شهر خاموش، شهر گویا : نوشته شیرین مدنی : آپادانا خرداد - مرداد 1388
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸   کلمات کلیدی: شیرین مدنی ،شهر خاموش ،داستان کوتاه

شهر خاموش، شهر گویا

 

در زمانی نه چندان دور، شهر کوچکی بود در کشوری بزرگ. سالها بود که دیگر پای هیچ رهگذری به این شهر نرسیده بود. و شاید این، به خاطرعادت مردم شهر یا خصلت شهر بود.

در طول روز وشب، سکوت در همه جای شهر حاکم بود. کسی با کسی گفت و گویی نمی کرد. مردمان شهر گرچه با هم سخن نمی گفتند، اما گفتنی هاشان بسیار بود که بسیارچیزها برای فکر کردن داشتند. زبانشان خاموش و دهانشان بسته بود، اما فکرهاشان از کسی مخفی نمی ماند. فکرشان خوانده می شد. و نه با نجوا و زمزمه که با آوایی بلند.  و کسی نه تعجبی میکرد و نه توجهی. شاید این خصلت شهر یا عادت مردمانش  بود.

در آن سالهای دور وقتی مردم تک تک و گروه گروه پا به این شهر می گذاشتند، کسی از خصلت شهر آگاه نبود. اما تازه آمدگان نیز رفته رفته به آن خو می گرفتند و خود نیز چنین می شدند و چنین می کردند.

آن زمانهای دور، آن هنگام که دو دوست یکدگر را در گذرگاهی  می دیدند، چه سخنها که از صدق و صفای دوستیشان نمی گفتند و برزبانشان چه ها که از یگانگی و اخلاص به دوستشان نمی رفت.  سپس سکوتی برقرار می شد. فکرهاشان بلند بلند خوانده می شد. هردو، ظاهر و باطن یکدگر را به سخره گرفته بودند و بیزاریشان از هم پنهان نمی ماند. در آن روزهای دور آنها که حساس تر بودند شاید که رشته دوستی را می گسستند و دشمنان یکدگر می شدند. اما رفته رفته و آرام آرام، همه به این پدیده خو گرفتند.  و دیگر کسی از کسی نمی رنجید. همه مردم، خصلت شهرشان را پذیرفته بودند.

نمی دانم، اما شاید این خصلت شهر، زندگی را برای میا نسالان و کهنسالان آسان می کرد. پیری بود درمانده و بیماردر بسترمرگ. دهانش بسته و خشک بود و توان سخن گفتن نداشت. اما فکرش خوانده می شد؛ آب می خواست.  و بی درنگ جوانی شتابان کاسه آبی به لبان خسته و بسته ی پیر نزدیک می کرد. پیر لبخندی می زد.

نمی دانم ، اما شاید این خصلت شهر،  کار را  برای جوانان هم آسان می کرد. آنگاه که دو دلباخته رو در رو بودند و چهره به چهره ، جوان دلداده، به ظاهر آرام و در باطن بی قرار، با شرم و اندوه به چشمان دلدار می نگریست. لب هایش آرام بود و بسته، اما فکرش با صدای بلند شنیده می شد؛ دوستت دارم ...

طرح لبخندی شیرین بر لبان بسته دلدارنقش می بست. خاموش بود اما پژواک بلند پاسخ درونیش در اعماق جان دلداده می پیچید که: من هم ...

سالها بود که دیگر پای هیچ رهگذری به شهر خاموشان نرسیده بود. همه خصلت شهر را میدانستند. همه خاموش بودند؛  ذهنشان خوانده می شد و چیزی از کسی پنهان نمی ماند.  

                                                                                                  شیرین مدنی