یاد دوستی که از بین ما رفت
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٦   کلمات کلیدی:

آقای حاج سید محمد علی مدرس زاده

(10 آذر1324- 6 شهریور 1386 )

 

 

با نهایت تأسف و تألم در گذشت مرحوم مغفور

حاج سید محمد علی مدرس زاده

که در شب نیمه شعبان مصادف با ولادت قطب دایره امکان حضرت امام زمان عج با گرفتن برات آزادی از قید هستی رست و به ملکوت اعلی پیوست را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می رساند.

 

و با این کلمات که نوشته حاج اکبر آقا نعمت اللهی دوست ، خویشاوند و همراهش در نزدیک به شصت سال از زندگیش ، است ، سفر جاودانیش به همگان اعلام  شد .

 

چگونه میتوانیم باور کنیم که او رااینقدر زود از دست داده ایم.

چهارسال آخر عمر واقعاً برای او زجر آور بود. برای او که یک دنیا تحرک ،جوشش و خروش بود ماندن در بستر، اسیر صندلی و تختخواب بودن و برای کوچکترین حرکت نیازمند کمک و همراهی اطرافیان بودن واقعاً سخت بود و همینطوربرای خانواده اش که الحق در این مدت از هیچ چیز برای او کوتاهی نکردند . در این میان خدمتگزاری مهدی که لحظه به لحظه در خدمت پدر و گوش به فرمان کوچکترین دستورات او با روی خوش و بی هیچ نشانی ازکم حوصلگی بود ، چشمگیر و تحسین برانگیز بود. واقعا در این مرحله او بود که دست پدر را میگرفت و پا به پا و اگر لازم میشد بر دوش میبرد.

چقدر این اوقات تلخ بر همه و از همه مهمتر خود بیمار آسانتر میگذشت اگر همه با هم مهربان تر بودند و از اشتباهات یکدیگر با بزرگواری میگذشتند .

 

آقای محمد علی مدرس زاده به واقع یک فرزند محله و با پاقلعه عجین بود سالها پیش در یکی از سفرها که به اصفهان رفته بودم او را در حال خرید مایحتاج زندگی از یکی از مغازه های زیر بازارچه و نزدیک مدرسه پاقلعه  ملاقات کردم . در آن موقع چند سالی میشد که ایشان در محله دیگری در اصفهان سکونت داشتند ، میگفتند من برای تهیه هرچه لازم داشته باشم ، حتی نیازمندی های ساده و روز مره  زندگی، راحت ترم که خریدم را اینجا انجام دهم .با کاسب های محله خوش و بش میکرد و جنس مورد نظر را هرچه بود از مرغ یا گوشت به مقدار لازم و با کیفیت مطلوب سفارش میداد که برایش حاضر کنند.

و به حق و به درستی گورت مزارش گردید  و همه مراسم ختم و ترحیم و شب هفت و روز هفتم  وی در محله و در مدرسه پاقلعه جائیکه خا ستگاه و گردشگاه روز های حیاتش  بود آنطور که شایسته اش بود ،برگزار گردید.

چقدر به همراهی اکبر آقا نعمت اللهی که خداوند برقرار و سلامتشان بدارد پس از  مما نعت هایی که شهر داری اصفهان در مورد دفن اموات در گورستان تخت فولاد به عمل آورد جهت سر و صورت یافتن سکوهای گورت دوندگی و تلاش کردند و چه شب ها و روزهایی را که جهت سر وسامان گرفتن این کار یا با ادارات دولتی و شهرداری و یا با اهالی گورت و یا حتی با خود اهل فامیل سر و کله زدند و از وقتشان ، توانشان و حتی مالشان جهت یک کار اجتماعی در خدمت فرزندان میرعماد مایه گذاشتند .این زحمات و این تلاش ها هیچگاه فراموش شدنی نیست و حق بزرگی بر گردن این فامیل دارند.

گذشته از آن در زندگی خویش نیز همیشه از آنچه در توان داشتند برای یاری و کمک و گشودن گره از مشکلات خویش و آشنا و بیگانه دریغ و مضایقه نداشتند.

بی جهت نبود که همکاران اداری ایشان در سازمان آمار و ثبت احوال پس از گذشت بیش از ده سال از زمان باز نشستگی شان هم چنان یاد آور ایشان بودند و حضور چشمگیری در مراسم یاد بود ایشان داشتند.

عقیده و مرام آقا محمد علی این بود که در زندگی هرکس موهبت هایی است که باید متوجه آن ها و شکر گزار آن ها باشد .یادم می آید باز وقتی در اصفهان همراه پدر و مادر همسرم قرار بود که به تهران بیاییم هنوز حتی صحبت ازدواج برادر همسر من احمدرضا با دخترشان پیش نیامده بود ، من و ایشان در پیاده روی خیابان نشاط ایستاده بودیم و پدر و مادر همسرم ،علی آقا و زری خانم مهدوی را میدیدیم که در کنار اتومبیلشان که با آن قرار بود به تهران برگردیم ایستاده بودند و مثل همیشه با روی خندان ، مشغول خوش و بش با چند تن از اقوام و خویشان بودند .

آقا محمد علی خطاب به من گفتند ببین محمد جون ، همین روی خوش و گشاده رویی نزدیکان یک شخص یک نعمت است که باید شکر گزار آن باشد.

در خدمت به پدر و مادر هیچگاه فرو گذار نکردند،میگفتند هر روز به منزل انها سر میزدم تا اگر کاری داشتند که انجامش از دستم  ساخته است برآورده کنم .همیشه بر آستان اتاق پدر می ایستادم و سخن میگفتم  تا زمانیکه به من میگفتند آقا محمد علی چرا نمیایی تو ونمی نشینی و هر موقع میخواستم منزلشان را ترک کنم تا زمانی که مادرم در قید حیات بودند تا سه بار از ایشان نمیپرسیدم آیا از من رضایت دارید و پاسخ مثبت نمیگرفتم خداحافظی نمیکردم .

دیگر از خصوصیات بارز ایشان که آنرا حتی تا آخرین روز های حیات دارا بودند حدت ذهن وقوت حافظه کم نظیرشان در یاد آوری نامها ی اشخاص ، مکان ها و وقایع بود .

 شاهد بودم که در عین سختی بیماری هیچگاه امید به بهبودی را از دست نمیدادند و برای بدست آوردن آن تلاش میکردند .افسوس که پس از مدت زمانی که وضعیت حالشان به ثباتی نسبی رسیده بود ، ناگهان موج جدید و سهمگینی از عارضه های جسمی ، پیکر رنجورشان را به کام مرگ کشید.

هنوز نخستین مکالمه ای را که با ایشان داشتم به خاطر میاورم . تابستان بود و من پس از گذراندن کلاس اول دبستان در تهران برای تعطیلات به همراه خانواده به اصفهان رفته بودم . یکروز عصر با مادرم به منزل مرحوم آقای حاج آقا حسین  مدرس زاده  پدر آقا محمد علی رفته بودیم و در حالیکه بزرگترها روی تخت بزرگ و بلند چوبی که در حیاط و در کنار حوض بود مشغول صحبت بودند ، من و چند تن از همسالانم نیز در اطراف تخت مشغول بازی بودیم ، آقا محمد علی که چندین سال از ما بزرگتر بودند از درس و تحصیلم جویا شدند و پرسیدند که " اول کلاس " هستم یا نه ؟ و این ترکیب برای من نا مانوس و نامفهوم  بود ، ترکیب معادل در تهران " شاگرد اول " بود .

در پاسخشان امروز میگویم من نه ولی شما " اول کلاس " مدرسه عشق ، خدمت به خلق و والدین بوده اید .

 

خویشاوند محترممان جناب آقای مرتضی هادوی در رثای ایشان شعری سروده اند و در مراسم شب هفتم وهفته  قرایت کردند ، در اینجا چند بیت از آنرا نقل میکنم :

رفت تا حاج محمد علی از دار فنا                       شد چو اجداد خود آماده دیدار خدا

آشنایان همه در سوگ غمش بنشستند     گرچه او خود ز غم و رنج جهان گشت جدا

صفت بارز او بود محبت به همه                           دستگیر فقرا بود و معین ضعفا  

 

 

ضایعه در گذشت و فقدان ایشان را حضور همسر محترم و فرزندان عزیز آن بزرگوار عآ صفه خانم و آقایان مهدی و احمد مدرس زاده  که در مدت بیماری ایشان در کنارشان و تیمار دارشان بودند، به خواهران گرامیشان که هر لحظه آماده انجام هر خدمتی برای ایشان بودند و به عمه بزرگوارشان خانم مدرس زاده( نعمت اللهی) که بار دیگر داغ فرزند نازنینی بر دلشان نهاده شد، و همه خویشان و بستگان تسلیت میگویم.

                                                                           

محمد مدنی