حکایت یک سو ء ظن ساده : نوشته علی میرعمادی : آپادانا خرداد - مرداد 1388
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧   کلمات کلیدی:

حکایت یک سوء ظن ساده !

 باید سالهای 1334 باشد. دوازده سیزده بهار از عمر من گذشته است. عصر تابستان است و با چند نفر از بچه ها در حیاط خانه مشغول گل بازی و عرصه کاری هستیم. تلویزیون که هنوز اختراع نشده است و اگر هم شده بود جای آن در خانۀ ما نیست. سیدالحاجیه هم از اینکه پدر رادیو خریده و به خانه آورده اند سخت عصبانی هستند . پس بچه ها کاری جز گل بازی ندارند. مقداری گچ رنگی خریده ایم و مورچه ها را به رنگهای الوان زینت می بخشیم و آنها را دنبال می کنیم. شاید همان موقع بچه های اینور دنیا دارند به ساخت رایانه فکر می کنند!!! مورچه ها وقتی به رنگهای گوناگون نگاه می کنند گیج می خورند و راه خودرا گم می کنند. شاید هم از ته دل به ما بد و بیراه می گویند و "لعن الله الاطفال کلهم اجمعین" نثار ما  می کنند و "بر هرچه مردم آزار است" لا اله الاالله!!! می فرستند.

کوبۀ در خانه به صدا در می آید. می روم دم در. پسری است بیست و جهار ساله شاید هم کمی جوانتر. نیمچه مردی است موقر و مودب.

ایشان: اینجا منزل حاج آقا حسین است؟

من: بله. امرتان چیست؟

ایشان: بگو یه توک پا بیایند دم در.

من: نیستند.

ایشان: به مادرت بگو بیایند.

سیدالحاجیه را صدا می زنم و می گویم شخصی با شما کار دارد. مادر به دم در می روند.

پسرک: خانم! ببخشید به شوهرتان بگوئید بیایند پول دستبند طلا را که خریده اند بدهند.

        آدرس ما را می دونند تو چهار باغ پاساژ کازرونی. ضمنا اوسا عذر خواهی کردند

        ولی خیلی وقته پولش را ندادن.

مادر: نشانی دقیق را بده.

پسرک: مغازۀ طلا فروشی حاج آقا........

پسرک خدا حافظی می کند و می رود. سید الحاجیه همچون یک شیر غرّان مرا پس می زنند و یکراست می روند توی اتاق. ما هم دوباره می رویم "مورچه بازی".

عصر هنگام است و نوکر بی جیره و مواجب یعنی این بندۀ کمترین خرند را آبپاشی کرده و گلیم و احرامی را پهن کرده ام چون نزدیک غروب است و پدر می آیند و طبق یک سنت حسنه لقمه شامی را که سیدالحاجیه پخته اند می خوریم. اما مادر از اتاق خارج نمی شوند. می روم به اتاق و عرض می کنم : امشب شام خبری نیست؟ جملۀ سئوالی این کمترین به پایان نرسیده که بمب هیروشیما منفجر می شود. یکه می خورم.

ایشان: بروید از او بخواهید. مگر من کلفت شما هستم؟ چه غلط ها می کنند. گند بزنند به این آدمها! آدم که نه. چی بگم ؟ حیوان.

دوزاری افتاد. "امشب عزاست امشب. شام بی غذاست امشب"(مرٌدم از بس این  "ظ" و "ز" و "ذ" و "ض" را عوضی گرفتم. این هم شد خط!! اه.)

هوا پس است. پس سکوت نشانۀ خرد است. هوا تاریک شده. می روم روی فرش و مشغول می شوم به خواندن نماز. بر خلاف هر روز طولش می دهم شاید خدا عاقبت مارا ختم به خیر کند. مادر هم از ترس اینکه در ضمن نماز حواسم پرت نشود کمتر غرغر می کنند. پس غنیمت است. فکر می کنم آن شب دو سه رکعت هم بیشتر خواندم. بلکه خداوند تفضلی بفرماید.

در خانه باز می شود. طایر (بابا همان "تایر" خودمان) جلوی دوچرخه بر آجر کف خانه بوسه می زند وبه دنبال آن آقا جان وارد می شوند ،هناسه زنان. سلامی عرض می کنم و از سر ترس سرم را زیر می اندازم. شکر خدا خواهرم رفته خانۀ خاله کوچیکه و قرار نیست امشب برگرده.ُُُُُ

آقاجان: علی جون! بیا این خوراکی ها را از ترک چرخ بردار. مادرتان کجاست؟

مادر: (خشمگین و عصبانی) این جریان چی بوده؟

آقا جان: کدوم جریان؟

مادر: نمی دونم. جریان دستبند. برای کدوم خری خریده شده بود؟

آقا جان: این حرفها چه معنی داره؟

مادر: از خودتون بپرسید. خب شما مردا خودتون رو می زنین به کوچۀ علی چپ (  گند  مرا ببینید که توی این همه اسم، برای "چپ" علی را انتخاب کرده اند. مگر اسم قحطی بود؟)

آقا جان: این مسخره بازی ها برای چیه؟

مادر: خودت رو به اون راه نزن. خدا شما مردها را می شناسه.

آقا جان: چرا مزخرف میگی؟

...................................

...................................

..................................

آقا جان: هر جور می خوای فکر کن. حالا حرف حسابت چیه؟ خریدم که خریدم. "زن و اژدها هر دو در آسمان (ماله کشی بنده!!) به."

جنگ حیدری و نعمتی تا دم دمای صبح ادامه دارد. یواشکی می روم توی انباری. یه تکه نون سق می زنم و می رم کپۀ مرگم را میذارم. تک سرفه های آقا جان که حاصل آن ت... زرد طلائی لعنتی است با این ماجرا به هم گره خورده و سیاهی شب را به جهنمی سوزان بدل کرده است.

صبح زود کلۀ سحر از خانم جان خبری نیست. ظاهرا ایشان چادر چاقچور کرده و رفته اند یا سقا خانه یا در دکان آن مرد جواهر فروش. حدس دوم درست است. به تصور ایشان طلا فروشان هم قبل از طلوع آفتاب در مغازه را باز می کنند. آخر کدام آدم بی خردی صبح اول صبح نان سنگک داغ و کله پاچه  را ول می کند و می رود دنبال زردچوبه (!!!)؟

ظاهرا این مکالمه حدود ساعت 10 بامداد صورت گرفته است (من که آنجا نبودم. دروغ چرا؟ تا قبر آ....آ...آ...).

جواهر فروش: خانم ! سلام . ببخشید. خیلی معطل شدید؟ امرتان چیست؟

خانم جان: من همسر حاج آقا حسین هستم. این جریان النگو چی بوده؟ کی؟ کجا؟ برای کی؟ کی اومده؟ کی رفته؟

جواهر فروش: والا ایشان توی همین خیابان در .......... کار می کنند ولی از بعد از خریدشان دیگر محبت نکردند پول آن را بیاورند. ما به ایشان اطمینان کردیم ونسیه دادیم.

خانم جان: گفتید کجا کار می کنند؟

جواهر فروش: همین بالا تر، آنور دروازه دولت. مگر این را برای شما نخریده اند.

(در اینجا، احتمالا دود از سر خانم جان بالا می رود.)

خانم جان: شما دنبال حاج آقا حسین ....... چی فرستاده بودید؟

جواهر فروش: حاج آقا حسین ...................

خانم جان: ای آقا! چرا حواستان را جمع نمی کنید؟ چرا با زندگی مردم بازی می کنید؟ همسر من کس دیگری است.

جواهر فروش: عذر می خوام. این شاگرد ما یه چیزیش می شه. خره.

 طرف ظهر خانم جان بر می گردند سر افکنده. آقا جان رفته اند دنبال کار و آوردن یک لقمه نان حلال.

جای همه خالی آن شب یک قرمه سبزی شاهانه هم خوردیم با ته دیگ زعفران دار

 

همسران مکرمۀ معززه، بانوان، سروران، از ما بهتران، مخدرات،

همنفسان، همدلان،شمایانی که خداوند بهشت را از زیر پای ما کشید و پهن کرد زیر پای شما، ای هر آنچه ما داریم مال شما و هرچه خودتان هم دارید مال خو د تان، ای یارانی که هر غذای شوری راکه می پزید باخوشروئی می خوریم و دم بر نمی آوریم،ای عرش نشینان بالا سری ما فرش نشینان:

          ترا خدا تا چیزی را تحقیق نکرده اید الکی پلکی به ما بیچاره ها تهمت نزنید.

             ما مردها زمین خوردۀ خدائی هستیم. دیگر شما ما را زیر پا له نکنید. دماغ مارا بگیرید گوش ما کنده می شود. چه خوب فرمود آن شاعر زخم خورده و درد تهمت کشیده که گفت:

   آخ! چرا عاقل کند کاری       که باز آرد پشیمانی

                  علی میرعمادی          فروردین 1388