نقد کتاب حافظ ناشنیده پند: از دکتر احمد مدنی : آپادانا آذر - اسفند 1391
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳   کلمات کلیدی:

 

سـیمای حـافـظ پـزشـکزاد

نقدی برکتاب حافظ ناشنیده پند، نوشتة ایرج پزشکزاد (نشر قطره ، چاپ اول – 1383)

 

حافظ ناشنیده پند، آخرین کتاب منتشر شده از ایرج پزشکزاد؛ نویسندۀ دایی­جان ناپلئون است. پزشکزاد در این کتاب، برهه­ای کوتاه از زندگانی حافظ شیرازی را برای جولانی تازه در میدان طنز و فکاهه، برگزیده است. اما چهره­ای که از خواجۀ شیراز به خواننده ارائه کرده، و خطوطی که در پردازش سیمای حافظ به­کار برده، همه نمایشگر نحوۀ زندگانی جوانی سبکسر و بی­خیال است که در یکی از بحرانی­ترین برهه­های حیات خویش، فارغ از فجایع دهشتناک اطراف، و بی­خبر از رویدادهای هولناک محیط زندگانیش، همیشه و همچنان صدای خنده­اش بلند است.

وقایع داستان فقط چند ماهی پس از شکست و فرار شاه شیخ ابو­اسحق از شیراز، و غلبة زورمدارانة امیر مبارزالدین روی می­دهد. در این زمان، حافظ آزاده که دوست و ندیم شاه فراری بوده است، در حکومت جبارانة امیر مبارزالدین، تحت پیگرد اوباش و اراذل محتسب قرار می­گیرد و از جان خود ایمن نیست. اما به زعم پزشکزاد، حافظ جوان همچون طفلی مکتبی؛ به­سادگی و بی­آلایشی می­اندیشد و قضاوت می­کند  و در پی وقوع هر حادثه­ای، اگرچه متضمن خطر مرگ برای او نیز باشد، صدای بلند قهقهه­هایش شنیده می­شود. به قول نویسنده: این روحیة شاد و طربناک و این عطیة خداوندی، ریسمان نجاتی است که نمی­گذارد شمس­الدین با آن طبع لطیف و دل نازک در دریای غصه از ناملایمات غرق شود.

روالی که پزشکزاد برای مقابله با ناملایمات و مخاطرات به­حافظ تحمیل کرده، از وی فردی بیگانه با حقایق ملموس اطراف، و جوانی بی­مسؤلیت و بی­خبر از اوضاع زمانه، و آدمی بی­تفاوت در برابر آن­همه فجایع ساخته است که گویی همیشه فقط آماده است تا به هر بهانه قهقهه سر دهد. این خنده­های سرخوشانه و شاد، در حالی سرداده می­شود که برخی از محلات شهر شیراز که مظنون به همکاری با شاه شیخ بوده­اند، با خاک یکسان شده و گذشته از کشتار مردم و قتل و غارتی که به دست حامیان و اوباش امیر مبارز در شهر صورت گرفته، گردن­های بیشماری نیز به دست شخص محتسب بر خاک غلطیده است.

در چنین موقعیت و اوضاع و احوالی است که حافظ پزشکزاد، پس از خنده­ای طولانی از جا بر می­خیزد، بعد از خنده­ای بچگانه، غزلی از خود می­خواند، به دنبال یک خندة صدادار، سازی خیالی را بغل می­کند و به قهقهه می­خندد و بالاخره آنقدر قهقهه می­زند که از خنده به خود می­پیچد و از شدت خنده به پشت می­افتد.

خواننده در سراسر کتاب غالبا از خود می­پرسد که چه نکات خنده داری در زمینه­ای از قتل­ها و غارت­ها و گردن­زدن­های روزمرة محتسب وجود دارد که این­طور لاینقطع و سبکسرانه باید قهقهة خنده سرداد؟ و آیا در هنگامه­ای که در میخانه­ها بسته و درهای تزویر و ریا گشوده بوده است، اوضاع زمانه واقعا می­توانسته برای حافظ این­همه نشاط بخش و شادی آور باشد؟

سیمای حافظ پزشکزاد، سیمای جوانی بی­خبر از همه جا و مبهوت و گیج و گول است که درک درستی از موقعیت و زمان خود ندارد. وی در این داستان مانند طفل بی­دست و پا و کودن و نابالغی جلوه می­کند که می­بایست اطرافیان مراقبش باشند تا در آن اوضاع و احوال نگفتنی، از شدت سادگی و بلاهت کاری برخلاف مصالح خویش نکند و زبان سرخش، سر سبزش را بر باد ندهد.

هنگامی که عمال کلانتر قداره بند شهر، در غیاب او به­خانه­اش می­ریزند، حافظ می­گوید اگر خانه بودم همراه آن­ها می­رفتم. در جای دیگر و در حالتی از اوج تشویش و نگرانی، حافظ با بی­خیالی می­نشیند و با صدایی شور­انگیز غزل؛ کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش را می­خواند. و باز در جایی دیگر، بی­توجه به موقعیتی وخیم و مهلک، با خنده از نسیم باد مصلی و آب رکناباد دم می­زند.

این یکی از وجوه سیمایی است که پزشکزاد از حافظ ساخته است، شاید براین گمان که با تاکید و ابرام و اصرار بر خنداندن حافظ، صفحات کتاب لب به خنده بگشاید و داستان طنزآمیز جلوه کند.

* * *

یکی دیگر از وجوه سیمای حافظ پزشکزاد، چهرة جوان 23 سالة سر به هوایی است که دل به یک بچه گربه به نام سوسن سپرده است. خواجه وقت و بی­وقت به­دنبال این گربه می­دود و زمانی نیز که مشغول رونویسی از مثنوی حکیم سنایی است، از جست و خیز بچگانه به­دنبال سوسن منزل ابایی ندارد. وی در حال بغل کردن گربه در بارة حیاتی­ترین مسائل زندگیش تصمیم می­گیرد و به­هنگام یورش اوباش که با چوب و چماق به خانه­اش ریخته­اند و جانش در خطر است، گربه را بغل می­کند و به­دست افشانی و پایکوبی می­پردازد. 

شاید به زعم آقای پزشکزاد، حافظ از شدت بی­کسی و تنهایی و نبودن آدم و آدمیان در آن ورطة هولناک به­محبت گربه­ای دل سپرده باشد. یا شاید منظورش آن بوده است که با حیوان دوستی، از حافظ چهره­ای انسانی و ساده و معصوم و مهربان بسازد. اما نمایش افراطی این خصائل نیز از حافظ، آدمی بی­خیال و منتزع از زندگانی واقعی ساخته و برخلاف خواست نویسنده، حافظ بازهم در نقش یک شخصیت سر به هوا و موقع نشناس ظاهر شده است.

* * *

پزشکزاد برای رنگ­آمیزی طنز پردازانۀ داستان خود، به­طور وسیعی از نقل حکایات و لطایف شاعر معاصر او عبید زاکانی بهره برده است. اما نحوة استفاده از این لطایف، این تصور را برای خواننده پیش می­آورد که شاید پزشکزاد، ابتدا سیاهه­ای از لطایف عفیف و قابل ذکر عبید برداشته و سپس از هر فرصتی در خلال داستان برای نقل آن­ها استفاده کرده است.

پزشکزاد برای نقل بعضی از حکایات عبید، ابتدا زمینه چینی کرده است. اما وقتی احساس کرده که هنوز تعداد زیادی از لطایف، بازگو نشده باقی مانده است، حافظ را واداشته تا از عبید بپرسد از همشهری­ها چه خبر؟ یا عبید را وادار کرده است که به هر بهانه دفترش را باز کند و لطیفه­ای بخواند. پزشکزاد به­این ترتیب مجموعاً 26 لطیفه و شعر و داستان را به نقل از کلیات عبید زاکانی در کتاب خود جای داده است. اما در نقل و بازگویی این لطایف نیز، حال و هوای آن روزگار و خفقان حاکم بر محیط را به­کلی فراموش کرده است. در زمانی که خطری جدی زندگی حافظ را تهدید می­کرده، خواجه با نگاهی مشتاق و خندان، چشم به­دهان عبید می­دوزد تا لطیفه­ای بشنود و جای دیگر و در حال و هوایی دلهره آور، عبید با آرامش چند سطر از اخلاق الاشراف را برای وی می­خواند. پزشکزاد دفترچة عبید را همواره در دسترس او قرار می­دهد تا به هربهانه لطیفه­ای بخواند، تا شاید به­یمن حکایات عبید فضای شاد و خنده آوری بسازد.

* * *

اشاره به اسافل اعضا همیشه یکی از روش­های شناخته شدة خنداندن خواننده بوده است. پزشکزاد نیز ابتدا از نقل داستان فشردن بیضتین شیخ حسن چوپانی مدد می­جوید و سپس جا به جا از این قضیه برای خوشمزه­تر کردن داستانش استفاده می­کند. مضمون دیگر، همان قضیۀ قدیمی بریدن و اشاره به کارد و گزلیک و استفادة ظریف از مفهوم کنایی آنست که پزشکزاد استادی و خبرگی خود را در بیان و پروراندن این موضوع پیش از این در داستان دایی جان ناپلئون نشان داده است.

* * *

اینک از وجهی دیگر به­داستان پزشکزاد نظر می­اندازیم. اگرچه در یک نوشتۀ طنزآمیز تاریخی، بال­های اندیشة نویسنده تا منتهی­الیه فراخنای تخیل باز است و دست­هایش، دست­کم به­طور وسواس گونه، می­تواند از قید رعایت دقایق مظبوط و مستند تاریخی آزاد باشد، اما حتی نگارش آزادانة یک چنین طنز تاریخی نیز محدودیت های خاص خود را دارد. زیرا اگر حقایقی که حکایت طنزآمیز بر شالوده­های آن قرار گرفته است، یکسره نادرست و غیر واقعی جلوه کند، خواننده را به چالش می­خواند و به پذیرش کلیت اثر لطمه می­زند. این­جاست که خواننده با آگاهی از تاریخ و شناختی که از روحیات و عملکرد قهرمانان واقعی داستان دارد، داعیه­های کتاب را خلاف مستندات مسلم تاریخی می­بیند و دیگر نمی­تواند در برخورد با نکته های طنزآمیز داستان حتی لبخندی بر لب بیاورد.

بدیهی است که در یک رمان تاریخی که وقایع آن ماخوذ از حوادث قرن­ها پیش از این است، نویسنده الزامی برای مراعات صحت و تطابق دقیق رخدادها با زمان­های گذشته ندارد، علی­الخصوص که کتاب، داعیة طنز و شوخی با تاریخ را نیز داشته باشد. اما اینجا نیز دقیقة ظریفی که قاعدتا می­بایست لحاظ شود، دست­کم قرابت نسبی زمان وقایع رمان با حقایق و رویدادهای گذشته است. بنابراین مقصود از بیان نکاتی که ذیلا به آن اشاره خواهد شد، به­هیچ وجه رویکردی حافظ پژوهانه نیست که نه این حقیر کمترین بضاعتی برای آن دارد، و نه این نوشته جای مناسبی برای طرح این گونه مقولات و افاضات است. اما بازگو کردن آن ها از جنبة روشنگری حقایق تاریخی برای خوانندگان، شاید چندان ناموجه نباشد.

اولین نکته این است که اصولا در وجود شخصی به نام محمد گلندام تردیدهایی جدی وجود دارد. دکتر قاسم غنی معتقد است که نام جامع دیوان حافظ اصلا معلوم نیست و محمد گلندام ظاهرا غلط مشهوری است که در نسخ جدید پیدا شده است. علامة قزوینی نیز با استناد به قول دولتشاه سمرقندی، اذعان می­کند که در قدیم ترین نسخ دیوان حافظ چنین نامی دیده نمی­شود.

دیگر آنکه پزشکزاد در آخرین روزهای بهار سال 755 قمری، حافظ را جوانی 23 ساله معرفی می­کند. صرف نظر از این نکته که فصل بهار در سال­های قمری الزاما مصادف با آغاز سال تقویمی نیست، وی سال تولد حافظ را 732 هجری قمری فرض کرده و این نکته­ای است که باز جای تامل دارد.    

قدیمی­ترین شعر در دیوان حافظ که اشاره­ای ضمنی به زمان و تاریخ دارد، قطعه­ای است که شاعر در زمان جوانی خویش خطاب به جلال­الدین مسعود شاه اینجو سروده و در بیتی از آن تلویحا اشاره می­کند که دست­کم در مدت سه سال گذشته، در دربار مسعود شاه شغل دیوانی داشته است.

 

خســـروا دادگـرا شــیردلا بحــرکفـــا       ای جلال تو به انـواع هنر ارزانی

در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر    همه بربود به یکدم فلک چوگانی   

 

باید دانست که جلال­الدین مسعود شاه در 743 هجری قمری وفات یافته و اگر حافظ درست پیش از وفات مسعود شاه نیز این قطعه را سروده باشد، با داشتن شغل دیوانی می­بایست در آن هنگام لااقل در سنین جوانی خود بوده باشد. اما آن­چنان­که پزشکزاد می­گوید، اگر در سال 755 هجری حافظ را 23 ساله بدانیم، ناگزیر باید بپذیریم که در سال 743 یعنی سال وفات مسعود شاه، وی 11 ساله بوده و لابد از 8 سالگی در دربار شاهی مشغول خدمت دیوانی بوده است. باید افزود که مطابق تحقیقات دکتر قاسم غنی و دکتر محمد معین، سال تولد حافظ به تقریب در سال 717 هجری قمری برآورد شده است. با این حساب، حافظ در سال 743 قمری 26 ساله بوده و در سال 755 قمری 38 سال داشته است.

نکتة دیگر آنکه پزشکزاد، سرهنگ سلطان جاندار را به عنوان رییس محافظان ابو­اسحق معرفی می­کند که بعد از روی کار آمدن امیر مبارزالدین در سال 755 هجری قمری، مورد عفو قرار گرفته است. اما واقعیت تاریخی آنست که سلطان شاه جاندار، در زمان حملة امیر مبارزالدین به شیراز در سال 754، در اصفهان بوده و تا سال 756 در محبس کلانتر این شهر به­سر می برده است. و بنابراین نمی­توانسته در 755 در شیراز باشد.

واقعیت تاریخی دیگر آنست که شخصی به نام کلو فخرالدین در آن زمان در شیراز می­زیسته و کلانتر محلة دروازه کازرون بوده است. پزشکزاد در داستان خود به کلو فخرالدین چهره­ای محتشم و بزرگوار و محترم بخشیده که دوستدار شعر و ادب نیز بوده است. اما حقیقت اینست که به­قول استاد زرین کوب، وی نیز مانند سایر پهلوانان و کلانتران محلات شیراز، در زمرۀ مشتی رنود بی­آبرو بوده که به نام و ننگ اعتنایی نداشته، کارش لوطی بازی و شرارت بوده، و از غارت و شبگردی و تهدید و آدم­کشی ابایی نداشته است. بنابراین پرداختن چهره­ای از کلو فخرالدین که در دولتسرایش برای شعرا و ظرفا مهمانی­های ادیبانه برپا کند و از حافظ و عبید و جهان ملک خاتون پذیرایی کند سخت غیر واقعی است. زیرا حافظ را زانو به زانوی یک لوطی قداره کش بی سر و پا نشانده است.

نکتة اساسی­تر آنکه، اصولا کلو فخرالدین در سال 755 هجری در قید حیات نبوده است! وی در سال 754 و با ورود امیر مبارزالدین به شیراز، دستگیر و زندانی می­شود و شاه شجاع در میانۀ راه انتقال وی به کرمان، او را در همان سال 754 هجری قمری به هلاکت می­رساند.  

پزشکزاد در بارة شاهزاده جهان ملک خاتون؛ دختر مسعود شاه اینجو، و مناسبات دوستانه و محترمانة او با عبید زاکانی نیز بسیار سخن گفته است. اما بنا بر نص تاریخ اگرچه عبید با جهان ملک خاتون مشاعره و مناظره نیز داشته­است، اما خلاف آنچه که در این کتاب آمده، مناسبات این دو ابداً دوستانه نبوده و عبید اشعار بسیار شنیعی در هجو جهان ملک خاتون و شوهرش خواجه امین­الدین جهرمی سروده است. زشتی انتساباتی که عبید در اشعار خود به جهان ملک خاتون و شوهر او می­دهد، مانع از نقل آن در این نوشته است. در تحقیق جامع پروین دولت آبادی در کتاب منظور خردمند نیز، از مهاجات عبید با جهان ملک خاتون، به­عنوان مطلبی موهن و نقل نکردنی یاد شده است.

* * *

در سخن پایانی، هرچند کوشش پزشکزاد را برای طرح­ریزی و نگارش یک داستان شیرین و خواندنی، و تلفیق استادانه با داستان­ها و وقایع همسو می­باید ستود، اما گمان براین است که وی در خلق و پرداخت سیمایی از حافظ جوان که در مقابله با رویدادهای ناهنجار و ناگزیر زمانه، امید و شادابی خود را از دست نمی­داده و از سر آزادگی و گردنفرازی، با روحیه­ای شاد با ناملایمات برخورد می­کرده، موفق نبوده است. پیامی که حافظ ساختۀ پزشکزاد برای شادی و امیدواری در زمانة امیر مبارزالدین­ها، از راه قهقهه زدن و گربه بازی به خواننده می­دهد، حتی در عوالم طنز نیز برای جوابگویی به اقدامات محتسب ها پذیرفتنی نیست. 

                                                 احمد مدنی