خاطرات تحصیل طب ( 9 ) : از دکتر احمد مدنی : آپادانا دی - بهمن 1388
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥   کلمات کلیدی: عمو ضیا’ ،دکتر موحدیان ،دوره کار ورزی

چهل سال پیش، در چنین روزی.... 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت 

( قسمت نهم ) 

احمد مدنی

 

دوره کارورزی گم شده جراحی و نقش عمو ضیا ء  

در اواخر سال1348 دوره کارآموزی یا به قول آن روزها، استاژری من به پایان رسید و قاعدتاً دیگر می بایست اینترن یا کارورز می شدم. اما وقتی به سراغ برنامة اینترنها و کشیک آنان رفتم تا بدانم که خود را به کدام بخش باید معرفی کنم، از اسم من خبری نبود. تلفنی با آقای احمدی کارمند ارشد دبیرخانه تماس گرفتم که آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت:

-      گاوت زاییده ! تو دوره کارآموزی جراحی را نگذرانده ای و نمی توانی انترن بشوی 

دوره ای که احمدی به آن اشاره می کرد، مربوط به دوسال پیش و هنگامی بود که در سال چهارم پزشکی، چهارماه آزگار را در بخش جراحی با دکتر ناصر امیر نیرومند و دکتر صحت و دکتر محیی گذرانده بودم و با نمرة بسیار خوبی نیز قبول شده بودم. و اینک احمدی می گفت که از بخش جراحی نمره ای برای تو به دبیرخانه فرستاده نشده است.

به دفتر بخش جراحی مراجعه کردم که معلوم شد مدارک و نمرات مربوط به دوسال پیش را نگه نداشته اند و در دبیرخانة دانشگاه نیز برگه ای به دستم دادند که خودم را به عنوان کارآموز و دوباره برای چهارماه به بخش جراحی معرفی کنم. وضعیتی بسیار وخیم و باورنکردنی بود و قسم خوردن و آیه و دلیل آوردن و این حرفها به خرج دبیرخانه نمی رفت.

می دانستم که دکتر امیرنیرومند رییس بخش جراحی، با عمو ضیاء مدرس پور صمیمیت و دوستی دیرینه دارد. بنابراین تصمیم گرفتم که از وی استمداد کنم. کمی به ظهر مانده بود که به مدرسه چهارباغ و به سراغ عمو ضیا رفتم و جریان را به اطلاعش رساندم. عمو ضیا با گرمی بسیار مرا پذیرا شد و گوشی تلفن را برداشت تا با امیر نیرومند صحبت کند، اما یک ثانیه تامل کرد و گفت:

-      فقط یکبار دیگر به عمویت بگو که حتماً این بخش را با موفقیت طی کرده ای. 

  و وقتی که جواب مثبت و قاطع مرا شنید، با بیمارستان خورشید تماس گرفت و معلوم کرد که دکتر امیر نیرومند ساعت چهار بعدازظهر به بخش خواهد آمد.

عمو ضیاء آن روز مرا در حجرة بزرگ خود که در طبقة دوم و در عمارتی در سمت چپ مدرسة چهارباغ قرار داشت، برای ناهار نگهداشت و سفارش چلوکباب داد و پس از ناهار هر دو همانجا چرت کوچکی زدیم. نکتة جالب و خاطره انگیز برای من این بود که در حالیکه در گوشه ای از اتاق عمو ضیاء دراز کشیده بودم، عمو ضیاء عبای خود را روی من انداخت و من، شگفت زده داستان بچگی های خود و خاطرة " خونه چی" و رفتن زیر عبای عمو ضیا را در خیابان فروردین تهران برایش بازگو کردم. { محل خانه استیجاری ما در تهران }

ساعت چهار هر دو به دفتر دکتر امیرنیرومند رفتیم. عمو ضیاء ماجرا را برایش گفت. اما هرچه او گفت و من می گفتم، سایة تردید از چهرة دکتر امیرنیرومند پاک نمی شد که عمو ضیاء محکم نشست و گفت که این جوان حتما دورة بخش تو را گذرانده است و بعد قاطعانه اضافه کرد که :

-      ناصرجون! من این کار را از تو می خواهم ! 

اینجا بود که دکتر امیر نیرومند، به دنبال دکتر سیاوش صحت و دکتر محیی و سایر اساتید بخش فرستاد و آنها با دیدن من، تصدیق کردند که بخش را گذرانده و دانشجوی خوبی نیز بوده ام.

   چند دقیقه بعد و کاغذی در دست، با عموضیاء دفتر دکتر امیرنیرومند را ترک کردیم. بی تردید حق با من بود اما به خوبی می دانستم که احراز این حقانیت بدون استعانت از صاحب خونه چی امکان پذیر نبود. 

                                          ₪₪₪₪₪₪₪₪ 

رابطه متخصصین رشته های پزشکی با دانش و کار 

دورة یکماهة بخش اعصاب را به عنوان اینترن، زیر نظر دکتر عباسعلی موحدیان می گذراندم. پدر دکتر موحدیان در بازارچة چهارسو مقصود و در نزدیکی خانة ما، یک مغازة عطاری داشت و هر گاه پیاده از خانه به بیمارستان خورشید می رفتم، از مقابل دکان او می گذشتم. دایجون مدنی نیز هرساله ادویه جات و سبزیهای خشک و سایر مخلفات لازم را برای تهیة ترشی لیته و ترشی گردوهای مشهور خود، از دکان موحدیان می خریدند.

به هر تقدیر، دکتر موحدیان در آن روزگار که هنوز رشته های تخصصی و فوق تخصصی به وفور امروز وجود نداشت، به قول دوستم رضا ربیعی، قضایای نورولوژی را یک جور پیش خود حل و فصل کرده و از سرآمدان و برجستگان رشته مغز و اعصاب به شمار می آمد. اما روز اول که به بخش او رفتیم، دکتر موحدیان این طنز مشهور پزشکی را به ما یادآوری کرد که:  

-      متخصصین داخلی همه چیز می دانند و هیچ کاری برای مریض نمی توانند بکنند، جراحان هیچ چیز نمی دانند اما بالاخره یک کاری برای مریض می کنند، و متخصصین مغز و اعصاب، نه چیزی می دانند و نه کاری برای مریض می کنند! 

و بعد اضافه کرد که با این حساب، تکلیف شما اینترنهای مغز و اعصاب روشن است! 

₪₪₪₪₪₪₪₪

سپاسگزاری مشد عباس از دکتر موحدیان ! 

دو روزی بود که مشد عباس بنا را که از بلندی سقوط کرده و در اغما به سر می برد، با احتمال قطع نخاع در بخش مغز و اعصاب ما بستری کرده بودند. آن روز قرار بود دکتر موحدیان، این بیمار را در کنفرانس هفتگی بیمارستان ثریا که با شرکت تمام استادان و دانشجویان تشکیل می شد، معرفی و در مورد مشکل او صحبت کند.

در تالار کنفرانس جای سوزن انداختن نبود و اساتید و دانشجویان گوش تا گوش سالن نشسته بودند. دکتر موحدیان نیز در حالیکه در جلوی تالار به چپ و راست می رفت، راجع به قطع نخاع سخنرانی می کرد و هرچه انتظار می کشید که مستخدم بخش، مشدعباس را روی صندلی چرخدار به سالن بیاورد، خبری نمی شد. بنابراین فقط سرش را از لای در کوچک تالار بیرون برد و خطاب به مستخدم بخش فریاد زد: " فضل الله! پس این مریض چه شد؟ " در سکوت تالار صدای فضل الله را شنیدیم که از ته راهرو گفت: " مریض را برده ام توالت! "

و دکتر موحدیان همانطور که فقط سرش از لای در بیرون بود با عصبانیت فریاد زد:

-      آخه حالا چه وقتِ  ..دن مریض است؟ آنهم وسط جلسه و اینهمه آدم؟ 

ذکر ابعاد زلزله ای که پس از ادای این جمله، تمامی تالار را برای چند دقیقه لرزاند و وصف شدت پس لرزه های آن که تا دقایقی دیگر ادامه داشت، از حد توصیف خارج است.  

فردای آن روز که در بخش مشغول دیدن مریضهایم بودم، بچه ها خبرآوردند که دکتر موحدیان به قصد انجام یک اقدام جدید تشخیصی، به زیر زمین بخش رادیولوژی رفته است. دوان دوان خود را به آنجا رساندم و دیدم که مشد عباس را روی تخت دراز کرده اند و استاد موحدیان نیز در حلقة دانشجویان مشغول ادای توضیحات است. ظاهراً دکتر موحدیان می خواست مادة حاجبی را در نخاع او تزریق کند تا پس از عکسبرداری معلوم شود که نخاع، از کجا قطع شده است.

استادمان دستکش پوشید و بچه ها به مشدعباس وضعیت مخصوص دادند و پشتش را ضد عفونی کردند و استاد، سوزن را به دست گرفت. اما به محض آنکه سر سوزن با پوست آشنا شد، ناگهان مشد عباس از جا پرید و سر رکیک ترین فحش ها را خطاب به دکتر موحدیان باز کرد. دکتر موحدیان سوزن را انداخت و دستکشهایش را به طرفی پرتاب کرد و با عصبانیت گفت:

-      مشدعباس! شوما سه روزس که لام تا کام حرف نزده بودی. حالا که زبون واز کردی به خواهر و مادر من چی کار داری؟    

                                          ₪₪₪₪₪₪₪₪

 مشاهده تصویر