درس های سفر حج : از دکتر علی میر عمادی : آپادانا مهر - آبان 1388
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥   کلمات کلیدی: دکتر علی میر عمادی ،حج

"گم کرده راه"

 

حج ، آنگونه که من آنرا

دریا فتم

 

 

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی  

این ره که تو میروی به ترکستان است

 

در چند شماره پیش سخن از مراسم حج به میان بود.آنچه می خوانید تفسیری است از حج اگرچه می تواند بهترین نباشد. تجربه شخصی این کمترین است. بعید نیست که اهل فضل و کرامت اینگونه ندانند. بدیهی است هر انسانی می تواند در مسیر این سفر روحانی اندیشه ای از خود داشته باشد ضمن آنکه عقاید و نظرات دیگران را نیز محترم می شمارد.

 اما ابتدا چند سئوال:

آیا انسان "با خداست" یا  "بی خدا"  یا  "در خدا"؟

آیا "آفتاب"  با  "خورشید" است  یا  "بی خورشید" است  یا              "در خورشید" است؟

اگر خدا همیشه  و همه جا حضور دارد تحمل سختی سفر و رفتن به مکه از برای چیست؟

آیا در ورای قربانی کردن در مراسم حج فلسفه ای نهفته است؟

چرا خداوند "گوسفند" را روانه حضرت ابراهیم خلیل کرد و چرا نه حلال گوشت دیگری را؟

آیاهدف از سفر حج تنها انجام دادن  شعائر است؟

اصولا فلسفه حج کدام است؟

 

سفر حج آنگونه که اولیای الهی مقرر داشته اند مقدماتی دارد و آنطور نیست که هر کس دستمال بسته ای بردارد و به قصد تفریح و تفرج خانه و کاشانۀ خودرا رها کند و راهی شود. ابتدا باید مال مزکی داشته باشد و چه کسی نمی داند که فراهم کردن این اندوختۀ حلال چه کار سختی است.

اغلب تصور ما این است که هر که از دسترنج خود توشۀ سفر بردارد استحقاق تشرف دارد. این اندیشه درست است. مشکل در این است که واژۀ "دسترنج" را چگونه باید تعریف کرد. اگر من معلم فقط سر کلاس حاضر شوم و سر بچه ها را گرم کنم و معرفتی بیش از آنچه آنها خود دارند بر آنها نیفزایم و مزدی هر چند ناچیز به دست آورم به راستی دسترنجی سالم و حلال به چنگ آورده ام؟ قطعآ چنین نیست، یا حد اقل من فکر می کنم که چنین نباشد. پس شرط اول آن است که این اطمینان حاصل شده باشد. به ضرس قاطع در مورد این حقیر چنین نبوده است. پس من حج خودراهرگز مقبول ندانسته ام و فکر نمی کنم تحفه ای به عرض کبریایی برده باشم. در زیارتی که دست داد بر این امر واقف بودم. پس با خود اندیشیدم که در فلسفۀ آن تعمق کنم تا حد اقل ارزش یک نیمچه تحقیق داشته باشد.

از دیگر الزامات این سفر بر آوردن نیازهای اساسی بستگان است به قدری که از هر نظر تامین باشند. در سفری که پیش آمد با مردی همسفر بودم که با خود سوغاتی کفش بهمراه داشت به تعداد زیاد. گفتم حاجی این همه کفش از برای چیست؟ گفت بچه هایم کفش حسابی به پا نداشتند و زمستانها از نفوذ آب در امان نبودند. با خود گفتم حج مان مقبول!!!!!

اگر این تعبیر درست باشد پس ایشان هم چون من دست خالی برگشته اند و به خیال خود استخوانی سبک کرده اند که حتمآ نکرده ایم.

هنگامی که وارد جده شدم باید سوار اتوبوسی می شدیم تا به مدینه برویم. از اینکه چند نفر عامی صندلی های جلو را اشغال کرده بودند و من مجبور بودم تا پایان سفر در صندلی آخر بنشینم احساس ناراحتی می کردم. کبر و غرور همچنان سرا پای وجودم را فراگرفته بود و این بدین معنی بود که من هنوز نمی دانستم به  کجا می روم و چرا می روم. هنوز مغز من به منّیت ها آغشته بود.هنوز نتوانسته بودم درک کنم که صاحب آن خانۀ با عظمت از هر چه منّیت است بیزار است. خودپرستی شرک محض است وبا باور بر چند خدایی فاصلۀ چندانی ندارد. پس من به قصد زیارت معشوق رو به آن دیار متبرک نداشتم. تنها قصد آن داشته ام که برتری کاذب خودرا به رخ دیگران بکشم و از خداوند بزرگ هم بر برتری خود تائیدی بگیرم.

به مدینه که وارد شدم به شگفت آمدم که مرا در اتاقی مشترک با کسانی اسکان داده بودند که کاغذ پارۀ مدرک مرا در دست نداشتند. حرفی برای گفتن با آنها نداشتم. این حالت نشان از خودباختگی من داشت. فکر می کردم مختصر سوادی که دارم مرا به خدا نزدیکتر کرده است و چه خیال باطلی. همان آدمی بودم که همیشه باد در دماغ داشتم. شاید بهتر بود به جای پا گذاشتن به این مکان مقدس به کنار ساحلی پناه می آوردم و فراغت بالی می یافتم.

در آنجا به افراد دیگری برخوردم که حالتی کم و بیش همانند من داشتند. شاهد بودم که فردی بادبزنی در دست داشت و جنابی را باد می زد و حضرتش همان بار ارباب منشی را با خود یدک می کشید. آنجا فهمیدم که بیخود به اینجا آمده ام. حالا مفهوم این روایت را دانستم که یکی از امامان معصوم در سفر حج، شترشان را موفق تر از انسانهای زائر دانسته بودند.  امثال من زیاد بودند که بر سر سفره جای بهتری را می طلبیدند و به نشستن در کنار اعاظم رغبت بسیار داشتند گوئی پائین نشینی خاص بینوایان است. در واقع من و ما به دنبال خدایانی بودیم که کمی از خدای واقعی و خالق هستی به تعبیر عامیانه کوتاه ترند. عجیب که ما آمده بودیم شیطان را نفی کنیم غافل از اینکه خود مدعی خدایی هستیم. در واقع لازم بود که ما در بادی امرچند سنگ ریزه که سهل است خرواری پاره آجربر سر خود می زدیم هر چند این مغز های سیمان بافته را کدامین سنگ حریف است!!!

تجربۀ گورستان بقیع تجربۀ آموزنده ایست و کمی انسان را به خود می آورد. اگر آرامگاه ابدی آن چهار بزرگوار همردیف همه کسانی است که قرنها در آن جوار آرمیده اند با اینکه قدرشان هرگز با آنها برابر نبوده است، پس انتظار من و ما بی جهت است. آدم کمی خرد می شود و این خرد نگری آغاز اوج گیری است. سادگی آن بارگاه و در نظر گرفتن آن همه عظمت های روحانی به انسان تکان می دهد. یادش می آید که آرزوهای داشتن آرامگاه های آنچنانی تا چه حد انسان را از خدایی بودن به دور داشته است. شیشۀ غرور و منّیت ترک بر می دارد. کم کم به این صرافت می افتد که نباید خودرا خدا بداند.

گرمای طاقت فرسا آدمها را واداشته تا لباسهای سفید رنگ بر تن کنند. کم کم رنگها که گاه نشانۀ تشخص است اعتبار خودرا از دست می دهند. یکرنگی آهسته آهسته جای خودرا باز می کند. توجه افراد از برون گرائی به درونگرائی سمت و سو می یابد. آفتابه لگن های هفت دست و البسه زر بفت یواش یواش از حیز انتفاع می افتند. هر چه ساده تر تقرب به بارگاه الهی آسان تر. این ساده پوشی در مسجد شجره به اوج کمال خود می رسد. لباسهای چرکین و اسباب تفاخر از تن ریزش می کنند و به یکباره همه شکل هم می شوند. انسان فهیم درس دیگری می گیرد و صدائی از درونش بر او نهیب می زند که: "ای بندۀ خود خواه من! بشکن آن کبر کاذب را. فرو ریز آن زیبائی آرایشی و تصنعی را. به اطراف نگاه کن. چه می بینی؟ همه در نزد پروردگارت یکسانند." اگر لحظه ای اسیر روحیۀ ارباب - رعیتی و سلطه جویی دیرینۀ خود باشی به تحقیق گناهی بزرگ بر گردن خود نهاده ای و مستوجب عقوبت الهی. به بیان ساده تر مرگ برده داری عینیت یافته است. سفیدی موج می زند. آینه های فخر فروشان شکسته و عالم و عامی همه در یک صف نشسته. لبها به یک کلام دل بسته و شریان انسانگرائی به حرکت در آمده و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت تجلی یافته اما هنوز هم متبلور نشده است.

در میان راه، به یک سالن غذاخوری وارد می شویم. هنوز من به این اندیشه هستم که تا غذا تمام نشده سهم خودرا بگیرم تا مبادا گرسنه بمانم. با حالتی گدامنشانه و ملتمسانه به خدمت آن اعرابی "اهلا و سهلا" می گویم. این بدین معنی است که بنده از اهل بخیه ام و از این عوام الناس تافته ای جدا بافته ترم. ایشان هم دستمزد مرا می دهد و خارج از نوبت مرا راهی می کند. لباس رنگ باخته و سپیدی برون حاصل آمده است اما قلب همچنان حیوان وار حرکت پاندولی دارد. هنوز منّیت در وجود من سر نباخته است. احساس دگری بودن هنوز به قوت خود باقی است. مال و منال دارم پس حق دارم که دیگری باشم. وجودم ترک برداشته اما هنوز نشکسته ام. در حقیقت، هنوز نیمه خدای گونه ای باقی مانده ام.

 

اتوبوسها راه افتاده اند. آهسته و به صورت قطارگونه. نوای "اللهم لک لبیک" طنین انداز است. لبهای من تکان می خورند اما دلم جای دیگر است. راستی این فلان فلان شده قرضی را که گرفته بود پس نداده است و اگر خدا قسمت کرد و برگشتم چنانش بکوبم به سنگ. و لابد این معنی آن عبارت عربی به زبان شیوای فارسی است!!! لختی با خود می اندیشم که "نه بابا تو هنوز آدم نشده ای! کسی که به سوی معشوق در حرکت است به پشت سر نگاه نمی کند."

در این حال نگاهم به سوی جوانی معطوف می شود که سر را بر پنجرۀ اتوبوس گذاشته و به تصوری در خواب است. دستم را سر شانۀ او حوالت می دهم و می گویم :" تکرار کن، اللهم لک لبیک، الهم لک لبیک". جوانک به من زل می زند وصف الحال او این است:" مردک به تو چه! مگر تو نماینده و وکیل وصی خدا هستی؟ چرا مرا از حال و هوای خود بیرون بردی؟ " موهای به سفیدی گرائیده من مانع از آن است که این الفاظ را بر زبان آورد. لبی تکان می دهد اما از طرز نگاهش سر ضمیرش را به خوبی ادراک می کنم. به خود می آیم و با خود می اندیشم:" بدبخت، هنوز از لاک گند دماغی خود بیرون نیامده ای! هنوز فکر می کنی کسی هستی و حق داری خود را بر فکر و اندیشۀ دیگران تحمیل کنی! نمی بینی که همه سپید جامه اند و در نزد خدای بزرگ ارج و قرب یکسانی دارند؟ نمی بینی که در این اینجا فخر فروشی و غرور الکی به قدر خرمهره هم نمی ارزد؟" حس انسانگرائی دارد مرا غلغلک می دهد ولی افسوس که این دل وامانده دست از چرکی بر نمی دارد. هنوز پره های خاکستری مغز من بر برون از این وادی رحمت ناظر است.

اتوبوس به مکه مکرمه نزدیک و لختی یعد وارد آن می شویم. باز مارا به یک اتاق شلوغ راهنمایی می کنند. در دست داشتن یک ساک و لباس احرام بی دگمه و قفل و بست عجب دردسری است. یک دست برکمر و یک دست برساک. جالب است در آسانسورها روی آینه ها را پوشانده اند. تعجب می کنم رمز آن چیست؟ یک فکر به مغزم خطور می کند:"آهان ! اینجا خود بینی گناه است. آدم وقتی خودرا در آینه می بیند وهم برش می دارد که (زبانم بریده باد) "فتبارک الله احسن الخالقین" در تحسین و ستایش چهرۀ بی مثال این موجود سرور یگانۀ عالم وحی شده است. دیدن آن و ته مانده های آن باد صرصر که همچنان مواج و توفان زاست کار دست آدمی می دهد و نمی گذارد زمین خاکی را لمس کند. پس نخستین گام عروج انسان "خود فراموشی" است: گرایش کثرت به سوی وحدت و حرکت "موجود" به طرف "وجود".

استراحتی می کنیم و به سوی کعبۀ دلهای مشتاق راه می افتیم. در کاروان ما چند تا دانشگاهی هم هستند. خوشحال می شوم که به اصطلاح همزبان علمی یافته ام. خوش و بشی و وارد می شویم. یکی دو دقیقه بعد در آن اقیانوس دوار همدیگر را گم می کنیم. در طول طواف، اختیار از دستم می رود. یمین را هدف می گیری و سر از یسار در می آوری. زن و مرد و پیر و جوان در حرکت، شانه به شانه. فشار بر یکدیگر چنان است که صدای قیرچ قیرچ دنده ها شنیده می شود. دیگر مهم نیست که فرد مجاور زن است یا مرد. دو مطلب دستگیرم می شود. نخست اینکه این تمایز زن در مقابل مرد یک چیز ساختگی بشر دوپاست. از دیدگاه باریتعالی، اینجا "انسان" اهمیت می یابد نه جنسیت، و به راستی کدام دیوانه ای را می توان سراغ گرفت که در این وانفسا دنبال تمایز این از آن باشد. نکته دوم اینکه حالا که "من آنم ها..." و حس حیوانی "منّیت ها" له شده (هنوز در مورد این حقیر بجا بود) و شانه ها به هم تنیده و فاصله ها محو شده اند عجب نیروئی حاصل آمده که لشگر سلم و تور را هم یارای توقف آن نیست. "اعتصوا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا" اینجا به وضوح خود را نشان می دهد. سعی می کنم خود را بین مقام ابراهیم و کعبه قرار دهم. زور می زنم ولی نمی شود. عدول از یک مستحب بهتر از خرد شدن "دک و دنده و پر و پهلوست".خودرا به دایرۀ بزرگ می کشانم و طواف را ادامه می دهم. اما دلم می خواهد در آن دایرۀ کوچک بودم. یک حس درونی مرا به پیروی از اصل "کم کوشی" و سر هم بندی کردن رهنمون می شود. اما کاری نمی شود کرد. امکان ندارد جلو تر بروم. چرتکه پردازی ذهن مرا به خود مشغول داشته است. هفت دور طواف در دایرۀ بزرگ برابر بیست بار دور زدن در دایرۀ کوچک است (اصل پول کمتر آش بیشتر). کسانی که در دایرۀ کوچک دور می زنند لج  مرا در آورده اند. پس هنوزمخیلۀ من پر است از "من از آنها جدایم" و "چرا آنها بله و من نه". هنوز آدم نشده ام. یکی را می بینم که در حرکت است و چند نفری دور او را حلقه کرده اند تا از فشار جمعیت در امان باشد: همان ارباب و نوکری همیشگی. پس سیاه تر از من هم وجود دارند. کمی آرامش می یابم.

راستی چرا همه عوضی می چرخند؟ خلاف عقربه های ساعت؟ انگشت سبابه را خلاف جهت می چرخانم.مشکل است. در می یابم که شاید هدف از این چرخش دفع عادت دیرین است. گاهی آدم باید خود را از آن عادتی که اسیرش کرده است رها سازد. پس "رها سازی خود از عادت مالوف" گاهی لازم و شاید هنر است.

عده ای خودرا به آب و آتش می زنند تا بر حجرالاسود (همان سنگ سیاه حجرالاسودخودمان) بوسه زنند.

این هوس در من وجود ندارد. "کی حوصلۀ این کارها را دارد! بروم جلو و سرم را بکنم داخل آن محفظه که چه بشود!" پس چرا اینها می روند و مگر از سر و جان خود گذشته اند؟ زود به پاسخ می رسم و در ذهنم این فکر موج می زند:" عاشق بودن یعنی همین که سر در راه عشق ببازی، به امید لمس شراره های عشق و امید مایه بگذاری و این همین کاری است که این جماعت می کنند."در می یابم که من به این کمال که نرسیده ام که هیچ، از آن سالهای نوری بسیاری فاصله دارم.شل کردن و سفت کردن با عاشق بودن همخوانی ندارد.

صدای موذن بلند می شود. حرکتها کند تر می شود و بالاخره باز می ایستد.امام جماعت نه در جلو که روبروی خلق خدا ایستاده است. اینجاست که کعبه و انسان در یک قاب پهلو به پهلو قرار می گیرند.دستها در پیشاپیش به هم قفل شده و به رسم ادب ایستاده اند. بعد همه به سوی یکدیگر خم می شوند.کمی سرم را بالاتر می گیرم تا بتوانم این حرکت را بهتر ناظر باشم. عجب زیباست! انسان در مقابل خدا وانسان یا شاید همان "تجلی خدا درقالب انسان"و نه "تجلی انسان در خدا" ویا"تجلی خدا در انسان".پایان جدال سعدی با مدعی و محو کامل حایل بین فقر و غنا. کمی به خود می آیم. عجب درسی: خضوع دستمایۀ طی طریق به سوی کمال. یک کم  بر معرفت نداشتۀ من افزوده می شود.

حالا هفت دوررا طواف کرده ام. می روم سعی صفا و مروه. از یک کوه به کوه دیگر. نه یک بار که هفت بار.برای چی؟ قطعا پیام آن ورزش کردن نیست. پس چیست؟ من که نه هاجر هستم و نه اسماعیل گمشده دارم و نه ابراهیم خلیل مرا در این شلوغی رها کرده است! نه آبی هست و نه من آنقدر تشنه که به دنبال آن باشم. پس دنبال چه می گردم. از خودم می پرسم که هاجر پس از اینهمه دربدری بالاخره آب را در کجا یافت؟ عجب نه آنجا(بالای آن کوه ) و نه آنجا (بالای آن کوه دیگر) بلکه همین جا زیر پای خود.نه آن بالا و نه آن یکی بالا. به صرافت می افتم که شاید این پیام مراد بوده است:"بندۀ من!به کجا نگاه می کنی ؟ شرق و غرب و شمال و جنوب را چکار داری.آب در کوزه و تو تشنه لبان می گردی؟

تکیه بر اینجائی و آنجائی خطاست. مگرمن تورا بی سلاح و بی رزق و روزی رها کردم؟ آدمی به خودش امیدوار می شود که پس تنها و بی پناه نیست.

پس از گردش هفتگانه، باید قسمتی از موی خودرا کوتاه کنی اما براستی برای چی؟ واضح است برای آنکه مقدمات از ریخت افتادن را فراهم کرده باشی وگرنه کاری نکرده ای که مستوجب توبیخ و تنبیه باشی. سناریوی خرد شدن انسان دارد پله پله عملی می شود. باید ترک برداری تا به فکر اصلاح خود بیفتی .

روز نهم ذالحجه فرا رسیده است. اتوبوسهای رو باز آماده اند و همه احرام به تن کرده و راه افتاده اند، سپر به سپر. سه چهار ساعت طول می کشد تا به سرزمین عرفات برسیم، بیابانی برهوت و بدون هیچگونه جذابیت. از ظهر تا غروب آفتاب ماندن و نخوابیدن. پس باید چه کرد؟ کمی سر را به زیر می بری و به زودی خسته می شوی. چیزی برای دیدن و تماشا نمی یابی. به افق می نگری و آنچه می بیینی سپیدی و سپیدی و لا غیر. خسته کننده است. یک عده ای حرفهای بی ربط می زنند. حال گوش دادن به آنها را نداری. خدایا برای چه مرا به اینجا کشاندی که چه کنم؟ این همه زیبائی ها را نصیب نفرمودی و مرا به این خاک و خل گرفتار کردی؟ نه (9 ) ساعت چه کنم؟ می خواهم کمی چرت بزنم که بغل دستی، نمایندۀ رب العالمین نهیب می زند که برادر نخواب. با خود می گویم پس چه کنم. اصلا چرا مرا آفریدی که حالا گرفتارم کنی؟ اصلا رمز و فلسفۀ آفرینش چه بود و من چه کاره ام؟ نوعی درد مطلوب در مغزم احساس می کنم. آدم از زمین کنده می شود و در فضای لایتناهی اوج می گیرد. در واقع به نوعی به معراج می رود. هر چه فکر پر و بال در می آورد انسان خودرا کوچک تر و کوچکتر می یابد. پس عرفه یعنی رسیدن به این واقعیت که اگر هنوز خود و خدای خودرا نشناخته ای هیچ چیزی نیستی. اما اگر این دو، یعنی خود و خدا راشناختی و در این دایرۀ آفرینش خودرا ذره یافتی پس معرفت یافته ای. حال جز وجود حق هیچ چیز را بها نمی دهی و جز از او مدد نمی طلبی. پرستش دیگر ذرات ناچیز و بی ارزش در مقابل این همه عظمت عین حماقت است. پس اوست که می تواند معشوق و مراد واقعی باشد. دو عاشق ودو معشوق، خدا و انسان. آن وقت دیگر از خدا نمی ترسی. دوستش داری چون تنها پناهگاه توست. در او غرق می شوی. اینجاست که معرفت یافته ای. در حقیقت کم کم داری به معنی واقعی آدم می شوی. چون اورا یافته ای بی اختیار اشگ می ریزی نه از باب ترس و وحشت بلکه به لحاظ معرفتی که یافته ای. اشگ شوق دو دلداده . به تعبیری هر دو خوشحال، تو چون خدا را یافته ای و خدا چون یکی بر بندگان عارف او افزوده شده است. تماشای ورود یافتن به قلمرو پروردگاری و الهی چه دل انگیز است.

شب شده است. در میان جمعیت عظیم پیاده به سوی مشعر می رویم. تاریک است اما ستاره ها جشن گرفته اند، جشن سیل عظیمی از انسانهائی که باید قاعدتا معرفت یافته باشند (مرا استثنا کنید که هنوز آن نیستم که باید باشم). دیر وقت به مشعر می رسیم. خسته ایم ولی باید در دل شب سنگ جمع کنیم. آخر از کجا؟ از کوه. در طول قرنها پدر این کوه در آمده است. هر نوبت کوتاه تر از سال قبل. مفهوم آن چیست؟ یعنی اگر همت کنید و دست در دست دهید هیچ مشکلی نیست که آسان نشود، کوه که جای خود دارد. کوه سمبل صلابت و سر سختی است. فرهاد فرهاد شد چون کوه را در هم کوبید. انسان باید اسلحۀ خودرا خود فراهم سازد. شاه وگدا ندارد و هیچکس مزدور شخص دیگری نیست. چه بسا مشتی سنگ بی مقدار بر توپ و تانک رجحان می یابد. صبح باید حرکت کنیم اما به کجا به منزل آخر آگاهی و عرفان. توشۀ راه؟ سوغات بیابان عرفات، شعور مشعر و تسلیحات خود یافته و کوهی که به همت همگان از جا کنده ایم.

صبح روز دهم است و من هم در جمع زائران پیاده به سوی "منی" حرکت می کنم. آفتاب کم کم بالا می آید ولی هوا تا اندازه ای گرم است. انبانه را از سنگریزه های نه چندان درشت پر کرده ام و سلانه سلانه راهی شیاطین هستم. همچنان گیج می خورم و نمی دانم با چه چیز روبرو خواهم شد؟ آیا واقعا سه شیطان بر ابراهیم نازل شده اند یا این سه شیطان سمبلیک همان نفس اماره ای است که ابراهیم را از اجرای فرمان الهی مانع بوده و باعث تاخیر در اجابت فرمان بوده است؟ به راستی چرا خداوند از ابراهیم خواسته است که اسماعیل را قربانی کند؟ گفته اند که خداوند ایمان ابراهیم را آزموده است. نمی فهمم، مگر خداوند عالم نعوذبالله از آفریدۀ خود و وفاداریش بی خبر بوده ! او که از رگ گردن بر ما نزدیک تر است! تصویری که در آن زمان در ذهن من نقش بست به گونۀ دیگری است.

ابراهیم با نفس خود در گیر بود. شیطان ها همان ناباوری های درونی او بودند که فکرش را به چالش گرفته بودند. او از مشعر آمده بود همانطور که من آمدم نه با اسلحۀ فیزیکی بلکه با کوله باری از ناباوری. در واقع او خودرا و نفس سرکشش را رجم می کرد. به خود اندیشیدم. فکر کردم پس از عرفات و مشعر کمکی سر عقل آمده ام و نفس خویش را سرکوب کرده ام. اما دیدم نه هنوز. هنوز "منّیت" در من زنده است و یا حد اقل در حال کمون است و روزی دوباره بیدار و فعال خواهد شد. چاره ای نیست باید این سنگها را پرتاب کنم. به درد سوغاتی نمی خورند. می بینم که عده ای روی ستون سنگی و نمادین شیطان عکس "صدام" را چسبانده اند تا سنگها فرق نمادین او را بشکافند. بنده هم پیش قدم می شوم. حالا که از ترس جان جبهه نرفته ام تلافی کنم.

پس از رجم شیاطین خبیث به زیر چادر کاروان پناه می برم و باخوردن یک لیوان شربت خاکشیر جان تازه می گیرم. گرما طاقت فرسا شده. یک آقائی روی زمین ولو شده. عده ای بادمجان دور قاب چین دورش را گرفته اند. مثل اینکه از آن کله گنده های بازاری است. یکی از اعوان و انصار بادبزن حصیری به دست دارد و  باد ایشان را می زند. از دیدن این منظره و چاپلوسی ها و لوس بازی ها لجم می گیرد. پس هنوز خرده ریزه های کینه و نفرت بی دلیل در من باقی مانده اند. عرفات و مشعر و رجم شیطان هنوز نتوانسته اند انسانیت مرا شکوفا کنند. هنوز آن شیطانها که باید رجم می شده اند جان دارند و گاهی هم سر بر می کشند. اصلا خود من هم یک صدام هستم و چرا عکس من در آنجا نبوده است.

اما داستان ذبح گوسفند به تعبیر من داستان دیگری است. درست است که در هر ملتی نماد خریت یک حیوان خاص است. مثلا در آمریکا به آدمهای خرفت و کودن(.....)  می گویند. در جامعه خودمان، ما "خر" را نماد حماقت می دانیم در حالیکه "خر" آنقدرها هم" خر" نیست که ما فکر می کنیم. باور نمی کنید؟ امتحان کنید. خری را به لب رودخانه ببرید و او را وادار کنید که خود را به آبهای خروشان بسپارد. محال است که زیر بار زور شما برود چون به صورت ذاتی و نه تجربی از خطرات آن آگاه است. شاید بنده به مراتب از آن بی شعور ترم چون صدبار اشتباهی را تکرار می کنم و صد و یکمین بار هم به طریق اولی همان آش است و همان کاسه اما خر هرگز از یک سوراخ مار دوبار گزیده نمی شود. اما گوسفند به تعبیری "خر ترین" همۀ حیوانات است. یک شبان هزاران هزار گوشفند را با یک چوبدستی سرجایشان می نشاند و یا یک بز گر گله ای را به ته دره می اندازد و خود از پوزۀ کوه جان سالم به در می آورد.یک گرگ درنده گله ای گوسفند را پاره پاره می کند و آنها از جای خود تکان نمی خورند. پس شاید پیام خداوند با ارسال یک گوسفند این باشد که "ای بندۀ من! حال که از عرفات گذر گردی و دانستی که بی وجود من هیچ نیستی و در بارگاه من ذره هم به حساب نمیائی و با عبور از مشعر شعور یافتی و با زدن سنگ به شیطان های ریز و درشت نفس خود ومنّیت را قربانی کردی ، باید که در این مرحله سر گوسفندی خود را ببری و چشمهای آب مروارید گرفتۀ خورا بگشائی و بدون یافتن دلیل کورکورانه از کس یا کسان پیروی نکنی و خودرا به چاه نیندازی. عقل و شعور تو باید بر تر از آن باشد که مرعوب هوای نفس شوی و خودرا به خندق بلا دچار سازی. به تو شعور و معرفت دادم تا فکر کنی و به بیراهه نروی."

 

مراسم تمام می شود و قرار است که باز گردیم. طواف خدا حافظی انجام داده ایم و به خیال خود پاک و منزه باید به دیار خود بر گردیم. زهی خیال باطل. روز بعد، بیا و ببین که بازار ابو سفیان چه غلغله ای است. دلار های باد آورده به دنبال هر چیز دست یافتنی: از روغن دختر هندی و مومیائی گرفته تا یخچال ساید بای ساید و البسۀ زیر و رو و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر برای تقی و نقی وداش ممدلی، شهین و مهین و خانم پری، حسن و حسین و آقا ولی، ثریا خانم ، نفیسه خانم و فاطمه گلی، بتول خانم، عصمت خانم، همدم خانم و خجه بگوم، صغرا خانم، آغا صدیقه و زینب بگوم ،..............................

 

هواپیمای ما در فرودگاه مهر آباد به زمین نشست. آش همان و کاسه همان. کینه، حسد، حرص و ولع، جاه طلبی، منم منم تو نیستی، مال اندوزی، پشت هم اندازی و مال یتیمان خوردن و همان گوسفند همیشگی..........  والسلام.

 

                                      علی میرعمادی 

                                              دهم اسفند 1387