنگاه که از طرف یزید برای سرکوب کردن او سرباز فرستاده شد در یک برخورد نظامی نیروی دوهزار نفری یزید را شکست داد و فرمانده نیروها را دستگیر کرد و زیر ضربات  شلاق کشت . و طولی نکشید که نفوذ " عبدالله زبیر " در سراسر حجاز گسترش پیدا کرد . و بعدا شورش دیگری نیز به رهبری " نجده بن عامر حنفی " در یمامه بوجود آمد ( منبع : کامل ابن اثیر ) و یزید بن معاویه تا زنده بود نتوانست شورش  عبدالله زبیر را در حجاز و شورش نجده بن عا مر را در یما مه سرکوب کند و سر انجام نتوانست بر اوضاع مسلط گردد و بطور کامل قدرت حکومت را قبضه کند " و بعد در صفحات بعد می خوانیم : " پس از سه سال که یزید مرد و معاویه بن یزید از خلافت کناره گیری کرد و مروان حکم تصمیم گرفت با عبدالله زبیر بیعت کند "   

مگر بدیهی نیست که امام بزرگترین و عاقلترین شخصیت جهان اسلام بوده  اند و چنین جنبش آزادیبخشی ( منظور بر ضد حکومت یزید است ) در درجه اول باید بدست رییس خاندان رسالت، حسین بن علی (ع ) که دوست و دشمن به لیاقت و محبوبیتش اعتراف داشتند بوجود بیاید و به پیروزی برسد. 

پس چرا چنین نشد ؟ سوالی است که نویسنده کتاب به آن نمی پردازد .

اگر دستم رسد بر چرخ گردون ازو پرسم که این چند است و آن چون . 

نویسنده مرحوم و محترم که یک مرد ملبس به کسوت اهل علم و از خاک پاک نجف آباد و ایران است گاه در ادبیاتش همان کلام های زشت صدام حسین را به کار میبرد : مثال

" ابن زیاد پدرش فرزند فاحشه معروفی بنام " سمیه " بود و مادرش یک کنیز مجوسی بود بنام " مرجانه " و بدین جهت دارای پست ترین نسب و کثیف ترین خانواده و  بدترین تربیت بود ."

 در جای  دیگر کتاب میبینیم که  انصاف و فهم این کنیز  مجوسی از بسیاری از آزادگان قریشی بیشتر بوده است "مرجانه مادر عبیدالله زیاد ، حاکم دیکتاتور را در باره کشتن امام حسین به شدت ملامت کرد و گفت : تو ای عنصر ناپاک ! فرزند پیغمبر (ص) را کشتی ، بخدا قسم هرگزبهشت را نخواهی دید" 

ایراد دیگر کتاب عدم تدوین درست مطالب است به نحوی که هر مطلب چند بار تکرار شده است . به گمان من نویسنده محترم می توانستند کل مطالب منظورخود را به جای 400 صفحه حد اقل در 200 صفحه بیان کنند . 

از خواندن این کتاب بسیاری نکات تاریخی که برای من تازگی داشت  آموختم  و  به هرروی  با توجه به اهمیتی که قیام امام حسین در فرهنگ مردمان این  سرزمین دارد . هنوز جای یک تحقیق علمی و بیطرفانه و تجزیه و تحلیل تاریخی، آنطور که مولف مرحوم " شهید جاوید " وعده داده و بدان پایبند نبوده است ، را در باره این موضوع خالی می یابم . 

                                                 محمد مدنی                               


ماجرای جناغ شکستن : از دکتر احمد مدنی : آپادانا اسفند ماه 1390
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱   کلمات کلیدی:

جناغ شکستن

" بر گرفته  از کتاب " زیر آسمان اصفهان " تالیف دکتر احمد مدنی ،              انتشارات : پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی . تهران 1390"

از مشغولیات جالب ما در روز هاییکه برای ناهار مرغ داشتیم شکستن جناغ بود معمولا کسی که جناغ مرغ را در بشقابش می یافت ، ان را بالا میگرفت و این مذاکرات بین او و حضار انجام میشد :

-         کی با من جناغ می شکند ؟

-         من ! من !

-         سری چی چی ؟

-         یه چلو کباب به عده حاضر ! 

بعد از شرط و شروط ها ، هر کدام  سر یک شاخه جناغ را می گرفتند و می شکستند و از این لحظه ، ماجرا وارد دوره هیجا ن انگیز کوتاه یا بلند خود می شد. اگر یکی از طرفین ِ چیزی به دیگری می داد و گیرنده فقط میگفت :

-         یادم ! ( یادم هست ! – به یاد دارم ! )

در این صورت اتفاقی نمی افتاد . اما اگر گیرنده ، آن چیز را می گرفت و در حین گرفتن هیچ حرفی نمی زد ، آنگاه دهنده به فوریت می گفت :

-         یادی من آ تو رو فراموش ! ( من به یاد دارم و تو فراموش کرده ای )

و به این ترتیب شرط جناغ را برده بود .

بسیار اتفاق می افتاد یکی از دو طرف پس از شکستن جناغ ، شاخه شکسته شده را به طرف دیگر دراز می کرد و می گفت :

-         ببین کدوم بزرگ ترس ! ( ببین کدام بزرگ تر است ! )

و شخص دیگر که بی هوا آن را می گرفت ، شرط را در دم می باخت . اما گاهی نیز قضیه جناغ شکستن ، ماه ها و سال ها طول می کشید و به قول معروف ، اسمی می شد .

یک روز ( در زمان دانشجویی در اصفهان ) که مهمان آقا میر زین العابدین ( آقام زلابدین )  بودیم ، جناغی در بشقابم یافتم و با آقا شکستم و قرار شد هرکس ببازد ، یک مهمانی چلو کباب به عده حاضر بدهد . از این قضیه مدت ها گذشت . ماه ها بعد یک روز صبح اول ماه قمری بود که دایجون مدنی گفتند :

-         دای اول ماس ! آ میباس یه سری بریم پیشی آقا ! ( دایی اول ماه است ! و می بایست یک سر برویم پیش آقا ! )

با هم به خانه آقا رفتیم و از همان لحظه نخست ورود ، حواسم به شدت جمع بود که شرط را نبازم . آقام زلابدین  در حال احوالپرسی ، ظرف گز را پیش کشید و یک تکه گز تر وتازه را با سر انگشت بالا گرفت و فقط گفت : احمد جون ! و من سر از پا نشناخته از جا پریدم و گز را از دست آقا گرفتم که گفت :

-         یادی من آ شوما را فراموش !

صدای خنده و دست زدن حضار برخاست و من مغموم و متحیر به جای خود نشستم و تکه گز هنوز به دستم بود که آقا گفت :

-         مثی زهر مارس ! امو میل بفرماین ! ( مثل زهر مار است ! اما میل بفرمایید ! )

هفته بعد ، آقا میرزا زین العابدین همه فامیل را به چلو کباب مهمان کرد . همه قضیه باختن مرا در جناغ شنیده بودند و آقا سر سفره با بزرگی و بزرگواری اعلام کرد :

-         این مهمونی را احمد جون دادس .

 

                                                         احمد مدنی

نظرات خوانندگان :

 

شنبه، ۱٢ فروردین ۱۳٩۱  - ٧:٠۴ ‎ق.ظ

 

 

جناب دکتر
سلام. عید شما مبارک. از خواندن این مطلب بسیار لذت بردم. پیشنهاد می کنم با افزودن زیر و زبر به واژه ها خواندن آنها برای کسانی که با لهجه ما آشنایی ندارند آسان تر بشود. مهر افزون  شاد زی.

 

سه‌شنبه، ۱۵ فروردین ۱۳٩۱  - ۸:٢۶ ‎ب.ظ

در متن کتاب اصلی حرکات حروف با نگارش لاتین مشخص گردیده است . که من آنرا نیاوردم چون ترکیب حروف لاتین و فارسی در یک متن واحد و نیز زیر و زبر گزاری برای حروف خیلی مشقت بار است . امید که دوستان به بزرگواری خود قبول بفرمایند.

نویسنده: محمد مدنی [madanim31@yahoo.com]


وجود و فقدان : از علی میر عمادی : آپادانا اسفند ماه 1390
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱   کلمات کلیدی:

وجود و فقدان

یک بحث فلسفی

مجادلۀ دو خویشاوند سببی

از خدا پنهان نیست از شما هم مخفی کردن نشاید. مدتی است که خود را با "فیس بوک" سرگرم کرده ایم. هرچند اعتیاد آور است اما همین قدر که عده ای غریبه نوشته های ما را می خوانند و گاهی به به و چه چه  ویا به اصطلاح خودشان "لایک" می کنند کمکی خوشمان می آید. می گوئید رفته ایم داخل مرغها و بچه شده ایم ؟ درسته ولی چه می شود کرد از بسکه در این "آپادانا" نوشتیم و کسی از خویشان نه حرفی زد و نه کلامی در رد یا قبول مطالب آورد، دل به غریبه ها دادیم تا از این راه خودرا سرگرم کنیم و از فکر حضرت عزرائیل غافل شویم. گاهی سربندی های خودرا عرضه می داریم و به خورد خوانندگان می دهیم و گاهی هم از بزرگان نقل قولی را بازگو می کنیم تا هم خودمان چیزی بیاموزیم و هم دیگران از کلامشان بیاموزند. گاهی دانشجویان سابق یادی از ما می کنند. آنها که دوستمان داشتند خوشحال می شوند که با ما در ارتباط اند و آنهایی هم که از ما نمره نگرفته بودند از اینکه هنوز مارا زنده می یابند اندوهگین می شوند. بالاخره رسم روزگار همین است که عده ای به روی ماه ما صلوات می فرستند و جمعی دیگر چشم دیدنمان را ندارند.

الغرض یکی از نوشته ها یی را که از جایی یافته بودم و خودم از آ ن خوشم آمده بود به عرض دیگران رساندم. چند نفری "لایک"و "ال- او-ال" زدند و برخی هم که محبت داشتند یک دوجمله ای در شیرینی مطالب داستان لطف فرمودند. یکی از بستگان سببی مطلبی را در تکمله آورد و بدین ترتیب باب گفتگو بین من و او باز شد. می دانم که این گفتگو نه به درد دنیا می خورد و نه به درد آخرت، با این حال بی مناسبت ندیدم که در تارنمای وزین آپادانا بازگو کنم. خویشاوندانی که حوصلۀ خواندن آنرا ندارند می توانند " لغزانک " (موس) را به سرعت به پائین بکشند و از خیر خواندن این گفت و شنود بگذرند. عدهای هم که همچون "نرگس بانو" گهگاه ما را مورد عنایت خود قرار می دهند شاید به خواندن آن رغبت نشان دهند.

مطلب نخست ( یک داستان ) :

 روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویا نش را به مبارزه بطلبد .
استاد: آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله.

... استاد پرسید : هر چیزی را ؟

پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را .

استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟
زیرا شروجود دارد .

برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .
استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کندکه ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است .

ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟

استاد پاسخ داد : البته .

دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟

استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟

دانشجو پاسخ داد : البته آقا ، اما سرما وجود ندارد .
طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرما ست . و شئی را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند ، قابلیت واکنش ندارند . پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم .

دانشجو ادامه داد : و تاریکی ؟

استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد .

دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ، آقا .تاریکی فقدان کامل نوراست . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را
نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود .تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم .

و سرانجام دانشجو پرسید : و شر ، آقا ، آیا شر وجود دارد ؟ خداوند شر را نیافریده است . شر فقدان خدا در قلب افراد است ، شر فقدان عشق ، انسا نیت  و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود .

و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند .

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود (پایان داستان)

علیرضا پارسای : سئوال اینجاست آیا " فقدان" وجود ندارد؟ موضوع " فقدان" چه می شود؟

علی میرعمادی : آنچه ما به اشتباه " فقدان " می نامیم در حقیقت " نبود" آن چیزی است که قبلأ بوده است. گاهی به اشتباه از لفظ " لا وجود" هم استفاده می کنند که درست آن " لا موجود" است . ما "عدم" و       " وجود" و "عد د" را هرگز تجربه نکرده ایم. آنچه ما می شناسیم " معدوم"، "موجود" و " معدود" است که در دایرۀ زمان قا بل تفسیر و تعریف است و هر سه از آغاز و پایان برخوردارند. آنچه نتواند این آغاز و پایان را پذیرا باشد به ذهن انسان خطور می کند اما بی تعریف است چون به تجربه در نمی آید. برخی   " شیطان" را هم نبود خداوند در ذهن انسان می دانند.

علیرضا پارسای: آقای دکتر اجازه بدهید از دو جهت مسأله را باز کنم. جهت اول: اگر فقدان وجود خارجی ندارد یعنی آن طور که شما می فرمایید پس فقدان نور بی معنی است. به عبارت دیگر تاریکی ماهیت خودش را دارد و نمی تواند فقدان نور باشد. شر هم همین طور ماهیت خودش را دارد و نمی تواند فقدان نیکی باشد. به عبارت دیگر خداوند واقعاً به وجود آورنده شر است و به وجود آورنده تاریکی است و به وجود آورنده هر چه بدی است. اگر هم فقدان وجود دارد یعنی تاریکی واقعاً فقدان نور است (که البته گویا شما به این مسأله اعتقاد ندارید) در آن صورت خداوند به وجود آورنده فقدان است. یعنی خداوند می تواند ما را نیست کند، نیکی را نیست کند، نور را نیست کند و ...

به عبارت دیگر بحثی که آقای انشتین باز کرده است اصولاً یک پارا دوکس است. در واقع وی هوشمندانه استاد خود را گول زده در حالی که در هر صورت با پذیرش خداوند وجه زشت و پلیدی هم برای وی می توان متصور شد. کما اینکه در آموزش های یهود خداوند را به عنوان یک بسته کامل می پذیرند و نه فقط وجه نیکی و خوبی آن و همین طور در قرآن هر چه صفت زشت هم هست به خداوند نسبت داده می شود و ...

و اما بگذارید از یک جهت دیگر مسأله را مطرح کنم. بهتر نیست از خودمان بپرسیم اصولاً چرا شر فقدان نیکی است. شاید نیکی فقدان شر باشد. شاید نور فقدان تاریکی باشد و ... به عبارت دیگر نباید در یک دنیای نسبی از یک زاویه نگاه کرد. اگر به نظر ما یک چیزی خوب است در آن صورت نباید بقیه چیزها که بد است (البته از نظر ما) فقدان آن خوبی باشد. درست است که در فیزیک برای محاسبه آسان، سرما را فقدان گرما می نامند ولی این به معنای آن نیست که سرما وجود ندارد. شما حسش می کنید، نمی کنید؟

از هر کدام از این دو جهت به قضیه نگاه کنیم به این نتیجه می رسیم که یا آقای انشتین همان طور که معلم دبستانشان گفته بود خنگ بوده اند یا آنکه هوشمندانه در تلاش بوده اند که استاد خود را در یک گوشه گیر بیاندازند.

علی میرعمادی : جناب پارسا. سلام. استدلال شما را "لایک" زدم اما در فرصت مناسب تحلیل خواهم کرد- البته با اجازه. فعلأ رئیس صدا می زند. می دانید منظورم چیست! نبود (فقدان) رَحم.

علیرضا پارسای: از لطف و توجه شما سپاسگزارم. منتظر نظرات عا لمانه شما می مانم.

************

علی میرعمادی  :از افلاطون که بگذریم که مفاهیم مترتب بر واژه ها را زائیدۀ "مثل" می داند، به ارسطو بر می خوریم. مفاهیم از طریق مقایسه گونه های همانند با توسل به شیوه های تجربی شکل می گیرند.    حا ل خود تجربه از چه میزان دقت و صحت برخوردار است خود جای تأمل دارد چون به لحاظ تنوع در رفتارها و دریافت های حسی، تجربه های متفاوت عندالاقتضاء به خلق مفاهیم عدیده می انجامند. درجمعِ این مفاهیم دسته ای را می یابیم که بین ابناء بشر قرابت بیشتری دارند و درک آنها به صورت نسبی برای همگان میسر است. مثلأ مفهوم "درخت بودن" تقریبأ جا افتاده است هرچند در مناطق کویری که کمتر درختی پا می گیرد برخی از گیاهان را درخت می نامند در حالیکه همان گیاهان در مناطق حاصلخیز تر بوته و یا درختچه به حساب می آیند. به هر حال ما انسانها مخصوصأ کسانی که در یک مرز و بوم زندگی می کنند بر درخت بودن آنها نه با طیب خاطر بلکه به لحاظ ضرورت به توافق رسیده اند و یا به اصطلاح با هم کنار آمده اند. از این قبیل مفاهیم عینی و بصری که بگذریم به مفاهیمی دست می یابیم که ما به ازاء آنها در جهان خلقت ملموس نیست اما محسوس است چون همه کم و بیش به نوعی از آن دست یافته اند هرچند بین یکی و دیگری ممکن است به وسعت کهکشانها فاصله باشد. برای مثال، همۀ ما از واژه های "عدالت"، " درستکاری"،" راستی"، " پاکی" ، "عزت"، " شرف "،" شعور" ، " دموکراسی"،" آزادی" ، " بربریت"، " وجدان"، "اخلاق" و هزاران هزار واژۀ دیگر استفاده می کنیم اما در عمل تعریف خاصی بر آنها نداریم و اگر ازما بخواهند که تعاریف خودرا به نوشته در آوریم و آنگاه بر سر آنها مقایسه ای صورت پذیرد خواهیم دید که تا چه حد از یگدیگر فاصله دارند. به هرحال هر فرد بر این تصور است که می تواند به نحوی این مفاهیم را ادراک کند. در مقام سخن روزمره و فکر کردن کاربرد دارند اما به محض اینکه پای استدلال به میان می آید مجا د لۀ علم بالا می گیرد و این وضع آن چنان دامنه دار می شود که دیده ایم و می بینیم که قرنهاست بر سر آنها بحث وجدل مستدام بوده است. حق و حقانیت چیست ویا آزادی و اختیار کدام است هنوز محل تشکیک است و بر سر آنها توافقی بعمل نیامده است و شاید هم هرگز توافقی حاصل نشود. شاکلۀ انسان به نحوی است که همراه با زمان (که این مقوله هم خود یک تصور نا ملموس است) لا ینقطع در حال تغییر است و هر آن چیزی که به صورت مداوم در حال تغییر باشد نمی تواند از دیدگاهها و تصاویر ثابتی برخوردارباشد. نظری به گذشته به ما می نمایاند که ساده ترین ادراکات ما چگونه چون برق و باد تغییر می کنند . برای مثال، عاشق شدن در عنفوان جوانی و تعبیر مجدد آن در گذر زمان که هر کدام حالت خاص خودرا دارند. اگر هم به لغلغۀ زبان بر پایداری آن اصرار داریم شاید بخش درونی آن منظور نظر باشد و نه پوستۀ آن.
دستۀ دیگر از مفاهیم که در ذهن ما جا خوش کرده اند حاصل تخیلات ناملموس و نا محسوس ماست. عادت کرده ایم که آنها را بپذیریم. برای مثال، پذیرفته ایم که "عدم" وجود دارد و وقتی از ما سئوال می شود که چه تعریفی برای آن دارید خواهیم گفت "نبود مطلق" و وقتی می پرسند که خود "مطلق" چیست یا طفره می رویم و یا به نوعی سرهم بندی می کنیم و از پرداختن به آن غمض عین می نمائیم. مثال دیگری شاهد بر این مدعی است. همۀ ما از "خط" تعریفی را شنیده ایم: خط مجموع نقطه های به هم پیوسته است. ولی خود "نقطه " چیست؟ در تعریف آن بیانی را ارایه می دهیم که نمی تواند غیر "خط" باشد. در کهکشان لا یتناهی چه کسی تا به حال خط مستقیم را لمس کرده است و یا دیده است؟ تعریفی که به ما ارایه داده اند همان "پاره خط مستقیم" است و نه "خط مستقیم". "زمان" ،" مکان" و...و...و... چطور؟
در ارتباط با "فقدان" که دوست عزیز جناب پارسا مطرح کرده اند به یک تمایز باید اشاره کرد. به نظر این کمترین، بین "از دست دادن" یا "از دست رفتن" و "عدم" باید تمایز قائل شد. دو گونۀ نخست ملموس هستند وبه تجربه تن در می دهند (در حد نسبیت ها که ذکر آن رفت) ولی "عدم" هرگز به لمس و حس نرسیده است. منتهی ذهن بارور انسان توانسته است تعریفی بر آن عرضه کند که بیشتر شبیه به "بافتن مغلطه" است. چون من پولی را داشته ام و اکنون آنرا ندارم پس آن را از دست داده ام ولی فقدانی در کار نبوده است. به عبارت دیگر یک امر "موجود" به مناسبت وقوع پدیدۀ دیگری میل به "نا موجود" داشته است (که غالبأ به صورت لفظی از آن به عنوان "لا وجود" یاد می کنند).
حال مثال دیگری را شاهد می آوریم. فرض کنید مقرر گردد کرۀ زمین (آیا واقعأ زمین ما یک کره است؟؟) ما در یک روز تابستانی برای یک سال (سال یعنی چه؟ 12 ماه. ماه یعنی چه؟ 30 روز. روز یعنی چه؟.......ثانیه یعنی چه) از حرکت وضعی و انتقالی خود باز ایستد و قرص و محکم در مسیر همیشگی خود سر جای خود میخکوب شود. بدیهی است آن بخش که رو به آفتاب بوده است به تدریج "بر گرمای آن افزوده می شود". در عوض بخش دیگری که تا چند لحظه پیش گرمی نسبی داشته و در معرض نور خورشید قرار داشته است به تدریج "گرمای خودرا از دست می دهد" و اگر این توقف ناگهانی در بینهایت زمان ادامه یابد همچنان "از گرمای آن کاسته می شود و به اصطلاح میل به "سردی" پیدا می کند. چون زمان بی انتهاست "سردی مطلق یا صفر مطلق" ی وجود نخواهد داشت و این تغییر از "بودن به نبودن" همواره در سیر نزولی خود در حرکت است و پایانی بر آن متصور نیست.
درست است که ما به صورت لفظی می گوئیم که " در باغ خانۀ ما چندین درخت وجود دارد" اما منظور ما "موجود است" است و نه" وجود ". اگر رسم بر عادت باشد بلی درست است اما در کنه قضیه مارا به جایی نمی برد. کدامیک از ما تاکنون از "بینهایت" تصویری عینی داشته ایم الا یک "تخیل" محدود؟
به مثال دیگری اشاره کنیم. وقتی از تغییر سخن می گوئیم منظورمان حرکتی است از نقطۀ معلوم "الف" به نقطۀ "ب" که مد نظر داریم تا به آن برسیم. حال ماگاهی از این موضوع صحبت می کنیم که "انسان باید رو به کمال داشته باشد". اما ما هرگز از خود نپرسیده ایم که این "کمال" چیست و چگونه می توان تعریفی از آن به دست داد. خواهند گفت که باید به الگوهای موجود نگاه کنیم و خودرا به سوی آنها بکشانیم. اما این الگوها در هر جامعه ای به نوعی معرفی می شوند. حال کدامیک را باید اختیار کنیم تا رو به سوی آن گذاریم؟
سئوال دیگری که می توان مطرح کرد این است که آیا به راستی انسان از کمال داشته به سوی کمال نا داشته حرکت می کند یا آن گونه که تا کنون بر آن باور بوده اند حرکت از "نا کمال" به سوی "کمال" است؟ کودکی که پاک به این جهان پا می گذارد از کمال برخوردار است و به تدریج رو به "از دست دادگی کمال"پیش می رود و یا عکس این قضیه مصداق دارد؟ آنچه شاهد آن هستیم این است که همۀ رذالت ها و پستی ها، دروغ ها، جنایت ها و کجروی ها از مشخصه های دوران پسین انسان است. پس کمال کدام است؟
مخلص کلام اینکه ، به نظر این کمترین، در جهان هستی (!!!!) همه چیز از وضعیت "موجود" (چه ذهنی و چه عینی) آغاز می شود و هر نوع "نا...." حاصلِ "از دست دادگی" است. اگر این تعبیر قرین صحت باشد پس می توان گفت که ناموجودی روشنایی = تاریکی، نا موجودی گرما= سرما، نا موجودی خدا در ذهن ما = رذالت، شیطان صفتی، ناموجودی "وجود" مساوی است با تعبیری مجعول از "عدم" و بالاخره "از دست رفتگی بیش از انتطار" برابر است با "فقدان"، واژه ای که نه ملموس است و نه محسوس فقط زائیدۀ یک تفکر و شاید تخیل محض است.
و صد البته این امکان وجود دارد که مطالب فوق عاری از اعتبار باشد چون از زبان یک متخصص صادر نشده است.

علیرضا پارسای: پیش از هر چیز بابت همت شما در نوشتن این متن تبریک عرض می کنم. همچنین از تواضع شما در سطر آخر تشکر دارم. البته این باعث تأسف است که فلاسفه در تلاشند یک مفهوم ساده فیزیکی را این طور بپیچانند که بگویند مرغ یک پا دارد.

قضیه به نظر من خیلی ساده تر از این حرفهاست. در فیزیک برای آنکه بتوانند کار اندازه گیری را درست انجام بدهند یک طرف را در نظر می گیرند. مثلاً در محاسبه گرما و سرما گفته اند ما فرض را بر این می گذاریم که سرما عدم وجود گرما یا فقدان گرماست یا هر چیز دیگر که ا سمش را بگذاریم. اما به سادگی می توانستند بگویند که گرما عدم سرما ست و آن وقت گرما عدم می شد و سرما وجود. یعنی در دنیای نسبی برای آنکه بتوانیم درک بهتری از دنیای اطراف خود داشته باشیم یک طرف ماجرا را می گیریم که بتوانیم اندازه گیری کنیم و بتوانیم درک بهتری از دنیای اطراف خود داشته باشیم.

اگر افلاطون هم برای خودش دنیای تمثیلی درست می کند برای تسهیل در درک بهتر ناهمگونی های اطرافش است و این تأییدی بر وجود دنیای تمثیلی نیست. به عبارت دیگر این یک فرض است مثل هزار و یک فرض دیگر که دانشمندان و فلاسفه کرده اند تا درک بهتری از محیط و دنیایشان داشته باشند. هیچ کجا هم درستی آنها ثابت نشده است. در دنیای هندسه اقلیدسی دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند در حالی که در دنیای هندسه نااقلیدسی دو خط موازی می توانند از هم دور بشوند یا به هم نزدیک بشوند (بستگی به نوع فرضیات اولیه). جالب اینجاست که در هندسه نااقلیدسی هم می توان دنیا را توجیه کرد ولی به شکل دیگری.

به هر حال تأکید می کنم و مطمئن هستم که یا آن داستان ارتباطی به اینشتین ندارد، یا اگر دارد ایشان قصد آزار استاد خود را داشته است. چون اصولا این بحث که شر عدم نیکی است صرف نظر از اینکه آیا تعریف درستی می توان برای شر و نیکی داد یا خیر، بحث درستی نیست و منطقاً یک پارادوکس است. 

علی میرعمادی : اما یادمان باشد که همۀ به اصطلاح قوانین فیزیکی بدواً از فلسفه آغاز شدند و دیری نیست که فیزیک از آن جدا شده است. اما جناب پارسا علم هم تاکنون نتوانسته است قوانینی را در اختیار ما بگذارد که ابدی باشد. "ثابت کردن" یعنی " به انتها رساندن و نقطۀ لا یتغیر را نشان دادن". اگر علم فیزیک توانسته است این پیچیدگی ها را به طرفه العینی بر ملا سازد پس چگونه است که تئوری ها مدام در حال تغییر هستند. باز بر می گردیم به همان بحث پیشین که هنوز هیچکس نمی داند که تخم مرغ قبل ار مرغ موجود بوده یا پس از آن. شاید این معمای هستی هرگز جوابی نیابد. به هر تقدیر، فکر می کنم بحث ما می تواند ادامه یابد فقط اگر تفضلی بشود و ما شمارا در یک گوشه از بهشت چاتان زیارت کنیم . (جسارتاً در علم واژۀ "اطمینان" وجود ندارد. به قول پوپر از مخصصه های علم ابطال پذیری است). راستی آن کلوچه های سفارشی چه شد؟ 

علیرضا پارسای: من هم با شما موافقم آقای دکتر. بهتر است بحث را در همین جا ختم کنیم تا بعد. کلوچه هم همه اش زیر سر اداره گمرکات آمریکاست که ورود هر چیزی را به داخل کشور ممنوع کرده است وگرنه با کمال میل در خدمتتان هستم. اگر راهی برایش بجوییم به روی چشم.

نظرات خوانندگان :

 

شنبه، ۱٩ فروردین ۱۳٩۱  - ٩:٢۴ ‎ب.ظ

 

 من در مورد سوالی دیگر که در میانه بحث در مورد " کمال " مطرح کرده اید حرف دارم آنجا که در حرکت به سمت کمال نوزاد شک میکنید . آیا نوزادی که از یک بچه گربه هم ناتوانتر ا ست و این توانایی بالقوه را دارد که ابن سینا یا بایزید بسطامی شود از کمال به سمت نقصان حرکت میکند ؟ نظیر این است که شک کنیم که انسان غار نشین کاملتر است یا انسان امروزی .

 

نویسنده: محمد مدنی [madanim31@yahoo.com]

 


گزیده ای از وقایع السنین خاتون آبادی ( 4 ) : آپادانا اسفند 1390
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸   کلمات کلیدی:

 

قطعات برگزیده از کتاب وقایع السنین (4)

سا ل 1117 :

سفر حج نگارنده (میر محمد حسین بن میر عبدالحسین ) 

در هفتم شهر جمادی الثانیه سنه هزار و یکصد و هفده راقم حروف اراده سفر حجاز نموده از راه شام و بعد از تشرف باین شرف از راه دریا معاودت اتفاق افتاد و ایام سفر پانزده ماه و سه روز کشید و در نهم ماه مبارک رمضان وارد دارالسلطنه اصفهان شدم و غرائب بسیار در این سفر مشاهده نمودم و دو ماه در مدینه طیبه توقف کردم در کمال رفاه و نهایت اطمینان و اکثر علمای عامه باداعی مربوط شدند و نهایت رعایت و اعزاز می کردند بعد از آنکه حسبا و نسبا شناختند مرا و این از غرائب و معجزات حضرت رسالت پناه بود . 

سال 1120 :

بازهم الطاف شاهانه 

در ماه ربیع الثانی حضرات فضلا ثلاثه را اعنی آقا جمال و حضرت استادی {میر محمد باقر ملا باشی } و شیخ الاسلام { میر محمد صالح بن میر عبدالواسع } را مخلع بخلاع فاخره نمودند و در ماه ربیع الاول پادشاه از غایت صلاح و دین داری علما را امر نمود که مرتبه دیگر زمینهای دولتخانه را اجاره کنند به نحویکه صرفه فقرا را رعایت کنند و قدری از آن اراضی از موقوفات بقعه مشهوره بمسجد امام زین العابدین است و قدری از اراضی میر لنگری است که با اولاد او مصالحه بایست نمود و قدری از موقوفات سرکار فیض آثار بر چهارده معصوم است .

 سال 1122 :

آغاز به تدریس میر محمد باقر ملاباشی در مدرسه نو بنیاد چهار باغ

 در ماه مبارک رجب المرجب سنه هزار و یکصد و بیست و دو در روز جمعه دهم شهر مذکور  { برابر 14 شهریور 1089 خورشیدی } اهل علم را در مدرسه جدید سلطانی که در جنب چهار باغ اصفهان است جا دادند و علامه العلمائی مجتهد الزمانی امیر محمد باقرا خلف مرحمت پناه عم امجد امیر اسماعیل در روز مذکور شروع بمباحثه کردند در آن مدرسه و امرا و علما و نجبا را احضار فرمودند در مدرسه مبارکه جدید سلطانی .

 فوت فاضل عالم تقی نقی عامل آقا جمال خلف مرحوم مبرور آقا حسین خوانساری در ماه مبارک رمضان بعد از آنکه شاه در ماه رجب یا در اواخر ماه شعبان از آنجا مراجعت فرمودند در اوائل ماه مبارک بنوبه غشی سنه هزار و یکصد و بیست و دو و هم در آنماه مبارک علامی امیر محمد باقرا سلمه الله بیماری صعب کشیده بیست روز را افطار نمودند .

و در ماه مبارک رجب سنه هزار و یکصد و بیست و دو هجری حجرات مدرسه مبارکه جدید سلطانی را فیما بین اهل علم قسمت نمودند و در آن روز عالیحضرت مجتهد الزمانی متفرد در جمیع فضایل یگانه زمانه امیر محمد باقرا سلمه الله تعالی شروع بدرس کردند و جمیع اهل فضل در آن مجمع حاضر بودند و نجبا و سادات و پادشاه زادگان و اهل کمال همگی حاضر شدند و پادشاه مقرر فرمود که اطعام پادشاهانه مرتب ساختند و اقسام تنقلات مهیا فرمودند و عالیجاه محمود آقای ناظر بیوتات با توابین و ریش سفیدان کارخانجات خدمت می کردند و حاصل آنکه در دولت صفویه چنین اجتماعی هرگز نشده بود .

در وقت شروع بجهت رعایت آداب عالیحضرت مجتهد الزمان تکلیف کردند علامه علمائی آقا جمال را تا اولا ایشان شروع نمودند و بعد از آن خود شروع کردند و به بیانی فصیح در کمال تنقیح درس گفتند و حضار آن مجلس عالی از فضلا آقا جمال و امیر محمد صالح شیخ الاسلام و ملا بها الدین مشهور بفاضل هندی و ملا محمد جعفر ........

و میرزا ابراهیم واقعه نویس و میرزا ربیع مستوفی خاصه و سایر ارباب مناصب و شاهقلی خان اعتماد الدوله چون صاحب فراش بود بعذرخواهی پنجاه خان نقل فرستاده خود نیامد .

و مسکون شدن مدرسه جدیده سلطانی که واقع است در جنب چهار باغ اصفهان در جمعه دهم شهر رجب المرجب سنه هزار و یکصد و بیست و دو و در آنروز در مدرسه مبارکه مذکوره حسب الامر پادشاه مجمعی منعقد شد از امرا و ارباب منصب و علما و اعلام و مدرسین و پیشنمازان و طلبه مدرسه و جمعی از طلبه و در آن روز مدرس مدرسه مذکوره اعنی زبده العلما المتبحرین علامه العلمائی مجتهد الزمانی المتفرد فی عصره فی الکمالات العلمی و العملی و الخلقی و الخلقی امیر محمد باقرا سلمه الله خلف مرحوم مبرور ازهد اهل زمانه و اعلمهم میر محمد اسماعیل خواتون آبادی شروع بدرس نمود و تهذیب حدیث و شرح مختصر اصول و شرح لمعه را شروع فرمود . و از آداب او تکلیف فرمود آقا جمال را که شروع نماید و او شروع نمود و تا این زمان در دولت صفویه چنین مجمعی منعقد نشده بود و محمود آقای ناظر بیوتات و محمد سلیم خان ایشک آقاسی باشی و عمله مجلس پادشاهی در خدمت بودند و هیچیک ننشستند و در آن روز دویست خان از تنقلات و دویست خان ماحضر و دویست قاب طعام از سرکار پادشاه صرف شد در مدرسه و اعتماد الدوله شاهقلی خان زنگنه بعلت آزار نیامد و پنجاه خان شیرینی فرستاد و پنجاه خان شیرینی نیز دو نفر دیگر فرستاده بودند .

 

فائده مهمه

تعیین و تثبیت روز عید تولد مولی علی (ع ) توسط جد بزرگ ما  

و ایضا از وقایع تجدید عید مولود حضرت سید الاوصیا بود پادشاه از علما تفتیش نمود روز تولد حضرت امیر المومنین را و چون خلافی مذکور شد از علامی شیخ الاسلام امیر محمد صالح خواتون آبادی و او را اعتقاد روز هفتم شهر شعبان المعظم بود بمقتضای حدیثی و قائلی معلوم نبود بجهت آن قول و حضرت علامه العلمائی آقا جمال و حضرت اعلم العلما امیر محمد باقر مدرس هر دو را اعتقاد این بود که سیزدهم رجب روز ولادت با سعادت آنحضرت است .

پادشاه فرمود که ایشک آقاسی باشی همه علما اعلام و مدرسین و متوسطین را اجتماع فرمودند در خانه میرزا باقر صدر خاصه و بعد از منازعات آقا جمال و میر محمد باقر سلمهما الله و قریب هشتاد نفر ترجیح دادند که روز ولادت آن حضرت سیزدهم رجب است و شیخ الاسلام و پسرش میر محمد حسین و دامادش ملا عبدالکریم هفتم شعبان را روز ولادت آنحضرت گمان کردند و هر کس اعتقاد خود را نوشته محصل امر مزبور بنظر اشرف رسانید و این مجمع در شنبه یازدهم شهر رجب منعقد شد و پادشاه والا جاه ترجیح مجمع علیه داده سیزدهم را عید قرار داد و شب تا صبح بطریق سایر اعیاد نوبه را فرو کوفتند و آن روز را مجلس ساختند و قول هفتم را که از قدما و متاخرین قائلی نداشت و مستند آن بغیر حدیثی نبود اعتبار ننمودند چنانچه قول باینکه ولادت با سعادت در هفتم ذی حجه است یا در چهاردهم رمضان است نیز بغیر حدیثی دیگر سندی نداشت و کسی اعتبار نکرده بود پس هر سه قول در یکمرتبه است لهذا ترجیح قول اول دادند .

و این عید از مخترعات شاه سلطان حسین بن شاه سلیمان بن شاه عباس ابن شاه صفی ابن سام میرزا ابن شاه عباس ابن شاه خدا بنده ابن شاه طهماسب ابن شاه اسماعیل است نفعه الله به فی الدارین.  حضار مجلس اجلاس از علما : آقا جمال – امیر محمد باقر شیخ الاسلام – ملا بها الدین – ملا محمد حسین لنبانی – ملا محمد حسین و ملا محمد کاظم پسران ملا شاه محمد تبریزی – و ملا محمد هادی و ملا محمد جعفر اولاد ملا محمد باقر خراسانی و نظایر این جماعت و میرزا داود متولی و میرزا سید محمد قاضی و میرزا محمد طاهر خلیفه سلطانی و شیخ محمد سبزواری و سید محمد حسین مشهدی .

 سال 1123 :

خرید اجباری زمین در فرح آباد و وقف مهیار جهت مدرسه چهار باغ

 رفتن پادشاه بباغ جدید مسمی بفرح آباد در ماه شعبان و مراجعت نمودن در دوم شهر رمضان المبارک و امر فرمودن به بنا عمارت مزبور در ماه مبارک رمضان بسر کاری ابراهیم آقا یوز باشی و امر نمودن بجمعی از مقربان که بنای خانه نمایند در حوالی باغ از آن جمله به عا لیحضرت علامه العلمائی مجتهد الزمانی مدرس مدرسه جدید سلطانی امیر محمد باقرا سلمه الله تعالی و آن عالیجناب با عدم رغبت حسب الامر الا علی اطاعت را لازم دانسته ابتیاع زمینی و بنای عمارتی نمودند و مساوی ده جریب شاه آب از نهر سعادت آباد به آن فرید الدهری و مجتهد الزمانی شفقت شد که به آن ده جریب زمین موات که احیا نموده اند شرب شود .

و از جمله وقایع سنه مزبوره وقف نمودن بقیه زمین باغ سعادت آباد و آب آن و وقف نمودن باغ فرح آباد است و ایضا در سنه مذکوره وقف نمودند نواب اشرف اقدس سید السلاطین آفاق شاه سلطان حسین خلد الله ملکه قریه مهیار را بر مدرسه جدیده سلطانی بعد از آنکه بر نهج شرعی آن را مالک شدند و ایضا در سنه مذکوره وقف نمودند بر مدرسه مبارکه قریه مورو ملک و قریه سررود و نعیم آباد و غیرها را و ایضا 

انتصاب جناب امیر سید محمد { جد بزرگ خا نواده های سجادیان و مدنی } به تدریس مدرسه چهار باغ

   ونیز در هزار و صد و بیست و سه در ماه شوال باعتبار کثرت اشتغال مجتهد الزمان و باعتبار اینکه اکثر اوقات در خدمت نواب اشرف بایست حاضر شوند در خلوات و فرصت مباحثه و مدارسه نمی شد و باعث تعطیل طلبه می شد مقرر فرمودند که خلف الصدق آن مجتهد الزمان امیر سید محمدا بنیابت والد ماجد خود بشغل تدریس اشتغال نمایند و حقا که باستحقاق باین شغل قیام می نمایند .

در هزار و یکصد و بیست و سه در روز سه شنبه یازدهم شهر ذی قعده الحرام  { 1 دی 1090 } علامی  میر سید محمدا خلف حضرت مجتهدالزمانی امیر محمد باقرا سلمه الله تعالی من جمیع الافات و العاهات و البلیات بمرتبه والا نیابت والد خود در تدریس مدرسه جدید سلطانی سرافراز شد و در آن روز شروع بدرس نموده درس گفت و مجمعی عظیم از افاضل و اعلام مرتب شده شیرینی بسیار آورده شد و بانی و باعث بر این نواب اشرف همایون خود شدند باعتبار آنکه آن مجتهد الزمان اکثر اوقات در صحبت آن پادشاه والاجاه بسر می بردند در محل اقامت و اسفار . 

سال 1124 :

معزول شدن میر محمد صالح از شیخ الاسلامی  

در روز چهارشنبه پنجم شهر ربیع الاخر هزار و صد و بیست و چهار { 21 اردیبهشت 1091 خورشیدی } عالیحضرت { شاه سلطان حسین } ،  میر محمد صالح شیخ الاسلام را از منصب شیخ الاسلامی معزول و مقرری او را قطع نمودند و جهت این بود که استعفا نموده بود سابق بر این و تلاش مینمود این شغل را بجهت پسر بزرگ خود و پادشاه را ناخوش آمده بود از این حرکت و دیگر آنکه تلاش می نمود که مقرری خود را داشته باشد و اموری که متعلق به نواب اشرف باشد باو مرجوع و سرکرده اهل علم و مقدم بر همه باشد .

و خلاصه سخن آنکه منظور او این بود که پادشاه او را در مرتبه رعایت کند که کسی دیگر را آن مرتبه نباشد و پادشاهان محکوم حکم کسی نمیباشند بلکه هر کسیرا در مرتبه که خواهند رعایت میکنند و بعد از عزل و منع از حضور مجلس بهشت آئین موقوفات آقا هوشیار و حمام خسرو آقا که با او بود فرمودند دیگر در آنها تصرف ننماید و آنرا بحضرت علامه العلمائی مجتهد الزمان امیر محمد باقرا دام ظله العالی رجوع فرمودند و او سعی بسیار نمود که آنها باز با میرمحمد صالح باشد شاه قبول ننموده بآن علامی رجوع فرمودند و در شهر ذیحجه الحرام سنه هزار و یکصد و بیست و پنج باز شیخ الاسلام و در روز عیداضحی پابوس کرد ودر طرف دیگر نشانیدند اورا ، و نواب مریم بیگم { عمه شاه و حامی میر محمد صالح } التماس او را کرده نواب اشرف از تقصیر او گذشت .

تعیین میر محمد باقر به رییس العلمایی

در اواخر ماه ربیع الثانی سنه 1124 در روز یکشنبه سلخ شهر ربیع الثانی ( 15 خرداد 1091 ) نواب اشرف همایون اعلی مقرر فرمودند که عالیحضرت مجتهد الزمانی امیر محمد باقرا سلمه الله رئیس بر کل علما و اشراف و عظما باشند و در مجلس همایون هیچکس را یارای تقدم بر آن مجتهد الزمان نباشد در نشستن و ایستادن و عرض مطالب را مشارالیه بخواند و همه کس آن علامه العلما را مقدم داند برهمه کس و حاصل آنکه در هر باب هیچکس از صدور و علما و سادات بر مشار الیه تقدم نکند و امرا را مقرر فرمودند که به تهنیت مشار الیه رفته در اعزاز و احترام آن علامه عصر دقیقه فوت و فرو گذاشت نکنند .

و در هجدهم شهر جمادی الاولی خلعت فاخره بآن مجتهد الزمان شفقت و عنایت فرمودند و ثانیا امرا و اکابر و اعیان از هر طبقه به تهنیت آن علامه العلما آمدند و موقوفات آقا هوشیار و حاصل حمام خسرو آقا که بجهت استکتاب کتاب مقرر شده بود همگی بآن علامه العلما مفوض شد که بمصارف مقرر صرف نمایند . 

سال 1125 :

سفر حج میر سید محمد 

در سنه هزار و یکصد و بیست و پنج میر علامی سید محمد خلف عالیحضرت مجتهد الزمان امیر محمد باقرا سلمه الله بشرف حج بیت الله الحرام مشرف شد از طریق لحسا . 

سال 1126 :

نصب در نقره مدرسه چهار باغ  

در اواخر شهر ربیع الاول نصب نمودند دری را که از نقره بجهت مدرسه مبارکه سلطان ساخته بودند که تقریبا بیست من شاهی نقره برده بود { یعنی 120 کیلو گرم ؟ } و تخمینا قریب هشتصد تومان صرف آن در کرده بودند و چراغوانی کردند بعد از آن شیخ الاسلامی اصفهان بفضیلت پناه مولانا محمد حسین پسر ملا شاه محمد تبریزی تفویض شد در ماه مبارک رجب سنه هزار و یکصد و بیست و شش و در عید مولود حضرت امیرالمومنین مخلع شد .

نظرات خوانندگان :  

پنجشنبه، ۱٠ فروردین ۱۳٩۱  - ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ 

 جالب است اما سیاق نوشتاری فهم را دچار اشکال می کند.


برداشت سوم : سید رضا مدنی : آپادانا اسفند 1390
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢   کلمات کلیدی:

 

برداشت سوم 

نظری دیگر در مورد سوال مطرح شده

اینکه برهنه شدن خوبه یا بد ، زشته یا زیبا مهم نیست چون همه قبح اونو درک میکنند. مهم اینه که چرا بعضی آدمها این راه رو بعنوان حرکت یا نماد اعتراضی خودشون انتخاب میکنند. شاید یکطرفه به قضاوت نشستن راحت باشه اما مطمئنا حکم  و نتیجه ش عادلانه نیست. آیا ما آدمها همیشه برای ابراز اعتراض یا مخالفتمون وا کنشهای منطقی داریم؟ آیا اصلاً حق اعتراض داریم؟ آیا اعتراض هم باید در چارچوب مشخصی باشه؟

بی شک اگر من و شما هم حقی ازمون تضییع بشه و یا حتی حقی هم در کار نباشه ولی  کاسه صبرمون لبریز بشه میشه حدس زد که چه خواهیم کرد؟

بارها و بارها شاهد مشاجرات لفظی ناشی از  تصادفات ماشینها توی خیابونهای شهر بودید... به نظر شما  اون گفتارهای سخیف که البته در حضور عامه شهروندان و با شدت و حدت هر چه تمامتر بیان میشه ، چه اندازه با برهنه شدن فرق میکنه؟

تا حالا دلتون برای کسی سوخته؟ گاهی برای بعضیها چقدر دل آدم میسوزه!
شاید کمی تند  و گزنده باشه اما حقیقت داره .

آدمها هم مثل مداد رنگی هر کدام یک رنگ و روئی دارند از سیاه تا سفید، از سفید تا سیاه.

آدمهایی که خیال می کنند خیلی میفهمند در حالی که هیچ نمی فهمند
آدمهایی که فکر میکنند خیلی بلدند در حالیکه چیزی بلد نیستند
آدمهایی که دریچه ی نگاهشون اونقدر تنگه که حتی دوقدمی خودشون رو هم نمی تونند ببینند
اما فکر میکنن که دیدشون و نگاهشون به زندگی خیلی عمیقه ، خیلی کامله
استدلالهای دیگران رو قبول ندارند  دلایل منطقی دیگران رو نمی پذیرند
 و دنیا رو فقط اونطوری که خودشون مایلند نگاه می کنند و البته در این دنیای حقیرشون، از افراد دیگری مثل خودشون، الگو و اسطوره میسازند و با الهام از ارشادات معنوی !! همون اسطوره ها چه ها که نمیکنند. آدمهایی که به گمان ذکاوت و تیزهوشی،  آدمهای ساده تر از خودشونو خام میکنند تا به هر قیمتی که شده تزهای به اصطلاح  شور انگیزشونو پیاده کنند. آدمهایی که چشمهاشونو به همه  چیز و همه کس میبندند ، حلقه های محبت رو با بی رحمی پاره میکنند و زندگی ارزشمند خودشون  و اطرافیانشون رو با یک توهم باطل ، سرد و فرسوده  میکنند و متاسفانه اگر کمی خوب نگاه کنید اونها رو به وفور خواهید دید.

به نظر شما واقعا چه اسمی برازنده ی این آدمهاست ؟!
آدمهایی که زندگیشون جز خسران  و تباهی چیز دیگری نیست.

اما در طرف دیگه:

 انسانهایی هستند که وجودشون مالامال از عشقه، از محبت سیرابند، دریا دلند ، صبورند و  آرام. انسانهایی که زشت و زیبا  و خوب و بد دنیا رو  به حق از هم جدا میکنند. انسانهایی که از دنیا و گذشته های تلخش میگذرند تا آینده های شیرینی رو برای خودشون و اطرافیانشون بسازند. انسانهایی که وجودشون، نامشون و یادشون برای همه عزیزه. انسانهایی که کانون مهرند و دوستی . سخی هستند و بلند نظر و البته خیر اندیش . انسانهایی که محدود به مرزها نیستند و به اندازه همه دلها وسیعند. انسانهایی که کلام و نگاه  و رفتارشون همیشه  در محدوده فرهنگ و ادب و عقیده شون حرکت میکنه. انسانهایی که شکیبایی  و منطق ، اولین مرحله از تصمیمشون برای یک اعتراضه .

شاید آتش ، زبان نرمی برای گفتگو نداشته باشه، اما مطمئنا زبان آنش یک اعتراض دوست داشتنیه.

                                                                   سید رضا مدنی

نظرات خوانندگان :

 

جمعه، ۴ فروردین ۱۳٩۱  - ۱٢:۱۶ ‎ق.ظ

رضا جان:
سلام. عیدت مبارک. چه زیبا نوشته ای. دید و بازدید ها که گذشت و از کسالت در آمدم تکمله ای بر نوشته ات خواهم فرستاد. فعلاَ محضر اقوام را خوش است. ما که محرومیم.

چهارشنبه، ٩ فروردین ۱۳٩۱  - ۵:۱٧ ‎ب.ظ

 پسرعمه ی عزیز. سال نو مبارک. از خواندن متنت بسیار لذت بردم. به نظر من هم خوبه اگر قرار به قضاوت شد، نسبت ها درست رعایت بشه. از کجا می تونیم مطمئن باشیم که در برابر قاضی نهایی، کسی که برهنه می شه نسبت به کسی که در محضر عامه سخیف ترین حرف ها را می زنه، یا حسودی می کنه، بدِ کس دیگه را می خواد یا غیبت می کنه بدتره یا برتر؟ چرا برای گناه اول همه مضطرب می شوند اما نسبت به بقیه ی گناه ها بی تفاوتند. نسبت ها را نمی دونیم اما گفته هایی از بزرگان باقی مانده اند که این نسبت ها را بیان می کنند. حداقل این سخن را همه شنیده ایم که غیبت بدتر از زنا است.

نویسنده: نرگس

 


بهار و خدا : علی میر عمادی : آپادانا اسفند 1390
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢   کلمات کلیدی: شعر ،دکتر علی میر عمادی

خدا از جایی آغاز میشود که دیگر چیزها پایان می یابند

بهار است و دلم بگرفته از این رنجِ تنهایی

از این ایامِ سختِ خفتن اندر تختِ بیماری

در این شهری که فردایش چو امروز است

نه از مهری خبر باشد، نه از لطف و تمنایی

چه بیماراند آنهایی که در سر غرق رویایند

به رویاشان همه آلاله می بینند و صحرایی

نه از شیرین خبر باشد در اینجا ، نی ز فرهادی

نه از آن حوریانِ  بهتر از شیرین،  زلیخایی

در اینجا نیست آنچه دیگران عرش برین دانند

نه از کاخی بلند و نی از آن گردونِ خضرایی

همه سرگرم کسبِ  لقمه ای نان اند و آبی خوش    

نه خرمایی دهند اینجا به کس، نی آش و حلوایی

نه بر تاق و رواقش پیچک سبز دل آرایی

نه در  باغش تو می یابی گل و ریحان ِ زیبایی

نه در جوی اش شراب و می به قدر جرعه ای یابی

نه در جوی و کنارش،  منظر زیبا ، مصفایی

نه در آن کوچه های خالی از لطف و صفای آن

صدای بلبل و تیهو و قرقاول ، نه آواز دل افزایی

نه می آید ز بن بستی ، صدای مردک زنگی

به دستش تار و تنبوری، نه یک زیبای رعنایی

نه داری کس خورد از بهر تو غصه

از این حال پریشان و از این درمانده بی جایی

نه کس باشد به فکرت تا دهد دستی به سر شاید

نه خود دستی و پایی تا بسازی روز و فردایی

نه جانی در بدن مانده ، که در جمعی شوی حاضر

کنی در محفل اهل صفا، سیر و تماشایی

نه می  بخشند بر کس از کرامت های پنهانی

نه دستی پُر که چون پیشین به خلقی تو ببخشایی

نه از آن سو ی دریاها رسد لطفی و الطافی

نه در اینجا  تو می یابی کریمی ،حاتمی طایی

نه از جنگل نشانی هست و نی از باد و بورانی

نه از آن دشت زیبای دماوند و نه از آبی و دریایی

نه یک کودک به بالینش سری و سروری دارد

نه بر گهواره کس باشد که خواند نغمه، لالایی

تو تنهایی و تنهایی ، نه بر کس تکیه ای داری 

چه می شد گر نبودی بر سرت دست خداوندی و یکتایی

نه چشمی تا که بینی در فراسوی زمان امروز و فردایی

نه معشوقی که در خلوت ز او گیری تو پیغامی

نه پایی مانده تا در آسمانِ تیرۀ بخت ات

به عشق جلوۀ معشوق ، به رقص آیی چو برنایی

همه گویند امروزی و فردایی ، چه غم داری

چه می جویی پس از عمری کشیدن دردِ رسوایی

چه گردیده نصیبت ز آن همه درد و الم ،حرمان

نشاید بعد هفتادی ، بجویی  میلِ شیدایی

ز دستت هیچ ناید گر کنی زیر و زبر، ای میر

تورا دیگر نشاید انتطار از چرخِ مینایی

تحمل بایدت ای مرد، اگر کوه گران از غم به سر آید

تو باید باز صبری پیشه سازی و شکیبایی

در این حالت که بودم، زد نهیبی بر من از غیبی

به پا خیز و مشو مضطر، مکن این گونه بی تابی

ز خلق دون رسن بُگسل، به حبل او توسل کن

همان پروردگارِ عالم هستی، همان دانای دانایی

چه غم داری اگر کس نیست تا دستی زند بر سر

به خوان رحمت اش دل بند، چه غم داری که مهمانی

چو بر یادش گذر کردم، جهانِ من گلستان شد

ز هر گوشه عیان شد باغِ زیبایی و بستانی

ز انوار حضورش، کلبه ام سبز و منور شد

عجب زیبای زیبایی، عجب ابری و بارانی

هوای روح من شادان، جهان در دیده ام روشن

عجب آرامش روحی ، نه های و هو، نه غوغایی

به روی پای خود استاده همچون رستم دستان

نباشد در سرم دیگر نه میلی و نه سودایی

 علی میرعمادی

27 اسفند  1390

نظرات خوانندگان :

 

چهارشنبه، ٩ فروردین ۱۳٩۱  - ۱:٠۴ ‎ق.ظ 

 اقای علی میرعمادی عزیز بلا دور باد . امید که رفع کسا لت شده باشد . با آرزوی سلامتی و شادی آن وجود گرامی و سالی خوش و شاد برای شما و بهره بردن از نوشته هایتان .
ارادتمند                            محمد 

نویسنده: محمد مدنی [madanim31@yahoo.com]

چهارشنبه، ٢۳ فروردین ۱۳٩۱  - ۳:٠٩ ‎ب.ظ

جناب آقای میرعمادی، ان شاء الله همانطور که از شعر زیبایتان بر می آید خوب خوب هستید. تجربه ی دورادورِ چرخشی که با تردستی در شعرتان قرار داده اید برای من بسیار لذت بخش بود. دنیای تاریک ناامیدی و خستگی در یک چرخش حقیقی به دنیایی روشن و پرنور از امید و توکل بدل می شود. بسیار ممنونم از شعر زیبایتان

نویسنده: نرگس

 

پنجشنبه، ٢۴ فروردین ۱۳٩۱  - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ 

با سلام. از لطف هر دو بزرگوار سپاسگزارم. 

چهارشنبه، ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  - ۸:۳۳ ‎ب.ظ

سلام عرض تشکر فرستاده بودم ولی درج نشد. گاهی نظر خودرا در مواردی ابراز می کنم ولی منعکس نمی شود. شاید اشکال از رایانۀ من باشد.