دیدار من و دهباشی : از دکتر احمد مدنی : آپادانا مهر - بهمن1390
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦   کلمات کلیدی: ایرج افشار ،علی دهباشی ،مجله بخارا ،احسان نراقی

دکتر احمد مدنی علاوه بر مطالعات و تحقیقاتی که در زمینه تخصصی و حرفه ای خویش که طب کودکان و نوزادان است  دارند ، که حاصل آن برای استفاده عموم در کتاب " دکتر نوزاد من " گرد آوری شده است ، به مباحث ادبی و فرهنگی نیز علاقه مندند . ازیشان تاکنون کتاب " طبیبانه های حافظ " که بررسی موشکافانه ای از برخی غزلیات حافظ است که در آنها  مفاهیم مرتبط با دارو و درمان بکار رفته است منتشر گردیده است .

آخرین کتاب ایشان " زیر آسمان اصفهان " نام دارد . که در واقع یک فرهنگ جامع از لهجه اصفهانی و نحوه کاربرد آن توسط اصفهانی ها در صحنه اجتماعی است که در آن میزیند .

نوشته زیر شرح  دیدار ایشان با یکی از دست اندر کاران عرصه ادب و فرهنگ جناب آقای علی دهباشی سردبیر مجله وزین بخارا ست که البته با شیطنتی طنز آلود نگاشته شده است. در ضمن از بزرگمرد ایرانشناسی شادروان " ایرج افشار" که یادش گرامیباد نیز ذکر خیری شده است .     

 

داستان دیدار من و دهباشی

 

دکتر احمد مدنی

 

زمانی که مشغول نوشتن پیش­نویس کتاب طبیبانه­های حافظ بودم، مقالات کتاب، کم­کم و یکی­یکی آماده می­شدند و پس از بررسی­ها و ویرایش­های وسواس­گونه، به جمع سایر مقالات می­پیوستند. با خود گفتم؛ بد نیست امتحانی کرده باشم و بببینم که نظر بزرگان ادب در بارة این نوشته­ها چیست. مجلة بخارا همچنان منتشر می­شد و علی دهباشی مثل همیشه، از پرچمداران ادب و فرهنگ بود. بنابراین نامه ای به او نوشتم و تعدادی از مقالات را هم ضمیمه کردم. اما در آن زمان نمی­دانستم که جواب دادن به نامه­های وارده، اصولا جزو عادات و روال دهباشی نیست. به دلیل همین بی­خبری از سیرة مرضیة ایشان بود که هر ماه مجلة بخارا را می­خریدم و بدون آنکه آن را صفحه به صفحه بگردم، مستقیما به یکی دو صفحة آخر مراجعه می­کردم و اگر مقاله­ام را نمی­یافتم ، می دانستم که چاپ نشده است.

دلیل این کار؛ این بود که با طرح و ساختار و محتوای مجلة کلک و بعداً بخارا، کاملا آشنا بودم. این ساختار خیلی ساده و روشن است و هنوز هم که هنوز است، از بیست سال پیش تا کنون تفاوتی نکرده است. مجله ابتدا با یک مقاله از دکتر عزت الله فولادوند شروع می­شود که اینقدر سنگین و عالمانه نوشته یا ترجمه شده است، که معمولا قابل خواندن و درک نیست. بنابراین باید بلافاصله ورق بزنیم تا به طور قطع و یقین چشممان به تمثال مبارک آقای دکتر فولادوند بیفتد که زیرش نوشته باشد: عکس از علی دهباشی. ( اخیرا عکس هایی به قلم شهاب دهباشی هم در مجله دیده شده است)

دکتر فولادوند در مدت عمر خود فقط دو تا عکس گرفته است. یکی عکسی است از ایشان با عینکی دسته شاخی در دست و در حال خلسه و تفکرات ماوراءالطبیعه، و دیگری در هیاتی کاملا رسمی که با همان کت مشهور چهارخانه و کراوات برداشته شده است. هر ماه نوبت یکی از این دو عکس است و اگر دوماه پشت سرهم یک عکس چاپ شود، یقین بدانید که از زیر چشم سردبیر در رفته و حق اعتراض برای آقای دکتر محفوظ است.

بعد از فولادوند، نوبت به تحلیل­های جامعه شناسانة و فیلسوف مآبانة یک آقای دکتر در طب می­رسد که انشاهای دورة دبیرستانش را پاکنویس می­کند و برای بخارا می­فرستد. بعد نوبت پاره های ایرانشناسی از ایرج افشاراست، بعد گزارشی می­خوانیم از آقای رجب زاده از ژاپن، و سپس صفحات شعر شروع می­شود. فقط کافی است که اهل ده­کوره ای در نزدیکی بخارا یا سمرقند یا هر بیغوله ای در قرقیزستان باشی تا هر چه که نوشته باشی، در مجله بخارا درج شود. به شرط آنکه نامه ای هم به سردبیر بنویسی و کلی از ایشان تعریف کنی. در این صورت شعرت هرچه باشد با گراور اصل نامه ات حتما چاپ خواهد شد.

پس از صفحات شعر و همچنین لابلای تمام صفحات و هرجا که سردبیر به اندازة یکی دو سطر جای خالی پیدا کند، التماس­ها و ننه من غریبم بازی­ها و خواهش­ها و تمناها و ریش گرو گذاشتن­های سردبیر برای اخذ چندرغاز وجوه آبونمان شروع می­شود که روی سخن همیشه با نمایندگان شهرستان­هاست و گاهی کار به آبغوره گرفتن و سوز و بریز و گریه و زاری هم می­رسد. بنابراین منطقاً، فقط در صفحات آخر بود که دنبال مقاله ام می­گشتم و هرگز هم پیدا نکردم.

        به هر تقدیر مدتی از این ماجرا می­گذشت که یک روز در اواخر اسفندماه 1377 که برای گذراندن ایام نوروز سال جدید به تهران رفته بودم، در کتابفروشی گویا و در خیابان کریم خان زند مشغول زیر و رو کردن کتاب­ها بودم که شنیدم همهمه ای مانند روز رستاخیز برخاست و جمعی از کارکنان و مشتری­های مغازه، واویلا گویان و سرودخوانان و هروله کنان، با شور و هیجان و اشتیاق به دور شمع وجود کسی، پروانه وار حلقه زدند. و این شخص از قضای روزگار آقای دهباشی بود.

        ایشان را تا آن روز از نزدیک ندیده بودم و از روی وجوه شباهت با عکس­های مجلة بخارا، ایشان را شناختم. وجه شبه و عامل مهم در این تشخیص هویت، همانا آن دو سیب زمینی کوچکی است که دهباشی همیشه گوشة لپ هایش نگاه می دارد و قورتشان نمی­دهد. در نتیجه هر وقت به عکس­هایش نگاه می­کنی­­؛ مثل این است که برای تراشیدن صورت، لپ هایش را باد کرده باشد.

        به هر تقدیر پس از آنکه تب سایر علاقه­مندان کمی فروکش کرد، حقیر نیز پیش رفتم و خود را معرفی کردم. دست محکمی با من داد و از ملاقات این ناچیز اظهار خوشوقتی کرد. شاید به یادش مانده بود که کسی به این نام مقالاتی دربارة حافظ برایش فرستاده است و شاید هم که فقط ادب به خرج می­داد. به هرحال مغازه شلوغ بود و سایر دوستداران نیز همچنان خواستار ادامة فیوضات زیارتی بودند که من برای دیدار­های بعدی کمی اظهار تمایل کردم. این درخواست با استقبال فرهنگمرد رو به رو شد و بلافاصله روی کاغذی شمارة تلفن و نشانی خود را نوشت و به دستم داد و گفت که از روز پنجم عید به بعد، صبح­ها آمادة پذیرایی خواهد بود.

        عید آمد و سال نو شد و بنده هم عصر روز چهارم فروردین 1378 به منزلش تلفن کردم و قرار شد که صبح فردا ساعت هشت، به دیدنش بروم. لطف بزرگی در حق این طلبة ناچیز فرهنگ کرده بود و سپاسگزارش بودم. صبح روز بعد که عازم منزلش بودم به رانندة تاکسی گفتم از مسیری به خیابان شریعتی برود که یک گلفروشی هم سر راه داشته باشد. می دانستم که دهباشی آسم دارد. بنابراین با وسواس تمام، یک گیاه تزیینی انتخاب کردم که مطلقا بو نداشته باشد. در خیابان شریعتی، سر کوچة خانه اش از تاکسی پیاده شدم و بی اغراق در آن کوچة کوچک و بن­بست یک ربع ساعت مشغول زیر و رو کردن و امتحان پلاک خانه ها بودم تا سرانجام درکمال ناباوری دری گشوده شد و با دهباشی رو به رو شدم.

        پس از دیده بوسی و عبور از یک راهروی باریک، از در کوتاهی وارد یک آپارتمان کوچک زیر زمینی شدیم. دور تا دور سرسرای نه چندان بزرگ این آپارتمان را یک کاناپه، یکی دو مبل و انبوهی از کتاب پوشانده بود. آشپزخانه به قول معروف ” اوپن “ بود و پنجرة نورگیر آن رو به حیاطی باز می­شد که بالاتر از سطح آپارتمان قرار داشت. یکی دو تا اتاق نیز که درشان به سرسرا باز می شد و درهایشان باز بود، تا آنجا که گنجایش داشت، لبریز از کتاب بود.

        در میان همان سرسرا و از لابلای دسته­های مختلف کتاب که قد یک آدم روی هم چیده شده بود، به زحمت چشمم به حضرت شهاب دهباشی افتاد که مشغول بازی با پلی استیشن بود. حدود هفت یا هشت سال داشت و همان شهاب مشهوری بود که صدها بار عکسش را در مجلة کلک و بخارا دیده بودم؛ دست در دست عبدالرحیم طالبوف، روی زانوی کنت لئو تولستوی، در بغل استراوینسکی و سوار بر گردن رابیندرانات تاگور یا نظیر این مشاهیر. تا دهباشی مشغول تلفن بود با شهاب خوش و بشی کردم و وی توضیحات مفصلی راجع به پلی استیشن جدید خود داد. ظاهرا دهباشی با تنها فرزند خود در آن آپارتمان زندگی می کرد.

        اما دهباشی یک لحظه آرام نداشت و تلفن در دست یا تلفن بر گوش، مرتب از این سو به آن سو می­رفت، کتابی از جایی بر می­داشت و نگاهی به آن می­کرد، نوشته ای را در جای دیگر می­گذاشت و یا در لابلای یک پوشه دنبال چیزی می­گشت. اما در هر حال و در هر موقعیت، حتی همان موقعی که از سر محبت برایم چایی آورد، در دستش دفترچه ای بود که تند تند در آن چیزی می­نوشت یا شاید هم ویراستاری یا غلط گیری می­کرد. در ضمن تمام این رفت و آمد­ها و فعالیت­ها گوشی تلفن نیز یک دم از دستش نمی­افتاد و لاینقطع با برخی از دوستان و چاپخانه­چی­ها و کتابفروش­ها و بزرگان و مشاهیر فرهنگ و هنر از چهار گوشة جهان مشغول صحبت بود.

        چایی خود را خوردم و منتظر گپی دوستانه بودم که برای بار دهم زنگ تلفن به صدا درآمد و در همان یکی دو دقیقة ابتدای صحبت معلوم شد که احسان نراقی است و از پاریس تلفن می کند. دهباشی تقریبا چیزی نمی­گفت و فقط گوش می­کرد. گاهی سرتکان می­داد و گاهی هم می گفت: بله، نه ، شاید، نمی دانم، چرا، نخیر، عجب، خوب، بله و غیره.  هنگامی که مدت صحبت آنها از یکربع گذشت، دیدم حدود سه ربع ساعت است که آنجا نشسته ام و هنوز حتی یک کلمه هم با دهباشی سخنی نگفته و نشنیده ام. دیگر نا امید شدم. از مبل برخاستم و پهلوی شهاب روی قالی نشستم و با او مشغول بازی پلی استیشن شدم. شهاب به افتخار من، یک سی­دی جدید مربوط به راه و رسم کشتن هیتلر در اقامتگاه برچسگادن در دستگاه گذاشت و قرار شد که من از جان هیتلر محافظت کنم. دستة مخصوص بازی را برداشتم و شروع کردیم.

        به هر تقدیر، مکالمه، که چه عرض کنم، سخنرانی تلفنی آقای نراقی به عنوان متکلم وحده پس از چهل و هشت دقیقه تمام شد و حقیر همچنان که به شدت از جان هیتلر مراقبت می­کردم، مبهوت مانده بودم که یونسکو یا به هرحال چه کسی پول این مکالمات تلفنی را می دهد، وگرنه تلفن کردن از پاریس به تهران به این مدت طولانی و آنهم در ساعات روز، هر میلیاردری را یکماهه میلیونر خواهد کرد. همین که دهباشی گوشی را گذاشت،  روی خود را به من کرد و گفت: ببخ ش ش........، اما هنوز، شــــید را کاملا ادا نکرده بود که زنگ در خانه را زدند. دهباشی سریعا به من گفت : شــید! و به طرف در شتافت. و تا در باز شد جناب استاد ایرج افشار با همان موهای کوتاه شده با نمرة 4 ، و همان چهرة گرفته و جدی عکس­هایش پرید توی اتاق و هر چه که دهباشی تعارف کرد که بر صدر مصطبه بنشیند و فعلا کمی قدر ببیند، گوشش بدهکار نبود و بدون اینکه متوجه وجود من یا شهاب شود، همانجا روی قالی و نزدیک من نشست و بی مقدمه و به طور ناگهانی شروع به بیان اظهاراتی کرد که غالبا به یک جمله با صیغة امری، ختم می­گردید و دهباشی هم پس از هر جمله، مطیعانه می گفت: چشم آقا! چشم آقا!

        در این حین که چشمم به صفحة بازی بود، از زیر چشم دیدم که ناگهان استاد افشار، با یک حرکت سریع و برق آسا، دست در کیف خود برد. این حرکت به قدری تند ادا شد که من تردید نکردم که الان رولوری در خواهد آورد و به زندگی علی دهباشی خاتمه خواهد داد. اما به جای آن، تکه کاغذی از کیف بیرون آورد. آن را بالای سرش گرفت و با لحن و لهجه ای کاملا شبیه به سروش­های غیبی گفت : این ” بسم الله الرحمن الرحیم“ که می بینی به خط گوته است، آن را در بخارا چاپ می­کنی، این مطلب را هم می­نویسی، آن مطلب را هم نمی­نویسی، فلان مطلب را چرا ننوشتی؟ بهمان قضیه را چرا نوشتی؟ راجع به آن قضیه زیاد بنویس، در مورد آن جریان کم بنویس، این جا را هم آن طور می­کنی، و اینجا را این طور. مبادا این جا را آنطور کرده باشی، یا آن جا این طورشود ها!  و فقط همین کم بود که پس از پایان هرجمله از دهباشی بپرسد: فهمیدی؟!  حالیت شد؟!

        به هرحال پس از سی و چند دقیقه، که از گفت و گوی بی وقفة آنها گذشت، من بازهم و دیگر این بار به کل ناامید شدم و همانطور که بدنم از گلوله­های شهاب سوراخ سوراخ می­شد و با هر زحمتی که بود هیتلر را از دستش نجات می دادم؛ همانجور به حالت نشسته، شروع کردم به بالا و پایین پریدن و سر و دست تکان دادن. تا عاقبت دهباشی ملتفت شد و رو به من کرد که ببیند چه می­گویم. افشار هم ناگهان حرفش را برید و برای اولین بار با تعجب به من نگاه کرد. دهباشی با زرنگی تمام از این فرصت کاملا استثنایی استفاده کرد و مرا به افشار معرفی کرد. افتخار بزرگی بود. با دست چپم که آزاد بود با استاد دست دادم و در عین حالی که مواظب حمله­های شهاب بودم، در فکر جملة خوبی بودم که دربارة سعادت آشنایی و این جور چیزها حرفی بزنم، که افشار دوباره با دهباشی گرم گفت و گو شد، به طوریکه حتی یادش رفت که دستش همچنان در دست من مانده است. دهباشی هم مرتب بالا و پایین می رفت و چیز می نوشت.

        دیگر خسته شده بودم. این بود که یواش از جابرخاستم. آهسته دست استاد را از دستم درآوردم و دستة بازی پلی استیشن را در دستش گذاشتم و آرام عقب عقب به طرف در آپارتمان رفتم. آن دو هنوز گرم صحبت بودند. فقط شهاب، تعجب زده از اینکه توانسته بود ناگهان و به سهولت، هیتلر و محافظین او را بکشد، غفلتا متوجه وجود افشار به عنوان همبازی خود شد. رویش را به من کرد و گفت : این که بازی بلد نیست. و بعد با تحسین اضافه کرد که تو خیلی بهتر از آقای دکتر باستانی پاریزی و آقای دکتر دولت آبادی و آقای مسلمان قبادیانی، بازی می کنی. همه شان را می­شناختم. اولی استاد بازنشستة تاریخ در دانشگاه بود، دومی یک دکتر طب بود که با پافشاری و تاکید، و به ضرب و زور و اصرار و فشار دهباشی اخیرا نویسنده شده بود و جای مقالاتش در صفحات اول بخارا بود. و سومی؛ به نظرم وزیر سابق فرهنگ تاجیکستان، و یا وزیر ارشاد اوزبکستان در تبعید بود. با سر از شهاب خداحافظی کردم و بی سرو صدا به کوچه پریدم.                                                 

                                                                 احمد مدنی

نظرات خوانندگان :

جمعه، ٢٧ آبان ۱۳٩٠  - ٢:۴٠ ‎ق.ظ

جناب دکتر عزیز
سلام. من اگر جای شما بودم اصلاَ نمی رفتم و اگر هم در وضعیت شما قرار می گرفتم  یادداشتی به جای می گذاشتم با این بیت: افتادگی آموز اگر طالب فیضی  -  هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.
موید باشید.

نویسنده: علی میرعمادی

 

 

دوشنبه، ٢۸ آذر ۱۳٩٠  - ۶:۳٩ ب.ظ 

سلام عمو احمد. خیلی از خواندن متن شما لذت بردیم. خیلی تصویری نوشته اید. انگار اون موقعیت شما در خانه ی آقای دهباشی جلوی چشم خواننده مثل یک فیلم تصویر می شه. من مثل یک فیلم کارتونی دیدمش البته!  اگر گل آقا همچنان به راه بود، مطمئنا جای این متن آنجا بود.

 

نویسنده: نرگس