عزا بجای خود عروسی بجای خود : از علی میر عمادی : آپادانا دی - بهمن 1388
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧   کلمات کلیدی: محسن میر عمادی ،رضا میر عمادی ،خانم سادات

یکبار از خودم خوشم آمد

 

 خرداد ماه 1368 است. من برای تدریس به اصفهان آمده ام و مدتی است به صورت پروازی با دانشگاه اصفهان همکاری دارم. مدتی است مادرم به درد لاعلاجی گرفتار آمده  اند و معالجات موثر نمی افتد و هر روز از روز پیش بد تر و بد تر می شود. خواهرم (خدایش رحمت کناد) مثل پروانه به دور مادر می چرخد. یک پای من در تهران است و پای دیگرم در اصفهان. اما از من هنری بر نمی آید و آنچه جاری و ساری است محبت های خواهر و شوهر خواهرم است که از هیچ کاری وهیچ کمکی دریغ نمی کنند.

از اواسط خرداد، مادر کم کم به حالت اغماء نزدیک و بر نگرانی ما افزوده می شود. چاره ای هم نیست. خواست خدای بزرگ و تقدیر است و با تقدیر جنگیدن نشانۀ بی خردی. چه سخت است ناظر بودن بر حالتی که بر عزیزان می رود و درماندگی خود که دست بسته است و چرخ فکر از حرکت باز ایستاده.

روز نهم تیر است که مادر سر بر بالین دخترش و دور از دو پسرش با زندگی وداع می گوید و به دیار باقی می شتابد. ساعتی بعد من به خانه می رسم و او را در خواب ابدی می یابم. شیون و زاری فایده ندارد و باید پذیرفت آنچه مقدر الهی است. رسم زمانه است که عاشقان از هم جدا شوند تا قدر عاشقی بدانند. اقوام و دوستان یک یک می رسند و از سر لطف و مرحمت سر سلامتی می دهند. آمبولانسی از راه می رسد و من  باز ماندۀ عاشقی خود و سرچشمۀ عشق و جولانگاه مهر و محبت را به خانۀ ابدی او در "گورت" منتقل می کنم. به دنبال من تنی چند از بستگان که در آن گرمای طاقت فرسا ما را همراهی می کنند به آنجا می رسند. دیری نمی گذرد که خورشید عشق در پس خرواری خاک مدفون می شود و یک زندگی 74 ساله به ظاهر در پردۀ اختفا پنهان می شود. به خانه بر می گردیم و تهیۀ مقدمات مراسم.

عصر روز هفتم است. مراسم هفته را بر سر مزار به انجام رسانده ایم. پسر عموی عزیزم مرحوم حاج آقا رضا میرعمادی، فرزند عموی عزیزم آقای مدرس(رحمت واسعۀ حق برهر دو ارزانی باد) مرا تا منزل مادرم همراهی می کنند. برخی از یاران بساط چای فراهم آورده و من و پسر عمو در کنار هم نشسته ایم. قیافۀ ایشان در هم است. کمی هم کسالت دارند. بر عصا تکیه کرده اند. گفتگوی زیر بین ما جاری است:

من: شما را خسته و ناراحت می بینم. مساله ای هست؟

پسر عمو: خوب. غصۀ در گذشت زن عمو کم غصه ای نیست.

من: از اینکه مرا دلداری می دهید متشکرم. چه می شود کرد. رسم زمانه همین است. خداوند وام خویش پس می گیرد دیر یا زود.

پسر عمو: راه همۀ ما همین است. همه رفتند و ما هم می رویم.

من: خداوند سایۀ شما را از سر ما کم نکند.

...............................................

..............................................

پسر عمو: نمی دانم چرا کارها به هم گره می خورد. آدم همیشه باید نگران باشد.

من:خبری شده که من نمی دانم. اگر کاری از دست من ساخته در خدمت هستم. ما بعد از خدا فقط شما را داریم.

پسر عمو: نه چیز مهمی نیست.

من: قیافۀ شما حرف دیگری می زند. یک اتفاقی افتاده.

پسر عمو: نه جانم. می دونی ما قرار گذاشته بودیم مراسم عقد محسن و دختر آقای نجفی هفتۀ دیگر بر گذار شود و مقدمات را هم فراهم کرده بودیم که حالا باید بهم بزنیم.

من:می تونم بپرسم چرا؟

پسر عمو: خوب زن عمو فوت کرده اند و باید حد اقل تا بعد از مراسم چهلم صبر کنیم.

من: چرا باید صبر کنید؟

پسر عمو: مردم هزار جور حرف می زنند.

من: کدام مردم؟ فکر نمی کنم کسی تزدیک تر از من و خواهرم به خانم جان بوده باشد. مرتضی هم که اصلاّ اهل این حرفها نیست.

پسر عمو: نه نمی شود. خوبیت ندارد. من آن جلسه را عقب می اندازم.

من: آنوقت، من از شما گله مند خواهم شد. اگر این کارها را به هم ربط دهیم سنگ روی سنگ بند نمی شود. رسم زمانه این است که در یک روز هزاران ، پا به عرصۀ گیتی می گذارند و هزاران به حضرت حق می پیوندند. " تا شقایق هست زندگی باید کرد".

پسر عمو: آخر مردم چه می گویند؟

من: در این رابطه، "مردم" با من شروع می شود. شما لطف کنید برای شادی روح مادرم این کار خیر را به تعویق نیندازید. اگر از خود من هم دعوت کنید، چند دقیقه ای شرکت خواهم کرد.

پس از حرفهای دیگری که رد و بدل شد، پسر عمو می روند و من فردای آن روز عازم تهران می شوم. مراسم عقد آن دو زوج خوشبخت به میمنت و مبارکی برگزار می شود (خداوند عمراین زوج خوشبخت را طولانی و شادیشان را روز افزون فرماید).

38 روز فوت مادر را پشت سر می گذاریم و برای مراسم چهلم عازم اصفهان می شوم. با تلفن سراغ پسر عمو را می گیرم. می شنوم که ایشان را به بیمارستان سعدی برده اند. شتابان خودرا به بیمارستان می رسانم. ایشان را مرخص کرده ا ند. تا حدی خوشحال می شوم. پسر کوچکم همراه من است. با هم به خانۀ پسر عمو می رویم. پسر عموی نازنینم روی پتو وسط اتاق ولو شده است. سلام مرا جواب می دهد. اطرافیان هرکس فتوایی می دهد. "یا علی، یاعلی" از دهان پسر عمو وا نمی افتد. پسرم غرغر می کند و می خواهد به خانۀ مادر بزرگ مادری برود. اورا می برم تا زودتر برگردم. هنوز در را به رویم باز نکرده اند که می شنوم خبر رحلت آن بزرگوار به خانۀ بوسوره (پدر زن) من رسیده است. روز سوم درگذشت پسر عمو با روز چهلم مادر من برابر می شود.

سالها از این اتفاق می گذرد. همچنان در اندوه از دست دادن آنها نشسته ام اما نزد خود شرمنده نیستم و خوشحالم چرا که پسر عموی عزیزم قبل از رحلت در جشن شادی فرزندش حضور یافت (روانش غریق رحمت باد)

تمنا:

دوستان و خویشاوندان عزیز تر از جانم. می دانم که هنوز هم این رسم و رسوم درخانواده ها جاری است اما روزی باید این طلسم شکسته شود. قصد جسارت ندارم. زندگی مثل پیانوست با کلید های سیاه و سفید، غم و شادی. نوای دلکش حیات وقتی به دل می نشیند که هر دو نواخته شوند. من از خود مایه می گذارم. اگر روزی قرار باشد به امرالهی (بعضی ها می گویند به "دعوت الهی" ،که این به نظر من اشتباه است چون دعوت را می توان نپذیرفت) از این جهان فانی به دیار باقی رخت سفر بر بندم ، نامیمون باد اگر خانوادۀ من بر رفتن من بگریند، از شادی ها دل ببرند و شادی از دیگران دریغ دارند. شایسته نیست این به آن گره بندند و زحمت دیگران فراهم آورند. {این مطلب را چند سال پیش به یکی از دوستان شوخ طبع همکارم می گفتم . گفت: علی تو خیلی زرنگی. گفتم: چرا؟ گفت: چون می دانی که پس از مردنت کسی به فکر تو نخواهد بود. حالا هم برایت تره خرد نمی کنند و شاید هم از شرت راحت می شوند، زرنگی می کنی و این حرفها را می زنی.)

شاد و خرم و عمرتان جاودانه باد.

                                                            
علی میرعمادی  18 اردیبهشت 1388