ذوالجناح : نوشته طاهره مدرسپور : آپادانا ، آذر ماه 1388
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥   کلمات کلیدی: ذوالجناح ،کربلا ،امام حسین ،طاهره مدرسپور

آنچه در زیر می خوانید بخشی از نوشته شادروان خانم طاهره مدرسپور است که آنرا در یکی از سال های جنگ ایران و عراق ( 1367 – 1359) به منا سبت فرا رسیدن محرم حسینی نگاشته و در مجلس روضه ای در منزل عمویشان آقای رضا مدرسپوربرای بانوان حاضر در جلسه قرائت کرده اند . با تشکر از خانم نعمت اللهی ( خاله طاهره گرامیم ) که این متن را برای تقدیم به عزاداران حسینی در اختیارم گذاشتند. 

" ذوالجناح "

آه ای ذوالجناح ، اسب نجیب خسته ، چشمان مضطرب تو مگر در نیم روز عاشورا چه دیده بودند که تاریخ را از یاد آوری آن شرم آید ؟

تو دیده بودی حسین را ، ستبر و استوار ، ایستاده در میدان ، در کنارش پیکر غرقه به خون عباس سقای تشنه لب ، که با دستان بریده بر شقاوت و ظلم و بیداد یزیدیان گواهی میداد .

تو دیده بودی زینب را ، آن شیر زن دلاور صحرای کربلا ، که مادر وار کودکان تشنه حسین را در سایه وجود پر توانش ، نگاهبان بود .

آه ای ذوالجناح ، ای خونین پیکر خسته تن ، ای مرکب رهوار حسین که تا آخرین دقایق در کنار او بودی . مگر چشمان خسته تو چه دیده بودند که اشک وخون از دیدگان با وفایت بر شنهای صحرای تف زده روان بودند .

تو دیده بودی علی اصغر را ، کودک شیر خواری که گلویش آماج تیر های بلا گشته بود .

تو دیده بودی علی اکبر را ، شاهزاده اکبر خاندان امام حسین (ع ) را که مردانه در بهترین سال های جوانیش راهی نبردی دلیرانه گشته بود . تا تاریخ بر پاست و صفحاتش هر سال ورق خواهد خورد خون او بر سطر ، سطر آن خواهد جوشید .

تو دیده بودی ، حبیب بن مظاهر را ، حرّ بن یزید ریاحی را ، تو دیده بودی هفتاد و دو مرد را که دلیرانه تا آخرین قطره خون خود در راه ایمان و عقیده و جهاد فی سبیل الله جنگیدند و مردانه درس تقوا و شرف را در سر لوحه تاریخ زمان نگاشتند و در هنگامه نبرد در هنگام ظهر که حسین یکه و تنها ، سوار بر شانه های استوار " تو " در میانه میدان فریاد بر آورد " هل من ناصر ینصرنی؟ "

تو دیده بودی که دیگر کسی بجا نمانده است که تا ندای او را لبیک گوید.

آه ای ذوالجناح ، اسب دلیر و خونین بدن ، تو آخرین همراه حسین بودی ، تو آخرین نظاره گر میدان نبرد عاشورایی ، تو که چشمان غم زده ات آخرین چشمانی بودند که سر بریده مطهر حسین را بر نیزه شقاوت نظاره کردند و پیکر خسته تو که هزاران تیر را در گوشت و پوست خود احساس میکرد . در غروب همان روز در شام غریبان ، غریبانه همراه کاروان زینب بودی .

تو خیمه های سوخته گل رسول را دیدی ،

تو گریه ها و مویه های کودکان یتیم و تشنه لب را شنیدی ،

تو در گودال قتلگاه پیکر جدا از سر حسین را وداع گفتی ، تو همراه اسرای کاروان حسین فرزندان غرقه به خون و کودکان گمشده را باور کردی ،

تو همراه زینب آن شیر زن زمان ، به شام رسیدی ولی نمیدانم آیا پیام پر جذبه و شکوه زینب در بار گاه یزید را بگوش خود شنیدی یا نه ؟

.....

                                                   طاهره مدرسپور