خاطرات تحصیل طب (8 ) : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱   کلمات کلیدی: ناهید دایی جواد ،جمشید شیبانی ،کازبای شیراز ،دکتر محمد شفیعی

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

قسمت هشتم

 

احمد مدنی

 

سفر هنری به شیراز

 

در روز موعود با اتوبوس دانشگاه و عده ای که نزدیک به بیست نفر بودیم عازم شیراز شدیم. نکتة جالب دیگر این سفر این بود که خانم ناهید دایی جواد، خوانندة مشهور گلها را نیز به عنوان دانشجو به همراه داشتیم. البته ناهید فارغ التحصیل شده، و رییس ادارة دانشجویان بود اما برای پیشگیری از اعتراض احتمالی سازمان جشنواره، آقای بیریا یک کارت دانشجویی به نام ناهید صادر کرد و آن را برای روز مبادا در جیب گذاشت.

در شیراز ما را به میهمانسرای جهانگردی بردند که در آن زمان بی تردید یکی از بهترین هتلهای شیراز بود و اینک پس از چهل سال به جای پیشرفت و توسعه و آبادانی بیشتر، به چنان والزاریاتی افتاده است که گفتنی نیست. به هرحال به هرکدام از ما اتاقی دادند و بلافاصله تمرینات دوستان در سالنهایی که شیرازیها به ما اختصاص داده بودند آغاز شد.

رییس دانشگاه شیراز در آن زمان دکتر نهاوندی بود و معاون دانشجویی او از هیچ کمک و راهنمایی و امکانی برای هیچ یک از گروه های مهمان خودداری نمی کرد. شبی که نوبت اجرای برنامة موسیقی به دانشجویان اصفهان رسیده بود، من دلم می خواست چند گلدان گل جلوی صحنه باشد و چنین چیزی عملی نمی نمود زیرا گلدانهای محوطة خوابگاه دانشجویان در ارم که مراسم در تالار بزرگ آن برگذار می شد، عموماً سفالی و برای این منظور نامناسب بودند. رییس ادارة امور دانشجویان، سه گلدان بزرگ و قیمتی را که از دفتر رییس دانشگاه گرفته بود پر از گل کرد و برای ما فرستاد. جالب اینجاست که سالها بعد که برای تحصیل به شیراز آمدم، این گلدانهای بسیار زیبا و قیمتی را در کتابخانة بیمارستان نمازی یافتم که مانند اشیاء عتیقه از آنها محافظت می شد.

آنشب سرانجام، طلایی شعر: بس تازه و تری تو هوادار کیستی  را در ماهور خواند و ناهید هم با خواندن آواز و ترانه ای دیگر غوغا کرد. آن سال ما در رشتة موسیقی ایرانی مقام نخست دانشگاه ها را کسب کردیم و وقتی نتایج را اعلام کردند همة ما در گروه دانشجویان اصفهانی بی اختیار آن شعر معروف را دسته جمعی خواندیم که :

-      اصفان اول شدس، اصفان اول شدس، حالی شوما چیطورس؟

ما بچه های اصفهان، همیشه شادیم به جهان، همیشه با حق

سوغاتی شهری ما گزس، بشکن بیبین چه خوشمزس، تتق تتق تق! 

 

از داوران برجستة این جشنواره برای موسیقی ایرانی، دکتر حسن خوب نظر استاد دانشگاه شیراز بود که همان روزها لطیفه ای درباره اش بر سر زبانها بود. دکتر خوب نظر با خانمی خارجی ازدواج کرده بود اما صاحب اولاد نشده بود. ظرفا می گفتند وقتی از او در این باره پرسیده بودند گفته بود:

-     این مساله در خانوادة ما موروثی است. مرحوم پدرم هم همینطور بود!

 

                                            ₪₪₪₪₪₪₪₪

  

ناهید دایی جواد (خواننده رادیو) و پدرش

 

فردای آن روز دکتر محمود نورانی وصال استاد نامدار دانشکدة ادبیات، گروه دانشجویان اصفهانی را در باغ بزرگ و مصفای خود در خیابان قصردشت شیراز به میهمانی خواند که اینک نزدیک محل فعلی بیمارستان عظیم قلب کوثر است. فرش بزرگی در کنار دیوار باغ گسترده، و میز مبسوط و معتبری نیز از انواع ماکولات فراهم بود. علاوه بر گروه ما جمع دیگری نیز از اساتید دانشگاه شیراز در باغ حضور داشتند که در میان آنان چهرة دکتر محمد شفیعی استاد دانشکدة ادبیات شاخص می نمود و از همانجا بود که با شخصیت مهربان و شاد و سرزندة او آشنا شدم. دکتر شفیعی برای همه از اشعار خود می خواند و مجلس را تر و تازه نگاه می داشت و گهگاه در میان غزل خواندن به خانمش که روی فرش نشسته و انار می خورد رو می کرد و می گفت :

-      هفده قطره در گلو بچکانید و  آخر.. برای شفیع الملک هم اناری دانه کنید.

 

آن روز آقای دایی جواد، پدر ناهید خواننده هم حضور داشت که از اجلة حاضر جوابها، لطیفه گوها و به قول اصفهانیها از چکه های روزگار بود.

این حکایت بامزه را همه در اصفهان منتسب به دایی جواد می دانند که زمانی که از دست گربة خانه شان به ستوه آمده بود، گربه را داخل یک گونی می کند و توی ماشین می گذارد و رو به طرف تخت فولاد می راند تا او را در آنجا گم و گور کند. یکی از آشنایان که میان راه به او می رسد از مقصد دایی جواد می پرسد و وی با اشارة پنهانی به گربة توی گونی، لب گزه ای می رود و با صدای بلند مسیر مخالف را می گوید که : 

-      دارم میرم زینبیه ! 

 

من نیز از شوخ طبعی دایی جواد خاطره ای دارم. شبی که ناهید ما را در اصفهان برای جشن تولدش به خانة خود دعوت کرده بود از آقای دایی جواد در مورد شغلش پرسیدم و وی به جای جوابی متعارف که مثلاً من نزد مهندس فلانی کار می کنم، گفت:

-      من پیشی مهندس فلانی، آدمم !

 

دست بر قضا در آن روز، آقای خاقانی نیز که در شیراز به شوخی و طنز پردازی و نادره گویی مشهور خاص و عام بود در جلسه حضور داشت و طبیعتاً کارش با دایی جواد به مناظره و مبادلة ظریف گویی ها کشید. و ما به عنوان گروه اصفهانیها چقدر از مناظرة آن دو مشعوف شدیم و خندیدیم خاصه آنکه در آخر کار، این دایی جواد بود که با یکی دو نیش جاندار حریف را وادار به سکوت کرد.

دیگر هوا کاملاً تاریک شده بود. مهتاب شب دلپذیری بود و جلسة گرم و پرشور ما با غزلخوانیهای استاد نورانی وصال و دکتر محمد شفیعی و شوخیها و نکته پرانیهای دو غول طنزپرداز از اصفهان و شیراز، چنان پر شور و رونق بود که کسی به فکر ترک مجلس نبود. اما ناگهان رگباری گرفت و ما و سایر مهمانان به ناچار به زیر تنها سرپناه کوچک اما مفروشی که نزدیک به در ورودی باغ بود کوچ کردیم. در اینجا بود که پنجة شیرین و استادانة یکی از شاگردان دانشکدة ادبیات با تار آشنا شد و در آن مهتاب شب و همزمان با صدای دلپذیر باران ما را به عوالم دیگر برد. سرانجام پاسی از شب گذشته با تشکر بسیار از میزبان خود استاد دکتر نورانی وصال باغ را ترک گفتیم.  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

دیدار با جمشید شیبانی (خواننده)

شب بعد، دکتر محمد شفیعی که اصفهانی بود همة دانشجویان گروه هنری اصفهان را به خانه اش دعوت و از ما پذیرایی مفصلی کرد. آنشب هم مانند روزی که در باغ دکتر وصال طی کردیم، جمعی از دختران دانشجوی ادبیات همیشه دور و بر استاد شفیعی می پلکیدند و خود او نیز سرزنده و بشاش، دائما در اتاقهای پذیرایی بالا و پایین می رفت و شعر می خواند و همه را می خندانید و یکریز به ما می گفت :

-  شماها که پزشک هستید باید بهتر بدانید که باید هفده قطره در گلو بچکانید!  

 

شبی نیز مهندس فروغی، همة دانشجویان گروه هنری اصفهان را به رستوران کازبا دعوت کرد. رستوران کازبا که توسط جمشید شیبانی اداره می شد، در خیابان زند و در نزدیکی بیمارستان نمازی واقع بود و اکنون سالهاست که جایگاه مرکز انتقال خون شیراز شده است. با مهندس فروغی که جوان خوش تیپ و خوش پوشی بود و ظاهراً برای انجام یک پیمانکاری ساختمانی به شیراز آمده بود در مهمانسرای محل اقامت خود آشنا شده بودیم. وی ظاهراً گوشة چشمی به یکی از بازیگران گروه تئاتر ما داشت و دعوت از همة گروه ما و ولخرجی آنشب او نیز از همین زمینه مایه می گرفت.

به هر تقدیر آنشب جمشید شیبانی به دعوت مهندس فروغی سر میز ما نشست و با این هنرمند معروف از نزدیک آشنا شدیم. شیبانی را هنرمندی شناختم با وقار و منزه، که پایبند خانواده بود و هیچ آلودگی نداشت و حتی سیگار هم نمی کشید. وی در آخر شب قسمتی از ترانة مشهور خود را برایمان زمزمه کرد. تصور می کنم این تنها ترانه ای بودکه خوانده و با همان به اشتهار رسیده بود:

-      سیمین بری ، گل پیکری  آری  ، از ماه و گل زیبا تری   آری

همچون پری افسونگری  آری

.  .  .  .  .  .  . 

هم جان و هم جانانه ای  اما ، در دلبری افسانه ای اما،  اما  زمن بیگانه ای اما،

آزرده ام خواهی چرا  تو ای نو گل زیبا

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

ادامه  دارد  ....