خاطرات تحصیل طب (7 ) : از دکتر احمد مدنی : آپادانا مهر - آبان 1388
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥   کلمات کلیدی: تاج اصفهانی

چهل سال پیش، در چنین روزی.... 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

                                    ( قسمت هفتم)

احمد مدنی

 

مرکز ادارة رادیو اصفهان که برای تهیه و ضبط برنامه های جهان موسیقی، دربارة موسیقی کلاسیک به آنجا می رفتم در کوچة تاج و در خیابان آذر واقع بود. نام کوچه از آن جهت تاج بود که جلال الدین تاج اصفهانی خوانندة مشهور در آن کوچه زندگی می کرد.

یک روز در تابستان ١٣۴٨که برای ضبط برنامه به ادارة رادیو می رفتم، دیدم که تمامی کوچه از طرف اهالی آذین بسته و چراغانی شده است. کاشف به عمل آمد که تاج پس از مدتها اقامت در آلمان، آن روز به اصفهان و خانة خود بر می گردد و همشهریان و همسایگان فهیم و هنردوست او ترتیب استقبال مجللی را از او داده بودند. مسیر و راه منتهی به اداره بسته شده بود و من نیز به ناچار در کنار انبوه همسایگان و مستقبلین در کناری ایستادم. با ورود اتومبیل تاج به کوچه، غریو شادی مردم برخاست. تاج و همسرش و پسرش همایون از ماشین پیاده شدند و در میان هلهله ها و کف زدن ها به طرف خانة خود رفتند. تاج با تمام مستقبلین و همسایه ها دست و روبوسی مفصلی کرد و هنگامی که به من رسید، حتی از حال دایجون مدنی نیز پرسید.

از آن پس، بازهم چند باری تاج به خانة دایجون مدنی آمد و بی ناز هنرمندانه برای دوستانش خواند. یک بار نیز که در پاییز 1348 به منزل دایی محسن نعمت اللهی رفته بودم، تاج را دیدم که به همراه حسن کسایی و استاد دکتر عبدالباقی نواب، به آنجا آمده بود و شبی که با حضور این سه هنرمند گذشت، نه از آن شبهایی بود که قابل تکرار شدن باشد. دکتر نواب، صرف نظر از آنکه در حدود دویست کیلو وزن داشت، استاد بی بدیل بیماریهای عفونی بود، شناسایی کاملی از موسیقی ایرانی داشت و ویلن را به استادی می نواخت، خطاط چیره دستی بود و گاهی از گوشه و کنار، غزلهای پرشور و منسجمش را نیز شنیده بودیم.

نکته ای که به خاطر آن هرگز خود را نخواهم بخشید این بود که در آن ایام دانشجویی ضبط کوچکی داشتم و دست کم می توانستم در آن جلسات گاه و بیگاه، ساعتها صدای تاج را در آن مجالس خصوصی و بی ریا ضبط کنم. هربار به خود می گفتم که بار آینده چنین خواهم کرد و عاقبت نکردم! تاج در مجالس دوستانه، شاید از آن نظر که تشریفات استودیو و میکروفن و اتاق فرمان و غیره و غیره نبود، بسیار راحت تر و دلچسب تر می خواند.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

در سال 1348 دانشجویان رشته دکترای داروسازی در دانشگاه اصفهان اعتصاب کردند. زیرا ناگهان به آنان اعلام کرده بودند که فقط به آنها لیسانس داروسازی خواهند داد. دامنه این اعتصاب گسترده شد و دانشجویان پزشکی نیز به آن پیوستند و من نیز که خط و ربطی داشتم با نوشتن پلاکاردهای بزرگ و شعارها دوستانم را همراهی می کردم.

یک روز بعد ازظهر در همان گیرودار اعتصاب و شلوغی دانشکده، کارمندی از دبیرخانه دانشکده به طور خصوصی به من اطلاع داد که دکتر نواب تو را خواسته است. چون امر بی سابقه ای بود به ناچار نتوانستم تا فردا صبر کنم و همان بعدازظهر به اتفاق محمود بلوچی به مطب استاد رفتم.

دکتر نواب ما را بلافاصله پذیرفت. وی که عازم جلسه ای در مرکز پیشاهنگی استان و شرکت در اجتماع شیربچگان بود، لباس پیشاهنگی پوشیده بود و دیدن هیکل عظیم او با پیراهن و زلم زیمبوهای پیشاهنگی و بخصوص شلوار کوتاهی که به پا داشت واقعاً دیدنی بود! وی ابتدا چند دقیقه مرا نصیحت کرد و درست هنگامی که می خواست سوار ماشینش شود، جمله ای گفت که ابداً تصورش را هم نمی کردم و انتظارش را نداشتم. وی گفت :

-                   من به بقیه دانشجویان کاری ندارم، اما کسی که قوم و خویش نزدیک دکتر میرعمادی است و داییش دکتر نعمت اللهی، باید پای خود را از این تظاهرات بیرون بکشد. از من گفتن بود...

 

                ₪₪₪₪₪₪₪₪

 

استاد ما دکتر " س " از پیشکسوتان طب کودکان در اصفهان بود و در بخش کودکان بیمارستان خورشید با او و دیگر همکارانش دورۀ اکسترنی خود را طی می کردم. وی همیشه برای سخن گفتن، به خود زور می آورد تا با صدای زیر و نازک خود صحبت کند. یک روز که دور تخت کودکی ایستاده بودیم و استاد با زور و فشاری که به خود می آورد، دربارة بیماری او بحث می کرد، ناگهان صدای مشکوکی شنیده شد. سکوت کاملی در اتاق برقرار شد و استاد پس از مکثی کوتاه، سینه ای صاف کرد و گفت : 

-         بـه هـر حـال... !             

 

و سپس بحث در بارۀ بیمار را پی گرفت.

 

                                                       ₪₪₪₪₪₪₪₪   

 

مهرماه سال ١٣۴٨ همراه گروهی از دانشجویان هنرمند دانشگاه اصفهان برای شرکت در جشنوارة هنری دانشگاه ها به شیراز رفتیم. آقای بیریا رییس اداره ای در دانشگاه بود که امور مربوط به جشنها و شب نشینی ها و فعالیتهای هنری دانشجویان به او مربوط می شد و در این سفر سرپرست گروه بود. دانشجویان هنرمند اصفهانی، یا در کار تئاتر بودند و عنوان بازیگر یا کارگردان و غیره داشتند و یا در موسیقی ایرانی یا جاز، دستشان به مهارت و توانایی به سازی آشنا بود. من نه بازیگر بودم و نه بلد بودم که سازی بزنم اما وجود ذیجودم! جزو لاینفک فعالیتهای ادبی و هنری دانشگاه به حساب می آمد و اصلاً امکان نداشت که در این سفر همراه آن هنرمندان نباشم!

در گروه خود جوان خواننده ای داشتیم به نام حسین طلایی که دانشجوی دانشکدة ادبیات بود و بسیار خوب می خواند. به خاطر می آورم که در طی هفته ها تمرین ارکستر سازهای ایرانی که عموماً توسط دوستانم؛ دکتر محمود بلوچی و دکتر پرویز یلزاده یا دکتر سهیلیان اداره می شد، طلایی شعری را در دستگاه ماهور می خواند که با این بیت شروع می شد:  بس تازه و تری تو هوادار کیستی / بیخ امید و شاخ تمنای کیستی. آنقدر این بیت و ابیات بعدی را در جلسات تمرین شنیدم که هنوز پس از سالهای سال که از آن روزگار می گذرد، این بیت برای من محک شناسایی دستگاه ماهور و درآمد آن به شمار می رود و در ذهنم حک شده است. بنابراین به عنوان یک توصیة عملی و کاربردی می توانم بگویم که برای آشنایی با هر دستگاه از موسیقی ایرانی، یک شعر یا غزل دلچسب از یک خوانندة خوب را در آن دستگاه بارها و بارها بشنوید تا محک و معیار شما برای تشخیص آن دستگاه شود. خود حقیر به همین ترتیب با شعری که تاج اصفهانی خوانده، دستگاه همایون را می شناسم و با نواری از شجریان، با دستگاه راست پنجگاه اخت و آزموده شده ام و به همین نهج دستگاه های نوا و اصفهان و گوشه هایی از بیات ترک و دشتی را می شناسم. 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

مشاهده تصویر