خاطرات تحصیل طب .. قسمت 6 : از دکتر احمد مدنی : آپادانا خرداد - مرداد 1388
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧   کلمات کلیدی: باغ ابریشم ،اصفهانک ،دکتر میر علایی ،دکتر باجغلی

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

احمد مدنی

 

اردوگاه نظامی باغ ابریشم 

برای گذراندن دورة خدمت نظام حین تحصیل، در مرداد ماه سال١٣۴۶به اردوگاه باغ ابریشم رفتیم. باغ ابریشم روستای نظامی شده سرسبزی در نزدیکی اصفهان بود و تعداد حدود صد نفر از  دانشجویان از همة دانشکده ها برای مدت سه هفته در این اردو شرکت داشتیم و برای نخستین بار در یک محیط نظامی، زندگی جدید و سختی را تجربه می کردیم.

هنوز آفتاب نزده بود که شیپور برپا نواخته می شد و ما خواب آلوده و با شتاب برای نظافت شخصی به طرف دستشویی های صحرایی می رفتیم. اما ده دقیقه بیشتر برای این منظور وقت نداشتیم و پشت در توالتهای صحرایی جنجالی نگفتنی برپا بود. به همین دلیل سرگروهبان سید جواد فرخزاده با آن اندام ریزه میزة خود دائماً می دوید و فریاد می کشید:

-                      قیچی کن! زودباش!                

 

بعد، با لباس مرتب نظامی و ریش تراشیده، نوبت به عملیات می رسید که زیر نظر سرگرد اسد اسکندانیان فرماندة اردوگاه اجرا می شد و خلاصه ساعت هفت بود که خسته و از پادرآمده سر میزهای صبحانه می نشستیم.

پس از یک استراحت کوتاه بلافاصله دوباره عملیات و کلاسها شروع می شد و تا ظهر ادامه می یافت. و پس از ناهار بود که تازه، لذت یک خواب چند ساعته را در بعدازظهر خنک اردوگاه باغ ابریشم می چشیدیم. پس از خواب، نوبت به کلاس اسلحه شناسی می رسید. سرکار منتظری اسلحه دار آتشبار سوم، تفنگهای ام- یک را به دستمان می داد و با سرکار درویشعلی خیری سرگروهبان گروهان سوم، مشغول تدریس و تعلیم می شدند. جالب اینجا بود که پس از چند روز، تمام قطعات ریز و درشت تفنگ ام- یک را به اسم و شکل و اندازه، می شناختیم و تقریباً همة ما می توانستیم تفنگ ام- یک را با چشم بسته باز و بسته کنیم.

اردوگاه باغ ابریشم چند فرسخی دور از اصفهان و جای سرسبز و باصفایی بود. دورتا دور محوطة چند صد هکتاری آن را سیم خاردار کشیده بودند و سربازان از آن محافظت می کردند. اردوگاه تشکیلات و تاسیسات مفصلی داشت و محوطة آن شامل تپه و ماهورهای وسیعی نیز بود که ما را شبها برای عملیات صحرایی شبانه به آنجا می بردند.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

شیطنت مفید پرویز 


دوماهی بود که در بخش کودکان به عنوان استاژر مشغول کارآموزی بودم و آن روز، روز امتحان و پایان دورة ما بود. اساتید ما هنوز نیامده بودند و ما نیز می خواستیم زودتر از امتحان خلاص شویم تا خودمان را به کنفرانسی برسانیم که در بیمارستان ثریا منعقد بود.

با امتحان آن روز خود مشکل داشتیم زیرا در بخش، چندگانگی علمی عجیبی حکمفرما بود. استاد دکتر سرلتی رییس بخش و استاد دکتر برومند، هر دو از تحصیلکردگان فرانسه بودند و به مکتب فرانسه ارادت می ورزیدند. استاد دکتر احمد میرعلایی از دانش آموختگان دانشگاه تهران بود و در کنار مفروضات مکتب فرانسه، نکات دیگری برای گفتن داشت و دکتر باجغلی مستقیماً از ماساچوست آمریکا به دانشگاه اصفهان آمده بود. در این میان، موقعیت ما دانشجویان از همه شنیدنی تر، و یادداشتهایی که برای پس دادن امتحان می نوشتیم، از همه دیدنی تر بود. زیرا مثلاً در جزوه های خود نوشته بودیم که درمان مننژیت برای دکتر سرلتی چنین است و برای دکتر میرعلایی چنان. و یا درمان گلودرد استرپتوککی برای دکتر برومند چنین است و برای دکتر باجغلی چنان و جز آن. تا هرکدام از ما سئوال کنند، جواب مربوط به خودشان را بلد باشیم و بیان کنیم.

به هر تقدیر، آن روز پس از دیدن بیمارانم، سری هم به اتاق رییس بخش زدم تا ببینم اساتید آمده اند یا خیر. اما در پشت میز ریاست، پرویز یلزاده را دیدم که با خیال آسوده به صندلی تکیه داده بود و دفتر حضور و غیاب را در دست داشت. با تعجب و کمی دلهره پرسیدم اینجا چه می کنی؟ که با آرامش گفت:

 

-                        همه اساتید در کنفرانس هستند. من هم دارم غیبتهای خودم را در این دوماهه از دفتر پاک می کنم.

 

           مسالة مهمی نبود ولی از او خواهش کردم که غیبتهای مرا هم پاک کند و دنبال کار خود رفتم. نیمساعت بعد، فقط استاد سرلتی به بخش آمد و خبر داد که به تنهایی از کارآموزان بخش امتحانی شفاهی خواهد گرفت. استاد پس از امتحان اعلام کرد که همه قبول شده اند اما هرکس بیش از یک غیبت داشته باشد باید دوره را تکرار کند. اینجا بود که پرویز سر در گوش من گذاشت و گفت:

-                        دوتا غیبت داشتی، یکیشو پاک کردم!      

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

اردوگاه نظامی اصفهانک و پسری با نشانه های پدر


و     در مرداد ماه ١٣۴٧به مدت سه هفته به اردوگاه نظامی رفتیم و این بار محل استقرار ما اصفهانک، در چند فرسنگی اصفهان بود. این بار دومی بود که زندگی نظامی را در بیابان تجربه می کردیم و مثل دفعة اول به ما سخت نگذشت. البته گذرانیدن این دوره ها خواص خوبی هم داشت. پیش از آن هرگز در یک بعدازظهر بهاری هم حاضر نبودم که پایم را از اتاق خنک خود بیرون بگذارم. اما از آن پس، در ساعت دوی بعدازظهر داغ مردادماه نیز، آماده بودم که با چستی و چالاکی به هرجا بروم و از گرما باکی نداشته باشم.

از برنامه های مهم این اردوگاه، مسابقات تیراندازی با تفنگ ام- یک از فواصل مختلف پنجاه، صد، و دویست متری بود. پس از تیراندازی، همه در محوطة زمین تیر نشسته و منتظر بودیم تا بازدید گروه نظامیان از هدف ها تمام شود و ببینیم که چه کرده ایم. سرانجام پس از اعلام برندگان تیراندازی از مسافات پنجاه و صد متری، سروان الفتی فرماندة اردوگاه گفت:

-           " دانشجو مدنی کیست؟  

 

وقتی برخاستم و سلام نظامی دادم سروان الفتی گفت:

-          من و هیچ یک از افسران در این اردوگاه، حاضر نیستیم با شما مسابقه بدهیم! 

 

کاشف به عمل آمد که در تیراندازی از فاصلة دویست متر، با به هدف نشاندن ٩ تیر از 10 فشنگی که در اختیارم بود اول شده بودم. یاد پدرم افتادم که وی نیز زمانی در سال ١٣١۵در مسابقة تیراندازی اول شده و یک پارابلوم جایزه گرفته بود، اما هرچه منتظر شدم که منهم دست کم یک قبضه تفنگ ام – یک  جایزه بگیرم خبری نشد!

از برنامه های دیگر این اردوگاه، عملیات رزم شبانه و پیداکردن محل استقرار واحدهای خودی در تپه ماهورهای خاکی و سنگی، در شب تاریک و به کمک قطب نما و نشانه های قراردادی بین راه بود. به دستور فرمانده مان سروان الفتی و پیش از حرکت، روزنامه ها را آتش زدیم و با دودة آن تمام دست و سرو صورتمان را سیاه کردیم و سپس به راه افتادیم. گروه ها دونفری بود و باید در نهایت استتار و اختفا حرکت می کردیم.

من با دوستم خلیل عمرانیان بودم و نمی دانم او از چه طریقی به محل نهایی تجمع واحد ها پی برده بود. بنابراین بدون هیچ ردیابی و استفاده از قطب نما و سایر نشانه ها، تا چند قدمی محل تجمع پیش رفتیم. در پناه یک تخته سنگ، بساط شاممان را گستردیم و سپس روی شن ها دراز کشیدیم و جوک گفتیم و بیصدا خندیدیم. یکساعت و نیم بعد که صدای خفة اولین پوتینها را شنیدیم، خود را بلافاصله از چند قدمی به محل معهود رساندیم و در عملیات رزم شبانه، اول شدیم!

و سرانجام در آخر دوره به این نتیجه رسیدیم که سربازی یعنی: صبح زود برخاستن، دویدن و جوک گفتن!!

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

دیدار نوروزی دایجون محسن در مشهد 

در نوروز سال 1348 به تهران رفتم تا برای دیداری از دایجون محسن و خانواده، با قطار به مشهد بروم. در این سفر که بیش از بیست ساعت به طول انجامید، در کوپة خودمان از جمله با دانشجویی مشهدی به نام لولویی آشنا شدم که پس از یکسال به دیدار خانواده اش می رفت. جوان ساده و سرزنده، اما جدی و فکوری بود که سبیلی استالینی روی لبهایش را پوشانده بود و هنگامی که از زندگی خودمان و از آسمان و ریسمان صحبت به میان آمد، به زودی معلومم شد که سازش چپ کوک است! وی در طول سفر سعی مبسوطی کرد که ویلن و پیانوی موتسارت و بتهوون را از من بگیرد و به جای آن، مسلسل مارکس را به دستم بدهد و یا دست کم کلت لنین را در جیبم بگذارد!

سفر طولانی بود و به زودی رفت و آمد بین کوپه ها و آشناییهای تازه بین مسافران آغاز شد و لولویی نیز که ظاهراً دوست جدیدی در کوپة همسایه های ترک زبان ما یافته بود، به آنجا رفت.

در کوپة ما دختر چند ساله و شیطانی بود که با مادرش سفر می کرد و یک بار که از کوپة همسایه بر می گشت، دختر چند ماهة زیبایی را در بغل داشت. مهمان کوچولوی ما مثل فرشته ها و عروسکها، و عینا مانند کودکانی بود که عکسشان را مثلاً پشت قوطیهای شیر خشک می اندازند. ما همه مشتاقانه به چهرة سفید و ملوس دخترک خیره شده بودیم که پسر کوچک همسایه وارد شد و با لهجة ترکی خود گفت:

 

-          مادرم می گوید بچه مان را بدهید، خودمان بهش احتیاج داریم! 

 

     هنگامی که سفر به پایان رسید و همه از کوپه ها خارج می شدیم، چشمم به جمال بی مثال و مبهوت کنندة مادر آن عروسک افتاد که در حین خروج از کوپه، چادر مشکی خود را به سرش می کشید و مرتب می کرد. می گویند یک نظر حلال است! و نظر من آنست که وی بی تردید زیباترین زنی بود که به عمرم دیده ام! آن خواهر! بی تردید چیزی بدهکار مریلین مونرو نبود. 

      طولی نکشید که به دنبال او، یک لندهور کت و کلفت مثل سنان بن انس! و با سبیلهای آویختة استالینی، در حالیکه عروسک ما را در بغل داشت از کوپه خارج شد و با سگرمه های درهم کشیده به مریلین مونرو چیزی به ترکی گفت. شاید مثلاً به قول عمو حسین گفته باشد : " سلم سن ده  اولاه گل بورنده ! "   

 

دیگر حتی یک لحظه هم جای ماندن و نظر کردن! نبود و به سرعت، با لولویی که پشت سر رفیق! جدیدش از کوپة رفقا خارج می شد خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

حکایت پیج کردن بیمارستان ثریا 

    

در بیمارستان ثریای اصفهان که بعضی از بخشهای دورة اکسترنی و انترنی خود را گذراندم، تلفنچی پیرمردی داشتیم که در اتاقک تلفنخانة خود می نشست و از اول صبح تا ساعت دو بعدازظهر، مشغول رتق و فتق امور تلفنی بود. 

آن روزها به تازگی و به همت دکتر راسخ رییس بیمارستان، در تمام بخشها بلندگو کار گذاشته بودند و صدا کردن پزشکان، یا به قول معروف؛ پیج کردن آنها تازه باب شده بود. پیرمرد تلفنچی ما که همیشه سیگاری زیر لب داشت و اهل دود و دم نیز بود، اوائل صبح سرحال و قبراق بود و همیشه صدای او را از بلندگوها می شنیدیم که مثلاً می گفت:

 

-          انترن داخلی فوراً به بخش داخلی، اسیستان زنان به بخش زنان، دکتر مدنی به بخش اطفال 

اما هرچه به ظهر نزدیک تر می شدیم، دو قضیه باعث اخلال در پیج کردنها می شد؛ یکی اینکه تعداد صداکردن دکترها افزایش می یافت و دیگر آنکه پیرمرد ما خمار و خمارتر می شد. بنابراین حوالی ساعت یک بعدازظهر اوضاع صداکردن کارکنان و پزشکان به کل درهم و برهم و بی ربط می شد و پیرمرد، مثلاً می گفت: 

-          انترن زنان به لاندری، اسیستان داخلی به بخش تاسیسات، یک آمبولانس با راننده به طبقة سوم ! 

 

یکروز ساعت یک بعداز ظهر، از بلند گوها شنیدیم که سیروس فرهادیه را مکرراً به اتاق عمل پیج می کنند. سیروس رزیدنت رادیولوژی بود و لابد برای یک عکسبرداری فوری او را به اتاق عمل می خواستند. یک دقیقة بعد دوباره صدای پیرمرد را شنیدیم که چند بار با حرارت گفت: " دکتر فرهادیه به اتاق عمل، دکتر فرهادیه به اتاق عمل" و چون لابد از او خبری نشده بود دوباره او را صدا کردند، اما این بار پیرمرد با لحنی خمار و کشدار می گفت:

-           اتـاق عمـل بـه دکـتر فـرهـادیـه !

 

                                                                                                                                             احمد مدنی

                                                                 

 ******************************************                                               

 

ادامه  دارد  .......          

 

 مجموعه عکس های خاطرات دوران تحصیل طب

آقای دکتر مدنی همراه خاطراتشان عکس هایی را نیز به مناسبت هر مطلب و برای مصور کردن آن در نظر گرفته بودند و همراه متن ارسال داشته بودند .

با تشکر فراوان از هادی سجادیان عزیز که با محبت تمام و صرف وقت ، مقدمات کاربرد برنامه " فوتو شاپ " را به من آموخت تا بدینوسیله بتوانم این عکس ها را که مربوط به 6 قسمت اولیه این خاطرات است را در "آپادانا مصور" به نمایش بگذارم. جهت دیدن  صفحات قبلی آلبوم عکس ها روی کلمه " پیام های قدیمی " که در پای هر صفحه "آپادانا مصور " و در سمت چپ آن مشاهده میگردد، کلیک فرمایید.

ارادتمند  محمد مدنی

مشاهده تصاویر