آخرین کلاس بهشت آیین : نوشته طاهره مدرسپور : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳   کلمات کلیدی: بهشت آیین ،میس آیدین

آخرین کلاس بهشت آئین

 

چندین بار پلک هایم را بر هم زدم. با این امید که تصویر کریهی که در آئینه دیدگانم نقش بسته محو شود. ولی با بهت و نا باوری دریافتم که آنچه می بینم واقعی است. ماشینی اهریمنی، چنگال نفرت بار خود را بر فرق عمارت زیبا و دوست داشتنی بهشت آئین فرود می آورد و هر بارقسمتی از سقف آن را بر میکند و هیولا وار آن را بر سر توده های انباشته خاک فرو می ریخت. خدای من چرا ؟ مگر اینجا بهشت آیین نیست. همان عمارت فرهنگی و تاریخی که ریشه های آن در تمام خانواده های شهر ما  رخنه کرده است. پس چرا آن را خراب میکنند ؟

عشق به بهشت آئین را از مادرم به ارث برده بودم. مادرم بانو زهرا المطهری از نخستین شاگردان مدرسه بهشت آئین بود که در زمان ریاست میس آیدین معلم انگلیسی، در آنجا تحصیل کرده بود و جزو نخستین دیپلمه های این دبیرستان به شمار میرفت و تا همین اواخر با همکلاسیهای سابق خود که من از ایشان خانم شوکت اردلان و خانم توران ایلخان را می شناختم، رفت و آمد داشت و شاید اولین زنی بود که پس از فارغ التحصیل شدن به استخدام بانک ملی درآمده و پس از ازدواج با پدرم از آن شغل کناره گیری کرده وبه زندگی خانوادگی خود پرداخته بود. من و خواهرم صدیقه مدرس پور که یک سال از من بزرگتر بود، با هم به مدرسه رفتیم. او در کلاس اول و من در کودکستان بهشت آئین که شاید فعلا همان محل مخابرات باشد قرار گرفتیم ... معلم کلاس اول من خانم قوامی زاده بود. هم او که برای اولین بار مرا با جادوی حروف و خلق کلمات آشنا کرد و حقی عظیم برگردنم دارد. خدایش حفظ فرماید. کلاس دوم و سوم  و چهارم را با خانم سارا، خانم دادگر و خانم آرام سپری کردیم و از کلاس پنجم معلمین ما چند نفر بودند که من خانم دره پیما، خانم واسعی و خانم حقیقی را به یاد دارم .

در آن زمان و پس از طی سالهای ابتدایی تمام آرزوی ما صعود از پله هایی بود که ما را به کلاس های دبیرستان رهبری میکرد. دوستان دبستانی من بسیارند ولی از چهره هایی که در سالهای پیش ازدبیرستان از ما جدا شدند سهیلا سپهری و مهشید تقدیری را خوب به خاطر دارم. با سایر دوستان از پله ها بالا رفتیم و در نیمکت دبیرستان قرار گرفتیم. سرشار از شور زندگی و نیروی حیات و جوشش و تلاش و کوشش بودیم. خنده هایمان بی بهانه، گریه هایمان گذرا و نیرویمان پایان ناپذیر بود.

و حالا به دنبال من و صدیقه، خواهر کوچکترمان زری هم در کلاس اول همین مدرسه ثبت نام کرده بود ما نسل دوم از خانواده بودیم که به بهشت آئین می رفتیم .

با دیدن تخریب آن عمارت سرمدی بغض گلویم را گرفته بود و خشمی مهار ناشدنی در وجودم غلیان داشت. با شتاب خودم را به مغازه حسن آقا رساندم . همان حسن آقای بستنی فروش سالهای سبز بهشت آئین. با صدای مملو از غم و اندوه به او گفتم :

_ حسن آقا ، دارند خرابش میکنند ، میبینی . چرا خرابش میکنند !

از پشت چهره پر چروک و دردمند او همان برق نگاه حسن آقای سالهای دور را دیدم که با اندوهی پر تفاهم که ریشه در دردی مشترک داشت به من نگاه کرد و گفت :

_ بعله . میبینم . حالا بیایید بنشینید ! و چارپایه ای را پشت پیش خوان گذاشت و من مبهوت از آرامش جادویی او بر روی چارپایه نشستم. و او با تبسمی فهیمانه به من گفت :

_ بفرمایید . بستنی بخورید تا حالتون خوب بشه .

و بعد در یخچال فریزر مدرن و امروزی خود را باز کرد و یک بستنی قیفی به من تعارف نمود. چند لحظه گیج و مبهوت به او و به بستنی قیفی او نگاه کردم. گلوله ای در گلو داشتم که نه پایین میرفت و نه بالا می آمد. با اندوه فروخفته ام به او گفتم :

_ نه من از اون بستنی نونی های زعفرانی میخوام. همون بستنی های اون سالها .... و بغض راه گلویم را گرفت . حسن آقا آرام و با شکیب جواب داد :

_ اون بستنی ها هم مثل عمارت مدرسه تون دیگه نیست ! ...بعله همه باهم از دست رفتند.

و من او را به یاد آوردم. وقتی پسرکی 14 ، 15 ساله بود. باریک و دراز، با سری که جای جای آن از مو تهی شده بود و شبکلاهی جاوید که همیشه آن قسمتها را پوشش میداد. صبح های زود با تلاش و حرارت، ظرف بستنی را در درون یک پاتیل یخ به چپ و راست می چرخاند تا در بعدازظهر های تف زده و گرم اواخر اردیبهشت و اواسط خرداد بتواند سینی حلبی بستنی ها را از در مغازه به مدرسه برساند. آن بستنی ها در کام ما شیرین تر و گواراتر از مائده بهشتی بودند و چقدر مذاق جانمان را خنک میکردند. با اشتیاق پولهای توجیبی خود را در سینی بستنی سرازیر میکردیم.

آیا باور کنم که این پیرمرد خسته و درمانده همان پسرک جوان آن سالهاست؟ بعد ناگهان مثل این بود که تمام سدهایی که با قدرت خشم بغض مرا مهار کرده بودند، فرو ریختند و من هبوط آوار آن ها را بر شانه های خسته ام احساس کردم. سوزشی در چشم و بعد این اشکها بودند که بی محابا فرو ریختند و من آنقدر گریستم که از اندوه خالی شدم. نشسته بر موج اشک، مثل یک قوطی خالی میرفتم و از تهی سرشار بودم. پوچ، خالی و بی احساس.

به یاد پاره آهنین زنگ مدرسه افتادم که سالهای سال آویخته با زنجیر، تحمل ضربات چکشی را می نمود تا ندای رهائی را در گوش ما بنشاند. با بلند شدن طنین آن گوئی آب در خوابگه مورچگان ریخته باشند. همه شاگردان از زمین و زمان میجوشیدیم تا خود را به درب مدرسه برسانیم و راهی خیابان شویم.

با خود اندیشیدم که باید این آخرین کلاس بهشت آئین را به وسعت تمام قلب های طپیده در آن گسترش دهیم. با خود فکر کردم کاش میشد چراغ دستم بگیرم و در خیابانها و کوچه های شهر فریاد بر آورم که هر کس یاد و بویی از این بهشت گمشده با خود دارد از ماست و با ماست. هرکس در اعماق ذهنیت خویش تنها یک تصویر و یا یک یاد از بهشت آئین دارد جواز ورود به این کلاس را داراست. کاش دفتری داشتم و از همه آنها که تبار و نژادی بهشت آئینی داشتند ثبت نام میکردم و بدون دریافت هیچ گونه شهریه ای.

از تمام معلمانمان خانم قوامی زاده، خانم سارا، خانم دادگر، آرام، دره پیما ، واسعی، خانم میر فخرائی، اردلان، ارشدی، خواهران ذوالفنون، خواهران شایان، خانم عالم، خانم مونس پیراسته  که به حق سردار مدرسه ما بود و با ایستادن استوارش بر سر چهار راه پله ها و اشاره انگشت آمرانه اش سرنوشت روزانه ما را رقم میزد. آقای تدین، منشوری، تابش، فروغی، جلالی، ایمانی ، راستی آقای خوش نویس را هم نباید فراموش کنم . یاد و نام بابا ترکی، جباری، اکبری، صفوی، زن بابا و حتی نام آن پیرزن گدای سر کوچه فتحیه که بی دریغ همه ما را "خانمم، خرمنم، گل سرخم " خطاب میکرد را هم مینوشتم. حسن آقای بستنی فروش و همه پسران مدرسه ادب که اکنون بیشترشان شوهران ما و یا شوهران دوستان ما هستند و آنها هم شاخه جدا شده ای از کالج انگلیس ها بودند که بعد ها به مدرسه ادب مشهور شد و شاید قدمتش همپای مدرسه بهشت آئین باشد، ثبت نام میکردم .

بعد حسن آقا با لبخند مهربانش از من پرسید :

_ خوب از بچه ها چه خبر ! کلمه بچه ها مرا به یاد دخترانم انداخت. غزل و سرود کیوان که من آنها را هم با عشق و مهر به بهشت آئین پرورش داده بودم. در تمام سالهای کودکی یک یک خاطرات مادرم و خودم را در گوش آنان زمزمه کرده بودم. وآنان شاگردان بهشت آئین بودند در نسل سوم خانواده من .

در پاسخ گفتم : _ دختران خودم را میگویی؟ هردو ازدواج کرده اند و صاحب بچه شده اند.

حسن آقا گفت : آنها که به جای خود ! من سراغ دوستانتون را میگیرم. همکلاسی هایتان را. آنها کجا هستند ؟ چه میکنند !

من با لبخندی بی رمق گفتم : _ خوبند . آخه میدونی ما با تعدادی از دوستان سابقمان یک دوره داریم . همدیگر را می بینیم و همیشه به یاد خاطرات مدرسه هستیم. حسن آقا خردمندانه سری تکان داد و گفت :

پس بهشت آئین را به کل خراب نکردند. شماها هنوز یک کلاس اون را زنده نگه داشته اید. مگرنه؟

کلامش آذرخشی بود که بر مغز غبار آلود و تاریک من فرود آمد. با بهت به او نگریستم. او راست میگفت. ما هنوز پاره ای از بهشت آئین را در قالب دوره هامون زنده نگه داشته بودیم. با شتاب از توی کیفم تقویم را در آوردم و ورق زدم. سه روز دیگر تا تشکیل دوره فرصت بود. منزل بتول سلامتیان خدای من چه خوب شد آن قسمت از بهشت آئین هنوز هم پا برجاست. حسن آقا مبهوت از هجوم شادی غافلگیرانه من به خداحافظی شتاب زده ام پاسخ گفت و من از در مغازه او بیرون آمدم و در میان هیاهویی که آن ماشین اهریمنی به راه انداخته بود رو به آن فریاد زدم :

_ تو نمی تونی بهشت آئین را از ما بگیری! او در وجود ماست. در پاره های تن ماست و تو به آن دسترسی نداری !

                                       ******************************

و امروز روز دوره ما بود و من مثل همان طاهره سالهای قبل با اشتیاق یک بامداد شنبه از کمدم لباسی بیرون آوردم که در چشمم همان ارمک خاکستری سالهای سبز مدرسه بود. بعد مقابل آئینه نشستم. نخست قالب مادر مهربان بعد صورتک همسر فداکار ماسک عروس شایسته و مادر بزرگ نمونه و خلاصه همه صورتکهای زندگی روزمره را به کناری گذاشتم و فرصت دادم تا چهره شاد و خندان طاهره 20 ، 30 سال پیش پدیدار شود. رها و آزاد از هر نوع قید و بند و مسئولیتی. ارمک خاکستری ام را به تن کردم و کیفم را که در چشم باطن چیزی جز همان انبوه کتاب و دفتر هایی نبود که در آن سالها به سینه می فشردم، زیر بازو نهادم و به میهمانی رفتم امروز این میهمانی برای من حضور در کلاس درس بهشت آئین بود .

                                                                                     طاهره مدرسپور

(با ویرایش و تلخیص )

                                         ******************

توضیح : پس از خواندن نوشته فوق , کنجکاو شدم که در مورد مدرسه بهشت آیین که از بنیان های قدیمی اصفهان است ، اطلاعاتی بدست  آورم . آنچه در زیر می خوانید دست آورد من از گفتگو هایی است که تلفنی با خانم ها فاطمه مدنی و طاهره مدنی داشته ام :

از دختران فامیل ما غیر از خواهران مدرس پور که در مقاله فوق به آن اشاره شد . خانم های زیر نیز همه یا قسمتی از تحصیلات دبیرستانیشان را در این موسسه طی کرده اند و بعضا از اینجا دیپلم دبیرستانشان را گرفته اند . در آوردن اسامی تا جاییکه میسرم شد ترتیب زمانی را حفظ کرده ام .

خانمها : مرحوم زهره میر عمادی (دختر مرحوم حاج آقا حسین میر عمادی)، زهرا مدنی، ثریا مدنی، عفیفه میر عمادی ( دختر مرحوم دکتر کاظم میر عمادی )، زهره مدنی، حوری نعمت اللهی، انسیه نعمت اللهی، طیبه المدرس، نجما المدرس، طیبه مدرس زاده،عفیفه سجادیان و طاهره مدنی .

در حدود سال 1372 به علت یکی از پروژه های عمران شهری در منطقه دروازه دولت اصفهان و تعریض و دو بانده کردن خیابان باغ گلدسته قسمتی از ساختمان های قدیمی این دبیرستان که در داخل طرح قرار میگرفتند تخریب شد و آنچه باقی مانده بود نیز چون به علت ضربه خوردن فاقد استحکام و قابل استفاده نبود ، تخریب شد . علی ایحا ل شاید هنوز چند کلاس قدیمی که از دسترس بیل مکانیکی دورتر بوده اند ،  موجود باشد .

ساختمان های نو ساز در زمین دبیرستان بجای ساختمان های تخریب شده احداث شد و فعالیت این نهاد آموزشی در ساختمان های جدید خوشبختانه بدون وقفه تا کنون با همان نام و در همان مکان البته در زمینی کوچکترادامه یافته است .

در سال 1379 جشن صدمین سال تاسیس آن با حضور جمعی از فارغ التحصیلان و معلمان و مدیران سابق آن در محل مدرسه برگزار شد.

بهشت آیین  به عنوان مدرسه دخترانه میسیون مذهبی کلیسای اسقفی انگلیکان و احتمالا همزمان با کالج انگلیس ها ( دبیرستان ادب بعدی ) و با مدیریت خانمی انگلیسی موسوم به میس آیدین ، شروع به کار کرد . در خرداد ماه سال 1319 با دستور وزارت معارف یا فرهنگ رضاشاهی اداره کلیه مدارسی که با مدیریت خارجی اداره میشدند در سراسر ایران از آنان منتزع و به دولت ایران واگذار شد. اولین مدیران ایرانی این مدرسه آقای تدین به همراهی خانم پیراسته بودند. خانم ربانی نیز جزو مدیران بیاد ماندنی و قدیمی این دبیرستانند. از شاگردان مشهور این مدرسه که چند سالی را در آن طی کرده است " ثریا اسفندیاری " همسر دوم محمد رضا پهلوی را میتوان نام برد.

تصور وجود یک مدرسه دخترانه نوین در اصفهان سال 1279 شمسی ( زمان مظفر الدین شاه قاجار) برایم بسیار مشکل است .  

عکسی دارم که آقای حسن مدنی ( دایجون مدنی ) را که در سالهای  قبل از 1319 نظا مت کالج انگلیس ها را داشتند همراه همکاران خود نشان میدهد . چند خانم هم در این عکس دیده می شوند. آیا امکان دارد میس آیدین یکی از آتها باشد ؟ تصور میکنم یافتن کسی که بتواند این نکته را تایید یا رد کند، اکنون بسیار دشوار است .  

 

                                                            محمد مدنی

 

مشاهده تصویر