خاطرات یک طبیب (14): از دکتر احمد مدنی : آپادانا شماره آبان - دی 1389
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩   کلمات کلیدی: فهرج ،باب نیزو ،ماهان ،گرگ کویری

 

چهل سال پیش، در چنین روزی.... 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت 

قسمت چهاردهم  

احمد مدنی 

انتقال به فهرج 

هنوز یکی دو ماهی از خدمتم در یوسف آباد نگذشته بود که یکروز که برای شرکت در جلسة پزشکان سپاهی منطقه، به بم رفته بودم چشمم به جمال آقای جهان بین رییس کل سپاه بهداشت استان کرمان روشن شد که برای سرکشی به مناطق تحت پوشش خود آمده بود.

پس از پایان جلسه، جهان بین مرا صدا کرد و گفت می خواهی به فهرج بروی؟ چند روزی بود که دورة سربازی پزشک سپاهی این بخش به پایان رسیده بود و البته که خواستار این انتقال بودم زیرا فهرج، مرکز بخش و جای بزرگتری از یوسف آباد، و با امکانات بیشتر و از جمله دسترسی به جادة اصلی بم- کرمان بود. به محض آنکه بله را دادم، جهان بین گفت درخواستی به خط خودت بنویس که نوشتم اما تعجب کردم. زیرا انتقال یک نظامی معمولاً یک دستور است و با امریه صورت می گیرد و اهمیتی به درخواست کسی داده نمی شود.

به هر تقدیر به فهرج منتقل شدم اما یک سال بعد که برای دریافت برگة پایان خدمتم به تهران رفته بودم ملاحظه کردم که در دفتر آنها در جای محل خدمت من نوشته شده است: یوسف آباد، سلطان آباد و فهرج و چنین کاشف به عمل آمد که دو سه ماه پس از شروع کارم در یوسف آباد، خویشاوندمان سرهنگ اکبر مدنی، امریة انتقال مرا به سلطان آباد در نزدیکی تهران، به جهان بین ابلاغ کرده بود و من از این موضوع خبر نداشتم. جهان بین نیز که نمی خواسته پزشکی را در منطقة خود از دست بدهد، از من خواسته بود تا به خط خود درخواست برای انتقالی به فهرج بنویسم و آن را به تهران فرستاده بود!  

₪₪₪₪₪₪₪₪

خارخونه )کولر سنتی کویر)

دو روز از ورود من به درمانگاه فهرج نگذشته بود که احساس کردم گرمای اینجا واقعاً قابل تحمل نیست. درمانگاه یوسف آباد اگرچه ساختمانی نسبتاً قدیمی داشت اما مطابق با نیازهای محلی ساخته شده بود؛ دیوارهای کلفت و ایوان سراسری مسقفی در جلو ساختمان و اتاقها داشت و بدون هیچ وسیلة خنک کننده، از گرمای کویری نسبتاً آسوده بودیم. اما درمانگاه فهرج که متعلق به سازمان شاهنشاهی خدمات درمانی بود، تازه ساخته شده بود و با دیوارهای نازک و سقفهای تیرآهندار و پشت بام آسفالت، مانعی برای نفوذ گرما ایجاد نمی کرد. البته در درمانگاه کولر آبی داشتیم اما در گرمای 50 درجه، نمی توانستیم موتور برق درمانگاه را روزها روشن کنیم.

در یک گوشه از ساختمان وسیع درمانگاه، اقامتگاهی برای پزشک ساخته شده بود که شامل سرسرا، سه اتاق بزرگ، آشپزخانه و دستشویی و حمام بود. اما من فقط از یکی از اتاقها استفاده می کردم که یک طرف آن دری بزرگ و چهار لنگه و شیشه ای به حیاط جلویی، و در طرف مقابل پنجره ای وسیع به حیاط عقبی داشت و پیدا بود که با وسعتی که این درها و پنجره ها داشت، آفتاب و گرما چه بیدادی در اتاق من می کرد. 

دربارة این موضوع من فقط اشاره ای به حاجی ژند کرده بودم که یک روز صبح، عدة کثیری از روستاییان فهرج را دیدم که هریک بته ای بزرگ، یا شاخة بلند و بزرگی از درخت گز را مثل تفنگ در دست گرفته بودند و به سرپرستی بخشدار فهرج در حیاط درمانگاه ایستاده بودند. 

از در بزرگ شیشه ای اتاقم به این منظره نگاه می کردم که ناگهان با فرمان به پیش! از سوی حاجی ژند، لشگریان گیاه به دست فهرج، به در اتاق من یورش آوردند و در یک آن در های شیشه ای بزرگ را چهارتاق باز کردند به طوریکه گویی یک طرف اتاق دیوار نداشت. سپس با نظم و ترتیب بخصوصی که در آن ماهر بودند، ابتدا شاخه های بلند گز را ردیف و به طور اریب در جلو چیدند و به بالای در تکیه دادند و بعد روی آنها را با بوته های سبز تازه کنده شده پوشاندند. حاجی ژند از شیر آب حیاط شلنگی را تا بالای این دیوار گیاهی کشید تا به طور افقی در تمامی قسمت بالای آن قرار گیرد و سپس جا به جای شلنگ را که روی این پوشش گیاهی قرار داشت سوراخ کرد و بعد شیر آب را باز کرد. این ابداع را در اصطلاح محلی ها، خارخون یا خارخونه می گفتند.

نیم ساعت بعد وقتی در داخل این کولر عظیم به وسعت یک اتاق دراز کشیده بودم و از نسیم خنک این کولر طبیعی و بوی مطبوع و تازة گیاهان خیس شده لذت می بردم، فقط به یک چیز می اندیشیدم: صفا و محبت بی شائبه و قدرشناسی هم وطنان محروم روستاییم.   

₪₪₪₪₪₪₪₪

آشنایی با داروئی سنتی  

ستواندوم خراسانی که نمی دانم در چه رشته ای لیسانس داشت و در پایگاه بم به خدمات دفتری مشغول بود، روزی مرا در بم به منزل خود مهمان کرد. پس از گذشتن از هشتی کوچک و عبور از یک دالان تاریک و خنک، پا به حیاط خانه گذاشتیم که درختان نخل و نارنج داشت. خراسانی اهل بم بود و با پدرش در این خانة کوچک و قدیمی و زیبا، که ارسی قشنگی با پنجره های مشبک و رنگارنگ نیز داشت، زندگی می کردند.

با پدرش که در گوشه ای از حیاط به کاری مشغول بود آشنا شدیم. وی از تودة کوچکی از ملاط که بی شباهت به بتونة شیشه بر ها نبود، قطعة کوچکی جدا می کرد، در کف دستش آن را می مالید و به صورت گلوله های کوچکی به اندازة یک نخود در می آورد و سپس با دقت آنها را در یک سینی بزرگ می چید تا در آفتاب خشک شوند. بی گمان فکر کردم که تریاک است اما بویی بهشتی از آنها به مشام نمی رسید.

ما را به اتاق خنک جنوبی در سمت نسرد خانه هدایت کردند و پس از صرف یک ناهار مطبوع و خانگی، فرصتی شد تا از آقای خراسانی فلسفة تهیة آن گلوله های مجهول را بپرسم. آقای خراسانی می گفت که به مدت بیست سال از زخم معده و درد شکم رنج می برده و در این مدت بارها بستری شده و سه بار به خاطر خونریزی شدید، در بیمارستانهای کرمان و تهران مورد عمل قرار گرفته است. تا اینکه به راهنمایی پیرعطاری بمی، روش تهیة حب هایی از ریشه شیرین بیان را فرامی گیرد و سالهاست که مطابق نسخة عطار، در این فصل گلوله هایی به تعداد روزهای سال می سازد و شبی یک حبه می خورد. و اکنون بیست و پنج سالست که مطلقاً نیازی به پزشک و دارو نداشته است.

طرز تهیة این معجون سودبخش را به دقت تقریر کرد و نوشتم و از آن پس در مواردی که ایجاب می کرد به آشنایان مبتلا و بیمارانم گفتم. اما عاقبت به این نتیجه رسیدم که گویا دست کم در این مورد بخصوص، اعتقاد به داروهای شیمیایی و تن دادن به عمل جراحی، پذیرفته تر است! 

₪₪₪₪₪₪₪₪ 

دیدار حسین جان و ماجرای ژیان

در محل ماموریت قدیم و جدید خود؛ یوسف آباد و فهرج، طبیعتاً فرسنگ ها از اصفهان و تهران دور بودم و تنها کسی از دوستان که محل کارش نزدیک ترین فاصله را با من داشت، دکتر حسین نعمت اللهی بود که در سیصد کیلومتری فهرج! و در معدن ذغالسنگ باب نیزو کار می کرد. حسین نعمت اللهی در فرصت یک مرخصی کوتاه و همزمان، که یکدیگر را در تهران دیدیم اظهار تمایل کرد که برای دیدن من به فهرج بیاید و من به خاطر شرایط نامطلوب آب و هوایی، گرمای وحشتناک آن منطقه، وزش باد سوزنده و پر از ماسه های کویری که محلی ها به آن لََوار می گفتند، و همچنین خراب بودن کولر درمانگاه او را منصرف کرده بودم. تا اینکه شهریور١٣۵١رسید و هوا کمی قابل تحمل شد. این بود که دعوتنامه ای منظوم برایش نوشتم و به نشانی معدن باب نیزو فرستادم.

سرانجام پس از گذشت بیش از سه ماه از ارسال دعوتنامه، دیر هنگام شبی در دیماه ١٣۵١، در بزرگ درمانگاه ما کوبیده شد. مهندس حسین بود که با استفاده از یک مرخصی بسیار کوتاه، فاصلة طولانی و خسته کنندة سیصد کیلومتری را در جاده های خاکی با یک ژیان پیکاپ کوبیده بود و به فهرج آمده بود. چشممان که روشن شده بود، پس موتور برق درمانگاه را نیز دوباره روشن کردیم و در دل آن شب کویری به گفت و شنید نشستیم.

صبح فردا به محض آنکه هوا روشن شد وی اظهار کرد که به خاطر مسؤلیت خود ناچار از بازگشت به باب نیزو ست و به ناگزیر می بایست همان وقت راه بیافتد. دریغم آمد که او را در سفر بازگشت نیز تنها بگذارم و به لطف پوشش پزشک ده مجاور، به اتفاق هم عازم کرمان و باب نیزو شدیم.

شرح این سفر پرماجرا را فقط باید از حسین پرسید زیرا حقیر هوس رانندگی کرده بودم و چون نخستین باری بود که می راندم، پیداست که آن ژیان بیچاره را از ملاقات و دیده بوسی و معانقه با هیچکدام از دست اندازها، سنگلاخها، سنگ و سقطها و چاله چوله هایی که بر سر راه بود بی نصیب نگذاشتم. بی گمان بیش از پنج یا شش بار پنچرگیری کردیم و عاقبت با ژیانی که در و پیکر و اگزوز و شاید موتور هم نداشت، شب هنگام به کرمان رسیدیم.

پیش از رفتن به مهمانسرای ذوب آهن، با حسین به اولین داروخانۀ سر راه رفتیم. سر هر دوی ما از درد می ترکید و تلو تلو می خوردیم، زیرا اگزوز ژیان کنده شده بود و در تمام طول مسیر با وجود آنکه شیشه ها را باز کرده بودیم، دود خالص خورده و سرما کشیده بودیم. شاگرد داروخانه را صدا زدم و از چهار نوع قرص مختلف، دو عدد برای هر کداممان خواستم. من و حسین قرصهایمان را کف دستمان ریختیم و از داروخانه چی آب خواستیم که دکتر داروخانه با وحشت گفت: " اینها را با هم می خواهید بخورید؟" و حسین که می خندید جواب داد:

-       این خودش دکتر است! اگر او خورد، منهم می خورم!  

₪₪₪₪₪₪₪₪

سفر به معدن باب نیزو 

آنشب، به محض رسیدن به مهمانسرای ذوب آهن در کرمان، با سرهای منگ و گیج که گویی پتک توی آن می کوفتند به رختخواب رفتیم و صبح فردا پس از به تن زدن یک پرس نیمروی کاملاً ابتکاری که مخصوص سرآشپز مهمانسرا بود و قبلاً وصفش را از حسین شنیده بودم، با همان ژیان کذایی که صندلیها و موتور و سقف و فرمان و دنده اش، همه از هم فرار می کردند، عازم باب نیزو شدیم.

به باب نیزو که رسیدیم، حسین بلافاصله لاشۀ مرحوم ژیان را تحویل قسمت موتوری معدن داد. ظهر فردا و سر میز ناهار، مهندس مکانیک مسئول، تا چشمش به حسین افتاد با لهجة غلیظ ترکی خود گفت :

-  نیمتولاهی! تو با ماشین مگه چی کار چـردی که شاسی از وسط نیصف شده!!  

دو روزی که در باب نیزو بودم، با دوستان حسین، از جمله مهندس منصوری و مهندس روحانی و دیگران نیز آشنا شدم و با حسین به همة سوراخ سنبه های معدن سر کشیدیم. برای دیدن رگه ها و کار معدنچیان، کلاه و لباس مخصوص پوشیدیم و از چاه اصلی و عظیم معدن که دهانه ای بسیار بزرگ و یکی دو کیلومتر عمق داشت نیز پایین رفتیم. وسیلة نقلیة این چاه و حمل ذغالسنگ ها به سطح زمین، یک سطل غول پیکر فلزی بود که پنجاه نفر به راحتی در آن جا می گرفتند و با کابلهای قوی و ضخیم آن را بالا و پایین می کشیدند. این سطل را شرکت زیمنس آلمان بر سر چاه نصب کرده بود و اتفاقا روزی که ما به بازدید معدن رفتیم، دو نفر مهندس آلمانی نیز در سطل و همراه ما بودند. وقتی در کناری سطل بسته شد و کابلهای نقاله با ناله و سروصدا به آرامی ما را به پایین می بردند، حسین از یکی از آلمانیها به شوخی پرسید: اگر این کابل قطع شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟!  و آلمانی شوخ طبع، شانه ای بالا انداخت و گفت:

-       این مشکل زیمنس است! ربطی به ما ندارد!تصویر  

₪₪₪₪₪₪₪₪

 دیدار مادر در ماهان و فهرج

در فهرج تنها بودم و وقتم را به خواندن کتاب و یادداشت کردن اصطلاحات محلی منطقة بم و نرماشیر می گذراندم. اما سکوت این تنهایی گاهگاهی با ورود دوستان شکسته می شد و فهرج برایم حال و هوایی دیگر پیدا می کرد. در فهرج آن روزهای من، وجود و حضور دوستان آنچنان مغتنم بود که همیشه  به یاد این بیت مشهور می افتادم که : گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی/ دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را.

به جز مادرم که دو بار و برادرم محمد که یکبار در فهرج به دیدنم آمدند، برادر دیگرم ناصر نیز به اتفاق همسرش جوی چند روزی را پیش من گذرانیدند و دوستان دیگر نیز گاهی احوالی از من می پرسیدند.

روزی که برای آوردن مادرم به فهرج، به اتفاق حاجی ژند به کرمان رفته بودیم، در راه بازگشت و به محض رسیدن به ماهان، دچار تب و لرز شدیدی شدم و به ناچار با مادرم در ماهان و در اتاقی که محمدرضا خادم آستانه در صحن بارگاه شاه نعمت الله ولی به ما داده بود اقامت کردیم. از تب شدید و گلودرد بی تاب و در رختخواب افتاده بودم. از مادرم آینه ای خواستم و گلویم را در آینه مشاهده کردم. چرک مبسوطی روی هر دو لوزه را پوشانده بود. به هر زحمتی بود برای خودم نسخه ای نوشتم و به دست حاجی ژند دادم و مدتی بعد در حال بیهوشی بودم که از سوزن دردناک پنادوری که حاجی ژند به من تزریق می کرد به هوش آمدم و دو روز بعد با مادر عازم فهرج شدیم. 

₪₪₪₪₪₪₪₪

                                                            احمد مدنی

 ادامه دارد .......

نظریات 

 

چهارشنبه، ۱ دی ۱۳۸٩  - ۵:٢۴ ق.ظ

سلام عمو. خیلی ممنون به خاطر به روز کردن وبلاگ. امشب که خبرزلزله ی فهرج را شنیدم دقیقا یاد این افتادم که عمو احمد مدتی را اونجا گذراندند و خاطرات شیرینی هم دارند. خیلی از خواندن خاطرات عمو احمد مثل همیشه لذت بردم و البته شنیدن خبر زلزله هم خیلی دردناک بود.

نویسنده: نرگس  

سه‌شنبه، ۳٠ آذر ۱۳۸٩  - ٩:۱۱ ب.ظ

دکتر احمد عزیز
سلام. مثل همیشه از خواندن خاطرات لذت بردم. دیشب شنیدم در "فهرج" زلزله آمده است. خدا را شکر که شما آنجا نبودید. آیا این همان مکانی است که شما خدمت می کردید؟
موفق و سلامت باشید. علی میرعمادی

نویسنده: علی میرعمادی 

دوشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸٩  - ۶:۴٩ ب.ظ

از خواندن این متن مثل همیشه لذت بردم .

نویسنده: محمد مدنی