خاطرات تحصیل طب (10 ) : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی: دزک ،تیمور بختیار ،ابوالفضل ازهر ،دکتر ناصر امیر نیرومند

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

قسمت دهم

 

احمد مدنی

 

دیدارابوالفضل ازهر در دزک

 

اواخر مرداد ماه 1349 بود که دو تن از دوستان و خویشان من، ابوالفضل ازهر و عباس المدرس پس از پایان تحصیلاتشان در دانشکدة کشاورزی اهواز، به اصفهان برگشته و هرکدام خدمت سربازی خود را به صورت سپاهی ترویج کشاورزی در جایی از استان اصفهان می گذراندند. محل خدمت ابوالفضل ازهر، دهستان دزک در نزدیکی شهرکرد بود و روزی ما را برای بازدید از آنجا دعوت کرد. پیش از ظهر پنجشنبة یک روز تابستانی من و عباس المدرس و برادرم محمد سوار یکی از ماشینهای سواری ویژه شدیم و به قصد دزک براه افتادیم.

دزک در نزدیکی قهفرخ و نزدیک شهرکرد قرار داشت و ملک اعیانی خوانین بختیاری به شمار می رفت. نزدیک غروب بود که به این دهستان بزرگ و پر آب و درخت و مصفا وارد شدیم و ما را به قلعة اربابی مشهور آن راهنمایی کردند. ابوالفضل در دهانة ورودی قلعه که تاق ضربی بلندی از خشت و گل داشت به پیشباز ما آمده بود.

قلعة بزرگ و باشکوه دزک در اصل خانة اربابی امیر مفخم بختیاری، و روزگاری پناهگاه و محل اختفای علی اکبر دهخدا و دکتر محمد مصدق بوده است که هر یک در زمانی به خوانین بختیاری پناه آورده بودند. و اینک پس از اصلاحات ارضی شاه و تشکیل کئو پراتیوها - به قول حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی وقت -  دزک اولین جایی بود که نام شرکت سهامی زراعی عدالت برآن نهاده و اولین کالخوز یا کیبوتص ایران را در آنجا تشکیل داده بودند.

پس از ورود به دهانة قلعه و عبور از دالانی وسیع، پا به حیاط بزرگ و مصفای قلعه می گذاشتیم که حوض بزرگی در میان آن بود و در آخر حیاط اتاقها و ساخت و سازهایی بود که اینک در اختیار شرکت سهامی زراعی عدالت قرار داشت. ابوالفضل ما را به یکی از این اتاقها که میز ناهار خوری بزرگی در آن گذاشته بودند راهنمایی کرد و کل بهرام آشپز، آنشب ما را برای اولین، و گویا آخرین بار! با طعم جوجه کباب بسیار لذیذ و اصیل بختیاری آشنا کرد. زیرا از آن پس هرجا که چیزی به اسم جوجه کباب بختیاری به خوردمان دادند، آن مزه وطعم اصیل را نداشت. کل بهرام از نوکران با وفای تیمور بختیار بود و حاضر شده بود که پس از ماجرای کشته شدن وی در عراق، بدون دریافت حقوق در آن قلعه خدمت کند و به قول خود حافظ قلعة ارباب خود باشد. پس از شام در میان حیاطی وسیع در تختهای خود خوابیدیم و فردا صبح به امید یکروز پر از دیدنیها و عجایب از خواب برخاستیم.

دور تا دور حوض بزرگ وسط حیاط، کندوهای زنبور عسل گذاشته بودند و ابوالفضل پس از صرف یک صبحانة مفصل و خالص روستایی برایمان دربارة عادات و روزگار و احوال زنبورهای عسل، نطق غرایی کرد و سپس به بازدید از ساختمان اصلی قلعه رفتیم. در طبقة اول این ساختمان اعیانی ظاهراً هنوز ابوالقاسم خان بختیار، برادر تیمور بختیار با خانوادة خود می زیست که آن روز به اصفهان رفته بود. در طبقة دوم بجز چندین و چند اتاق، یک تالار وسیع با سقف آینه کاری و دیوارهای منقش دیده می شد که نقوشی از چهرة خوانین بزرگ بختیاری و مناظر نقاشی شده ای از مخدرات اروپایی و لذایذ جسمانی بشری داشت و ظاهراً زمانی اتاق خواب خوانین بود. ابوالفضل می گفت چندی پیش که سرهنگ عبدالعظیم ولیان وزیر اصلاحات ارضی برای بازدید از این اولین کئو پراتیو ایران به دزک آمده بود، چشمهایش از دیدن تزیینات و آیینه کاریهای این اتاق گرد شده و فرموده بود که : " این اتاق باید موزة اصلاحات ارضی شود! "

با ابوالفضل در طبقة دوم قلعة اربابی می گشتیم که به پشت یک در بسته و مهر موم شده رسیدیم. ابوالفضل یک صندلی آورد و از خلال شیشة بالای در، چشممان به بساط صبحانة نیمخورده ای افتاد. چایی ها در ته استکانها خشک شده و سایر مخلفات صبحانه حالت خشک و از بین رفته ای داشت. این منظره مربوط به دو سه هفتة پیش، و آخرین چاشتی بود که همسر و بچه های سپهبد تیمور بختیار می خوردند و پس از شنیدن خبر قتل وی در عراق، همانطور صبحانه را نیمه خورده رها کرده و به اصفهان رفته بودند. به یاد خاطراتی از پدرم افتادم که زمانی در سال 1334 با تیمور بختیار ترتیب مانور نظامی گسترده ای را به مناسبت ورود جلال بایار رییس جمهور ترکیه داده بود.

به هر تقدیر، در گوشه و کنار اتاق، چند لباس زنانه پراکنده بود و ابوالفضل معتقد بود که آن پیراهن گلدار متعلق به نیلوفر بوده است!  نیلوفر دختر بختیار بود و من به یاد ترانه ای از خوانندة مشهور آن روزها، پوران شاپوری افتادم که زمانی معشوقة بختیار بود و آن را برای نیلوفر خوانده بود:

 

ای دختر صحرا، نیلوفر     آه نیلوفر    آه نیلوفر

       در بســترم بازآ  نیلوفر     آه نیلوفر    آه نیلوفر !

 

در طبقة بالا و مشرف به حیاط قلعه، پا به ایوانی وسیع با نرده های چوبی گذاشتیم. آنطور که خوانده بودم، اینجا مکانی بود که زمانی علی اکبر دهخدا، و زمانی دیگر دکتر محمد مصدق می نشستند و خاطرات خود را می نوشتند یا یا خان بزرگ بختیاری تخته نرد می زده و گفت و گو می کرده اند. دیوار های ایوان و اتاقها را به امید یافتن نشانه ای از آنها به دقت بازدید می کردم که ابوالفضل با خنده گفت :

 

-             آخه جناب دکتر!  مصدق و دهخدا که روی دیوار یادگاری نمی نویسند!  

 

عصر آن روز با ابوالفضل که خیال داشت بعد از اتمام دورة سپاه ترویج، برای اخذ دکترا به آمریکا برود خداحافظی کردیم و به اصفهان برگشتیم. از آن پس او را بسیار کم و گاهی به طور اتفاقی در تهران و اصفهان می دیدم تا آنکه شنیدم به آمریکا رفته و در همانجا ماندگار شده است و دیگر تماس مستقیم یا خبری از او نداشتم.

سالها بعد در اوائل دهة هشتاد، و روزی از ایام نوروز که برای عید دیدنی به منزل بهرام فرخانی در اصفهان رفته بودم، مهین خانم خواهر ابوالفضل، از بستری شدن او در بیمارستان و وخامت حالش می گفتند. تلفنش را گرفتم و در خلال چند هفتة بعد که خبر فوت این دوست قدیمی را در آمریکا شنیدم، ده ها بار شمارة  0013175980628  را گرفتم تا مرا به اتاق 1112 وصل کنند و با او حرف بزنم. اما هربار پیش از برقراری تماس، تلفن را قطع کردم. انبوه خاطرات شیرینی که از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی، در تهران و اصفهان و مزرعه چه و دزک با او داشتم در ذهنم می جوشید و پس از سی و چند سال بی خبری، نمی دانستم در آن دم آخر، چه دارم که به آن نازنین محتضر بگویم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

شبی در بخش زایمان

 

در تابستان 1349، یک ماه از دورة اینترنی خود را در بخش زنان و زایمان بیمارستان امین می گذراندم. بیمارستان امین، بیمارستانی قدیمی و بسیار بزرگ بود با حیاط وسیع و پردرخت، و اتاقهایی روشن و با سقف بلند. شب هایی که کشیک داشتم پس از رتق و فتق امور زائو ها و سر زدن به تازه زاها، به اقامتگاه دانشجویان در پشت ساختمان اصلی می رفتم که یک حیاط کوچک و جمع و جور، و یکی دو اتاق برای استراحت اینترنها و دستیاران داشت.

شبی از اتفاق، دکتر علوی، دستیار ارشد زنان و زایمان، همراه دوست همکلاسم علیرضا خطیبی با من کشیک بودند. کارهایم را روبراه کردم و از جمله سری هم به روشنک، دانشجوی سال چهارم خودمان زدم که برای زایمان اولش در تنها اتاق یک تخته بخش، بستری شده بود. فاصلة دردهایش هنوز طولانی بود و آنشب نمی زایید.

وقتی به اقامتگاه رفتم، دکتر علوی را دیدم که با تنة سنگینش، زیر یک درخت و در تخت خود دراز کشیده و مطالعه می کرد. وی عادت داشت که یک سرم قندی پنج درصد را که آن روزها به آن باکستر می گفتیم، به درخت آویزان کند و سر لولة سرم را در گوشة دهانش بگذارد و در حین مطالعه، آرام آرام سرم قندی بمکد!   

علیرضا خطیبی دوست زاهدانی و بسیار سرزنده و بانشاط ما نیز، دستگاه گرام توپاز خود را در بغل تختش در حیاط گذاشته بود و صفحة 45 دور مورد علاقه اش را پخش می کرد. پس از صرف شام، مستخدم خوابگاه تخت مرا نیز به حیاط آورد تا شب را در آن هوای آزاد و خنک، صبح کنیم. اما علیرضا یکدم قرار و آرام نداشت و مرتب از دور، مراقب احوال دکتر علوی بود و بالاخره اعتراف کرد که آنشب در سرم قندی او یک آمپول سینتوسینون ریخته است! سینتوسینون محرک انقباضات رحم بود و علیرضا انتظار می کشید که مثلاً دکتر علوی دلدرد بگیرد! اما چون مدتی گذشت و سرم به نصفه رسید و خبری نشد، علیرضا که دمغ شده بود، آهنگ محبوب خود، مرو با دیگری  از آغاسی را دوباره روی گرام گذاشت و بارها با صدای بلند پخش کرد. این جدید ترین ترانة آغاسی بود که آن روزها بسیار گل کرده بود:

  

-            دل شده یک کاسة خون ، به دلم داغ جنون ، به کنارم تو بمون ، مرو با دیگری

       آمده دیوانة تو ، به در خانة تو ، مرو با دیگری "

علیرضا خطیبی نومیدانه آخرین نگاه را به دکتر علوی کرد و خوابید و من هم داشت پلکهایم سنگین می شد که اکسترن ما وارد حیاط شد و یک راست به طرف تخت من آمد و گفت:

 

-                        خانم دکتر روشنک برایتان پیغام فرستاده که چون از داغ جنون، دلش دارد مثل یک کاسة خون می شود، لطفاً بیایید و کنارش بمانید و پیش دیگری هم نروید!  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

اندرز مسافر آمریکا

 

به پایان دورة اینترنی چیزی نمانده بود که یک شب محمود بلوچی گفت باید با هم به دیدن دکتر شاهین، از دوستان او برویم و این دیدار را برای برنامه ریزی آینده مان ضروری می دانست.

منزل شاهین را بلد بودم که در خیابان آمادگاه قرار داشت و بارها پدرش را نیز دیده بودم. پدرش رییس کل میوه فروشان اصفهان بود و میوه فروشی معتبر و کیا بیا و برو بیای مفصلی داشت. به یاد ابوالفضل ازهر افتادم که می گفت هروقت شاهین به منزل آنها تلفن می کند و با ازهر بزرگ کار دارد، به محض برقراری ارتباط با لحن پر طمطراقی فقط می گوید: " الـــو، منـــم ! "  

 

به هرتقدیر با محمود بلوچی به منزل شاهین رفتیم و با دکتر جوان و مرفه الحالی مواجه شدیم که چند سال از ما جلوتر، و اینک پس از گذراندن دانشکده و دورة سربازی عازم آمریکا بود. من و محمود به عنوان دو پزشک جوان و برای آشنایی با یکی از امکانات و احتمالات آیندة حرفه ای، رفته بودیم تا از این همکار موفق خود اطلاعاتی کسب کنیم، اما ظاهراً زمان خوبی را انتخاب نکرده بودیم. زیرا دکتر شاهین که صبح فردا عازم تهران و از آنجا راهی آمریکا بود، سخت مشغول جمع و جور کردن وسائل و بستن چمدانش بود و سوالات ما را، از دیدگاه خاصی که ذهنش را اشباع کرده بود می نگریست و پاسخ می داد. هرچه که ما در مورد نحوة شرکت در امتحانات ورودی دستیاری آمریکا و ترتیبات اخذ پذیرش می پرسیدیم، دکتر جوان از پاسخ صریح طفره می رفت و غرق در عوالم خود، مکرراً توصیه می کرد که به هر صورت باید روزی از آمریکا به ایران برگردید و حتماً همسری ایرانی بگیرید. من و محمود با این نظر مخالفتی نداشتیم، اما برای شنیدن این نصیحت که به دیدنش نرفته بودیم!

دقایقی بعد، دکتر شاهین چمدانش را بست و با ماشین محمود، همه به نزدیکترین میوه فروشی در مکینه خواجو رفتیم تا وی چمدانش را در باسکول هندوانه فروشی وزن کند، مبادا که از بیست کیلوگرم بیشتر شده باشد.

او و چمدانش را دوباره به خانه اش رساندیم و با او خداحافظی کردیم. گرچه جملة مشهوری داریم که می گوید: المسافرو کالمجنون! اما واقعاً انتظار نداشتیم که وی در هنگام خداحافظی و به عنوان آخرین رهنمود و راهنمایی فقط به ما بگوید:

-                        باید زنی بگیرید که بتوانید به فارسی به او بگویید: فدات شم! قربونت برم !  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

پیانو نوازی استاد نیرومند

 

در دورة اینترنی، دوماه نیز در بخش جراحی و در التزام رکاب استاد دکتر ناصر امیر نیرومند بودم. یک روز پس از آنکه یک عمل جراحی به اتمام رسید و در دفتر بخش مشغول نوشتن شرح عمل بودیم، استاد رو به ما کرد و گفت که اخیراً چون متوجه شده که دستهایش در هنگام عمل، آن چابکی سابق را ندارد، پیانویی برای ورزش انگشتانش تهیه کرده است و از ما می خواست که اگر برای تعلیم پیانو کسی را می شناسیم به او معرفی کنیم. من یک دختر ارمنی دانشجو را به نام آنژل می شناختم که معلم پیانو بود. موضوع را با او در میان گذاشتم که پذیرفت و به استاد نیز اطلاع دادم.

چند هفته ای از این ماجرا می گذشت که یکروز آنژل را در محوطة دانشگاه دیدم و از او دربارة استاد و درس پیانوی او پرسیدم که آنژل از کوره در رفت و با لهجة ارمنی خود گفت:

 

-                        مان دیگه پیشش نمی رام. پشت پیانو که می نشستیم، دستهاش اول روی شستی ها بود و بعد می اومد پایین!، مان دیگه نمی رام.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ده هزارمین عمل استاد حکمی

 

صبح یک روز پنجشنبه در سال 1349، به اتفاق سایر دانشجویان و اساتید جراحی، به بیمارستان ثریا رفتیم تا در مراسم خاصی که به افتخار استاد دکتر حکمی برگذار می شد، شرکت کنیم.

پروفسور حکمی پیرمرد سپید موی موقری بود با قامتی بلند و افراشته که حق زیادی به گردن دانشگاه اصفهان داشت. وی از پیشکسوتانی بود که سالها پیش به همراه دکتر ابراهیم نعمت اللهی استاد دانشگاه تهران، با تبدیل آموزشگاه بهداری به دانشکده، و خرید اراضی وسیع هزارجریب برای دانشکدة پزشکی و دانشگاه اصفهان، این بنیاد بزرگ علمی را پایه ریزی کردند. وی استاد جراحی و از دانش آموختگان برجستة فرانسه بود که عمری را به تدریس و تعلیم جراحی به دانشجویان گذراند.

به هر تقدیر آن روز پروفسور حکمی اعلام کرد که از پنجاه و چند سال پیش که نخستین بار دست به کارد برده تاکنون، شرحی از اعمال جراحی خود را در چند دفتر به اختصار یادداشت کرده و مجموع این اعمال؛ از یک بخیه زدن ساده گرفته تا اعمال جراحی بسیار بزرگ و چند ساعته، اکنون به عددی بالغ شده است که با یک عمل جراحی دیگر، تعداد کل آن به ده هزار خواهد رسید. سپس وی پیش افتاد و همگی به دنبال وی به اتفاقات جراحی بیمارستان رفتیم.

اتفاقاً به محض ورود به اتفاقات، پدری سرآسیمه، کودک چند سالة کبودش را که نزدیک به خفگی بود روی تخت گذاشت. استاد حکمی تا نگاهش به کودک و وضعیت او افتاد بلافاصله گفت که این باید موردی از Peritonsillar Abscess باشد و به طرف کودک رفت و در حالیکه دستکش می پوشید و اقدامات تشخیصی و درمانی خود را قدم به قدم برای ما بازگو می کرد، سرانجام بیستوری کوچکی را به دست گرفت و در مورد اهمیت وضعیت دادن به طفل تاکید فراوان کرد. یک دقیقة بعد، کودک با رنگ و روی باز، نفسی به راحت کشید و روی تخت نشست.  

غریو شادی و صدای کف زدن از همه برخاست. استادمان ده هزارمین عمل خود را انجام داده و مانند همیشه درس عملی بسیار مفیدی نیز به ما داده بود. بعد همه را به تریای بیمارستان دعوت کردند و جایتان خالی که به افتخار استاد حکمی، چیزی از اطعمه و اشربه روی میزها باقی نگذاشتیم.

 

                                         ₪₪₪₪₪₪₪₪                                                             

                                                                                                                                                احمد مدنی

 

ادامه دارد....

 

                         مشاهده تصاویر