مرثیه ای برای عمویی نازنین : نوشته طاهره مدرسپور : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی: رضا مدرسپور ،طاهره مدرسپور

 

مرثیه ای در سوگ عمویی مهربان

 

متن زیر را شادروان خانم طاهره مدرس پور (کیوان) درمراسم شب هفتم در گذشت عمویشان مرحوم آقا رضا مدرس پور  , خود برای خانم های حاضر در جلسه  خواندند.

( با تشکر از امیر طاهر عزیز  و  خاله جان طاهره گرامیم )

 

بسم الله الرحمن الرحیم

عمویم رضا

اذا الشّمس کُورت . و اذا النّجوم انکدرت . و اذا الجبال سیُرت .

آری ، آن هنگام که خورشید پر مهر وجودت خاموشی گرفت .

و ستاره تابناک دیدگانت کدر شد .

و کوه پشتیبانمان، فرو ریخت .

و دریای مواج عشقت، از تلاطم ایستاد

با خود اندیشیدم . پروردگارا، چگونه هول این روزهایی که هریک به درازای روز قیامتند را تحمل کنم. غرقه در سیاهی ناامیدی و رها در تباهی اندوهی که قلبم را می فسرد. بی پناه و بی ملتجی می رفتم که در عمق گرداب غم برای همیشه از دست بروم که صدای مهربان آن بانوی بزرگوار چون آبی زلال در عطشناکی یک روز تف زده در گوشم پیچید که دستانم را در دست های گرمش گرفته بود و با نگاه مهربان و غمزده اش استوار و قاطع به من خیره گشت و گفت بخوان ! بخوان !

یا قاهر العدّو. یا والی الولی. یا مظهر العجایب. یا مرتضی علی.

و من خواندم و رها گشتم. دستی چون ریسمان الهی دستم را گرفت و مرا از ورطه خوفناکی که می رفتم به دنبال مرگ عمو، برای ابد در آن غرقه گردم نجات داد. آرام شدم. به آرامی او که اینک چون سروی از پا افتاده در بستر مرگ خفته بود. بر پای تختش نشستم  و به او نگاه کردم .

پیشانیش بلند و سترگ. چون نیمه ماهی بر آمده از آسمان سر. تابناک و زیبنده بود .

پلکهایش دریچه مهربان نگاه او را برای همیشه بر باغ سبز زندگی بسته بودند .

و بر لبانش همان لبخند جادوئی و فراموش ناشدنی، پر معنا و دوست داشتنی نقش بسته بود. صورتش ، نورانی و قامتش رشید و رسا، آرام در بستر مرگ، تسلیم به رضای خدا. همانگونه که او را رضا نامیده بودند در مقابل من در بستر ابدی مرگ آرمیده بود .

چه کنم که یاد تو ، هرگز بر لوح ضمیرم کم رنگ نشود. همچنان که در حیات خود همیشه ناجی و پشتیبان من بودی، در ممّات خویشتن هم ، مرا به حال خود رها مکن. مرا یاوری ده تا شاگرد مکتب تو باشم. آری مکتب تو که در آن درس فروتنی هست. درس اخلاص، ایمان و توکل، درس مهربانی بی دریغ و بی توقع، درس عشقی که به پای نهال وجود همه نثار کردی تا سیراب و بارور شود و به گل عشق بنشیند. درس دوری از نخوت و تکبر، درس فرار از اندیشه های بی محتوای روزمره گی، درس ولایت که خاموش و بی صدا همیشه آن را در آتشکده قلب خویش فروزان نگاه داشتی.

به من کمک کن تا آن فرهیختگی را که در مکتب تو آموختم جاودانه شوم ... دستم بگیر تا تو را، گرمای وجودت را با  سر انگشت یخ زده ام تا قلب افسرده خویش هدایت کنم. من در نگاه غمزده و چشمان اشک آلود همه این دختران با محبتی که در این محفل به سوگ تو گرد آمده اند، غم بی عمو شدن را میبینم. پس من تنها نیستم. من غم فقدان تو را با تمام این عزیزان تقسیم کرده ام ... که به چشم جان می بینم اگر از من افسرده تر نباشند کمتر هم نیستند.

تو خود همه ما را مدد رسان  که غم دوریت را تحمل کنیم. عموی عزیزم، تفأل زدم به دیوان خواجه شیراز، که میدانم به او ارادتی عظیم داشتی و از حافظ خواستم از زبان تو بر من حدیثی بگوید . میدانی چه شاه غزلی آمد ... من آن را به یاد تو برای سوگواران تو خواهم خواند . 

 

 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق 

                     گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است  

                    هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

به ما منی رو و فرصت شمر غنیمت وقت  

                    که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

کجاست اهل دلی تا کند دلالت خیر            

                    که ما به دوست نبردیم ره به هیچ طریق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم          

                    که کیمیای سعادت رفیق بود  رفیق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام           

                   حکایتی است  که عقلش نمیکند تصدیق

حلاوتی  که تو را در چه زنخدان است     

                   به کنه آن  نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد     

                   خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

                   که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام        

                 ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق

 

 

ساعتی در دور دست ها یک ضربه نواخت و تقویم روی میز به من گفت 5 آذر 1371 اولین روز ماه جمادی الاخر .

ای مهربان، آیا باید باور کنم که دیگر قامت رشید و استوار تو را در حاشیه زاینده رود همچنان که همیشه ستایشگر طبیعت بودی نخواهم دید ؟

ای عزیز، آیا باید باور کنم که دیگر هرگز بر لب پله های پل خواجو نخواهی نشست و بر گذر عمر نظاره نخواهی کرد ؟

ای عمو، آیا باید باور کنم که دیگر دست مهربان تو درب خانه خاموشم را نخواهد زد و صدای گرم تو در گوشم نخواهد پیچید، سلام، سلام .

با فقدان تو ای عمو، دیگر بهار راه خانه مرا گم خواهد کرد. پرستو های مهاجر دیگر به خانه من و بر سقف ایوان من لانه نخواهند ساخت که سرمای جاودان زمستانی بر سراسر آن رخنه کرده است .

دیگر درخت تناور وجودت ، چتری از خنکای محبت بر فراز سر من نخواهد گشود. و من برای ابد در یخبندان قطبی مرگ تو در زمستان بهار ناشدنی جای خواهم گرفت.

دریای عظیم محبت تو در هستی حقیر من نمی گنجید. و لطافت ریزش ملایم باران وجودت در سزاواری من نبود. تو گل بودی ، زیبا ، عطر آگین ، سحرآسا که من هرگز به تمامیت مشام جانم آن را نبوییدم.

تو چگونه توانسته بودی واژه عمو را که ریشه در تبار و خون دارد ، ریشه در وجود پدر دارد با تمام وسعت آن معنا ببخشی.

تو کودکی من را با رنگهای شاد و گرم محبت رنگ آمیزی نمودی . تو همبازی بازی های کودکانه من بودی. تو همراه و همپای زندگی بی خبری طفلانه من بودی . ایا باید باور کنم که به واقع این شمع زندگی من بود که در فروزان ترین شعله سرکش حیات خاموش شد نه شمع زندگی تو .

رضای من ، عمو رضای من ، تو را در حالت اثیری این محفل سوگوارانه حس میکنم .من عطر روح پر فتوح تو را در مشام جان خود دارم . تو اینجایی . در همین نزدیکی های من. دستهایت را به من بده . من تورا در تمام ذرات وجود خود حس میکنم . زنده ، پویا ، پر توان و دوست داشتنی .

در آن شب تیره که از خانه او بیرون آمدم ، به اسمان نگاه کردم، درست در دل هلال ماه ستاره ای روشن دیدم که انگار هرگز و بیش از آن آنجا نبوده است .

من در دلم او را رضا خواندم .شما هم اگر هر شب اول ماه به آسمان نگاه کنید آن کوکب درخشان را که با تمام وجود خود در کنار هلال ماه نو جلوه گری می کند خواهید دید او را " عمو رضا " بخوانید . او آنجاست، هرشب ا ول  ماه  برپهنه آسمان ، روشن ، درخشان و تابناک . همچنان که  در زمین بود . در میان ما زیست و بعد به آسمان ها پیوست .                                                                             

                                                    طاهره مدرسپور