بهار و خدا : علی میر عمادی : آپادانا اسفند 1390
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢   کلمات کلیدی: شعر ،دکتر علی میر عمادی

خدا از جایی آغاز میشود که دیگر چیزها پایان می یابند

بهار است و دلم بگرفته از این رنجِ تنهایی

از این ایامِ سختِ خفتن اندر تختِ بیماری

در این شهری که فردایش چو امروز است

نه از مهری خبر باشد، نه از لطف و تمنایی

چه بیماراند آنهایی که در سر غرق رویایند

به رویاشان همه آلاله می بینند و صحرایی

نه از شیرین خبر باشد در اینجا ، نی ز فرهادی

نه از آن حوریانِ  بهتر از شیرین،  زلیخایی

در اینجا نیست آنچه دیگران عرش برین دانند

نه از کاخی بلند و نی از آن گردونِ خضرایی

همه سرگرم کسبِ  لقمه ای نان اند و آبی خوش    

نه خرمایی دهند اینجا به کس، نی آش و حلوایی

نه بر تاق و رواقش پیچک سبز دل آرایی

نه در  باغش تو می یابی گل و ریحان ِ زیبایی

نه در جوی اش شراب و می به قدر جرعه ای یابی

نه در جوی و کنارش،  منظر زیبا ، مصفایی

نه در آن کوچه های خالی از لطف و صفای آن

صدای بلبل و تیهو و قرقاول ، نه آواز دل افزایی

نه می آید ز بن بستی ، صدای مردک زنگی

به دستش تار و تنبوری، نه یک زیبای رعنایی

نه داری کس خورد از بهر تو غصه

از این حال پریشان و از این درمانده بی جایی

نه کس باشد به فکرت تا دهد دستی به سر شاید

نه خود دستی و پایی تا بسازی روز و فردایی

نه جانی در بدن مانده ، که در جمعی شوی حاضر

کنی در محفل اهل صفا، سیر و تماشایی

نه می  بخشند بر کس از کرامت های پنهانی

نه دستی پُر که چون پیشین به خلقی تو ببخشایی

نه از آن سو ی دریاها رسد لطفی و الطافی

نه در اینجا  تو می یابی کریمی ،حاتمی طایی

نه از جنگل نشانی هست و نی از باد و بورانی

نه از آن دشت زیبای دماوند و نه از آبی و دریایی

نه یک کودک به بالینش سری و سروری دارد

نه بر گهواره کس باشد که خواند نغمه، لالایی

تو تنهایی و تنهایی ، نه بر کس تکیه ای داری 

چه می شد گر نبودی بر سرت دست خداوندی و یکتایی

نه چشمی تا که بینی در فراسوی زمان امروز و فردایی

نه معشوقی که در خلوت ز او گیری تو پیغامی

نه پایی مانده تا در آسمانِ تیرۀ بخت ات

به عشق جلوۀ معشوق ، به رقص آیی چو برنایی

همه گویند امروزی و فردایی ، چه غم داری

چه می جویی پس از عمری کشیدن دردِ رسوایی

چه گردیده نصیبت ز آن همه درد و الم ،حرمان

نشاید بعد هفتادی ، بجویی  میلِ شیدایی

ز دستت هیچ ناید گر کنی زیر و زبر، ای میر

تورا دیگر نشاید انتطار از چرخِ مینایی

تحمل بایدت ای مرد، اگر کوه گران از غم به سر آید

تو باید باز صبری پیشه سازی و شکیبایی

در این حالت که بودم، زد نهیبی بر من از غیبی

به پا خیز و مشو مضطر، مکن این گونه بی تابی

ز خلق دون رسن بُگسل، به حبل او توسل کن

همان پروردگارِ عالم هستی، همان دانای دانایی

چه غم داری اگر کس نیست تا دستی زند بر سر

به خوان رحمت اش دل بند، چه غم داری که مهمانی

چو بر یادش گذر کردم، جهانِ من گلستان شد

ز هر گوشه عیان شد باغِ زیبایی و بستانی

ز انوار حضورش، کلبه ام سبز و منور شد

عجب زیبای زیبایی، عجب ابری و بارانی

هوای روح من شادان، جهان در دیده ام روشن

عجب آرامش روحی ، نه های و هو، نه غوغایی

به روی پای خود استاده همچون رستم دستان

نباشد در سرم دیگر نه میلی و نه سودایی

 علی میرعمادی

27 اسفند  1390

نظرات خوانندگان :

 

چهارشنبه، ٩ فروردین ۱۳٩۱  - ۱:٠۴ ‎ق.ظ 

 اقای علی میرعمادی عزیز بلا دور باد . امید که رفع کسا لت شده باشد . با آرزوی سلامتی و شادی آن وجود گرامی و سالی خوش و شاد برای شما و بهره بردن از نوشته هایتان .
ارادتمند                            محمد 

نویسنده: محمد مدنی [madanim31@yahoo.com]

چهارشنبه، ٢۳ فروردین ۱۳٩۱  - ۳:٠٩ ‎ب.ظ

جناب آقای میرعمادی، ان شاء الله همانطور که از شعر زیبایتان بر می آید خوب خوب هستید. تجربه ی دورادورِ چرخشی که با تردستی در شعرتان قرار داده اید برای من بسیار لذت بخش بود. دنیای تاریک ناامیدی و خستگی در یک چرخش حقیقی به دنیایی روشن و پرنور از امید و توکل بدل می شود. بسیار ممنونم از شعر زیبایتان

نویسنده: نرگس

 

پنجشنبه، ٢۴ فروردین ۱۳٩۱  - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ 

با سلام. از لطف هر دو بزرگوار سپاسگزارم. 

چهارشنبه، ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  - ۸:۳۳ ‎ب.ظ

سلام عرض تشکر فرستاده بودم ولی درج نشد. گاهی نظر خودرا در مواردی ابراز می کنم ولی منعکس نمی شود. شاید اشکال از رایانۀ من باشد.