پیمانی که در مشهد بسته شد
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٥   کلمات کلیدی:

آپادانا – مطلب اول  

 

پیمانی که در مشهد بسته شد

  

( متن زیر توسط سرکار خانم زهرا مدنی نگاشته شده است ) 

از آنجا که این وبلاگ  راجع به فرزندان میرعماد و اتفاقاتی است که چه در گذشته و چه در  حا ل برای آنها رخ داده و یا میدهد ، من هم میخواهم آغاز زندگی مشترکم را در اینجا  برایتان تعریف کنم . زیرا این داستان شامل نکاتی است که برای عده ای تازگی دارد و برای بعضی یاد آور خاطرات خوش گذشته اشان است، و بیش از آن نشاندهنده همبستگی  و ارتبا ط فامیل ما  در همه  جا و در همه زمان ها  میباشد . 

بیش از چهل سال از روزی که آقای علی مهدوی در اصفهان به من پیشنهاد ازدواج دادند گذشته است . البته این  پیشنهاد خیلی برایم غیر منتظره نبود چون ناگفته نماند که او از بچگی مرا دوست میداشت . من دلم میخواست مراسم عقدمان در مشهد انجام گیرد  و شاید کمتر کسی از فامیل در مشهد عقد کرده باشد .

پس از صحبتها ی زیادی که شد ، تصمیمات گرفته شد. من باتفاق بابا جان ( مرحوم آقا مهدی مدنی ) و مامان ( مرحومه رباب خانم میر عمادی ) و خاله جون  (خانم طاهره بیگم میرعمادی ) که در آینده مادر شوهرم هم میشدند  به طرف مشهد حرکت کردیم و قرار شد آقای علی مهدوی  هم که در ایلام مشغول کار بودند همزمان به مشهد بیا یند .

از قبل تعیین شده بود که در خانه آقا وهاب زیارتی در بازارچه حاج آقا جا ن منزل کنیم ( این بازار و این خانه جزو طرح گسترش حرم امام رضا البته حالا خراب شده است ) .مرحوم آقا     وها ب که در کفشداری آستان قدس رضوی مشغول به کار بودند از ارادتمندان آقای میرزین العابدین نعمت اللهی و هم خودشان و هم پدرشان مرحوم آقا مرتضی از دراویش با صدق و صفا  بودند و اغلب فامیل در سفر های زیارتیشان به مشهد مقدس در خانه ایشان اقامت میکردند . 

نزدیک ظهر بود که به مشهد رسیدیم و پس از پیمودن راه در بازارچه حاج آقا جان و گذشتن از چند کوچه پس کوچه به درب خانه آقا وها ب رسیدیم و چون از قبل از آمدن ما اطلاع  داشتند با یکبار کوبیدن درب خودش و خانمش باستقبال ما آمدند .خانه کوچکی بود دو اتاق پایین داشت برای سکونت خودشان و دو اتاق بزرگ در طبقه بالا برای مهمان ها یکی از این اتاق ها را به ما دادند. پس از یک روز استراحت ، جریان عقد را با خانواده آقا وهاب درمیان گذاشتیم .آنها بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند و ازبرنامه ما استقبال کردند و قول هرگونه کمک وهمکاری  را به ما دادند و همه از این جریان خوشحال بودیم .دو روز گذشت که جناب آقای آقا محسن نعمت اللهی که از آباده به مشهد منتقل شده بودند باتفاق سرکار خانم فاطمه خانم وهمه بچه ها ، سرکار خانم آغا سکینه و خانم بی بی معصومه حداد (که متاسفانه ایشان هم درشهریور ماه امسال به رحمت خدا رفتند .) با تفا ق شوهر و بچه ها شان به مشهد آمدند و یکی از همان اتاق های روبروی اتاق ما در اختیار ایشان قرار گرفت. از این موضوع همه ما بسیار بسیار خوشحال بودیم مخصوصاً که درکنار هم زندگی میکردیم .چند روز دیگر حاج آقا حسین سجادیان نیز که از با نک سپه کرمانشاه به مشهد منتقل شده بودند به اتفاق  زهرا خانم و بچه ها وارد مشهد شدند . اینهم برایمان بسیار خوشحال کننده بود .

آقای محمد مدنی پور هم که ریا ست حسابداری آستان قدس را داشتند  در مشهد بودند و  مرتب بما سرمیزدند و جویای حال و احول ما و کارها میشدند . در آخر کار هم آقای کشاورز که به ژاندارمری خراسان  منتقل شده بودند ،  به همراه  فاطمه خانم و هاله جان به مشهد آمدند .

 عصر ها همه فامیل در خانه آقا وهاب جمع بودند و ما هم در تدارک عقد بودیم .خلاصه روز عقد تعیین شد .آقای مدنی پور گفتند من دفتر خانه و عاقد آشنا سراغ دارم و اینکار با من .آقای آقا وهاب هم که در آشپزی مهارت کافی داشتند عهده دار شام  باضافه خرید شیرینی و نقل و نبات و میوه و شربت شدند . همه تا حدودی به اخلاق مامان من وارد بودند ومیدانستند که ایشان بسیار بسیار آداب دان ، نکته سنج و اهل تشریفات هستند . همه چیز باید در نهایت خوبی باشد آنقدر سفارش به آقا وها ب کردند که بیچاره باندازه صد نفر تهیه دید . در صورتیکه ما چهل نفر بیشتر نبودیم .

یک روز هم باتفاق مامان، خاله جون و زهرا خانم سجادیان و علی آقا برای خرید عقد رفتیم . از حلقه و انگشتر و لباس و پارچه و کفش و کیف و چادر تا دیگر اجناسی  که  مرسوم است با سلیقه خوب زهرا خانم دختر خاله عزیز و خواهر شوهر آینده ام بهترین ها را گرفتیم و قرار شد فردا من و فاطمه خانم نعمت اللهی و زهرا خانم سجادیان به آرایشگاهی که از قبل تعیین شده بود برویم. خانم آقا وهاب هم با تاکید زیاد میگفتند که خودشان باید سفره عقد را بچینند و واقعاً هم سنگ تمام گذاشته بود ند .

با چراغهای قدیمی آویزدار ، آینه شمع دان قدیمی بسیار زیبا و ترمه های سبز رنگ ملیله دوزی شده که داشتند ، با گل فراوان و بانهایت سلیقه سفره بسیار قشنگی برایمان چیدند . ما از آرایشگا ه که بیرون آمدیم با اتومبیل بنز مشکی رنگ زیبای آقای سجادیان  و با راننده ای که از طرف بانک سپه در اختیار ایشان قرار گرفته بود  به طرف بازارچه حاج آقا جا ن و منزل اقا وهاب حرکت کردیم ، اتومبیل نمیتوانست وارد کوچه های تنگ شود و ما مجبور بودیم مقداری از راه تا خانه را پیاده برویم که همه همسایه ها شروع به کف زدن و شادی  کردند و چند دقیقه ای خانه آقا وهاب پر از همسایه ها شد .

من سر سفره عقد رفتم و نشستم  ، طرف راست من خانم فاطمه خانم و طرف دیگر زهرا خانم نشستند و آیه های قرآن را کلمه به کلمه تکرار میکردند تا عاقد شروع به خواندن خطبه عقد کرد اولین خطبه ، دومین خطبه ،سومین خطبه ... طبیعی بود که عروس پس از  سومین بار " بله " را بگوید .ولی من میخواستم عاقد این جمله را بگوید " با اجازه حضرت علی بن موسی الرضا " ولی اونمیگفت .دفعه پنجم همه مضطرب و زیر لب بهم میگفتند چه شده چرا  " بله "  نمیگوید .عاقبت دفعه پنجم با صدای بلند و قدری عصبانی گفت : خانم با اجازه حضرت علی بن موسی الرضا وکیلم ؟؟؟ من هم بلند گفتم :             "  بله " 

آنوقت بود که صدای کف زدن ومبارک باد بلند شد و خود آقای عاقد گفت هزار بار احسنت وآفرین به این عروس خانم که میخواست با اجازه حضرت بله بگوید . آقای آقا محسن هم به اتاق خانم ها آمدند و در گوش من گفتند : عجب داشتی همه را میترساندی ، ولی خوشم آمد آفرین که متوجه بودی و یک هدیه بسیار عالی یک شما یل مولا به من دادند . رو بوسیها تمام شد ،هدیه ها هم رد و بدل شد و پذیرایی با کیک عقد شروع شد پس از مدتی همه را در اتاق دیگر به صرف شام دعوت کردند که واقاً سفره بسیار مجلل و زیبایی شده بود . از کارهای زیبای آقا وهاب و خانمشان این بود که سر سفره شمع دانها ی  زیاد با گلها ی قشنگ چیده بودند و این نهایت محبت ایشان به ما بود .

ساعت دوازده شب شد و مهمان ها همه خداحافظی کردند و رفتند و من و علی ، همراه  باباجانم و مامان و خاله جون که خداوند روح پاک همه آنها را غرق در رحمت بی انتهایش کند تمام شیرینی ها و نقل و میوه ها را بردیم و در صحن اسماعیل طلا ما بین زائران تعارف کردیم پس از اتمام ،  بی صبرانه به طرف حرم رفتم نمیدانم چه حالی داشتم فقط یادم میاید دستهایم را در پنجره ضریح محکم گرفته بودم و با این جمله شروع کردم : ای بزرگوار، ای فرزند پیامبر خدا ، ای پاره ی تن زهرای اطهر، آقا علی بن موسی الرضا آمده ام هدیه ای بگیرم ، به من آرامش و عشق در زندگی عطا کن . اشکهایم امان نمیدادند در حا ل و هوای بسیار خوبی بودم مثل اینکه احسا س میکردم کسی جوابم را میدهد .

حالا سالها از آن روزها میگذرد ، فرزندانم هر یک به سر خانه و زندگی خود رفته اند . دختر نازنینم لعیا ، افروز نازنینم و احمدرضا ی نازنینم رفتند و ثمره ازدواجها یشان ( تاکنون ) میرعماد ، شیرین و سبای عزیزم هستند که همه هدیه های خداوندند که زندگی را برای من و شوهرم شیرین کرده اند .

و اما از اصل موضوع که تمام حرفهای من در آن خلاصه میشود برایتان نگفتم ، از شوهرم از آقای علی مهدوی مرد بزرگواریکه با گذشت ، مهربانی و بزرگ زادگیش در میان همکاران وزارت مسکن و شهرسازی زبان زد همه بود و بعد از بازنشستگی  ،در فرهنگستان زبان و ادب فارسی مشغول به کار است با همان ویژگی های خاص و محبوبیتهای گذشته که همه ما به وجودش افتخار میکنیم و به خاطر مهربا نیها یش ، فداکاریها یش و گذشت ها یش در زندگیم همیشه مدیون او هستم . در مقابلش خم میشوم و بوسه بر دستهایش میزنم . از مولایم علی بن موسی الرضا میخواهم همیشه سلامت و سایه اش بر سرمان و خداوند یار و یاورش باشد .

آمین یا رب العالمین  

                                                                     زهرا مدنی