حدیث هایی از آنور دنیا : علی میر عمادی : آپادانا شماره بهمن - اسفند 1389
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥   کلمات کلیدی: مطلق یا نسبی ،اگر و مگر ،دکتر علی میر عمادی

حدیث هایی از آن ور دنیا

مطلق یا نسبی ؟

وقتی فکر می کنم چه جور آدمی هستم و یا چگونه مرا تربیت کرده اند مدتها به فکر فرو می روم که آیا من درست فکر می کنم. هرچه فکر می کنم می بینم یک آدم دو قطبی هستم و تن به نسبی بودن نمی دهم. آدمهای دوقطبی مثل من فقط سیاه و سفید را می بینند و بین آن دو حد واسطی نمی یابند. در عوض، آدمهای نسبی گرا "یا یایی" نیستند و به طیف معتقدند.

آدمهای قطب گرا آرمان گرا و نهایت طلب هستند. طرفی که دوستش دارم از هرگونه عیبی مبری است درحالیکه کسی که مطلوب طبع من نیست هیچ نقطۀ سفیدی در وجودش یافت نمی شود و سراپا عیب است. این طرز فکر در دنیای نسبی گرا مفهومی ندارد. اجازه بدهید یک مثال زبانشناختی بزنم تا بحث بعدی من روشن تر باشد. به جمله های زیر نگاه کنید و بگوئید کدام دستوری و صحیح است و کدامیک نا صحیح یا به عبارتی غلط:

الف.چتر را برداشتم و از خانه بیرون رفتم.

ب. بر داشتم چتر را و از خانه بیرون رفتم.

پ. بر داشتم چتر را و رفتم از خانه بیرون.

ت. چتر را بر داشتم و رفتم از خانه بیرون.

ج. چتر را برداشتم و بیرون از خانه رفتم.

چ. بر داشتم چتر را و از خانه رفتم بیرون

خ. چتر داشتم بر را و خانه رفتم بیرون از.

به گمان من ،هر گویشور پارسی گوی جمله نخست را مقبول می داند و آخرین جمله را نا مقبول ویا به عبارتی نا دستئوری. اما سئوال این است که تکلیف بقیۀ جمله ها چیست؟ مقبول هستند یا نا مقبول؟ آدم دوقطبی جملۀ اول را روان، طبیعی و درست می داند اما بقیه را به یکباره نادرست می پندارد. در مقابل، انسان نسبی گرا در ارزشیابی این جمله ها به نوعی سلسله مراتب مقبولیت قائل است. در حقیقت جملۀ "چ" را آنقدر نا مرتب نمی داند که جملۀ "خ" را.

در رفتارهای اجتماعی نیز این دوگانگی به وفور دیده می شود. شخصی به هر دلیل در مقابل من بینی اش را بالا نگه داشته است. از آن لحظه به بعد تمام صفات حسنۀ او به یکباره به صفات رذیله تبدیل می شود. تهمت و افترا به حدی می رسد که اگر حکم مفسد فی الارض در حق وی جاری نشود دنی، ادبار،....و ..... هزاران صفت دیگر شایستۀ اوست. حال اگر طرف من فردی مطیع باشد و هر آنچه باب دندان من است بگوید و چون من فکر کند آنگاه حاشا که لکۀ سیاهی بر او روا باشد. حد اقل مرا این گونه تربیت کرده اند ولی نعوذ بالله نمی توانم بگویم که در سرشت و خلقت من این چنین بوده است و داور یکتا این گونه مرا آفریده است.

یک مورد تباهی می بینیم و یکباره حکم کلی صادر می کنیم و در قضاوت خود آن چنان بی محابا تعجیل می کنیم که اطرافیان یک فرد را هم مستوجب سرزنش می دانیم.  فرزند یک قاچاقچی همانقدر در مظان اتهام است که خود او. این عیب منٍ قطبی گراست. اگر کسی بر مصدر قدرتی نشسته و من اورا لایق آن مقام نمی دانم دیگر هر کاری بکند اشتباه است و ویرانگر. همین قضاوت را در مورد ملل و نحل دارد. غربی ها یک پارچه بد هستند و منحرف. مردمشان از حاکمانشان بدتر و سیاهکارتر. همۀ .... بدکاره اند و بر هیچکدامشان اعتباری نیست. ناپاکی بر سرشتشان نشسته و در جنینشان لانه کرده. اصولآ دی-ان-ای آنها آلوده به نا پاکی است. از سوی دیگر انسان شرقی هر که باشد ویا از هر طبقه و قشری که بر آمده باشد تروریست است، زن ستیز است، شهوت طلب است، تنوع خواه است، انتحاری است، بربر است و……. است. حد وسط هم ندارد.

اینها تصاویری است که قطب گرایی بر ما تحمیل می کند. یا خوب خوب یا بد بد و دیگر هیچ. یا از این طرف می افتیم یا از آن طرف.

اما انسان نسبی گرا اینچنین فکر نمی کند. بین خوب مطلق (البته اگر مطلقی وجود داشته باشد که تصور نمی شود وجود داشته باشد مگر در حضرت باری) و بد مطلق بی نهایت مرحله و مقطع وجود دارد. من می توانم در یک زمینه فکر درستی داشته باشم و در زمینۀ دیگری تصوری ناصواب بر من عارض شده باشد. پدر یا مادر خوبی باشم اما همسری نه چندان خوب (البته اگر بتوانیم ار "خوب" و "بد" تعریفی ارائه دهیم). از این دست مثال ها بسیار است.

آنچه می توان گفت این است که یکدندگی در رد یا قبول دربستی یک فرد یا یک مقوله کار درستی نیست و اگر تاکنون ضرر دیده ایم شاید از این ناحیه باشد. شما چه فکر می کنید؟

 

"اگر و مگر"

تا آنجا که اطلاعات این حقیر قد می دهد تقریبأ در همۀ زبانهای دنیا جمله های (گزاره ها) شرطی وجود دارند که عمد تأ به سه نوع آنها اشاره شده است. قصد من بحث پیرامون مسایل زبانشناسی نیست بلکه هدف من بیان یک نظر است و نه سخن گفتن در باب دستورزبان  ویا آنچه در کتابهای ابتدایی هم به کرات آورده اند. اما نوع اول که آنرا شرطی محتمل می گویند بیان این نظر است که اگر بخش (بند، گزاره یا هر اسمی که دلتان می خواهد روی آن بگذارید) صادق باشد گزارۀ اصلی نیز به تبع آن صادق است و یحتمل که وقوع آن نیز به لحاظ  صادق بودن بخش شرطی باید محقق گردد. برای مثال:

اگر کار را از همین امروز شروع کنیم تا روز شنبۀ آینده به اتمام خواهد رسید.

گاهی ما برای تقویت و شدت بخشیدن به محتمل بودن وقوع آن "انشاءالله " را هم به بخش اصلی اضافه می کنیم. من با این نوع شرطی ها مشکلی ندارم و با احترام تمام از آن می گذرم.

اما نوع دوم که آنرا شرطی غیر محتمل حال می خوانند بر این اصل استوار است که یا قرائن موجود نشان از واقعیت ندارند و یا اصولأ به جهاتی اشاره دارند که اصولأ نمی توانند مصداق واقعیت و حقیقت باشند. برای مثال:

اگر من آرش کمانگیر بودم به سوی قلۀ دماوند پر می کشیدم ، بر بلندای آن می نشستم و تیری به دور دست ترین نقطه پرتاب می کردم و مرز باستان پس می گرفتم.

یا

اگر همین دم از تونل زمان می گذشتم و خود را در خیابان ملک می یافتم رقصی به میان در می افکندم.

از اینجا مشکل من آغاز می شود. اما اجازه بدهید از سومی هم یادی بکنیم و برگردیم.

در نوع سوم که شرطی نا محتمل گذشته است و در بین مردم ما بسامدی بسیار زیاد هم  دارد از جهاتی سخن بمیان می آوریم که در روزگار دیرینه می توانسته است صادق باشد اما نبوده است. برای مثال:

اگر مرحوم پدر یک همسر اسکیمو اختیار کرده بودند ما اکنون در سرزمین آلاسکا بدون دود و دم و در هوای لطیف زندگی می کردیم ونیازی به پوزه بند نداشتیم. (و البته هرگز به این فکر هم نیستیم که ممکن بود تا حالا خوراک خرسهای قطبی شده بودیم)

ویا

اگر به جای تیجیر کشیدن وقت خودرا به مطا لعه گذرانده بودیم حالا در ناسا شغل پردرآمدی داشتیم. (از همین جا به آقا مهدی سلام می رسانم)

با این نوع هم مشکل دارم. چرا؟

چون روزگار ما را همین " اگر مگر" ها خراب کرده اند. فکر نکنید که من گذشته های خوب خود را فراموش کرده ام و یا می توانسته ام فراموش کنم. نه، هرگز. اما با این واقعیت هم آشنا هستم که این دونوع شرطی آخر قاتل بسیاری از ایامی بوده است که می توانسته است در خدمت نوع اول باشد. اصولأ فکر می کنم که خالق این گزاره های شرطی به جامعۀ بشری خیانت کرده است. شاید سستی و کاهلی ما در انجام دادن اموری که باید الزامأ انجام می گرفته است و صورت نگرفته است  از همین تصورات "اگر- مگری" نشأت می گیرد.

جسارتأ بهتر است از بکار بردن جمله های زیر صرفنظر کنیم و زمان رها شده را صرف تفکر و پیداکردن راه چاره برای معضلات آینده کنیم.

_ اگر عقل امروز را داشتم چنان و چنان نمی کردم.

_ اگر فلانی آمده بود و عذرخواهی کرده بود من جانم را هم در راه اوداده بودم.

_ اگر قلم پاهایم شکسته بود پایم را به اینجا نمی گذاشتم.

_اگر چارتاقی را خراب نکرده بودند حالا همه، روز سیزده به در، در آنجا دور هم جمع می شدیم.

_اگر من عقلم را از دست نداده بودم و پایم به اینجا کشیده نشده بود حالا در کنار پل خواجوی عزیز در کنار دوستان خویشاوندم سفرۀ دل می گشادیم و به ریش زمان می خندیدیم.

 (لطفأ عزیزان هم چند جمله ای از همین تخیلات زمان کش اضافه بفرمایند)

و بالاخره، اگر من این مطا لب را ننوشته بودم وقت عزیزان را بیهوده تلف نکرده بودم.

سربلندی و عزت همۀ خویشاوندانم همواره مستدام باد. 

                                                          علی میرعمادی

نظرات خوانندگان :

پنجشنبه، ٢۵ فروردین ۱۳٩٠  - ۱:۴٩ ق.ظ  

ایکون  گل رز سه شاخه

نویسنده: فرشید [http://gorganvarzesh1.persianblog.ir/ 

 

شنبه، ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  - ۶:٢٧ ب.ظ  

من که به شدت به نسبیت گرایش دارم . و هیچ خوب و بدی را مطلق نمی بینم و هیچ آدمیزاد و هیچ اندیشه ای را چه حاضر و چه به تاریخ پیوسته را هرچند عزیز و گرامی و چه در گروه مطرودین و مغضوبین خارج از دایره نقد نمی دانم. به پویایی در نقد پدیده ها هم باور دارم . چیزیکه 40 سال پیش ممکن است هشتاد در صد مفید بوده باشد اکنون تداومش از فاجعه هم گذشته است . مصداقش به نظر من حکومت قذافی .
و اما در مورد قسمت دوم یعنی وصل دو جمله با یک اگر . بسیاری مواقع حتی اگر قسمت اول جمله هم برقرار میشد قسمت دوم محقق نمی گشت چون اصولا ربطی به هم ندارند مثال از متن : اگر چار تاقی خراب نمی شد فامیل روز سیزده نوروز در گورت جمع میشدند . اتفاقا الان موجب جمع شدن مهیا تر است چون
سالن موجود است و نیازی به خیمه و چادر هم نیست . باید بقیه شرایط را فراهم نمود .

نویسنده: محمدمدنی 

یکشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  - ۸:۴۱ ب.ظ  

محمد جان
سلام .حق با شماست. تسلیم.

نویسنده: علی میرعمادی