تابستانها ،اصفهان،و ... نوشته : منوچهر مدنی پور .آپادانا دی ماه 1387
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

 

تابستان ها، اصفهان و خانه دایجون مدنی   

جاده و گیتی نورد

 

نمی دانم داغی تابستان تهران بود یا گرمی آغوش خانواده دایی جون مدنی و یا دلتنگی همه ما برای زادگاه یا مجموع همه اینها ولی می دانم آخرین امتحان را که می دادیم اتوبوس گیتی نورد منتظر بود تا ما را در نخستین ساعات سحرگاه یکروز تابستان به اصفهان ببرد،

ما خانواده های شادروان مدنی پور بودیم و شادروان سرهنگ مدنی .

گفتم گیتی نورد؟ چه اسم با مسمایی !  حدس می زنم گیتی را که نمی توانست بنوردد، اما تهران را به آسانی به نصف جهان متصل می کرد

 

معمولا دیروقت شب به اصفهان می رسیدیم. تاکسی می گرفتیم و در خانه دایی جون مدنی فرود می آمدیم.  دایی جون خواب بودند و ما تازه داشتیم خودمان را با محیط جدید آشنا می کردیم که صبح فرا می رسید و دایی جون سر حال و شادان به سراغ ما می آمدند و ما را از خواب بیدار می کردند. روز از آن لحظه آغاز می شد

چه روز هایی !  تصحیحم کنید اگر اشتباه می کنم .

بعضی از ما کوچکتر بودیم ولی به همراه اخویم محمد علی و بزرگترهای دیگری چون علی مهدوی و علی میر عمادی و علی زنگنه و محمود مدنی و ناصر و منصور و احمد مدنی روز هایی بیاد ماندنی را می گذراندیم و گاه بهرام رییسی همراهمان بود.

البته خواهش می کنم خط زمان را اینجا جدی نگیرید. این داستان ها در سالهایی متفاوت و گاه دور از هم اتفاق افتاده اند.

چقدر وقت داشتیم که بگذرانیم و چقدر فرصت برای خندیدن .

داستان های زیادی از آن دوران بخاطر دارم، البته همانگونه که عرض کردم زمانها ممکن است اندکی یا خیلی اشتباه شده باشد ولی شخصیت ها وزیبایی حکایت ها جاودانه خواهد بود

 

تابستان و دوچرخه

 

دوچرخه جگوار زمانه بود . بسیاری از اصفهان گردی ها را با دوچرخه انجام   می دادیم مثل رفتن به شهرستون. قطار می شدیم و به باغ دایی جون مدنی می رفتیم. آنها که شنا می دانستند به داخل استخر می پریدند که به گمانم عمیق بود،

بقیه احتمالا هورا می کشیدند.

اما یاد ماندنی ترین داستان در باره دوچرخه این است :

دوچرخه دایی جون حسین  یا رالی بود یا هرکولس و برای ایشان دوچرخه نبود بلکه کادیلاک یا جگوار بود. به گمانم ناصر مدنی به علتی دوچرخه دایی جون حسین را قرض گرفت و آنرا پنچر باز گرداند

 

چه فاجعه ای! چگونه این خبر را به دایی جون حسین برسانیم

وقتی دایی این خبر را شنیدند تنها سوالشان این بود:

تایر پقّی کرد یا پیسّی ؟ برای دوستانی که اصفهانی زبان دوم آنهاست ترجمه می کنم. پقی صدای ترکیدن است و پیسی صدای در رفتن باد.

 

هیچ وقت معلوم نشد که لاستیک پقی کرده بود یا پیسی چرا که آخر تابستان بود و وقت باز گشت به تهران و با امید تابستانی دیگر در اصفهان.

 

 

سوگواری محرم

 

دایی جون مدنی به شدت به برگزاری روضه خوانی  دهه اول  محرم  در خانه خودشان معتقد بودند.هنگامی که این  دهه به تابستان می افتاد ما هم قسمتی از ماجرا بودیم.

حیاط بزرگ را چادر می زدند و در آخرین سال هایی که من یادم می آید میکروفون و بلند گو هم به مراسم اضافه شده بود.  سراسر غروب و شب به سوگواری می گذشت. بزرگان سوگواری می کردند و کوچکترها احتمالا فقط منتظر شام بودند. دسته میآِمد و می رفت و بعد نوبت بزرگان می شد که کنار حیاط بزرگ گرد هم آیند.

به همت خانم دایی عزیزمان ، همسر نخست  دایی جون مدنی ، سفره ای شاهانه انداخته می شد. چون راجع به آن روزگار می گویم احتمالا واژه شاهانه خطا نخواهد بود.

بعضی از بزرگان که با مولوی آشنایی داشتند با نوای نی همگان را مستفیض می کردند ، و البته خودشان بیشتر مستفیض می شدند که بماند.

قضیه به همین جا خاتمه نمی یابد. بزرگتر ها نی خود رازده اند و حالا در حال گپ زدن و خوشی اند.

 صبح می شود. بزرگتر ها سر کار رفته اند.

 بنده و احمد مدنی نگاهی به هم می کنیم ونگاهی به میکروفون . درست حدس می زنید. دستگاه را روشن می کنیم و پشت بلند گو مفصلا آواز می خوانیم ، البته که صدایمان در محله می پیچد  و البته تر اینکه این ماجرا درخفا نمی ماند.

احمد جان کاملا یادم هست که چه خواند یم ولی شاید مناسب نباشد آنرا گفتن. خلاصه شب دایی جان کمی به ما با چشم چپ نگریستند از زاویه ای بسیار چپ و.. مادرانمان بماند.

 

حویج خانه

 

حویج خانه که در اصل حوایج خانه است در آن روزگاران مرکز نگهداری مایحتاج خانه بود. یخچال که نبود پس باید مواد خوراکی را جایی نگهداری کرد. اولین بار که لفظ حویج خانه را شنیدم تعجب کردم چرا باید یک انباری بزرگ را به هویج اختصاص دهند. تازه کلیدی بزرگ داشته باشد و فقط یک نفر کلید آنرا داشته باشد که اسمش مرحومه سکینه سلطان باشد. بعد من و منصور و احمد تصمیم گرفتیم ببینیم چرا هویج باید در انباری باشد و کلید آنرا کلید دار بزرگ در پر شالش حمل کند. روزی بهر تقدیر که بود کلید را کش رفتیم و وارد حویج خانه شدیم. تاریک بود و نمور اما بوی خوش می داد. چشممان افتاد به باری بزرگ از هندوانه، پیاز، سیب زمینی، و دیگر مواد خوردنی. یک فروند هویج هم پیدا نکردیم اما دستبرد مختصری به انبار زدیم. چه خوشست شیرینی و میوه دزدی آنهم از دست سکینه سلطان. بگمانم ایشان بود که مدیریت خانه را به عهده داشت چون کلید انبار از آن او بود. خدایش بیامرزاد. ولی چه شلیل و هلویی خوردیم.

 

 

و یادم نرود که از شادروان ابوالفضل ازهر و شادروان باقرمدنی

یاد آورم  که رونق دوستی بودند و از بهترین فرزندان روزگار که چهره بهشتیشان هرگز ازخاطرمان نمی رود.

                                                    منوچهر مدنی پور

 

منتظر باشید ! در شماره آینده :

بخش دوم

 ماجرای دموکراسی در پاقلعه

 

====================================================

آقای منوچهر مدنی پور فرزند مرحوم آقای حاج محمد مدنی پور، پس از اتمام تحصیل دردبیرستان دارالفنون تهران ، و اخذ لیسانس زبان انگلیسی از مدر سه عالی پارس به کار در رادیوتلویزیون ملی ایران پرداخت .در سال ١٣۵٩ موفق به دریافت فوق لیسانس علوم ارتباطات در رسانه های گروهی از دانشگاه بوستن گشت ، پس ا ز مراجعت  به ایران و شروع بکار مجدد در سازمان صدا و سیما در سال ١٣۶٧ به آمریکا باز گشت.از ١٣٧١ تاکنون در کالج مانت آیدا در نیوتن ماساچوستز با مسئولیت امور سمعی و بصری و نیز  تدریس فن آوری اطلاعات بکار مشغول است .