چهل سال پیش ، 9/9/1387 ، آپادانا نیمه اول آذر ، نوشته :احمد مدنی
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱   کلمات کلیدی:

چهل سال پیش در چنین روزی ......

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

احمد مدنی

قسمت اول : کنکور

 

خرداد ماه 1343 و همزمان با فارغ التحصیل شدن از دبیرستان البرز، برای شرکت در کنکور سراسری نامنویسی کردم . اما پیشاپیش به همه گفته بودم که به عنوان یک دانش آموز طبیعی، فقط برای آشنائی با نحوه امتحان در آزمون شرکت میکنم و امسال ، اصلا حال و حوصله قبول شدن در دانشگاه را ندارم. آن روزها به علوم تجربی ، طبیعی میگفتند و ما دیپلمه های طبیعی، دوستان خود را در رشته ریاضی ، غیر طبیعی میدانستیم !

واقعیت این بود که نمی دانستم چه رشته و چه  مسیری را برای زندگی آینده انتخاب کنم . سخت دوستدار ادب و ادبیات بودم و بنا بر این فکر میکردم بد نباشد اگر به دانشکده ادبیات بروم . از سوی دیگر، ما از همان سال سوم دبیرستان که رشته طبیعی را انتخاب کرده بودیم ، یکدیگر را دکتر خطاب میکردیم ! و اگر چه کمترین فشار یا توصیه ای از طرف مادر و خانواده در کار نبود ، اما مثل همه ی همسالان خود م به داشتن یک عنوان مهندسی نیز فکر میکردم . عمو احمد مهران اظهار نظر صریحی نمی کرد اما طبابت را بیشتر می پسندید.

یکروز نیز با عمو حسین که به تهران آمده بود به کاخ داد گستری رفتیم تا نظر خویشاوند بلند پایه مان را درباره آینده رشته حقوق قضایی یا سیاسی بدانم که مثلا وکیل یا دیپلمات شوم . آقای مهدی سجادیان در آن روزگار رییس دیوان عالی انتظامی قضات بودند و هرگز محبتشان را که با وجود گرفتاری بسیار ، ساعتی را در کنار اتاق خود به کنکاش و گفتگو و راهنمایی درباره مشکل من اختصاص دادند فراموش نمی کنم .

                                              *******************

عاقبت روز کنکور فرا رسید و شاهد دلنگرانیها ، اضطرا بها ، تنگ خلقیها و اعصاب متشنج همسالان خود شدم که حتی یکی از آنان دچار حالت ضعف شدید و سر گیجه شد و او را از جلسه بیرون بردند.اما من که به عنوان دست گرمی در کنکور شرکت کرده بودم با چنان خیال راحت و اعصاب آسوده ای در جلسه نشسته بودم که گویی فقط برای تفنن و تماشا آمده ام .مدتها پیش از آنکه زمان قانونی به پایان برسد ، همه جوابها را داده بودم و می خواستم برگه ام را تحویل بدهم و از تالار بیرون بیایم که مراقبین اجازه ندادند. در پایان وقت و  پیش از جمع کردن برگه ها ، یک برگ کاغذ سفید به هر کس دادند و گفتند هرچه در مورد اقدامات مشعشع رضا شاه میدانید بنویسید. همه مشغول شدیم اما بچه ها به این نکته توجه کردند که این کاغذ ، جای اسم و شماره داوطلب ندارد . بی شک فقط برای ساکت نگاه داشتن بچه ها در زمان جمع آوری برگه ها این ترفند را بکار زده بودند و بنا بر این برگه ها را بدون صدور هیچ گونه تشعشعی روی زمین رها کردیم و جلسه را ترک گفتیم .

                                             ********************

پس از برگذاری کنکور ، همه خانواده با هم به اصفهان آمدیم . عصر روزی که قرار بود نتایج کنکور در روز نامه منتشر شود ، از خانه دایجون مدنی آهسته به طرف کتابفروشی تدین در خیابان نشاط به راه افتادم . مثل این روزها از ازدحام وحشتناک شرکت کنندگان در کنکور برای اطلاع از نتیجه ، هیچ خبری نبود و من در آن کتابفروشی خلوت و ساکت با خرید شماره آنروز روزنامه اطلاعات عازم خانه شدم . فهرست کامل قبولشدگان کنکور سراسری فقط چند صفحه بود و بی استثنا نام تمامی همشاگردیهای خود را در آن یافتم .اما هرچه گشتم از اسم خودم خبری نبود. قبول نشده بودم و از این بابت تاسفی نیز نداشتم زیرا این بار را فقط دست گرمی میدانستم . به ابوالفضل ازهر و عباس المدرس تلفن کردم و قبولی آنها را در رشته کشاورزی در دانشگاه اهواز تبریک گفتم و آنها نیز برای کنکور سال آینده به من امید و دلداری دادند.

خبر قبول نشدن من در خانه با آرامش پذیرفته شد . چون همه میدانستند که امسال خیال شرکت جدی در کنکور و قبول شدن را نداشته ام .

به هر تقدیر روزنامه را به کناری  گذاشتم و دو استکان چایی برای خودم و عمو حسین ریختم و در ایوان خنک خانه، با عمو حسین بر سر میدان نبرد تخته نرد نشستیم . در دست دوم بود که عمو حسین ششدرم کرد و مطابق معمول در قبیل موارد گفت :

-  روز نامه را بدین دست آقا !

به ناچار روزنامه را دوباره پیش کشیدم تا در مدتی که عمو حسین مرا مارس یا آوریل ! میکرد ، دنبال نام سایر دوستان و همشاگردیها بگردم که در عین ناباوری و تحیر چشمم به نام خودم افتاد . اسم کوچک من در پایان یک سطر ، و نام خانوادگی در ابتدای سطر بعدی چاپ شده بود و به همین دلیل از نظرم دور  مانده بود.

با اعلام این خبر غوغایی در خانه بر خاست . مادرم مرا چند بار بوسید و گفت :

- ننه ! اگه با آمادگی شرکت میکردی ، دیگه چیطو می شد!

من در بین شانزده هزار شرکت کننده در رشته ی طبیعی ، نفر پانصد و سی هفتم شده بودم . نتیجه درخشانی نبود ، اما به هر حال قبول شده بودم.

                                            ***********************

دکتر احمد مدنی فرزند مرحوم سرهنگ علی اصغر مدنی ، پس از در یافت دکترای طب از دانشگاه اصفهان به شرحی که خودشان بیان خواهند کرد و اخذ درجه تخصص در طب کودکان و فوق تخصص نوزادان ،و پس از سال ها تدریس در دانشگاه علوم پزشکی شیراز ، هم اکنون در مطب خود در این دیار به زدودن آزردگی از وجود نازک آنها از گزند بیماری پرداخته و در ساعات فراغت به پژوهش های پزشکی ،ادبی و تاریخی مورد علاقه خویش می رسند.