نگرشی دیگر : نوشته علی میر عمادی : آپادانا فروردین - اردیبهشت 1389
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧   کلمات کلیدی:

نگرشی دیگر

یکی از مخصصه های انسانها همیشه این بوده است که خودرا از دیگر مخلوقات برتر دانسته و برای خود ارج، منزلت و قربی بالا تر قایل شده اند. این تصور از کجا ناشی شده است نمی دانم اماهنوز هم این چنین است. مشخصۀ دیگر این است که هر کس فقط  خودرا محور تحول و تفکر آگاهانه می داند و دیگران را- اگر نه پائین تر از خود- در زمرۀ همردیفان قلمداد می کند. بر خود باور دارد اما مخلوق دیگری را از آن برتری مبری می دارد. حق را از آن خود می داند وهیچ انسان دیگری را برتر و هوشمند تر از خود نمی پندارد، حیوانات که جای خود دارند. گوسفند ، گاو، شتر، اسب و هر آنچه در این جهان خاکی وجود دارد به یمن وجود من بشر است و آنها آمده اند تا من خاکی راحت و آسوده زندگی کنم و غمی نداشته باشم. برتری من از چیست؟ لابد از "عقلی" که خدا وند به من ارزانی داشته است (البته این خود جای تامل دارد که انسانها از حیوانات عاقل تر باشند). از کجا این معیارها به دست آمده وچه کسی اینها را وجاهت بخشیده نمی دانم. انسانها حق دارند میلیونها گاو و گوسفند را در منی و در یک روز قربانی کنند هر چند مصرفی هم بر آن متصور نیستند اما اگر یک گاو در دفاع از بچۀ خود به انسانی شاخ بزند و خراشی بر وجود مبارک ایشان وارد آورد ذ بح او بر همگان واجب است و هیچ دادگاهی هم متعرض آن نخواهد بود. این نگرش ها انسان را به این تفکر رسانده که اشرف مخلوقات است و سرور کائنات و خداوند بزرگ این همه هستی بی انتها را به یمن وجود ذیجود این حیوان دو پا آفریده است. اما چرااین حق را  برای" کانگورو" که او هم گاه بر دو پا می ایستد قائل نیست آن راهم نمی دانم.

حال در جمع انسانها، به تدریج جمعی از جمع دیگر برترگردیده اند. نه بنا به حکم بینشی که دارند بلکه به این علت که ذات باری در آنها خلقتی ویژه نهادینه کرده است. در این میان، جمعی فقط بر باورهای خود تکیه دارند و هیچ کس دیگری را محق نمی داند که صاحب فکر و نظری باشد. جمعی هستند که بر" خود" خود هم باور ندارند و یکپارچه در خدمت فکر دیگران هستند تا آنجا که"شب" را "روز" و "روز" را "شب" می بینند و همواره بر این باور خود پای میفشارند نه از آن جهت که خود به این باور رسیده اند بلکه از آن جهت که پذیرفته اند که خود نباید بدانند آنچه را باید بدانند چون دیگران هستند که به آنها بباورانند که آنچه باورانده شده است باور و واقعیت محض است. یادم می آید که در اوان جوانی پس از 29 روز روزه گرفتن در آن روزهای داغ کشنده از ساعتها پیش بر بامها جا خوش می کردیم تا کمان ابروی یار را ببینیم ومی دیدیم و خوش و خرم به زیر درمی آمد یم و بر تخت کنار حوض می لمیدیم و پایان گرفتن امساک واستسقاء را جشن می گرفتیم.می خوابید یم به امید شراره های آفتاب روز پسین و صبحانه ای چنان جانانه. اما مع الاسف، پیش از پگاه بیدارمان می کردند که آنچه دیده بودیم شاید تار مویی بوده که از فرط گرسنگی از جمع جدا شده و بر قرنیۀ چشم فرو افتاده است. پس یاد گرفتیم که از "خود" خود نیز بگریزیم. تا میان روز لب به آب نزدیم و نان بر دهان نگذاشتیم تا بر ما معلوم گردید که آن مو نه موی بوده بلکه همان کمان دل آرای معشوق بوده است.

حدود سه قرن قبل از میلاد مسیح فیلسوفی می زیسته است بنام آنزدیموس (1). وی یکی از موثر ترین و مهم ترین فیلسوفان یونان و از شکاکیون و معتقدان به ماده گرایی تناقضی (2) بوده است. "او شکاکیون آکادمی را مردود می دانست زیرا آنها از یکسو آشکارا بر جزمی اندیشی (3) می تاختند و از سویی دیگر بین محتمل و نامحتمل تمایز قائل می شدند"(دائره المعارف فلسفه،ج 1، ص 17).

این فیلسوف یونانی چندین برهان را مطرح ساخته که بر اساس آن پذیرش هر نظر را بدون ارائۀ برهان مردود می دانسته است. به اختصار به برخی از آنها اشاره می کنیم:

1) هر فرد و نیز هر حیوان اشیاء و تعینات را به طریقی متفاوت می بیند و احساسهای متفاوتی از آنها دارد. انسان در قضاوت های خود متعصب است و بنابراین قضاوتهای او نمی توانند نشان از دقت و صحت داشته باشند. قضاوت متکی بر تعصب وجاهت نمی یابد.هیچ دو انسانی یک جسم رنگ شده را به یکسان نمی بینند واگر اتفاق نظری پیدا می شود فقط نوعی توافق است و نه باور و یقین. من نوعی باید ببینم آنچه را که شما می خواهید من  ببینم ولی الزاما آن چیزی نیست که من بواقع می بینم. چون بر "خود" خود باور ندارم می پذیرم که می بینم آنچه را نمی بینم.

2) تاثیرات اشیاء و تعینات بر انسانهای متفاوت متفاوت است. هوای بهاری خوزستان بر اسکیموهای قطب شمال جهنم سوزان است و سرمای بهاری قطب شمال بر انسان خوزستا نی نمادی از یخبندان روزگاران پارینه سنگی است. پس آنچه را سرد، گرم، خوب، بد، زشت، زیبا و نظایر آن می دانیم به تعداد خلایق دنیا(حیوانات به کنار) متفاوت است و هیچ احساسی بر احساس دیگر مرجح نیست.

3) این برهان بر این امر ناظر است که حواس ما در پذیرش تاثرات بیرونی اشیاء به صورت متفاوت عمل می کنند. آنچه حس شنوائی و یا بینائی از وجود یک شیئی خاص ادراک می کند، با آنچه، برای مثال، حس لامسه از همان شیی ادراک می کند، تفاوت دارد. هنگامی که انگشت خودرا به فلفل آلوده می کنیم و به زبان خود نزد یک می کنیم آیا تندی آنرا از زبان خود احساس می کنیم و یا از طریق بوئیدن آن و یا از طریق هر دو؟ و چرا برخی از هندی ها به تعبیری خروار خروار فلفل می خورند و "تندی" در آن نمی یابند؟ و کدامین حس است که ما را به "عشق" وقوف می دهد؟

4) حالات مختلف ویژگی های خود را دارند و تمایز بین آنها و شناخت و تعیین میزان تفاوت عملا میسر نیست و قضاوت این  در مقابل  آن  قًضاوتی است ذهنی و نه عینی.

5) آنچه ما ویژگی های خود می پنداریم در واقع ماهیت خود اشیاء است و نه آنچه انسان بر آن ناظر است و یا درون ذهنیت استدلالی خود می جوید. برای مثال، بقچه ترمۀ جهیزیۀ مادر من که رنگی ارغوانی دارد و بر آنها ملیله دوزی های زیبا نقش بسته اند 80 سال است که همچنان همان رنگ است و همانگونه زیباست که از ابتدا بوده است. اما این تنها تصوری است که من در ذهن خود آفریده ام و به "خود" خود باورانده ام که این همان است که بوده است و خواهد بود درحالی که آن جسم در ماهیت خود دائما تن به تغییر می دهد و هیچ لحظه ای آن نیست که بوده است. آن رنگ ارغوانی  وآن  زیبایی دیروز آن چیزی نیست که امروز بر آن ناظر هستم. ذهن تعصب گرای من بینده به خطا تصور می کند که باید آن باشد که بوده است. همین استدلال را می توان در مورد شناخت و ادراک ویژگی های معنوی نیز تعمیم داد. قبایل مختلف عادتها، آداب، شعائر و رسوم خاص خود دارند و هر کدام نسبت به برتری ویژگی های خاص خود متعصبانه می اند یشند. اگر ما یکی را بر دیگری ترجیح می دهیم نه به لحاظ ماهیت ترجیحی آن است بلکه از آن روست که مرا باورانده اند که این گونه قضاوت کنم.

6) بین شناسنده (4) و شناخته (5) رابطه ای مطرح است. یک سراب از فاصلۀ دور به چشم انسان آب می آید و از فاصلۀ نزدیک هیچ چیز به جز خاک و خشکی نیست. پس نمی توان گفت که حواس ما نسبت به سراب شناخت واقعی دارند و یا به ضرس قاطع گفت که کدامین ادراک قرین به واقعیت است. یک تصویر از فاصلۀ دور سه بعدی به نظر می رسد و از نزد یک  یک تصویر مسطح بدون بعد است.

7) بین نشانه های به یاد مانده (6) و نشانه های اخباری (7) تمایز وجود دارد. مشاهدۀ سوختگی نشان از زخمی دارد که قبلا از آن ادراکی داشته ایم و بر آن ناظر بوده ایم. آن نشانه را اصطلاحا "به یاد مانده" می نامند (دائره المعارف فلسفه، ج 1، ص 18). یا حرکت کردن یک انسان نشان از حضور نفس در جان او دارد اما هر گز نمی توانیم نفس را مشاهده کنیم. حرکت یک جسم نشانۀ اخباری آن نفس است. پس شک در نشانه های اخباری نهفته است ونه در نشانه های به یاد مانده (همان مرجع).

در قرن سوم میلادی، فیلسوف دیگری به نام آگریپا (8) چند مقوله را مطرح می کند:

1) انسانها و فیلسوفان در اینکه ماهیت برونی اشیاء و نحوۀ آگاهی یافتن بر آنها چیست در تحیراند. برخی حواس را کانال ارتباطی و ابزار درک می دانند و دانش واقعی را از این طریق میسر می شمارند. برخی دیگر خرد و استدلال منطقی را وسیلۀ شناخت واقعی می دانند در حالیکه دسته ای دیگر هم عملکرد خرد و هم عملکرد حواس را منشاء کسب معرفت/شناخت می دانند. پس چگونه می توان یکی را پذیرفت و دیگری را انکار کرد؟

2) برای اثبات یک استنتاج (9) به مقدمه (10) نیاز است و این در صورتی میسر است که ما از صادق بودن مقدمه مطمئن باشیم. پس ابتدا باید مقد مه ها را اثبات کرد و بدین ترتیب دور باطل تکرار می شود و ما به هیچ نتیجۀ یقینی نمی رسیم.

3) دانستن یک چیز مستلزم دانستن چیز دیگری است تا با توسل به قیاس بتوانیم به درکی نائل شویم. چون دانستن یک امر محقق نبوده بلکه نسبی است پس یقین بر یک امر بر اساس نسبیت امری نا معقول می نماید. نظر به اینکه برهانی که به کار می گیریم در جهت اثبات استنتاج است ولی به نوبۀ خود مقبولیت و جامعیت خودرا از اصل استدلال می گیرد و بر آن پایه اعتبار می یابد، پس برهان و استدلال ما وابسته به استنتاج است و استنتاج خود وابسته به برهان که این استدلال دورانی (11) مارا ملزم می کند که قضاوت یقینی را مردود بدانیم و یا حد اقل آنرا مورد تامل قرار دهیم.

بر اساس این نظریات، آنچه ما "یقین" می دانیم همیشه یقینی نیست. ما باید بر یافته های پیشین خود که بدیهی و مسلم می دانیم مروری دوباره کنیم. با خود بیند یشیم که آنچه را باور خود ساخته و د ر وادی آن ایستایی اختیار کرده ایم تاچه حد می تواند معقول باشد. برای برون رفت از این حیران بودن چاره ای نیست جز اینکه بپذیریم آن چیز هایی که آنها را واقعیت می پنداریم الزاما واقعیت نیستند.

                                                علی میرعمادی

                                                 12  آذر 1388

 

 

پی نوشت ها :

 

 1. Aencidemus 2. Dialectalism 3. Dogmatism

 4. Subject 5. Object 6. Commemorative

 7. Indicative 8. Agrippa 9. Conclusion

 10. Premise 11. Circularity