اندیشه های راهیان سفر آخرت : از علی میر عمادی : آپادانا دی - بهمن 1388
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥   کلمات کلیدی:

زبان حال زرتشتیان، مسلمانان، مسیحیان و

 نگارنده پس از 120 سال

هر ملتی بنا به عقاید و سنتهائی که دارند مردگان

خودرا به نحوی به د یار باقی می فرستند:

1)    تا حدود پنجاه سال پیش درهمین یزد خود مان وقتی یکی ازهموطنان زرتشتی به رحمت خدا می رفت بازماندگان جسد را به بالای کوهی می بردند وپس از انجام مراسم دینی آنرا در آن مکان رها می ساختند. بلافاصله کرکسها و لاشخورها و کلاغان از راه می رسیدند و به تدریج در این جشن مفصل به رقص و پایکوبی می پرداختند. سیر می شدند و بر پنجه های خود رقصی به میانه می آوردند. در انجام این فریضۀ اللهی تا آنجا پیش می رفتند که چیزی بجز استخوانها باقی نمی ماند. مدتها می گذ شت و این مکان پر از استخوان می شد. آنگاه بازماندگان از استخوانها پشته ای می ساختند و بر آن تیزاب می پاشیدند. فلسفۀ آن این بود که از این طریق طبیعت از آلودگی رهائی می یابد.

 

وصف حال زرتشتی در حال احتضار:

مرا به خاک نسپارید! اما بگذارید جسم بی جان

م روی خاک باقی بماند. می خواهم

خوراک لاشخورها و کلاغها باشم! باشد که

آلودگی هایم سینۀ پاک زمین را زهر آگین

 نسازد.

بگذارید حیوانات از بقایای وجودم تغذیه کنند

و استخوانهایم را اسید پاشید تا دلخراشی این

 هستی ناپایدار خدشه ای نباشد دستان مهربان

 زمین را.

 

2)    مسلمانان آنگونه که همگان می دانند جسد را پس از غسل دادن در کفنی می پوشانند و پس از انجام مراسم تلقین به خاک می سپارند. در بسیاری از موارد موران و ماران پس از کمی دلخوری به خاطر پوشش موجود بخشهای خوردنی را میل فرموده و به نوعی به زمین منتقل می کنند. بخش غیر قابل مصرف به ذرات ریز بدل شده و باز جذب زمین می شوند.

 

وصف حال مسافرمسلمان عازم ملکوت اعلی:

مرا به خاک بسپارید! کفنی را که سالهاست از

 مکه معظمه برای این چنین روزی تهیه کرده

بودم بیاورید و پیکرم را بپوشانید. شاید که

 دستان سرد خاک، عریانی وجودم را به یکباره

 در خود فرو نگیرند! خاک را بشکافید و برای

 هر آنچه از من باقی مانده است جائی هر چند

 کوچک باز کنید. اینجا خواهم خفت تا خوراک

 موران و ماران باشم. بی شک حیات دوباره از

 من خواهد روئید. شاید درختی، برگ سبزی،

 بیدی یا شقایقی.

3)    رسم چنان بوده است که پیروان مسیحیت را در تابوت یا صندوقچه ای می نهادند و پس از تشریفات خاص دینی به خاک می سپرده اند، گاه صندوقهای بسیار گرانقیمت و از چوبهای مرغوب و نفیس همراه با کنده کاری اما اخیرا برخی جسد خودرا به سوزاندن وصیت می کنند.

وصف حال اوست به هنگام عبور از این جهان

 فانی به آن جهان باقی:

مرا به خاک بسپارید! بهترین لباسها را بر تن من بپوشانید و از گرانبهاترین چوبهای

جهان برایم تابوتی بسازید بلوطی رنگ. زمین را بکنید و مرا با طنابهای قطور به عمق تاریکی ها بفرستید. به خیالی در امان خواهم بود اینگونه! شاید که دست کرم ها و عقرب ها به پولک دوزی پیراهنم نرسد. چه کودکانه گمان می کنم که این چوب بلوطی رنگ مرا در امان نگه خواهد داشت و نجاتم را راهگشا خواهد بود! اما چوب خواهد پوسید وپولکها و تکه تکه ها ئی از تن بی جان من خوراک این خاک نشینان منفور خواهد گردید.

باشد که چرخۀ حیات جسمم را در روح هستی دیگری جاری سازد! درختی، برگ سبزی، بیدی شاید!

     براستی در پس امروز چه فردائی در انتظار است!

از این تبدیل خاک به خاک چه حاصل بر آید؟ مگر خاکها دست به دست هم ندارند؟ پس چه فرق می کند که در این خاک به خاک بپیوندم ویا در آن خاک به  ذرات وجود یاران از پیش رفته پیوند بخورم؟ چه تفاوت می کند که کرکسها واسط من و خاک باشند یا بادها مرا به آب رودها و دریا ها غرق سازند و یا بلعیدن جسم بی جان من از امروز به فردا تغییر یابد؟

 اما یک حس درونی مرا به آن سوی کوهها دلبسته

 می دارد. دلم نمی خواهد در اینجا ذ ره شوم. دلم در

 گرو آن کوه نه چندان بلندی است که بر برج های

 کبوتران اشراف دارد و ناظر است.

 آنجا بوی گل  به مشام می رسد. چه عشق ها که در

 آنجا آرام در انتظارند! محبت هائی که جاودانه اند.

 عشقهایی که هنوز غوغایشان خاموش گونه بر

 پهنۀ آن دشت مصفا طنین انداز است.

 گورت را می گویم، وادی عشق، خاطرۀ آن عزیزان

 به خاک خفته و عطر دل انگیزی که از مزار دوستان

  و همراهان دیروز و یاوران فردا در هوا

پیچیده است، بوی گلهای یاس و اطلسی های خانۀ 

 پدری، بوی اقاقیا، بوی پیچک های امین الدوله کنار

 خرند خانۀ ما، بوی عطر نازنینان، زهره،  سادات ، عصمت، ملک، مریم، ابراهیم، احمد، حسین، محسن و...............

 

                         علی میرعمادی

                         نوزدهم فروردین ١٣٨٨