قصه عشق : از مریم : آپادانا اسفند 1388
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦   کلمات کلیدی: منیر اعظم صدر ،افسانه صدر ،علی نعمت اللهی

روز چهار شنبه 28 بهمن در جلسه ختمی که در مسجد الرضا به مناسبت در گذشت خانم منیر اعظم صدربرگزار شده بود ، حضور یافته بود م . ایشان مادر همسر خویشاوند گرامی و دوست از زمان کودکیمان آقای مهندس علی نعمت اللهی بودند که پس از طی یک دوران سخت هشت ساله بستری بودن ، رخت به سرای باقی کشیدند . این فقدان را حضور همه بازماندگان آن مرحومه تسلیت میگویم . برای جناب آقای صدر که با وجود سنگینی بار غمی که داشتند با متانت و خوشرویی از همه حضار جلسه تشکر می کردند , و نیز برای افسانه خانم و علی عزیز آرزوی صبر و تحمل دارم .

قاری مسجد دراواسط و نیز بار دیگر در اواخر اجرای برنامه معمول مراسم متنی را خواند که سادگی و لطافت و صمیمیت آن مرا عمیقا متاثر کرد.

می خواستم شما را نیز در خواندن آن سهیم گردانم, لذا بنا به در خواست من، مریم خانم نویسنده این متن که دختر خواهر افسانه خانم هستند، لطف کردند و آنرا برایم فرستادند. با تشکر نوشته ایشان را میخوانیم :  

                                                                                              

با عرض سلام و احترام

 

متن کامل آنچه را که بخشی از آن در مراسم ختم مادربزرگم خوانده شد خدمتتان ارسال می کنم

 

**************

 

قصه عشق

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

 

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

چیزی که مادربزرگ را به زمین وصل می­کند عشق است،عشق پدربزرگ به او.عشقی که یک پیرمرد هشتاد  و چند ساله را وادار می­کند که نصفه ­شب­ها از خواب بلند شود تا ببیند راه تنفس مادرجان باز است یا نه،عشقی که تا یازده شب بیدار نگهش می­دارد تا به مادرجان غذا بدهد،صبح ها منتظر بماند تا در را روی پرستار باز کند، ظهرها بیدار بماند تا فیزیوتراپ پشت در نماند، دعا و چشم ­زخم آویزان کند به گلدان اطلسی پشت پنجره که هی قد کشیده و تمام پنجره را پوشانده، که گلدان گل بدهد و همیشه صورتی بماند.

پدرجان توی مهمانی ها زودتر از همه بلند می­شود که یعنی مهمانی تمام است:«منیراعظم تنهاست.»

منیر خیلی وقت است تنها روی تخت می خوابد، با لوله­هایی که به او وصل است، توی اتاقی شبیه بیمارستان با تمام تجهیزاتش. ما به بیماری­اش عادت کرده ایم. هشت سالی می­شود. هشت سال پیش از تصادف مادرجان متنفر بودم، نه چون روزها کش می­آمدند و مامان خانه نبود و یادداشتش چسبیده ­بود به در یخچال:غذا روی گاز است، گرمش کن.

من غذا را گرم می کردم، یادم می­رفت خاموشش کنم و تمام ظهرهای سیزده­ سالگی ام عطر برنج کز­خورده داشت. خانه­ی خالی از مامان و منی که از صدای در می­ترسیدم، از فیلم­های ترسناک تلویزیون می­ترسیدم و هنوز حسرت توی دلم مانده بود، حسرت جشن تولد.

تمام کلاسمان را دعوت کرده ­بودم. دلم را صابون زده بودم برای کادوها. بعد تلفن زنگ زد، مامان گوشی را برداشت و تولدم به هم خورد...مادرجان تصادف کرده بود، با موتور، توی یک شب بارانی و سرش خورده بود لبه­ی جدول. با بغض زنگ زدم به دوستانم که نیایید، چه خودخواه بودم که بغضم برای تولد خودم بود، نه ضربه­ی مغزی مادربزگ، نه دمپایی لاستیکی­های زشت بیمارستان، نه کوبیدن خانه­ی حیاط دار نارمک و خانه عوض کردن پدربزرگ که نزدیک دخترهایش باشد...

مادربزرگ سالهاست روی تخت است،همینجوری خوابیده. بدون حرف، بدون حرکت. گاهی با نگاهش حرف می زند. انگار می خواهد چیزی بگوید ولی نمی تواند. گاهی ناله می­کند فقط و بعد پدرجان سراسیمه می­شود و نگرانی توی چشمهایش می­دود.

روی میز پدرجان همیشه پر از کاغذهای شعر است، برای خودش قلم نی و جوهر خریده و شعرهایی که دوست دارد می­نویسد. خبرها را دنبال می کند. پوشه ای دارد که خبرها و بیانیه ها را در آن جمع کرده و بعضی را چند باره می خواند. پدرجان با کاغذ کادو و پارچه کتابهای قدیمی را صحافی می­کند، گل می­کارد، عیدها برای همه سبزه سبز می­کند. قباله­های قدیمی و نسخه­های خطی می­آورد تا با هم بخوانیم، لیست خرید عروسی­شان را نگه داشته و ورق زدن آلبوم­هایشان لذت ­بخش­ ترین کار دنیاست.

پدرجان می­رود بالای سر مادرجان و می گوید:«جانِ دلِ پدر.» و نگاهش می­کند و پیشانی­اش را می­بوسد.

و من فکر می­کنم این چیزی که مادربزرگ را بعد هشت سال هنوز اینجا نگه داشته همین عشق است، همین جان دل گفتن­ها.

                                                    یکشنبه 24 آبان ماه سال 1388

                                                                    مریم