گزارش سفر انگلیس : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠   کلمات کلیدی: سفر انگلستان ،لندن ،بیمارستان در انگلستان

راپورت سفر به جزیرة فخیمة انجلیز

 

باری، غرض از مسوده کردن این رقیمة شریفه، راپورت سفر به ممالک محروسة انجلیز در سنه 1384 شمسی است که بعد از مدتی مدید و عبور از سدهای سدید و تحمل رنج شدید، عاقبت الامر با مد و تشدید، باشپورت ما در سفارت کبرای فخیمه به حلیة مهر اذن دخول آراسته و مزین شد و با آئروپلان از طریق مجمع الجزایر بحرین عازم آن جزیرة جلیله شدیم.                                   

 

 

و اما بعد ....  از این سفر چه راپورتی بدهم که پس از سالها دوباره تجدید خاطراتی کردم و به هرگوشة جزیره سرکی کشیدم. اگر بخواهم ابتدا از تغییرات روبنایی شروع کنم، باید اذعان کرد که البته آقایان انگلیسی ها نو نوار شده اند. دیگر از آن ماشین های قراضه و عهد بوقیشان در خیابان ها خبری نیست. این نوگرایی در فروشگاه هایشان بیشتر چشمگیر است و حتی مارکس اند اسپنسر قدیمی و سنتی چنان تغییر دکوراسیون و وضعیت داده بود که ابدا قابل مقایسه با قبل نبود، چه برسد به  هـرودز که مانند سابق اوج فخامت و شیکی را نمایش می داد.

در شهرهای بزرگ، دیگر به ندرت می توانی یک مغازة قصابی و یا سبزی و میوه فروشی پیداکنی که همه چیز فقط از طریق انحصارات کلان در سوپرمارکت های عظیم عرضه می شود. مغازة سبزی فروشی نازنین بیست و چند سال پیش من در لندن، یا مغازة قصابی سرگذر در خیابان  کالدونین در نزدیکی خانة سابقم در کنار ایستگاه کینگزکراس، که از آن Lamb chops  می خریدم، اکنون جای خود را به شعبة بانک بارکلی و بوتیک لباس داده اند. البته در این مورد احساس غبن چندانی در کار نبود مگر از بابت اندوه شیرین یادهای گذشته، وگرنه سبزی و میوه و گوشت، تر و تازه تر و در بسته بندیهای استریلیزه در فروشگاهها قابل ابتیاع بود اما با بهایی به مراتب بیشتر.

با همة این احوال، در و دیوار خانه ها در انگلیس هنوز بوی نا و کهنگی می دهد و انگلیسی ها هنوز ذهناً در عهود ویکتوریان و جورجیان زندگی می کنند. در دهه های اخیر ساختمان های جدید و مدرن بسیار ساخته اند و ساختمان های قدیمیشان را هم تجدید بنا و نوسازی کرده اند، اما روح مخدرة مجلله، مرحومة ویکتوریا همه جا حاضر و ناظر است و حضرات با چه اصراری هم به این یادگارهای هشتصد سال پیش تا به حالشان چسبیده اند و از آن ها حراست و حفاظت می کنند که نگو و نپرس. البته منظورم این نیست که باید یکسره تن به نوسازی های مدرن و بی محتوی و بعضا احمقانة فعلی می دادند، ولی طرز نگرش آن ها به آنچه که از قرنها پیش برایشان مانده این است که : " همین طور خوبست، دستش نزنیم، فقط نمای آن را تمیز کنیم و بگذاریم همینجور بماند." غرض آنکه علیرغم تظاهر به نوگرایی، سنتی بودن و چسبیدن به گذشته تا مغز استخوانشان رسوخ دارد.  

 

از بسیاری از آثار و ابنیة تاریخی و قدیمیشان نیز دوباره بازدید کردم و در حاشیه و متن این دیدارها، ذکر چند نکته حائز اهمیت است:  

اول اینکه، بسیاری از جاهایی که در گذشته به رایگان مورد بازدید قرار می گرفت، حالا به مدد ورودیه های کلان برایشان منبع درآمد شده است. برای دیدن اکثر موزه های قبلاً  رایگان، اکنون باید بلیت می خریدی و حتی برای ورود به کالجهای آکسفورد و کمبریج هم که سابقاً آزادانه می توانستی در آن پرسه بزنی، حالا ورودیه طلب می کردند. حضرات با توجه به حجم انبوه توریست ها، خوب راهش را پیدا کرده بودند. در Warwick  که به دیدن قلعة مشهورش رفته بودیم، و یا در برج لندن، از ورودیة گزاف اولیه که بگذریم برای ورود به هر سوراخ و سنبه ای باز پول می خواستند و نگذریم از نقش توریست های دهاتی آمریکایی که برای دیدن هر طویله و توالتی، به شرط آنکه مال صد سال پیش باشد، صف می بندند و مثل ریگ پول خرج می کنند.

دوم اینکه باز هم برای تلکه کردن توریست ها در تمام نقاط دیدنی، رستوران و بستنی فروشی و ساندویچ فروشی درست کرده اند و به جز آن، برای ورود به دارالتخلیه های خصوصی هم پول می گیرند. روزی که در لندن به دیدن کالسگه خانة سلطنتی به قصر ملکه رفته بودیم، گرانترین و پر خرج ترین باری بود که سبک بار می شدم! زیرا برای ورود به دارالخلای سلطنتی، ناچار از پرداخت پنجاه پنس شدم، یعنی حدود هشتصد تومان! 

سوم اینکه بدون استثنا به هر نقطة دیدنی و یا هرجای قابل بازدید که بروی، آخرالامر تو را از راه یک مغازة خرت و پرت فروشی به خارج از محل راهنمایی می کنند، تا بتوانند آخرین پنی پولت را هم در آن مغازه برای یک مشت خنزر پنزر به عنوان یادگاری از جیبت درآورند. واقعا دیدنی بود که توریست های آمریکایی با چه ولعی مجسمه های شوالیه های زره پوشیدة هشتصد سال پیش را (بخصوص آن که برای همه جایش زره فلزی تعبیه شده بود !) از این جور مغازه ها دسته دسته می خریدند تا کمبود تاریخ نداشته اشان را جبران کنند. در تمام این نقاط دیدنی، اجناس بنجل، مانند جا کلیدی، تی شرت، لیوان، و جز آن یکسان و یک جور و یک شکل بود و فقط روکش و عکس آنها عوض می شد. در یک جا عکس ملکه بود، جای دیگر همان جنس با عکس یک قلعه، جای دیگر با عکس هنری هشتم و جای دیگر با عکس ملکه ویکتوریا. و چه شوقی هم برای عرضه و فروش این خنزر پنزر ها داشتند و جماعت آمریکایی و ژاپنی هم چه اشتهایی برای خرید این خرت و پرت ها.

چهارم اینکه از هر راه دیگری هم که امکان داشت، از توریست از همه جا بی خبر، استرلینگ بیرون می کشند. در استراتفورد به خانة شکسپیر رفتیم. ما را در اتوبوسی نشاندند و هرجا را که شکسپیر روزی در آنجا حتی قضای حاجت کرده بود، نشانمان دادند. از جمله یکی هم خانة داماد شکسپیر بود که حالا موزه اش کرده بودند. تمامی آنچه که واقعیت داشت این بود که دختر شکسپیر با دکتری ازدواج کرده و مدت کوتاهی در این خانه زندگی کرده بود. همین و همین. حالا بیا و ببین که با این خانه چه کرده بودند و چه الم شنگه ای در آن به راه انداخته بودند. پیرزن کهنسال ولی سرزنده ای که راهنمای گشت ما، و احتمالاً فقط ششماه از خدا کوچکتر بود و به احتمال زیاد در خلقت زمین نیز حضور داشته است، چون هیچ چیز برای گفتن نداشت، به ناچار از طب و طبابت در هشت قرن پیش داد سخن می داد آنهم به مدت نیمساعت. و فقط برای اینکه داماد شکسپیر دکتر بوده است.

در دیدار از خانة شکسپیر نیز فهمیدیم که خانة اصلی او به کل خراب و ویران شده و این خانه ایست که در سالهای اخیر در کنار محل سابق آن ساخته اند. و دیگر اینکه تمامی اسباب و اثاثیه ای که در آن گذاشته اند هیچ ربطی به شکسپیر ندارد و تماما دست ساز همین دوران است. سر مزاح ندارم اما در مسیر گشت، خانة عمة شکسپیر را منظور کرده بودند که ما به طور جدی از رفتن به آن خودداری کردیم! این فقط یک مثال بود وگرنه در موزة ویکتوریا و آلبرت نیز دریافتیم که مجسمه ها و ستون ها و یادگارهایی که از مصر و فرانسه و ممالک دیگر به نمایش گذاشته اند اصیل نیست و خودشان آن را شبیه سازی کرده اند.

تغییرات دیگر در سایر شئونات نیز چشمگیر بود. یک روز در کاردیف، به دفتر بیمارستان Heath که زمانی در آنجا درس می خواندم تلفن زدم و خواستار دیداری از بخش نوزادان بیمارستان شدم. قصدم این بود که شاید پروتکلهای جدید تشخیصی و درمانی آنها را برای بخش نوزادان خودمان در شیراز سوغات بیاورم. اما خانم رییس دفتر پس از اطلاع از مقصود من، نیمچه فریادی از سر شگفتی کشید و گفت : " عجب! می خواهی از بخش نوزادان دیدن کنی و تازه پروتکل هم می خواهی ؟ " و خلاصه آنچه کردم و هرچه در دیر را زدم به درون رهم ندادند که تو از آن ما نیستی! کاشف به عمل آمد که تمام استادان سابقم یا بازنشسته شده و یا به رحمت خدا رفته اند و دیگر اینکه ادارة امور بیمارستانها دیگر به دست پزشکان نیست و همه زیر دست مدیران غیر پزشک انجام وظیفه می کنند و همچنین دریافتم که پروتکلهای درمانی را که زمانی فقط با یک تلفن برایم می فرستادند، اکنون مدتی است جزو اسناد فوق سری و طبقه بندی شده تلقی، و از چشمان نامحرمان به شدت حفاظت می کنند.   

روزی نیز در کمبریج، قصد دیداری از Cambridge Maternity Hospital را داشتم که روزگاری را در آن به تلمذ علم الاطفال الجدیدالولاده سپری کرده بودم. اما نشان به آن نشان که هرچه در خیابان مربوطه بالا و پایین رفتم آن را نیافتم! و آخرالامر معلومم شد که آن را تعطیل کرده و در دل بیمارستان  Addenbrooke جا داده اند. با این بیمارستان نا آشنا نبودم و راهی آنجا شدم. اما اولاً در محوطة جدید و بی حد و مرز آن، آنقدر هیولاهای ساختمانی سر برافراشته بود که ساختمان قدیمی مالوف من در میانشان گم بود و ثانیا در آستانة بخش نوزادان سابق خود نیز همان صدا ز در درآمد که نیا! نیا! که باشی؟ که از آن ما نباشی ! خدا خیرشان بدهد!

جنبة دیگری که در این سفر با توجه و اشتیاق به دنبالش بودم، سیر و سفری در کتابخانه هایشان بود. نوشت افزار فروشیهای حضرت W H SMITH  که در روزگار سابق، در لندن و چند شهر بزرگ و کوچک دیگر مغازه های جمع و جور و مفیدی بود، حالا تبدیل به غولهای بی شاخ و دم و گسترده ای شده بود که بیا و تماشا کن. و البته که قسمت عظیم هر فروشگاه به کتاب اختصاص داشت و صد البته که نود و پنج درصد کتاب هایش را رمان های سخیف و صد من یک غاز تشکیل می داد. چند تا کتابخانة حرفه ای معقول هم به قول ناصرالدین شاه دیده شد، اما هرچه که می خواستی و سراغ هر کتابی را که می گرفتی باید ثبت نام می کردی تا روزی از طریق پست برایت فرستاده شود. کتابخانة چند طبقة Lewis که پاتوق من در لندن بود از صحنة روزگار محو شده بود و دیگر وجود خارجی نداشت. چه بر سرش آمده بود؟ نمیدانم، اما به جایش یک فروشگاه عظیم لباس های حاملگی قد برافراشته بود. در تاتنهام کورت رود بالاخره توانستم دوباره سری به کتابخانة پزشکی مشهور Foyle  بزنم و دلی سیر، فقط از عزای تماشای کتاب های جدید در بارة نوزادان در بیاورم. از بس که قیمت ها بالا بود.

نکتة دیگرسؤال برانگیز این بود که در سالهای سابق و اسبق و در وسایل حمل و نقل عمومی، تقریبا همه مشغول خواندن کتاب یا روزنامه بودند، اما این بار تک و توک آدم هایی را می دیدی که در قطار و اتوبوس و تیوب چیز خواندنی به دست داشته باشند. نمی دانم چرا؟ بیشتر خانم ها با استفاده از وقت، یا به شدت آدامس می جویدند و یا با عدم توجه کامل به اطراف و اطرافیان، انگار که تک و تنها در اتاق خوابشان نشسته اند، آرایش می کردند و آقایان انگلیسی بیشتر چرت می زدند.    

دیگر از آنجا چه بگویم که در طبیعت زیبای انگلیس و ویلز روزها و ساعت ها در میان جنگل ها و بیشه ها و چمنزارهایش راه پیمایی و جای دوستان را خالی کردیم. از مردمانش چه بنویسم که هنوز هم مهربان و کمک کننده بودند. البته آقایان انگلیسی ها از آنهمه شق و رق بودن دست برداشته و آن قید و بند های سخت و سفت کراوات زدن و عصاقورت دادن ها را اندکی کنار گذاشته بودند،  اما مد تازة لباس مخدراتشان بخصوص برای من که از این سوی دنیا به انگلیس رفته بودم سخت آزارنده بود! پوشش خانمها، در حقیقت حاکی از تعطیل کارخانجات نساجی در انگلیس، و عبارت از یک شلوار عمداً پاره شده و یک پیراهن بسیار کوتاه بود که دیگر زبانم لال !! خلاصه اینقدر علیامخدرات دچار کمبود پارچه بودند که با ملبوس حوا مانندشان پشت فلک را می لرزاندند چه برسد به تیرة پشت من بیچاره. یک روز بالاخره به عیال عارض شدم که آخر این چه وضعی است؟ و او در جوابم گفت: " می گویند یک نظر اشکالی ندارد ! "

                                    احمد مدنی

 مشاهده تصویر