اتوبوس های اصفهان : از دکتر علی میر عمادی : آپادانا خرداد - مرداد 1388
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸   کلمات کلیدی: اتوبوس ،علی زنگنه

اتوبوس های اصفهان و ماجراهایش

 

داشتم خاطرات احمد جان عزیز را می خواندم که مطالب آن آدم را به قعر گذشته های دور می برد البته نه به زمان قاجار بلکه همین چند دهۀ پیش. آفرین  به این حافظه که این همه اسامی را به خاطر دارد. پاینده باشد و سلامت تا باز هم دست مارا بگیرد و به آن دور دور ها ببرد. فکر می کردم اگر این خاطرات نباشد دیگر برای ما چه مانده است. برخی از افراد رفتن به گذشته را اتلاف زمان می دانند و تصور می کنند که شایسته نیست وقت گرانبها صرف این مسائل بشود. اما من فکر می کنم یاد گذشته ها با تمام خوشی ها و ناخوشی های آن می تواند فرحبخش باشد. یاد آوری لحظات خوش گذشته خود به تنهائی می تواند به صورت رایگان شعفی را در ما زنده کند. ما هم که اهل آن وسط های ایران بزرگ بوده ایم از آش رایگان کیف مضاعف می کنیم و عادت داریم از هر مقولۀ خوش آیندی نهایت لذت را ببریم تمام و کمال. یادآوری لحظات نا خوشایند هم چندان خالی از لطف نیست چون همینقدر که دیگر وجود ندارند جای بسی خوشحالی است.

لابلای نوشتۀ ایشان به اتوبوسهای قدیم اصفهان (اسپادانا) و کرایۀ یک ریالی اشاره شده بود ومرا به یاد خاطره ای انداخت که ذکر آن خالی از لطف نیست.

اکثر اقوام محترم نام آقای علی آقا زنگنه (شادیش پاینده وعمرش به درازای عمر حضرت نوح نبی) را شنیده اند. ایشان همسایۀ بغلی خانۀ ما بودند اما به لحاظ نزدیکی و رفاقتی که داشتیم برای من و محمود جان( حاج آقا محمود مدنی)و علی آقا جان (حاج علی آقا مهدوی) و بسیاری دیگر از همقطاران بیشتر جزو اقوام به حساب می آمد تا فقط یک دوست. اگر باور نمی کنید از حضرات و از ما بهتران بپرسید تا موید بیانات این حقیر باشد. ایشان فردی بود(البته هنوز هم هست و خداوند عمرش را دراز دارد) خوش مشرب و اگر زمانی در جمع ما نبود خلاصه کیفی دست نمی داد. مطالب بکر داشت و خلاصه در آن دنیائی که نه تلویزیونی بود و نه اسباب طرب فراهم و آماده، نوای خوشش شادی آفرین بود و خلاصه همۀ ما کشته مردۀ او بودیم و کلی نازش را می کشیدیم تا به ما رخصت دیدار بدهد. باور کنید هنوز هم وقتی با تلفن سر به سر او می گذارم تا دو سه هفته شارژ می شوم و از شادی بال در می آورم.

الغرض. آن روزها ده دوازده نفر می شدیم وبا اتوبوس خط 7 می رفتیم ایستگاه شیخ بهائی و پیاده می شدیم. بعد شاید بی اغراق ده دوازده بار دروازه دولت را تا مجسمه گز(به گویش ما قدیمی ها یعنی "طی کردن") می کردیم و بعد از راه کوچۀ فتحیه تا خیابان ملک پیاده می رفتیم و آش و لاش به خانه می رسیدیم. در طول راه چه اتفاقاتی می افتاد بماند که بعضی ناگفتنی است و برخی را در آینده های نه چندان دور تقدیم حضور خواهم کرد( به شرط آنکه درخواستهای کتبی دوستداران به موقع برسد !!! شوخی کردم. ما می نویسیم با درخواست و بی درخواست). آن وقتها هر کس اول از اتوبوس پیاده می شد باید پول بقیه را هم حساب می کرد. پس تقریبا همه دنبال بهانه بودند و در هنگام پیاده شدن سعی می کردند که یجوری از زیر پرداخت آن شانه خالی کنند. هر چند جمع آن از  ده دوازده ریال تجاوز نمی کرد (برای اطلاع جوانتر ها عرض می کنم که یک ریالی سکه ای بود فلزی که با آن می شد از پل خواجو تا پل مارنان اتوبوس سواری کرد. سر را از پنجره بیرون برد و هوای مفتی خورد. با پنج عدد آن می شد تاکسی سواری کرد و کلی افه اومد. امیدوارم محمد عزیز عکس آنرا از یک جائی پیدا کند و در وبلاگ مصور بگذارد تا دوستان جوان ما با دیدن آن با یکی از عجایب دنیا آشنا شوند. عجب قدرتی داشت یکریالی). همه جور بهانه وجود داشت. گاهی آدم چترش را روی صندلی جا می گذاشت. گاهی پاچۀ شلوار به صندلی گیر می کرد . گاهی هم از همان تعارفهای همیشگی که "ای آقا شما بزرگترید و باید جلو تر بروید و از این قبیل ترفندهای جورواجور. البته وقتی آقا منصور مدنی یا آقا منوچهر و آقا محمد علی مدنی پور عزیز (ببخشید اگر تا به حال به حج مشرف شده اند بفرمائید تا ادای احترام با ذکر القاب و پسوندها و عناوین به کمال بعمل آید) در جمع ما بودند چون از تهران آمده بودند و ما اصفهانی ها کمی ماخوذ به حیا بودیم کمتر شاهد این بازی ها بودیم. آن زمانها تهران نشینها حکم آدمهای مریخی را داشتند و احترام به آنها از نان شب واجب تر بود. یادم میاید آقا محمد علی جان و آقا منصور جان در خانۀ ما میهمان بودند و من والده را مجبور کردم بروند یک پنکه بخرند تا مبادا در گرمای تابستان حضرات گرمائی شوند و والدین آنها مارا از آنها جدا کنند.

سرتان را به درد نیاورم. یکی از همین روزها که ده سیزده نفر سوار اتوبوس شدیم تا به کعبۀ آمال یعنی جهارباغ برویم علی آقا جان زنگنه هم با ما همسفر شد. تو راه چقدر سر به سر آژدان شیره ای ( شاگرد شوفر اتوبوس خط 7 )گذاشت و ما کلی خندیدیم بگذریم. به ایستگاه شیخ بهائی که رسیدیم جناب زنگنه پیشقد م شد و به سرعت رفت دم در اتوبوس بغل آژدان شیره ای ایستاد. ما یکی یکی  با خیال راحت به دنبال ایشان پیاده شدیم. علی آقا ایستاده بود و به آژدان شیره ای می گفت: از این آقا نگیر. از این آقا نگیر. از این آقا نگیر. از این آقا هم نگیر. از این آقا نگیر. از این آقا نگیر. یک یک پیاده می شدیم و تشکر می کردیم و جناب ایشان می گفت:" قابل نداره. وظیفه است". تا رسیدیم به نفر آخر (یعنی همان که پتۀ کتش به صندلی گیر کرده بود و ول نمی شد!!!!). وقتی پیاده شد، علی آقا جان خطاب به آژدان شیره ای  گفت :" آژدان ازین بی معرفت بیگیر". بعد راهش رو گرفت و در رفت تو پیاده رو. بقیه هم به استثناء نفر آخری که بد جوری کلک را خورده بود به دنبال ایشان پا گذاشتیم به فرار توی کوچۀ تی-بی-تی (آن موقع تی-بی-تی توی اون کوچه بود)

شاید پنجاه سال از این ماجرا می گذرد اما هنوز هم این رسم و رسوم دست و پاگیر پابرجاست با این تفاوت که آن روزها به هنگام پیاده شدن این اتفاق می افتاد و حالا قبل از آن با دادن بلیت پیش پیش. بلیت های بیست تومانی یا پنجاه تومانی که یک گونی آن به صدتا غاز کاشی نمی ارزد.

خوش و خرم باشید و شادیتان پابرجا.

                                  علی میرعمادی     28 فروردین 1388