گردش علمی و زبان فارسی در آمریکا : علی میر عمادی : آپادانا تیر - شهریور 1390
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸   کلمات کلیدی:

 

بودیم، نبودند، شدند، ما دیگر نیستم

روز اول ژوئیۀ امسال شاید غم انگیز ترین و غمناک ترین روز زندگی من بود. می پرسید چرا؟ عرض خواهم کرد. به همت والای متمولان عرب، تعداد 120 دانشجواز همه رنگ و نژاد و از چین و  ماچین گرفته تا هزاران مایل آن طرف تر در این سرزمین به فراگیری زبان عربی مشغول اند. در مقابل به همت یکی دو نفر آس و پاس اما دلسوز و با بهره گیری از بی غیرتی پولدارهای ایرانی تبارهای آمریکایی،  به زور، 20 نفر نیز به یادگیری زبان فارسی همت گمارده اند. تا اینجای قضیه شاید چندان  جای ناسپاسی نیست زیرا همواره همین بوده است که ایرانی بودن و ایران خواهی ما از حرکت تارهای صوتی آغاز شده و به زحمت خودرا به لبهای ما رسانده است. چون کرارأ دیده ایم برای ما علی السویه شده و قبح و یا ناکارآیی آن از میان رفته است. دلمان را خوش کرده ایم به جنگ و جدال های یک مشت آدم دجاله که فقط هنرشان در پاک کردن یک آرم است و جایگزین کردن آن با یک شیر شمشیر به دست و لا غیر.

غرض اینکه در آن روز غم آلوده، بر اساس یک برنامۀ تنظیم شده دانشجویان را به قصد یک بازدید علمی عازم یک مسافرت یکروزه کردیم. همه (عربی آموزان و فارسی آموزان) در محوطۀ روبروی دانشگاه جمع شده و در انتظار اتوبوسها هستند. یکی از مربیان عرب زبان به دانشجویان برنامۀ آموزش زبان فارسی فرمان می دهد که عملیات "بشین و پا شو" را انجام دهند. این جماعت مقهور که تنها یکی از آنها ایرانی زبان است و کمی فارسی می داند از سر تسلیم این عمل را تکرار می کنند بدون آنکه هدف از انجام آنرا بدانند. چون متوجه نمی شوند و ما هم در اقلیت محض هستیم و هزینۀ ما هم به عهدۀ آنهاست زیر سبیلی در می کنیم و کسی از آن مطلع نمی شود و اثری باقی نمی گذارد الا داغی که بر دل ما مانده است.

اتوبوسها از راه می رسند. همه سوار می شوند و اتوبوس به راه می افتد. از بدو ورود صدای آهنگهای ضربی عربی فضای اتوبوس را پر می کند. حالتی از طرب و گاه حرکتهای ترقص گونه نیز مشهود است. دست ما خالی و حاکمیت مطلق از جانب دیگران برقرار است. استاد راهنما بلندگو به دست می گیرد و با کلامهای مقطع عربی دانشجویان را به چالش می گیرد و با بودجه ای که در اختیار دارد نوید جایزه می دهد که بعدآ نیز به آن عمل می کند. ما نیز برای خالی نبودن عریضه چند جمله ای عرضه می داریم و خواستار آن می شویم که همکار پرسخاوت و دوست عرب زبان ما جور جایزه را بکشد. او نیز الحق و الانصاف به وعدۀ خود عمل می کند.

یک ساعتی می گذرد و ما به شهرکی در جوار لس آنجلس (همانجا که به همت ایرانی تبار های دست و دلباز تهرانجلسش می خوانند) به نام "الحمرا" می رسیم. اتوبوسها توقف می کنند و دانشجویان به داخل فروشگاهی که در آن اطعمه و اشربۀ عربی می فروشند وارد می شوند. جای مناسبی است برای کسانی که هم با نام مواد غذایی عربی آشنا شوند و هم خرید کنند و از همین طریق با فرهنگی آشنا شوند که به آن تعلق ندارند. دانشجویان ما نیز به این خیل ملحق می شوند و به جای یادگرفتن و آشنا شدن با نام اشیاء به زبان فارسی نوع عربی آنرا فرامی گیرند. خوب الحمدلله زبان چنی یا ژاپنی نیست و تا حدی قرابت لفظی وجود  دارد. عکسها از این مغازه و صاحب آن گرفته می شود و نام "الجبرانی" بر همۀ فیلمها نقش می بندد.

سوار اتوبوس می شویم تا به سوی مقصد نهایی حرکت کنیم. ناهار در اتوبوس سرو می شود. فلافل بهمراه نوشابه. سئوال و جواب  در مورد ماهیت این غذا و مواد سازندۀ آن حال و هوایی پیدا می کند. سهم ما چی؟ آدم دست خالی با پشتوانۀ غیرتمندان ایرانی (!) چیزی نیست جز سکوت. در طول راه آهنگهای شاد عربی بر شامۀ مسافران اثر می گذارد و خوردن فلافل را لذت بخش می کند.

به موزه ای در لس آنجلس می رسیم. نمایشگاهی از تمدن کشورهای عربی و جهان اسلام بر پا شده است. بر سر در ورودی تصاویری از خانم کلینتون نصب شده که گویا این نمایشگاه به دست ایشان افتتاح شده است. حال و هوای عربستان به مشام می رسد. ابتدا یک سری فیلم عرضه می شود که تمدن عربی را با بهره گیری از هنرپیشگان زبر دست عربی زبان که به انگلیسی نیز تسلط تام دارند به شکل بسیار زیبایی نشان می دهد. آنگاه وارد محوطه می شویم تا با یک یک این آثار آشنا شویم. ویدیو کلیپ های بسیار زیبا و نوشته های بسیار گویا به زبان انگلیسی فراهم آمده و یک یک همه را به تماشا می خوانند. گفته می شود که شخصی به نام ابوفارس برای نخستین بار پرواز با گلایدر را انجام داده است و ثبت آن به نام آن بزرگوار بوده است.اختراع ساعت و کشف الکل و ردیابی مجموعۀ فلکی و ساختن لوازم جراحی همه از برکات آن سرزمین و البته مایۀ اصلی آن اسلام است.

در گوشه ای از این نمایشگاه تصویری گذاشته اند که بر رأس آن "به نام خداوند جان و خرد " آمده است که البته این هم از برکات نوشتار آن دیار های آشناست.اما ذکری نشده است که آنچه در زیر آن آمده همه از دیاری آمده که روزی خود سرچشمۀ همۀ هنرها بوده است. نقش "شاهنامۀ فردوسی" نیز دیده می شود و به زبان انگلیسی اشاره شده که در کتاب مستطاب ایشان ذکری از کیکاووس بوده است که تصوری از پرواز داشته تا به کمک عقابها راهی فضا شود که صد البته اسطوره ای است و به عملی نرسیده است تا بر ابوفارس پیشی گرفته باشد.

نوای موسیقی همه جا را فراگرفته و ولوله ای در دانشجویان به راه انداخته. قلم و کاغذ دردستهای دانشجویان می رقصند و نکات عمده بدون وقفه در حال نوشته شدن است. مدتی به طول می انجامد و به همت برادران عرب زبان همه به سوی یک سینمای سه بعدی هدایت می شویم. عینک های مخصوص به تک تک داده می شود و فیلم بر پرده  عظیم سینمانقش می بندد.

فیلمی است که به همت و هزینۀ یکی از کشورهای عربی تهیه شده و تصاویر بسیار بدیعی از عربستان سعودی را به منصۀ ظهور در آورده است. تکنیک های فیلم برداری و نمایش هنرمندانۀ آن چشم انسان را خیره می کند. تاریخ عربستان و نمایش چند از آثار تاریخی از دوران "نبتی ها" و گسترش علم و پژوهش در آن دیار و غنای دانشگاه ها و حضور دختران نیمه محجبه در شهر ریاض و ساختمانهای بسیار شکیل و زیبا که از مهندسی بسیار زیبایی برخوردار است همگان را شیفتۀ خود می کند. عظمت طواف به دور خانۀ خدا و حرکت میلیونی حجاج بیت الله الحرام و مسجد النبی .خدای من، چه هزینۀ هنگفتی در بوجود آوردن این فیلم پرداخت شده است. از خودم سئوال می کنم، پس آن 7000 سال تاریخ من ایرانی کجاست؟ دلم را به راه بد نمی دهم و به شیوۀ قماربازان مالباخته دلم را رضا می دهم که "خوب چی. واقعأ که این قبیل کارها اتلاف وقت وسرمایه و انرژی است." اما با شنیدن گفتگوی دودانشجو از گروه فارسی از خواب بیدار می شوم و دنبال سنگی می گردم تا سر خودرا بر آن بکوبم. دانشجوی آمریکایی تبار که به زور و ضرب خواهش و تمنا به گروه فارسی پیوسته است به هموطن خود می گوید: ما در پیوستن به گروه فارسی اشتباه کرده ایم. باید به گروه عربی می رفتیم. مقصد ما باید کشورهای عربی باشد و نه زبان فارسی فرهنگ آن.

با خود گفتم: اگر من ایرانی نبودم آیا دیدن این همه همت و فرهنگ سازی ودگر  آفرینی مرا نیز به سوی آن نمی کشانید؟

 

                                                            جمعه اول ماه ژوئیه 2011

                                                                     علی میرعمادی