پای درد دل آقا میر عماد : از علی میر عمادی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

در پای درد دل آقا میرعما د

 

دوش دیدم حضرتش را من به خواب

خسته و اندوهگین ، حالی خراب

پشت بر سنگی نشسته، دستها در پشت سر

 زانوانش سخت بر سینه نشسته، سرد سرد

چهره اش اند وهگین، آهی بلند ،از جان گذشته.

گفت عمری را به زیر چار طاقی  خفته بودم

در برم سنگی که از آن بوی باران می رسید

باد بود و ابر بود و بوی عطر نازنینان

بر سرم جمعی نشسته، صبح زود نو بهاران

از درون خوابگاهم، برج معروف کبوتر ها نمایان

وه چه بادی می وزید، در پشت باران

چارطاقی بر سرم اما سه پهلو باز و آزاد

نغمه یک مرغ عاشق، بر سر سنگم نمایان

دور و بر کوهی و دشتی وبیابان

خارها ، گل بوته ها ، عطری فرحزا

همره باد صبا، دلچسب و زیبا

کوه بر پشتم، بلند و با ابهت

کودکانم در برابر شاد و خندان

گوشه چشمی داشتم بر جمع یاران

روز سیزده، فصل نوروز و بهاران.

حال، چشمم بسته برهر باد و باران.

نمی دانم کجا پنهان شده در پشت دیوار ند

ویا آن مرغکان خفته ویا از غصه بیمارند!

کجایند آن همه لطف و صفا ئی

 کز نظر ها سخت پنهانند؟

آن سراسر دشت بی پایان

نسیمی کز دل پاکنده می آمد؟

کنون در زیر این گردونه دوار

دلم میل هوای تازه می دارد.

به شبهائی که ماه اندر سپهر دور

می پاشد به روی خلق، گرد نقره فامش را

منم تنها به زیر گنبد تاریک

همه نوباوگانم زیر سقف آسمان تنها

و من تنها تر از آنها.

دگر بادی نمی آرد به همراهش نسیم صبح آزادی

دگر بر گور من چشمی نمی دوزد به آرامی

دلم میل هوای زهره را دارد

رضا ومحسن و احمد دگر بر من نمی خندند

درآن سو، عصمت و سادات بنشسته

و زانو در بغل بسته، همه خسته

از این برجی که بر روی سرم بسته

از آن تفتیده گرمائی  که از این کوره می تابد.

دلم از غصه پر خون است.

 نفس های عزیزانم به پشت این حصار بی رمق خفته

همه درهای این گنبد به روی خلق ما بسته

دگر نوری نمی تابد

همه تاریک ، چه دلتنگم در این شبهای نا آرام.

کبوتر ها به روی گنبدم پر های خود بسته

دگر پروازشان را بر فراز بسترم هرگز نمی بینم.

به شب هائی که "ابراهیم" مصحف را به سر دارد

نوای روحبخش  آن قرائت های روحانی

به گوش من نمی آید.

به دور و بر همه اغیار

نمی بینم به روز عید، به گر د نعمت اللهی

صفای جمله آن یاران و آن انصار.

نمی آید به گوشم نغمه یا هو

علی گویان ،علی جویان، علی پویان.

نمی آرد دگر هدهد خبر از کودکانم باز

همه آجر ،همه خشت است و تاریکی

ز بند آجری پیداست، شعاع نور باریکی.

دلم خوش بود بر گورم هوا دارم

هوائی سرخوش از آوای آزادی

به جسمم باد می لغزید

و در قلبم هوای تازه می پاشید.

کنون دور از همه افتاده ام تنها

من و این برج تنهائی و این شبها ی بیداری.

برون آرید ای نوباوگان من را ا ز این زندان

بتابانید بر من نور، صبح و ظهر و هنگام سحرگاهان.

 

علی میرعمادی

هشتم اسفند 1387