مادر
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥   کلمات کلیدی:

مادر  

روز یکشنبه در مسجد الرضا واقع در میدان نیلوفر نشسته بودم و به حرف های خطیب مجلس در باره بزرگداشت مقام مادر گوش میدادم . این بار یکی از معدود دفعاتی بود که گفته های واعظ به دلم می نشست .    چقدر آرزو داشتم مادرم بودند و من اکنون مو بمو همه سفارش هایی را که از بزرگان دین و ادب در مورد بزرگداشت و اکرام مادر به ما رسیده است ، به جا میاوردم .

دیگر هرگز، هرگز به غرور جوانی بانگ بر مادر نمیزدم تا مبادا دل آزرده به کنجی بنشیند و گریان شود ، اگر اشکی هم بر گونه اش بود می ستردم . مادرم خیلی دوست داشتند که پذیرای خویشان و آشنایان باشند ، یاد دارم یک شب سرد زمستانی ،در این سال آخر که مادر آهسته آهسته بیشتر و بیشتر در بستر میماند ، حیدر جان نعمت اللهی و محمد رضا سادات و احمد رضا نعمت اللهی شام را در منزلمان بودند . برای کشیدن غذا من و مادر به آشپزخانه رفتیم .با تسلط غذا را که گویا یک قسم چلو خورشت بود از دیگ در دیس برای بردن سر سفره می کشیدند. بر دستان چروکیده اشان که فرسودگیشان ناشی از یک عمر مراقبت دلسوزانه از فرزندان و کاشانه اشان بود بوسه زدم و گفتم این دستها چند سال است که برای ما غذا کشیده است ؟ به سادگی گفتند 60 سال . در آشپزخانه فقط من بودم و مادر بود و اگر فقط یک کار در زندگیم باشد که از یاد آوریش احساس رضایت کنم همان بوسه است .      

صحبت از جلسه مسجد الرضا بود ، دلیل حضور من و جمع زیادی از بستگان در این جلسه ، بزرگداشت و یاد خانم راضیه مرشدی ، همسر مرحوم حاج حسن مرشدی بود . که  مادر همسران دو تن از خویشان عزیزمان ، پسر عمو های بزرگوار آقایان مهندس عبدالله و مهندس محمد سجادیان و مادر بزرگ آقای هادی و خانم ها فاطمه و انسیه سجادیان میباشند.

آشنایی خانم مرشدی و همسر گرامیشان با خانواده سجادیان و در نتیجه با همه فامیل ما از زمانی آغاز شد که مرحوم آقای مهدی سجادیان و همسرشان خانم عفت خانم ، بین سال های 1330 تا 1334 در خوزستان اقامت داشتند . این آشنایی در سالهای بعد و زمانی که دیگر هر دو خانواده ساکن تهران بودند ، به دو وصلت فرخنده انجامید .

آقای سجادیان در یاد آوری سال های سکونتشان در خوزستان با لحن طنز آمیزی که خاص خودشان بود ،از زمانی میگفتند که ناو جنگی انگلستان در شط العرب ( اروند رود ) درست کنار آبادان  لنگر انداخته بود . ( قبل از قرارداد 1975 بین ایران و عراق ، تمامی سطح رود مرزی تا ساحل ایران جزو سرزمین عراق محسوب میشد و عراق هم که در آنزمان تحت الحمایه بریتانیا بود ) لوله توپ بزرگ ناو ،  گویی کاملا به سمت ساختمان داد گستری آبادان جاییکه آقای سجادیان هرروز برای کار به آنجا میرفتند نشانه گیری شده بود .از سوی دیگر هر روز صبح ، هم در پادگان ایرانی کنار اروند و هم بر عرشه ناو جنگی بریتانیایی سربازان دوطرف با صدای سوت و فرامین نظامی به ورزش و دو صبحگاهی می پرداختند. ( آقای مهندس عبدالله سجادیان مرا روشن کردند این خاطره برمیگردد به سال های مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت و خلع ید از شرکت نفت انگلیس که دولت بریتانیا برای زهر چشم گرفتن ، کشتی جنگی روانه ساحل ایران کرده بود )

آقای حاج حسن مرشدی ، در دوره ای از زندگیشان به کار تجارت فرش و قالی اشتغال داشتند . از درستکاری و صحت عمل ایشان و راست گفتاری ایشان که در عین اشتغال به امر کسب و  تجارت ، برای اغلب ، تقریبا از محالات به شمار میرود داستان ها شنیده ام و الحق که ایشان این امر محال را ممکن ساخته بودند .

خانم مرشدی در چند سال پایان عمرشان ، بستری و رنجور بودند و حضورشان در مجلس عقد هادی عزیز نوه شان با طاهره ، برای همه آنها که از سابقه بیماریشان  خبر داشتند ، شادی آفرین و در عین حال شگفت آور بود . ولی گویا این حضور مثل آخرین درخشش و تلالو شمعی بود که رو به خاموشی است .

در تمام اوقات بیماری و بستری بودنشان ، دخترانشان خانم ها نیره ، زهره ، منیره و مستانه و پسرانشان آقایان   محمد تقی و مسعود مرشدی نگهدارو مراقبشان بودند و چقدر از نظر روحی جانکاه است ، تیمار داری نازنین رنجوری که در عین مراقبت دلسوزانه ای که از او میکنی و همه امید واری هایی که به خود میدهی در نهایت گویی میدانی که عزیزت به زودی سفر کردنی است .

فقدان این مادر بزرگوار را حضور همه فرزندان ایشان ، داماد های محترمشان و نوه هایشان و همه بستگان تسلیت میگویم و برایشان طلب صبر و آرامش میکنم .

                             

نکته معترضه : هربار که در سالن برگزاری مراسم مسجد الرضا حاضر میشوم به نظرم میرسد که سوی انجام مراسم  به جای رو به قبله ( جنوب غربی) به سمت شمال غربیست ، در نتیجه در پایان مراسم وقتی باید به سمت مشهد امام رضا رو کنیم کاملا به آن پشت کرده ایم . تا نظر کارشناسان قبله و جهت شنا س چه باشد .