حدیث استخر رفتن شبانه : از علی میر عمادی : آپادانا فروردین - آبان 1391
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦   کلمات کلیدی:

 

حدیث استخر رفتن شبانه 

دم دمای بسته شدن استخر بود که هوس کردم در این آخر شبی که کسی میل رفتن به آنجا را ندارد و به احتمال قریب به یقین کسی نیست که این هیکل کژ و مژ و قناص را ببیند، تنی به آب بزنیم و صفایی بکنیم. حوله و لباس شنایی را که سا لها در گوشۀ ای متروک افتاده بود برداشتیم و سلانه سلانه راه استخر را پیش گرفتیم. رمز قفل را زدیم و رفتیم داخل. قو نمی پرید. لباسی عوض کردیم و قصد رفتن به آب کردیم. بادی می وزید و احساس کردیم دیگر دوره  ما گذشته است و رفتن در آب سرد همان و قولنج همان و عاقبت کار هم که معلوم است. منصرف شدیم و یواش یواش رفتیم سراغ آب غلتان (جکوزی). آب گرمی داشت و در آن فرو رفتیم.

تنهایی و آخر شب زیر چراغ های مهتابی حا لی دست داد . چشمانم را بستم و همان زمزمه های پر سوز و گداز دور مغزم  به گردش در آمدند. دوباره همان خاطرات گذشته، خاطرۀ خزینه های حمام جلی و ملک و همان آب های رنگی که کمکی به شیر خوراکی بدهکار بود، کوچه پس کوچه های خانۀ پدری. ارواح طیبه بار دیگر از جلوی چشم بستۀ من رژه می رفتند. اشعار سوزناک دوران عاشقی شهریا ر بر زبان جاری بود و چه حالی ما را گرفت و وصل شد به سرودۀ خودمان در سوگ مسیح و مادرش.

کمکی لای چشمم باز شد که دیدم گربه ای در کنار ایستاده و به من زل می زند. خواستم "پیشتش" کنم دیدم این که به زبان من آشنا نیست و اصلاً چکارش داشتم. بذار خوب نگاه کند تا چشمش از حدقه در آید. کم کم فکر کردم شاید روح یکی از آن ارواح طیبه در این حیوان نه چندان زیبا حلول کرده است. از کجا معلوم که یکی از اجداد نباشد که در چرخۀ تناسخ به سراغ من  آمده و با این لباس ظاهر شده است. گذاشتم خوب نگاهم کند. رفتم در عالم خودم و غصه داری و زمزمه های همیشگی در دل تنهایی.

دلم می خواست مداد و کاغذی داشتم و یه چیزهایی که به ذهنم می رسید بنویسم. عجب شب آرامی و چه آرامشی. یکی دوبار لای چشمم را باز کردم دیدم گربه همچنان کنار من نشسته  و زل زل به من نگاه می کند. محلِ سگش نذاشتم . عجب گربۀ بی حیایی!

آب قل قل می کرد و بخارِ آب به بالا می رفت و صحنه ها ناشفاف بودند. مدتی چشمم بسته ماند و غصه ها یکی پس از دیگری زنجیر وار زخم می زدند. آخ ! چه گذشته ای، چه دورانی! چه زیبا بود در آن هوای پاک سپاهان عزیزم. چه می شد اگر برمی گشتم همان زمان و کنار حوض خونۀ قدیمی با آن طاق نماهای زیبای طلائی رنگ، عطر خوشبوی گلهای یاس. نمی دونم اشک بود که از چشمم جاری بود یا بخارها که قطره می شدند و روی گونه هام می ریختند.

مدتی در این حالت خلسه گذشت و از خود بیخودی به کمال رسید. یک مرتبه دیدم یک زوج جوان آن طرف آب غلتان تا گردن رفته بودند توی آب. وقتی دیدند من از حا لت بیخودی از خود در آمدم، جوانک یک لیوان کاغذی به من پیشکش کرد. خوب نگاهش کردم. فکر می کنم یا چینی بودند یا کره ای. نمی دونم چه مدت متوجه قیافۀ منحوس من شده بودند و تو پیشانی من چه چیزی را خونده بودند. شاید خود آنها هم  یه جورهایی ارواح طیبه ای بودند که به دیدن من آمده بودند.نگاه کردم دیدم تو لیوان چای بود با عطری که از آن به مشام می رسید. خواستم دست رد به سینۀ آنها بزنم . دیدم هم زشته و هم با خصوصیاتی که در من و ما بود در تضاد است که در حدیث آمده است که پیشکشی را رد نکنید حتی اگر زهر هلاهل باشد.

دیدم چه لذتی می برند در این شب رویایی. چای آورده اند کنار استخر. آنها گل می بینند و شادی و شعف و عشق و حال  و من در این هوای مطبوع و آب گرم دلپذیر به چیزی جز غصه نمی اندیشم. هرچه می بینم زشتی ها ست، همه دقایق صرف به عقب نگاه کردن و هدر دادن لحظه های حال که باید به تدبیر آینده متوجه باشند. با خود گفتم تا این حالت نکبتی من عیش آنها را به هم نزده بروم بیرون. دوشی گرفتم و سلانه سلانه به طرف خانه رفتم. گربه به دنبال من راه افتاد تا دم در خانه. شاید می خواست بیاید داخل. اما من در را به روی او بستم. راستی آیا این یک انسان دیسی و تجسُد یک روح بود که در قالب او ظاهر شده بود و خودرا به من نزدیک می کرد؟ شاید نگران حال روحی و روانی من بود و می خواست مطمئن شود که سالم به خانه می رسم؟ گاهی خودم را سرزنش می کنم که چرا اورا به خانه راه ندادم. به راستی من در را به روی چه کسی بستم؟

                                                         علی میر عمادی

                                                       16 خرداد 1391