خاطرات تحصیل طب : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا خرداد - مرداد 1389
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧   کلمات کلیدی: سرهنگ اکبر مدنی ،دریادار احمد مدنی ،دایجون مدنی

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

قسمت دوازدهم

 

احمد مدنی

 

 

پایان دوران خوش دانشجوئی

 

سرانجام دورة تحصیلی ما نیز در دانشکدة پزشکی اصفهان در سال ١٣۵٠ به پایان رسید و به همین مناسبت، دکتر راسخ رییس بیمارستان ثریا مراسم کوچک و جمع و جوری در تریای بیمارستان برایمان ترتیب داد و جشن فارغ التحصیلی مفصلی نیز در هزار جریب برگذار شد. در میهمانی ساده و در عین حال باشکوهی که دکتر معتمدی در کنار استخر بزرگ دانشگاه در هزار جریب برای ما تدارک دیده بود، شب هنگام، پرتو صدها شمع در داخل پاکتهای بزرگ و زردی که در اطراف استخر گذاشته بودند نور دلپذیری به محیط داده بود و با بیم از فردا و امید به آینده، آنشب خستگی هفت سالة دورة پزشکی را از تن بیرون کردیم.

برخی از همدوره ای های دانشکده را هنوز هم خوشبختانه می بینم و با آنان مراوده دارم. از جمله دوست دیرینم دکتر رضا ربیعی، متخصص کودکان است و در شیراز اقامت دارد. دکتر علیرضا خطیبی طبیب متخصص بیهوشی است و بیمارستان سینا را در اصفهان اداره می کند. دکتر محمود بلوچی، استاد دانشگاه و متخصص گوش و گلو و بینی در اصفهان، و دکتر محمد داوود هوشمند روانپزشک و در تهران است. دکتر پرویز یلزاده سالهاست که به ینگه دنیا رفته است، و دکتر سیروس فرهادیه و دکتر همایون وحدانیان نیز مدتهاست که از این دنیا رفته اند.  

همایون وحدانیان، تنها اولاد خانواده، پدرش متخصص رادیولوژی و مادرش ماما بود. از همان سال اول پزشکی با او دوست شده بودم و بیشتر اوقات فراغت را در طول هفت سال دانشکده، با او و محمود بلوچی و پرویز یلزاده و محمد داوود هوشمند می گذراندم. همایون بی نهایت باهوش، بسیار مهربان، و گاهی نیز عصبی بود و همین خصیصه بارها موجب ایجاد کدورت بین ما می شد.

در دورة علوم پایه که به هزار جریب می رفتیم، عصرها و پس از آخرین کلاس دانشکده، در حالیکه من و سایر دوستان از بی حوصلگی دور هم جمع می شدیم و وقت می گذراندیم، همایون یکراست به خانه می رفت و دروس آن روز را می خواند و دوره می کرد تا ساعت هشت شب، دوباره برای مثلاً رفتن به سینما به ما به پیوندد. این خصیصه باعث شد که وی هرگز شب امتحان درس نخواند و همیشه هم در طول دوره شاگرد اول باشد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

یادی از همایون

 

وقتی هوا گرم بود، شب هنگام با دوستان در جلوی ساختمان شیر و خورشید سرخ و نزدیک کاخ جوانان که در کنارة زاینده رود بود، قرار می گذاشتیم. ساعت هشت شب به آنجا می رفتیم و زیر چراغهای آن محوطة روشن و خلوت قدم می زدیم و تا یک بعد از نیمه شب درس می خواندیم. همایون هیچ وقت با ما و به سبک ما درس نمی خواند، اما گاهی حوالی ساعت یازده با ماشین خودش به آنجا می آمد و با متلکهای آبداری که نثار ما خرخوانها می کرد، از کنارمان می گذشت.

همایون در امتحانات ورودی دستیاری آمریکا (ECFMG) نمرة باورنکردنی 98 آورد و با کسب پذیرش از یکی از بهترین دانشگاهها، با پدرش عازم آمریکا شد اما فقط دو هفته بعد به ایران برگشت. شرح ماجرای این سفر را یکی دو سال بعد از زبان خودش شنیدم.

همایون و پدرش به محض پیاده شدن در فرودگاهی در آمریکا، از طرف نمایندة دانشگاه مورد استقبال قرار می گیرند و مستقیماً به خوابگاه دستیاران بیمارستان آن دانشگاه برده می شوند. همایون می گفت:

 

-        وقتی با پدرم به آپارتمان کوچک، ولی زیبا و مجهزی که برای من درنظر گرفته بودند وارد شدیم، از آن سفر هوایی طولانی گیج و منگ بودیم و در سکوت، روبروی هم نشستیم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که کسی به در زد. اما هیچ یک از ما جرات آنکه برخیزیم و در را باز کنیم نداشتیم. عاقبت کسی که مکرراً به در می کوفت، ورقه ای را از زیر در به داخل سراند و رفت. من و پدرم با دلهره کاغذ را برداشتیم. فهرست و زمان کشیکهای دستیاران بود و با تعجب دریافتیم که من همانشب از ساعت ده شب تا صبح فردا در اتفاقات کشیک هستم. ساعت هفت بود و ما همچنان مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردیم.

-        

نیمساعت بعد، همایون و پدرش بیمارستان را بی خبر ترک می کنند و پس از دو هفته اقامت در یک هتل و گشت و گذار در آن شهر، به ایران باز می گردند.

همایون بسیار تیزهوش و سریع الانتقال و درس خوان بود اما به خاطر وابستگی شدید به خانواده، به همین سادگی از زحمتی که نابهنگام بر دوشش گذاشتند، شانه خالی کرد و مانند پدرش به تحصیل در رشتة رادیولوژی در دانشگاه اصفهان قناعت ورزید.

شرح ماجراهایی که سرانجام به پایان خودخواستة زندگی او انجامید از حوصلة این یادداشتها بیرون است. روانش شاد باد.  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

بزرگمردی بنام " دایجون مدنی "

 

در فروردین ماه سال ١٣۵١ نوشتن و دفاع از پایان نامة اینترنی خود را زیر نظر استاد دکتر محمود صرام با موفقیت به سرانجام رساندم. استاد صرام مرا برای تهیة این پایان نامه دوبار به شیراز فرستاد تا مقالات مورد نظرش را از کتابخانة دانشگاه پهلوی بیابم و در پایان نامه از آن استفاده کنم.

به هر تقدیر این برهه از زندگیم نیز پایان یافت و اصفهان را موقتاً ترک کردم. اما علاوه بر انبوه خاطرات فرهنگی خوشی که در طی این مدت هفت ساله از دوستان و آشنایان دارم، هرگز خاطرة رییس دانشگاهمان دکتر قاسم معتمدی، رادمردی را که در نهایت درایت و کاردانی و کمال انسانیت و مردمی بودن، از یک بیابان یک دانشگاه ساخت، فراموش نمی کنم و همچنین بسیار مشعوفم که هنر شنیدن و لذت بردن از موسیقی علمی برای من، همیشه با یاد و خاطراتی از استاد دکتر دبیری همراه و عجین است.

اینها همه بجای خود، اما خاطراتم از اصفهان و دوستان و آشنایان اصفهانی، بدون یاد و بزرگداشت چهره ای سخی و مهربان و بزرگوار که همواره تکیه گاه من و خانوادة من بود، نمی تواند جامع و کامل و شامل باشد. تمامت زندگیم از دوران کودکی تا نوجوانی و جوانی، و سپس در مدت اقامت هفت سالة مستمر در اصفهان به عنوان دانشجوی پزشکی و بعد از آن، هرگز از زیر سایة فیاض و پرمهر و عطوفت راد مردی بیرون نبود که چه در زمان حیات پدر، و بخصوص پس از درگذشت او، چتر فراگیر مهربانیها و مراقبتهای دلسوزانه و بی شائبة خود را بر سر ما گسترده بود و از هیچ لطف و محبتی در حق ما کوتاهی نکرد.

آقای حسن مدنی که همة بستگان و دوستان به او دایجون مدنی می گفتند، دایی پدر من و بزرگ خانوادة ما بود. و این بزرگی و بزرگواری را در حق ما به تمام و کمال به ثبوت رساند. دینی که این بزرگمرد و خانمش زهرا بیگم بر گردن من دارند، مانند حق پدر و مادر، هرگز و به هیچ راه و وسیله ای ادا کردنی و جبران پذیر نیست. برای روح پرفتوح هر دو آرزوی شادی دارم.

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

آغاز خدمت وظیفه

 

در اردیبهشت سال ١٣۵١ دورة چهارماهة آموزش نظامی را در پادگان نظامی عباس آباد تهران که اکنون دیگر کوچکترین اثر و کمترین نشانه ای از آن وجود ندارد، به پایان رساندم و آمادة رفتن به محل ماموریت خود در سپاه بهداشت بودم. در پادگان عباس آباد با دوستانم از جمله دکتر روح الله فرنقی، محمد رضا میناگر و سیاوش باوند مازندرانی نیز همدوره بودم که این آخری به ناگاه رخت از این جهان بربست. در همین پادگان بود که با علیرضا شفایی قهرمان شمشیربازی ایران و آسیا دوست شدم که بعدها فرزندان خود را در شیراز برای معاینه پیش من می آورد. 

اما پیش از رفتن به محل ماموریت خود در سپاه بهداشت، اقداماتی صورت دادم و تشبثاتی کردم که شاید مسیر زندگیم از راه دیگری باشد. حقیقت آنست که در طی دوران آموزش چهارماهة نظامی، به تعداد صد نفری که با من این دوره را می گذراندند، بیش از صد نظریه در مورد نحوة ادامة زندگی یک پزشک جـوان و شیوة گذران زندگی با مدرک دکترای پزشـکی وجود داشت که ساده ترین آن، رفتن به سپاه بهداشت و گذرانیدن آن دوره بود تا مراحل بعدی فرا رسد.

اما یکی از نظرات بسیار جذاب و دلپذیری که چشمان یک پزشک جوان و تازه فارغ التحصیل را از شدت خوشی خمار می کرد و به تخیل در آرزوها و آمال مطلوب وا می داشت، نظریة استخدام در نیروی دریایی و سیر و سفر همیشگی در آبهای بین المللی و گشت و گذار در بندرهای انگلیس و ایتالیا و آمریکا بود که برای من، سخت فریبنده و جذاب می نمود. تصور اینکه اونیفورمی سپید، همچون برف بپوشی و با یال و کوپال فریبنده در حالیکه مدالها و نشانهایت را روی سینه آویخته ای، با یک عینک آفتابی ری بن به چشم، به عنوان پزشک از عرشة کشتی شیر و پلنگ و یوزپلنگ، در سواحل کوت دازور فرانسه یا سوثهامپتون انگلیس یا نیویورک از کشتی پیاده شوی و مورد استقبال جمع کثیری از زیبا رویان و مه پیکران فرانسوی یا ایتالیایی و آمریکایی واقع شوی، صحنه ای بود که قند در دل هر پزشک جوان و احمق و ابلهی آب می کرد.

به پیروی از فشار و حدت این رویاها بود که در حالیکه آخرین هفتة دورة چهارماهة آموزش نظامی را در عباس آباد می گذرانیدم، یکروز به دوست و خویشاوند خودمان، سرهنگ اکبر مدنی { فرزند مرحوم میرزا مهدی مدنی ( 13 – 33 ) و در شجره نامه به کد ( 38 – 34 ) مشخص شده اند. هرکجا هست خدایا به سلامت دارش } تلفن کردم و از او خواستم که در حرکت به این سمت و سو کمکم کند. سرهنگ اکبر مدنی که از تحصیلکردگان آمریکا و در آن زمان آجودان مخصوص ارتشبد ازهاری فرماندة نیروی زمینی بود، با صراحت به من گفت که با نظر من موافق نیست اما از کمکی که خواسته بودم دریغ نخواهد کرد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

دیدار دریادار مدنی

 

فردای آن روز بود که تیمسار قره باغی فرماندة پادگان عباس آباد با احترامات نظامی تمام مرا خواست و به من اطلاع داد که تیمسار ارتشبد ازهاری جیپ و راننده ای برای من فرستاده است! و این همان تیمسار قره باغی معروف بود که پس از انقلاب به عنوان رییس کل ستاد ارتش از ایران گریخت.

بلافاصله و در معیت یک جناب سرهنگ که به منِ ستوان یکم سلام نظامی می داد به طرف جیپ راهنمایی شدم. رانندة جیب مختصر و مفید برایم گفت که وظیفه اش آنست که مرا به قرارگاه ستاد نیروی دریایی ببرد و سپس مرا به پادگان برگرداند و پس از چند دقیقه مرا در محوطة منطقة نظامی قصر و ورودی ستاد نیروی دریایی پیاده کرد.

من لباس نظامی به تن داشتم و قصدم را برای ملاقات با دریادار دکتر احمد مدنی، با افسر نگهبان در ورودی پادگان نیروی دریایی میان گذاشتم. افسر حراست با قاطعیت کامل ملاقات با تیمسار را غیر ممکن خواند و سپس جویای نام و مشخصات من شد. حدس می زدم که چه اتفاقی خواهد افتاد زیرا به مجرد آنکه نام مرا شنید، بلافاصله دژبان تنومندی را صدا زد تا مرا به اتاق تیمسار هدایت کند.

در مقابل در ورودی اتاق دریادار نیز ناو سروانی جوان، از پذیرش من امتناع و اضافه کرد که تیمسار اکنون جلسة بسیار مهمی دارند. حالتی بی اعتنا گرفتم و گفتم:

-  بسیار خوب ... پس لطفاً به تیمسار بگویید دکتر مدنی برای دیدنشان آمده بود.

 

به دنبال اجرای این شگرد، ناو سروان به داخل اتاق رفت و پس از مدت کوتاهی که برگشت، مرا به داخل راهنمایی کرد. تیمسار دریادار احمد مدنی، از مدنی های کرمان بود و با من و مدنی های اصفهان هیچ قرابت و حتی آشنایی نداشت. اما به دنبال تلفنی که سرهنگ مدنی به او کرده بود، در میان جمع کثیری از فرماندهان و افسران ارشد نیروی دریایی که دور تا دور سالن بزرگ او نشسته بودند از جا برخاست و مرا به عنوان برادر خود به آنان معرفی کرد! شدت تواضع و خشوعی که جمیع فرماندهان نیروی دریایی مملکت نسبت به این ستوان یکم ناچیز ابراز کردند از تصور خارج است.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

تحکم مفید دریادار

تیمسار دریادار دکتر مدنی مرا به شاه نشین مجلس برد و در صندلی کنار خود نشانید و آهسته از مقصود ملاقات پرسید. خیلی خلاصه و مختصر آرزوی خود را برای گذرانیدن دورة افسری و پیوستن همیشگی به نیروی دریایی به آگاهی او رساندم. تیمسار نیم نگاهی همچون نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت شما فعلاً برو و از آن ناخدا دکتر اطلاعاتی کسب کن و دوباره پیش من بیا. نزد سرهنگ ناخدایی که با اونیفورم سفید و یال و کوپال تمام در گوشه ای نشسته بود راهنمایی شدم. وی فرماندة کل بهداری نیروی دریایی بود و به محض آنکه از مقصود من آگاه شد با تعجب و صراحت تمام گفت که خود وی نزدیک به بیست سالست با مقامات ارتشی می جنگد تا بلکه بتواند از ا ین جا خلاص شود و به کار آزاد پزشکی بپردازد.

مذاکره با جناب ناخدا دکتر برایم بسیار نا امید کننده بود. از پیش او برخاستم و دوباره نزد تیمسار مدنی نشستم و خلاصة مذاکراتم را به آگاهی ایشان رسانیدم. تیمسار گفت بسیارخوب.. حالا نظر خودت چیست؟ با نهایت جوانی و جهالت به اطلاع ایشان رساندم که اگر تیمسار موافقت بفرمایند همچنان مایلم که در نیروی دریایی استخدام شوم. وی پس از شنیدن سخنان اخیر من و به دنبال سکوتی کوتاه که در مجلس به وجود آمد با لحنی دلسوزانه گفت : "واقعا که خیلی احمقی ! " شدت جاخوردگی و تحیر من از شنیدن این جمله حد نداشت که تیمسار حرفش را با لحنی دوستانه اما محکم ادامه داد که :

-  بلند شو جانم از اینجا برو سربازی، و بعد هم دنبال یک کار آزاد، و دیگر هرگز نمی خواهم  ترا این طرفها ببینم.

تصور حالت حقیر در آن مجلس چندان دشوار نیست. از جلسه بیرون آمدم. رانندة نظامی ارتشبد ازهاری در انتظارم بود و مرا به پادگان بر گردانید تا به دنبال سرنوشتم به سپاه بهداشت بروم. به روشنی پیدا بود که دریا دار مدنی با یک اشاره می توانست در طرفه العینی ترتیب استخدام مرا بدهد. اما نمی خواست مرا یک عمر گرفتار مصیبتهایی کند که آن ناخدا دکتر و شاید خود او از آن فرار می کردند. اگرچه سخن دریادار مدنی بسیار صریح و تند و برخورنده بود، اما به خاطر خدمتی که به روال زندگی و آیندة من کرد، همیشه مدیون لطف او خواهم بود.

                     ₪₪₪₪₪₪₪₪

 

                                                           احمد مدنی

  .......ادامه دارد

مشاهده تصاویر