تقدیم به پدر با عشق : از طاهره مدرسپور : آپادانا مهر - آبان 1388
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥   کلمات کلیدی: ضیاءالدین مدرس پور ،طاهره مدرس پور

جناب آقای محمد مدنی ،

با سلام و تجدید احترام ، متنی را که مادرم زنده یاد طاهره مدرسپور به مناسبت روز پدر نوشته بود به جهت درج در وبلاگ خانوادگی ( آپادانا   (  apadana   تقدیم میدارم   .

19/2/1388                 امیر طاهر کیوانی

 

تقدیم با عشق به پدر

به بهانه سیزدهم رجب سال 1376

پشت ویترین مغازه ها سر گشته و حیران ایستاده بودم و نگاه میکردم ، چراغ های اغوا کننده با نور های رنگارنگ در حال تجلی هدایایی بودند که از آنها بنام " هدیه روز پدر " نام برده شده بود . انواع پوشاک ، بلوز، شلوار، زیر پوش، و جوراب ، هر چیز و همه چیز در آن صحنه کوچک جا داشت . اما من هیچکدام را شایسته تقدیم به خاکپای پدر نمی دانستم .

دلم می خواست هدیه ام یک چیز بخصوص باشد. ورای تمام هدایای روز پدر و ناگهان با خود اندیشیدم که نامه ای برای آن وجود عزیز خواهم نوشت ، چرا که او نوشته های مرا بسیار دوست دارد و با این اندیشه در ساحل رودخانه قدم زنان براه افتادم و مضمون آن نامه را در ذهن خود می نگا شتم . با خود گفتم برایش خواهم نوشت :

" پدر عزیزم تا بیاد دارم سایه پر شکوه پر هیمنه تو، بر فراز خانه طفولیتم ، چتری از جلال و ابهت بود . پدر تو با آن زیبایی ستودنی و آن نگاه گرم و گیرا که زیر سایبان ابروان فرو هشته ات ، جاذبه ای دو چندان داشت و آن سر افراشته و آن خوش پوشی مثال زدنی همه و همه جزو خصایص سال های کودکی من هستی و آن را همیشه در یاد خاطر دارم ..."

زاینده رود آشفته و پریشان بر بستر خود لغزان بود و من به تصویر خزه های خفته در زلال رود نگاه میکردم . ولی در ذهن خود دنبال نامه را می نوشتم .

" پدر، چقدر از اینکه خانه کودکی ما را در کنار زاینده رود انتخاب کرده بودی ترا تحسین کرده ام . تو ... با این انتخابت ، ریشه های ما را در کنار بیشه های سر سبز و آبهای آبی رود خانه فرو بردی و من هیچگاه در طول زندگیم نتوانسته ام از حاشیه آن جدا شده و دورتر بروم و همیشه جزیی از جاذبه این رود ازلی و ابدی بوده ام و در یک تجزیه و تحلیل ژرف و درونی با خود فکر میکنم که شاید یکی از فرصت های ازدواجم جدا نشدن از حاشیه رود خانه بوده است . رودی که من به آن وابسته ام . مثل رنگ سبز برای برگ درخت ، مثل حرارت برای آفتاب و مثل خیلی چیز های دیگر که قبل از اکتسابی بودن ذاتی به نظر می رسند . تو ذهن کودکی ما را با آب و درخت و آفتاب پیوند زدی .

تا چشم باز کردیم هزاران هزار رنگ سبز که بر آبی و درخت رود سایه انداخته بودند، تابلوی کودکیمان را رنگ آمیزی می کرد و ما که خود تباری نوشته بر طومار سبز سیادت افتخار حیاتمان است ، سبز ها را تجربه کردیم و سبز تر شدیم . خدای من ، همه کودکی سبزی بود..."

با دیدن مردی که برازنده و فاخربرنیمکت حاشیه زاینده رود نشسته بود و کتابی در دست داشت از دنیای سبز بیشه بیرون آمدم . چقدر شبیه  "عمو رضا"  بود و عجبا که این کتاب خواندن بر ساحل رود خانه هم از عادات " عمو رضا " بود . دیدن او باعث شد که نامه ام را اینطور ادامه دهم :

" پدر این پیوند زدن ما، با طبیعت جادوئی که مدیون حسن انتخاب تو و منزلمان بود. ما بسیار چیزهای دیگر را هم مدیون تو هستیم. بیاد دارم من و صدیقه آنقدر بهم نزدیک بودیم که هردوی ما را جدا جدا      " صدیق طاهره " صدا میکردند. سال اول که صدیقه به دبستان رفت و سواد آموخت . من هرشب در کنار او می نشستم و پا به پای او نوشتن را فرا می گرفتم . سال اول که به دبستان رفتم کاملا سواد خواندن و نوشتن داشتم. در زمانیکه ویترین ها و گنجه های منازل دیگران پر بود از قاب و قدح های مرغی و اشیا عتیقه ... گنجه های خانه ما را هزاران هزار جلد کتاب و مجله و روزنامه می آراست و ذهن ما را هم  پر میکرد . دسترسی ما به این گنجینه نادر کمیاب که مایه حسرت همسالان ما بود،  زیر بنای معلومات آینده ما شد و هرچه داریم براستی میراثی است که نه بباد میرود نه فنا می شود و هر روز غنی تر و پر بار تر می گردد و مرحبا به تو  که بذر گرانقدر دانش و کتاب را در زمین مستعد حیات ما پراکندی ... و ما را به راستی مدیون خود ساختی ."

حالا رسیده بودم به پل تازه ساز آذر که نقطه اوجی است در کج سلیقگی در معماری . و این پل درست رو به روی خانه کودکی ماست. به جای آن خانه زیبا و رویایی ساختمانی در اوج کج سلیقگی قد برافراشته است. آن زیر زمین های خنک و پر رمز و راز و سرشار از آذوقه ، به انبار لوله های چدنی که وسیله ساز گرما و سرمای منزل است مبدل شده . اما این حرارت های کاذب کجا و آن شعله های رنگین افروخته در بخاری هیزمی کجا. هیزم ها ئی که آن بابا پیره از چوب بادام میبرید و دسته دسته میکرد. این برودت ها کجا و آن خنکای مطلوب اطاقهای تو در تو کجا؟ که در زیر سایه روشن حصیرهای نئی نمادی از بازی دلچسب نور و سایه بودند. این اتاق های بی هویت و توسری خورده کجا و آن سقف های سرافراز وبلند کجا؟ این گل بوته های ماشینی و کج و کوله کجا و آن گچکاری های رنگین اصیل کجا؟ خدای من کجا رفتند آن همه چیزهای اصیل و نجیب و زیبا ؟ و از چه جا سر بر آوردند این همه زشتی و پلشتی و بی حیائی؟ این پل مرا بیاد پل چوبی ساده ای انداخت که در کودکی بارها و بارها با قلبی سرشار از هیجان و شور از این سر رودخانه به آن طرف رفته بودیم و یاد پل چوبی در ذهن تصویر،" میگردیچ وارطانیان " را زنده کرد که معلم سرخانه  ما بود و به ما درس انگلیسی میداد.  یاد او باعث شد که نامه خود را در فکر چنین ادامه دهم :

" پدر چقدر به خود میبالم که در زمانیکه بسیاری از دختران فامیل ما حتی برای مدرسه رفتن هم جهادی بزرگ در خانواده داشتند، تو آنقدر برای فراگیری زبان انگلیسی اهمیت قائل بودی و آنقدر زود برایمان معلم انگلیسی آوردی که هنوز حتی به درستی قدر این نعمت را در شیطنت های بازیگوشانه کودکی در نیافته بودیم. تو باعث شدی که در همان اوان کودکی با جادوی زبانی دیگر آشنا شویم و این موهبت ، که سالهای بعد در دبیرستان آن زمان برای همکلاسی هامان چون هیولائی ناشناخته بود، چقدر باعث سر افرازی و افتخار ما بود. و این آموزش چراغ راه تحصیلات آینده من شد.

" میگردیچ وارطانیان " در گرما و سرما از روی پل چوبی می گذشت تا به خانه ما بیاید و شیطنت های کودکانه ما را در اوقات رسیدنمان به هدفی والا و بزرگ تحمل میکرد. خدایش بیامرزد او هم در رنگ آمیزی و غنای سالهای کودکی ما با ذکر خا طراتی که از هند داشت سهمی ارزنده دارد و ما از وجودش بهره ها گرفتیم و این همه را از تو داریم."

 کم کم غروب شده بود و رنگ آمیزی نور خورشید و آب رودخانه پر از مرغان سپید بال بر فراز آن آمیزه ائی از زیبائی، صفا و معصومیت شده بود. بانگ اذان از گلدسته همیشه آبی مدرسه چهار باغ فضا را از عطر معنویت آکنده بود و طنین جادوئی آن صدا مرا برد به سحرگاهان آن سالهای کودکی و دنباله نامه را در ذهن من چنین نگاشتم.

" پدر بیاد داری آن سحرگاهانی را که در خانه کودکیمان بیدار میشدی ؟ و با صدای پر جذبه ات است مارا به خواندن نماز بیدار میکردی. خنکای آب سردی که مرا در جدا شدن از گرمای خواب و نشستن بر سجاده نماز یاری می رساند، هنوز هم تنها یاور من است بیدارشدنم را. من نشسته  بر جانماز کودکیم ، صدای تلاوت بلند تورا میشنیدم . و بیش از همه دو کلمه بود که هنوز هم در گوشم طنین انداز است

" ناصر قلوبنا !" در آن سالها معنای آن را نمی فهمید م ولی هیبت این دو کلمه همیشه قلبم را می لرزاند . و بعد از نماز بود که زنگ زنگ شتران قافله بر میخاست. و این قوی ترین موسیقی حیات بود که بشارت دهنده شروع و آغازی دیگر بود که تحرک و تلاش برای معاش  و همه ترانه های زندگی را در خود جاری میساخت و من چه احساس شیرینی داشتم که بدون نیاز به این تلاش بر سر سفره ی معاش نشسته بودم و به بخار سماور جوشان که بزودی نوید چای داغ میداد نگاه می کردم شاید باور نکنی که هنوز هم انگیزه من برای برخاستن همان است که در آن سالها بود و تو با لقمه نان و پنیر در دهان استکان خود را  با جمله "چای دیگر فزای  بر سر آن !" به دستهای مهربان مادر عرضه میکردی.

و بعد ما شیفته وار به کارهای روزمره تو برای پیراسته شدن و آراسته گردیدن چشم میدوختیم .نوبت جعبه اصلاح بود و کاسه آب داغ و فرچه و کف صابون در طرفه العینی صورتت را با کف صابون مثل لایه های خامه بر روی کیک تولد پر میکردی و بعد ناگهان از لابلای کف صابون نوار نوار، صورتی مثل برگ گل جلوه گر میشد . و رایحه دلپذیر ادوکلن مشام جان را پر میکرد. بعد نوبت انتخاب لباس و کراوات میشد و برنامه آوردن کفش های قهوه ای بجای کفش سرخی که  آ درسش را داده بودی! ما را از خنده روده بر میکرد. بعد هم قضیه پاشنه کش زعفران و دیگر قضایا. و در نهایت سوار شدن به ماشین و رفتن سر کار و مدرسه. پدر چقدر دلم هوای آن روزها را دارد. دلم میخواهد با سر تمام این مسیر را بازگردم و خود را در آن سالها گم  و گور کنم . خدایا چرا ممکن نیست؟ پدر تو همیشه مورد ستایش بودی . همه تورا دوست داشتند و این احساس را حتی دوستان و همشاگردی های ما هم ابراز میکردند .

و ما به خوبی درک میکردیم که محبوب بودن تو تنها ریشه در زیبائی صداقت نداشت بلکه آن بارقه هوش و ذکاوت  و روحیه طنز و ماجراجویانه تو بود که همه را جذب میکرد. و چه احساس شیرینی است محبوب بودن حتی اگر این حس کسانی را که محبوبت می داشتند میرنجاند و بر ساحل حسد و غبطه می نشاند ! ولی اینکه دست خودت نبود ! "

" خداوند تورا دوست داشتنی کرده بود. ولی تنها مشکل این کار در این بود که تو خود این مطلب را میدانستی !!"

از دهانه سی و سه پل گذشتم و از عرض خیابان عبور کرده و به جائی رسیدم که مطب دکتر کارو قرار داشت . یاد چهره تیکران افتادم . چند قدم بالاتر به جائی که تعمیر گاه آشوت بود و حالا بازار بزرگی را در خود جای داده است رسیدم و بالاتر از ان به یاد بالاخانه چوبی و پیرزنی که در حضیض ذلت نام عالی "عا لیه" بر خود داشت. وقتی بر سر کوچه منزلمان رسیدم یادم آمد که در طفولیت چقدر این کوچه بی انتها بود و آن در چوبی بزرگ گوئی جائی در ابدیت داشت. آنجا خانه عمه ما بود و درش به روی باغی بزرگ گشوده میشود و چقدر دور و دست نیافتنی می نمود. چرا تمام آن چیزهائی که در کودکی ابعادی عظیم و غول آسا داشتند اکنون این چنین حقیر و کوچک شده اند. همه چیز جز مفهوم  والای " پدر " که هر روز که میگذرد عظمت آن بیشتر میشود. در ذهن خود به دنبال تمام آن صفاتی گشتم که میراث گرانبهای اوست برای تک تک ما و آنقدر زیاد بودند که تصمیم گرفتم مثل دانه های تسبیح آنها را فهرست وار در نامه  ذهنم ردیف کنم.

" پدر ما درسهای بسیاری از تو آموختیم و درس توکل و توسل، درس رقت قلب، کمک به همنوع ، صفا و صداقت، ایستادگی در لحظه های سرد و خاکستری حیات همه را از تو آموختیم . پدر این تو بودی که مهر علی را چون مهری سبز بر جبین من نشاندی و مرا سر افراز ساختی . پدراین تو بودی که وجودم را با مهر سبز سیادت که میراث تو بود مزین نمودی. تو به من آموختی که حتی در بحرانی ترین لحظات حیات توکل بر ذات پاک الهی داشته باشم . تو به من آموختی که " ایثار از کل " معنای واقعی این کلمه است ولی اگر بارها و بارها ترا ندیده بودم که کل هستی خود را ایثار کرده بودی چگونه میتوانستم آن را برای خود معنا کنم ... تو به من آموختی که در عرصه عشق نیز باید پاک باخته بود و تو خود کل قلب خود را ایثار کردی و من این را اینک میدانم .

پدرهنوز هم که در سالهای سپید زمستان نشسته ای، بی آزارترین و بی زحمت ترین پدر روزگاری .

نه توقعی داری، نه آرزوئی، نه خواسته ای. نشسته در برج عاج  تنهائیت. شاید سالها ی گذشته را مرور می کنی .همچنانکه من امروز آن سا لها را مرور کردم. و حتی در آن برج رفیع انزوا هم همیشه فکر بودنت، حس وجودت و گرمای محبتت، مثل ستونی پر ثبات  و عظیم پناهگاه جان خسته ماست ."

اکنون به خانه رسیدم شتابان برگی چند از کاغذ سپید بر گرفتم و نشستم بر میز نگارش و بر جبین کاغد سپید نگاشتم .

یاهو

                                               به بهانه سیزدهم رجب

                                                از سال 1376

امروز قلم برگرفته ام تا خطاب به آنکس که پیدایش مرا در عرصه حیات شالوده است نامه ای بنویسم و چون سر فخر بر آسمان سیادت می سایم. این خطاب نخست به سر سلسله دودمانم " مولا علی " است و بعد به سلسله جنبان خانه ام . آچیک* میخواستم بگویم :

                           " پدر روزت مبارک "                                

تانی سالهای کودکی

و طاهره سالهای میانی

٭ خطاب کودکانه نام پدر مادرم ، مرحوم سید ضیاء الدین مدرسپور

 

                                                      طاهره مدرس پور

 

" شادروان طاهره مدرسپور، در 1323 در اصفهان متولد شد. تحصیلات دبستان و دبیرستان را در مدرسه بهشت آئین و اخذ لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی را در دانشگاه اصفهان به پایان رساند. و صد افسوس که  در اسفند 1386 پس از تحمل 2 سال سختی بیماری روی در نقاب خاک کشید."