تولد یک وبلاگ : آپادانا
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧   کلمات کلیدی:

                             " آپادانا "

 

در روزگاری که من به دبستان می رفتم نوشتن نشریه ها ی دیواری در مدارس بسیار مرسوم بود چیزی که به غلط آن را روزنامه ی دیواری میخواندیم ، چرا که هر روز منتشر نمی شد ! مجموعه ای از مقالات را که اغلب رونویسی از کتاب های درسیمان بود روی یک مقوای سفید  بزرگ می نوشتیم ، با رنگهای تند و جذاب  ، و چسباندن تصاویر گوناگونی که ازاینجا و آنجا چیده بودیم زینتش میدادیم و روی چشمگیر ترین دیوارمدرسه نصب میکردیم ، تا بیشتر مورد توجه هم مدرسه ای ها یمان  قرار گیرد .

هنوز دو سه ماهی از شروع تحصیلم  در کلاس دوم دبستان نمی گذشت که برای یکی دو هفته متوالی در خانه ، شاهد فعالیت برادر بزرگترم احمد (دکتر احمد مدنی ) بودم که  با دقت مشغول کار تهیه و آماده سازی یک نشریه دیواری بود . احمد به دبیرستان البرز میرفت و سرانجام یکروز صبح هم این نشریه را برای نصب روی دیوار مدرسه همراه خود برد . آنروز ظهر آقای رضا نعمت اللهی   ( مهندس رضا نعمت اللهی ) که در آن موقع ایشان هم دانش آموز همان دبیرستان بودند برای ناهار بین دو نوبت صبح و بعد از ظهر به خانه ما آمده بودند و بدون آگاهی از نام         تهیه کننده ، با هیجان از ظهور یک نشریه جالب فکاهی که به شکل یک نمکدان بزرگ و در حال ریختن نمک طراحی شده بود بر دیوار راهروی دبیرستان و شور و اشتیاق دانش آموزانی که برای خواندن این مجموعه طنز درپای آن  گرد آمده بودند ، خبر دادند .

شنیدن اقبال و جلب توجه عمومی به این پدیده و آنهم از سوی یک ناظر بی طرف برای من جالب و هیجان انگیز بود .

در سنین کودکی هر هفته با اشتیاق خریدار مجله های اطلاعات کودکان و کیهان بچه ها بودم  و داستان های مصور آنها نظیر "جان خلبان بی باک "   و            " کاراگاه بوکی " برایم جذابیت خاصی داشت .

همه اینها این تاثیر را روی من داشت که من هم دلم میخواست منتشر کننده یک نشریه باشم .

تا سرانجام از سن هشت سالگی و در منزل ، اقدام به تهیه و نوشتن یک نشریه کوچک خانگی کردم . نمیدانم چرا نام " آپادانا " را برای آن انتخاب کردم . شاید در آن موقع تحت تأثیر فرهنگ و تمدن باستانی ایران قرار گرفته بودم . ولی شاید این تأثیر چندان هم عمیق نبود چون در شماره پنجم به خوانندگان اطلاع میدهم که از هفته آینده  مجله به  " منارجنبان " تغییر نام خواهد داد ( گویا در آن وقت برایمان از اصفهان مهمان رسیده بود). که البته هیچ وقت اینطور نشد و نام آپادانا تا آخرین شماره مجله در شش سال بعد با مجله ماند .

سیزده ساله بودم  و به  دبیرستان هدف میرفتم که با توجه به امکانات تازه ای که در دسترسم بود ابتکار تازه ای به نظرم رسید .مجله آپادانا تا آنزمان در یک نسخه و با دست نوشته میشد و بین مهمانان و دیدار کنندگان دست به دست میگشت . اما این بار ، یک شماره  یک برگی آپادانا را در قطعی کوچک و تیراژ حدود صد نسخه به صورت تایپ شده و پلی کپی در سطح مدرسه مان پخش کردم . فکر میکنم مجموعاً از فروش آن دویست و پنجاه ریال عایدم شد که خوب ، پول قابل توجهی بود !

سال ها بعد ، وقتی  در  1349 به دانشگاه صنعتی آریامهر پا گذاشتم یکی از دروسمان ، اصول کامپیوتر و برنامه نویسی بود .

کامپیوتر بتی بود بر تخت نشسته  که از او در یک معبد مخصوص نگه داری میکردند و هیچکس جز خادمین  و کاهنان خاص آن اجازه تشرف و گفتگو با او را نداشتند و ما به  عنوان بندگان کوچک فقط میتوانستیم تقاضاهای خود را به زبان عجیبی بنام " فورترن" روی دسته کارت هایی که به شکلی جا د ویی  سوراخ شده بودند به کاهنان ویژه بدهیم تا به عرض برسانند پس از چند روز با مراجعه به معبد اشکالات تقاضای ما به ما ابلاغ میشد .

هرگونه اشتباه در پس و پیش گذاری و عدم رعایت نظم دسته کارت ها موجب دریافت جواب سر بالا از بت اعظم میشد . به هر تقدیر سال ها گذشت و اندک اندک  کامپیوتر از مسند ابهت اولیه خود پایین آمد و در ردیف یکی از وسایل برقی یا الکترونیکی منزل مثل ماشین لباسشویی ، تلفن یا ضبط صوت درآمد . ولی پیش از آن که کامپیوتر شخصی فراگیر شود و پایش به خانه ما نیز باز شود همیشه با بهت و حیرت و حسرت به گفتگوی برخی  از خویشان یا دوستان گوش میدادم که با شوق و ذوق راجع به ای میل شخصی شان ، سایت ، اینترنت وبسا کلمات نا مانوس دیگر صحبت میکردند و همه این حرف ها برایم از یک دنیای دیگر بود . من هم مشتاق بودم که از این دنیا سر در بیاورم  و با این زبان آشنا باشم .

چند سا لی بعد صحبت وبلاگ های شخصی پیش آمد. تا اینکه خاندان  ما نیز  به همت یکی از جوانان خانواده  یعنی هادی سجادیان عزیز صاحب یک وبلاگ شد .

با توجه به سابقه روزنامه نگاری خانوادگی ! که سال ها پیش داشته ام ، کنجکاوم که از این زمینه هم سر دربیاو رم .داشتن یک وبلاگ شخصی برایم یک زمینه  یادگیری و عرصه جدیدی از چالش هاست.

دوست دارم بدانم چگونه میتوان  از طریق یک وبلاگ شخصی با خویشان و دوستان خود یک گفتگوی خودمانی داشت ، شمارشگر را چطور میشود نصب کرد ، یک لینک را چگونه میتوان ایجاد کرد و ده ها چم و خم دیگر،  در این راه از راهنمایی های جوانان و نیز از تجربیات هادی عزیز که پیش گام در این راه است یاری خواهم گرفت ، زیرا این میدان عرصه تاخت و تاز جوانان امروز است.

وبلاگ خود را " آپادانا " می نامم ، یکی به جهت آنکه  یاد آور نام نشریه  دوران  کودکیم در عرصه جدید باشد و دیگر اینکه این یک نام باستانی ایرانی ، نام یکی ازکاخ های مجموعه تخت جمشید و نشان دهنده احترامی است که برای فرهنگ کهن این مرز و بوم قائلم .

 ذکر این نکته را ضروری میدانم که داشتن یک وبلاگ شخصی به معنای قطع همکاری یا فاصله گرفتن از وبلاگ خانوادگی  نیست . همه نوشته ها  قبل از درج در " آپادانا " در اختیار وبلاگ فامیلی خواهد بود تا در صورت تمایل  و تصویب نخست در  آنجا منعکس شود .

و اما مطالب "آپادانا " حول و حوش چه چیزهایی خواهد بود ؟

سال ها پیش که نشریه خانگی آپادانا را می نوشتم ، بسیار دوست داشتم که خبرهای سیاسی  روز را که در روزنامه ها نوشته می شد در نشریه ام تکرار کنم .

یکروز آقای فرهاد مهران ( دکتر فرهاد مهران ) ، که دوست و هم درس برادرهای بزرگم ناصر و منصور و احمد بود ، و هم چنان ارتباط و دوستی ایشان با ما برقرار است . پس از مطالعه چند شماره نشریه وتشویق من پند ارزنده ای به من داد که شاید ارزشش را آن موقع به درستی درک نکردم و آن این نکته بود که مطالب کلی و جریانات سیاسی روز را خیلی بهتر و جامع تر میتوان در کتاب ها و مجلات چاپ شده عمومی دنبال کرد ولی آنچه در " آپادانا "  میتواند جالب باشد شرح اتفاقات و چیزهایی است که درخانواده و مدرسه برای خودت روی میدهد و خودت شاهدش هستی .

پند دیرین را اکنون بکار میبندم .آنچه دوست دارم در این وبلاگ بنویسم  یاد ها و خاطره ها و گاه مطالب کتابت شده در مورد خویشان  ، دیده ها ، شنیده ها و خوانده های جالب و تجربیات شخصی خودم  و سایر بستگان است .

درهای " آپادانا "  بر روی همه دوستان و آشنایان و بستگان  باز است ( در زمان کودکی نیز خدا رحمت کند خاله جان سکینه ام را که هر وقت به تهران میامدند عضو ارشد هیئت تحریریه آپادانا میشدند و از همکاری برادرم احمد بخصوص در کارهای گرافیکی گاه بهره مند میشدم )

 و تکیه آن بر آن صحبت هایی است که ما آنرا اختلاط مینامیم ، گفت گوهایی  ساده، بی ریا و بدون ادعا .

 

 

                                                                                        ارادتمند       

                                                                                      محمد مدنی