فرار بزرگ : نوشته علی میر عمادی : آپادانا آذر ماه 1388
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی: گورت ،دکتر علی میرعمادی ،آقا میرعماد

فرار بزرگ 

یک روز گرم تابستان است. دلم هوای اصفهان دارد. شال و کلاه می کنم و با اتوبوس عازم آن دیار آشنا می شوم. گرما بیداد می کند و امان از خلق خدا گرفته است. ساعت 3 بعد از ظهر به ترمینال کاوه می رسم. هوس می کنم یکراست بروم گورت. آنجا که ارواح پاک عزیزان آرمیده اند. با مینی بوس باغ رضوان به گورت می رسم. آنقدر هوا گرم است که هفت هشت نفری بیشتر در مینی بوس نیستند.عرق ریزان از سینه کش جاده بالا می روم و خودرا به سکوها می رسانم. حرارت آفتاب سر مبارک را سخت می سوزاند اما آهی که از نهاد بر می آید از آن سوزنده تر است. بر ساک دستی تکیه می کنم و به اطراف می نگرم. پرنده هم پر نمیزند. ظاهرا سکوت همه جا را فراگرفته. گرما طاقت از من بریده. جابجا می شوم و در سایه بارگاه آقا میرعماد کمی آرامش می گیرم.

چشمهایم را بسته ام و به رفتگان می اند یشم. از آقای میرعماد و چند مقبره دیگر که بگذری نخستین فردی که در آنجا مدفون گردید مرحوم میرزا عبدالکریم میرعمادی بود (خدایش بیامرزاد). چند سالی نگذشته است که آن وادی جایگاه ابدی بسیاری از اقوام و خویشاوندان است. رفته رفته در پشت چشم بسته من ارواح طیبه جان می گیرند. شادروان حسام میرعمادی(که فقط یک بار ایشان را دیدم). آقا مجتبی حسینی (مرد وارسته ای که به زن و زندگی سخت وابسته بود). مرحوم آقا محسن نعمت اللهی ( آن درویش خاکی که با علو طبعی که داشت همیشه خودرا "محسن" معرفی می کرد و حتی از بکار بردن نام خانوادگی خود نیز ابا داشت). پسر عموی خوبم مرحوم حاج رضا میر عمادی ( که آخرین کلام او پیش از رحلت "یا علی" بود). پسرخاله عزیزم احمد آقا سیدالاسلامی (مردی متقی که روحانی بود و با ایمان اما هرگز عقاید خودرا به کسی تحمیل نکرد). مرحوم آقا ضیاء مدرس پور( آراسته ترین خویشاوند که نقل محفل دوستان و خویشاوندان بود). برادرم  مرتضی میرعمادی (که جسمش در دیار غربت و روحش زیر پای خواهرش است). جوان ناکام مرحوم حسین حسینی ( الگوی پدر که با رفتنش بر دلها داغ نشاند) و دیگر رفتگان وخواهر و مادر من عاصی. همه و همه دور و برم را گرفتند. غوغائی بر پا بود. هرکدام سخنی به فراخور حال می گفتند. پرده کامل سینما به یک واقعیت بی انکار بدل شده بود. یکی دو ساعت در این حالت ماندم. عرق تمام بدنم را گرفته بود. به خودم آمدم. هنوز هم جنبنده ای را در آنجا نمی یافتم به جز مورها که گوئی از گرما هراسی نداشتند. بی جهت دیدم تنم می لرزد. گرما ی تابستان و لرز حکایت دیگری است. لختی اند یشیدم که از جمع همه یاران انگار تنها من مانده ام. ترس برم داشت. بلند شدم و خاک و خل را تکاندم. از دور آن مردی را دیدم که آب روی قبرها می ریزد (اسمش را نمی دانم). یک جوری بود. یک لحظه فکر کردم جناب عزرائیل است که حقیر را بی پناه یافته و قصد جسارت دارد. از ترس سلامی تقدیم حضورشان کردم و بیش از معمول سر کیسه را شل کردم  با این امید که اگر واقعا عزرائیل باشند فعلا دست از ما بدارند. دو پا داشتم و دو پا قرض کردم و تا سر جاده دویدم.

پس از کمی معطلی با مینی بوس به خوراسگان رفتم و خودرا در پناه پنکه مقبره ابوالعباس به آرامشی نسبی رساندم. اما همچنان ارواح به دنبال من در حرکت بودند. گوئی هشدار می دادند که وقت ملاقات حضوری نزدیک است. فرصتی یافتم تا چند سطری بسرایم تا بر سنگ قبرم بنویسند. چند سطری را (از باب نمی دانم چی) در خاتمه می آورم اما قبل از آن بشنوید از گفتگوی من با یکی از استادان به نام ادبیات فارسی دانشگاه علامه.

به خدمت ایشان رسیدم. رسم ادب به جای آوردم و از ایشان خواستم محبت نموده سروده مرا سر وسامان بدهند و وزن و قافیه آنرا تنظیم کنند. رخصت فرمودند و امر شد که بخوانم. خواندم. ایشان مرتب سری تکان می دادند (نمی دانم درتائید فضاحت آن یا در جهت تکریم آن). شاید هم اصلا گوش نمی دادند. به بیت آخر که رسیدم فرمودند: احسنت. امیدوارم به زودی به آرزوی خودتان برسید. اشکالی در آن نیافتم الا اینکه فعلا روی پیراهنتان یک لکه چربی از غذای ظهر مانده است ولی سئوالی دارم. عرض کردم بفرمائید. فرمودند: مقبره خصوصی است یا عمومی. عرض کردم قرار است در جوار جدم بر سکوئی باشد. فرمودند: اگر مسئولی دارد به ایشان بگوئید دو سه تا سنگ قبر برای شما لحاظ کنند چون به قدری طولانی است که روی یکی جای نمیگیرد و خویشاوندان نیز باید در چندین  شب جمعه پیاپی بر سر قبور شما حاضر شوند وهر بار پس از قرائت بخشی از آن فاتحه بخوانند. زمین ادب بوسیدم و از خدمتشان مرخص شدم. خواستم کوتاهش کنم دیدم جان کلام از دست می رود.

آنکه خفته است در این گور منم     عاشقم سوخته ام پر محنم.

"میرعمادی" لقب و نام "علی"     از گل و باده سرشتند تنم.

سیزده قرن ز بعد یک و بیست      مادرم زاد مرا در وطنم.

پدرم نام "علی" داد مرا             مهر او گشت عجین با بد نم.

خواستم تا بسرایم وصفش          لرزه افتاد به جان و به تنم.

................................

................................

گرچه آواره هر شهر شدم     اصفهان گشت در آخر وطنم.

پای کوهی است مرا منزلگه  من اسیر دمن و این چمنم.

پای مادر چو بود بر سر من   شرم بادم که به کس سر بنهم.

گرچه بسیار ملامت دیدم      لکه ای نیست بر این پیرهنم.

کس ندانست چه بودیم و چه بود  خود گواه عمل خویشتنم.

لاف بیجا نزند پیر" امید"    از "شراره" است شرر بر بدنم.

گر بخوانید شما فاتحه ای    باری از دوش دلم بر فکنم.

                                                            علی میرعمادی