حکایت ملا و فیس بوک : از علی میر عمادی : آپادانا فروردین - اردیبهشت 1392
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤   کلمات کلیدی:

 

حکا یت ملا و فیس بوک

 

داشتم فکر می کردم زندگی من در ساحت فیس بوک مصداق زندگی جناب ملا نصرالدین است، خنده آور و گاهی هم روترش کن. چقدر با هم شباهت دارند.

اما اول اجازه بدهید داستان جناب ملا را که شاید بارها شنیده اید نقل کنم و یکی از ویژگی های آن مرحوم ،نورالله مرقدالشریف، را بازگو کنم.

جناب ملا خسته و رفته از سرکار بر می گشت که در کوچۀ آنوری صدا و هیاهو های بسیار شنید و دید که جمعی به سوی آن کوچه روانند.از کمی دور تر صدای دامبولو دیشا به گوش می رسید و انگاری یک خبرهایی بود. از عابری پرسید که در آن کوچه چه خبر است. حضرتش را گفتند همه دانند و تو ندانی؟ که امشب عروسی فلان ابن فلان است و برو بیاها و سر و صدا ها از آن روست. ملا نیز که مشتاق زیارت خلق بود و به مجالست آنها علی الخصوص بزرگان رغبت فراوان داشت، آبی به سر و صورت خاک گرفتۀ خود زد و به سوی مجلس شادمانی براه افتاد. بر در دولتسرا دو مرد قولتشن را یافت که بر آمد و رفت میهمانان نظارت می کردند. رسم ادب را به جای آورد و خواست به اندرون وارد شود که دو سپر گوشت و استخوانی راه بر او بربست. یکی از آن دو با ترشرویی بر ملا بانگ برآورد و گفت: کیستی و چه می خواهی؟

ملا  با تنی لرزان گفت: از ابواب جمعی یا دامادم و یا عروس و امشب را به این بارگاه دعوت دارم. این بگفت و ناگهان سوزشی در نشیمنگاه خود احساس کرد و چون یک گلولۀ برفی خودرا به آن سوی کوچه بر فرش زمین یافت. قولتشن دوم نیز چند بد و بیراه نثارش کرد و گفت: مردک فکر می کنی اینجا جای هر کس و ناکس است؟ تورا با بزرگان چه کار؟ فردا باز آی تا اگر ته مانده ای باقی مانده باشد به رسم تبرک ببری تا خانواده را از لذتی دو چندان برخوردار نمایی.

ملای دل شکسته گیوه ها را ورکشید، خاک از لباده زدود و راهی خانۀ خود شد تا با سر وهمسر عدسی یخ کرده و نان مانده را زهرجان کنند. فکری به سر ملا آمد و بالفور برسر صندوق البسه رفت و لباس دامادی خودرا که قرنی تا نخورده سرجایش نشسته بود برداشت ، سر و صورت و ریش بیاراست و لباده به تن کرد و عبا بر دوش و ژستی آرتیست گونه به خود گرفت. گیوه ها از پا به درآورد وکفش و کلاهی نو بر گرفت و به شیوۀ فوکلی های امروز به سوی مجلس شادی شتافت تا از طرب حاصل و سور و شادی جاری جرعه ای برگیرد. بر در آن خانه همان دو قولتشن را یافت. به محض نزدیک شدن به آنها درحالیکه دو دستش را در پشت سر حلقه کرده بود تا عندالاقتضاء سپر دفاعی داشته باشد با ناباوری دو مرد قلچماق را تا کمر خم شده یافت که با سلامی بلند اورا به عروسی خوش آمد می گفتند.

القصه، جناب ملا وارد شد و از سوی عا لیجاه صاحب دولتسرا اکرامی تمام یافت و جایی در صدر مجلس به حضرتش تقدیم گردید. رامشگران می نواختند و رقصنده ها یکی پس از دیگری در جلوی او خم و راست می شدند و خلاصه به همت "دی جی" ها عیش و عشرتی بر پا بود. چندی نگذشت که سفره ای انداختند به قدر یک میدان چوگان با اطعمه و اشربۀ فراوان ، از خورشت قرمه سبزی و مرصع پلو گرفته تا  خورشت ماست و کباب حسینی اصفهان و کوبیدۀ بناب همه حاضر. چه سفرۀ رنگینی. در این موقع صاحب عزا (ببخشید صاحب عروسی) با صدایی رسا گفت: آقایان و بانوان خوش آمدید و صفا آوردید . بفرمائید تناول کنید که در محفل ما رونق اگر نیست صفا هست. میهمانان شروع به خوردن کردند اما با کمال تعجب دیدند که ملا مواد خوراکی از چلو تا خورشت را در جیب های قبا می ریزد و خلاصه چه گنده کاری که نگو و نپرس. یکی دو نفری که ملا را می شناختند گفتند: ملا جان این چه کاری است؟ چرا غذاها را در جیب خود می گذاری. ملا بی درنگ گفت: مرا ازآن جهت به خانه پذیرفتند که لباس فاخر به تن داشتم. پس من میهمان نیستم و این لباسها میهمان واقعی هستند. این بگفت و برفت. 

اما شاًن نزول این داستان در این باب بود که این کمترین گاهی که به حالت خلسه ای در می افتم زمزمه هایی از سر احساس دارم که می نویسم و با دوستان فیس بوکی به اشتراک می گذارم. تعدادی پامنبری دائم الحضور دارم در حد سن بانوان که هرگز از سی بالاتر نمی رود. خدمت همه ارادت دارم و چنان لطفی دارند که هنوز مطلب از تنور در نیامده تیر "لایک" از کمان محبت رها شده و به هدف خورده است.از اصفهان و تهران و یمین و یسار و حتی امارات العربی .تعدادی هم مشتری ترددی که اگر بالون سواری ترکیه امان دهد خوش آیندی (لایک) می زنند. بعضی هم که از خانوادۀ امیران هستند و یا تا پائیز از راه نرسد پیدایشان نخواهد شد گرد لطف بر سر ما می افشانند.

اما چندی پیش عکسی بی روتوش از ما بر صفحۀ فیس بوک نقش بست و در کمال ناباوری سیل "خوشمان آمد" سرازیر شد. خدای من ابواب رحمت دوستی گشوده شده و خوان کرم چنان گسترده. از هشتاد و چندی هم گذشت. مات و مبهوت به جلوی آینه رفتم و مدتی به قیافۀ خود نگاه کردم. با خود گفتم این جماعت از کجای این قیافه خوششان آمده که "لایک" می زنند. خود من که صاحب آنم چندان خوشایدی در آن نمی یابم و رغبتی به دیدن جمالش ندارم و صد البته آن همیشه با من نشین هم. اما دروغ نگفته باشم کمی هم آرامش یافتم و با خود گفتم. اگر الان این قیافۀ منحوس هشتاد و اندی لایک می خورد چه می شد اگر در آن زمانهای پیشتر فیس بوکی بود. لابد رقم به هشت ده میلیونی ارتقاء می یافت.

 پس بر آن شدم که منبعد گزافه نگویم و به جای آوردن و نقل احساس نامه ها عکس هایی از خود در فیس بوک بگذارم (حتی از نوع خالی بندی آن ) تا شاید برای آن هشتاد ، نود نفرِ هر از گاهی جاذبه ای باشد. البته با چوبدستی، کلاه و عینک قرضی و سفری مجانی.

ای برادر نه کسی حرف تو خواند، خاموش

عکس تو بهتر از آن شعر کند بانگ و خروش

همه گویند که این کیست، عجب معرکه ای

نفخ صور است و یا بانگ سروش

(یکی از روزهای فروردین 1391)

 

                                                             علی میرعمادی

نظرات خوانندگان :

 

چهارشنبه، ۴ اردیبهشت ۱۳٩٢  - ٩:۱٢ ‎ب.ظ

 

 لایــک !! خوشمان آمد!

نویسنده: مارلیک [http://maarliik.persianblog.ir]