معجزه آقای میرعماد:نوشته:علی میرعمادی : آپادانا دی ماه 1387
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦   کلمات کلیدی:

معجزه آقای میرعماد

 

یکی از خانمهای همکار دانشگاه علامه که با همسر سوم خود زندگی را با خوشی سپری می کردند،

 مد تی به چاه ویل فرو رفتند و مدت دو ماه در غیبت صغری به سر بردند. از حال و بار و غیبت ایشان خبری نداشتم. از منشی گروه پرسان شدم. تصور کردم پای  همسر چهارمی در کار است و به میمنت و مبارکی راهی دیار فرنگ شده اند تا چهارمین دوره طلایی ماه عسل  را هم با خوشی به سر آورند. خبر دار شد م  که مشکل دیگری دارند. ذهنم به این سو رفت که شاید بخت بر گشته سوم در حال احتضار است و خانم  یا در حال  سرویس رسانی به ایشان هستند و یا مقدمات مسافرتشان را به جهان باقی فراهم می کنند.{از برخی از خانمهای کارمند که شوهران آنها وضع مالی خوبی داشتند سئوال شد که چرا کار می کنید در حالی که شوهرانتان پول و پله حسا بی در می آورند؟ 90% آنها جواب دادند : برای پس از مرگ شوهر باید آب باریکه ای وجود داشته باشد. در واقع 90% از خانمها مرگ شوهر خورا زود تر از وفات خود پیش بینی می کنند}.  اما ظاهرا این بار بر خلاف عرف معمول قرعه بیماری به نام سرکار خانم در آمده بود. از این که خبر نداشتم شرمنده شدم و تصمیم گرفتم به ایشان زنگ بزنم.

گوشی را برداشتم و زنگ زدم. خودشان گوشی را برداشتند و صدای ناله ایشان از کلام همیشگی ایشان گوشخراش تر بود.

من:    خانم سلام عرض شد. خدا بد نده. پشه لگد زده یا حاج آقا خاصه خرجیها را کم کرده اند ویا کشتی جواهرات سفارشی در دریای عدن غرق شده و یا حضرت ایشان باز روز صدمین سال تولد شما را فراموش فرموده اند؟ 

ایشان: ای وای شمایید. آخ...اوخ. دوماهه از رختخواب پام را پایین نذاشتم. یه پاره استخوان شده ام (تا اینجا یکی به نفع حاج آقا !!!).

من: آخه چرا! شما که سه تا سی سال بیشتر از عمر مبارکتان نگذشته. حالا ما را بگید یه چیزی. شما چرا ناله می کنید. درد و بیماری مال ما مردهاست.

ایشان: (صدای لبخند ایشان را می شنوم). خوب شما چطورید؟

من: والا چی بگم. خانم گفته حق ندارم بگم مریضم. پس حتما نیستم که ایشان امر فرموده اند نباشم. از شوخی گذشته حالا چی شده که دانشجویان را به حال خود گذاشته اید. البته آنها مراتب سپاس خودرا اعلام می دارند. نگران آنها نباشید. نمی دونم چرا دعای آنها تا این لحظه بر ما گارگر نیفتاده.

ایشان: (صدای لبخند ایشان را می شنوم). والا چند تا دکتر رفته ام. میگن یرقان است و افتاده به کبد و دل و قلوه.

من:ما اصفهانی ها خلاصه می کنیم و میگیم "پک و پهلو". چادر نماز ببند ید خوب میشه. دور و برتان پشگل ماچلاق دود کنید اجنه ها در میرند.

ایشان: (که خودشان رگ و ریشه اصفهانی دارند) نه کار از این کار ها گذشته. عمل جراحی لازم دارد ، اینجا هم وسایلش نیست ، باید بریم خارج. فعلا در حال مکاتبه ایم.

من: بابا ! دست وردار. پاشو بیا دانشگاه. اون دوستمون (!!!) چند جوک آبدار بگه حالتون خوب می شه. حرف دکترا را گوش نده. اینها اغلب مشکل مالی دارند. می خوان از شندر غاز حقوق ما تامین کنن. پاشو پاشو. دست از این بازی ها بردار.

.

.

.

.

ایشان: میگن شما سیدیت و دعای شما به درگاه خدا قبوله. دعا کنین خوب بشم. خیلی نا امیدم کرده اند.

من: ما که قابل نیستیم اما این خرج داره.

ایشان: (جدی می گیره)   هر چی باشه می د م.

من: خودتون میدین یا حاج آ قا؟

ایشان: شوخی نمی کنم. هر چی باشه می د م .

من: ببین. ما یک جد داریم به نام "آقا میرعماد" که توی گورت نزدیک "باغ رضوان"   مد فون است. خیلی مجرب است. هر کس نذر ایشان بکند که به یکی از نواده های ایشان پول برسا ند (به شوخی منظورم خودم بود) خوب خوب میشه به "اکی ثانیه ". حالا از تخت بیا پایین. من باید برم کلاس . اما جدی دعا می کنم زود خوب بشوید و بیایید دانشگاه. دلمان برای شما تنگ شده.

ایشان: دکتر میرعمادی (چقدر از این عنوان بد م میاد) لطف کردید. خدا شما را برای ما حفظ کند (حد اقل این یکی نگفت الهی از دستت چادر سیا مو سرم بندازم).

من: وظیفه ام بود. نگران نباشید. به خدا توکل کنید. همه چیز درست میشه. خدا نگهدار.

ایشان: لطف کردید. خدا نگهدار.

حد ود یک ماه از این مکالمه تلفنی گذ شته است. یک رو ز دیدم لای در اتاق ایشان باز است و عده ای در داخل اتاق اند. دلم ریخت رو هم. در را باز کردم دیدم مخدره "سر و مر و گنده" نشسته اند و چند تا خانم ریز و درشت دور و بر ایشان را گرفته اند. به سبک اصفهانی ها یک جعبه شیرینی "حاجی بادومی" هم روی میز گذاشته اند (از خصوصیات شیرینی حاجی بادومی این است که هر هزار گمبلی آن معادل یک کیلو یا کمی  کمتر است و با آن  می توان از  لشگر  سلم و تور پذیرایی کرد و باز هم برای نوبت بعد باقی می ماند) . سلام کردم و خدا را شکر گزار که این همکار دیرینه از بند بیماری رهایی یافتند بدون آنکه به فرنگ بروند.

دو روز بعد ایشان به اتاق من آمد و از عیادت کردن من تشکر کرد. بعد یک پاکت به من داد. گفتم این چیست؟ گفت گفتی نذر میرعماد کن کردم خوب شدم. قبل از اینکه حرفی بزنم رفت.

ماندم گیج و ویج که حالا چکار کنم . ما یه چیزی گفتیم . این بابا جدی گرفته. در پاکت را باز کردم 50000  تومن (آن زمان دلار = 500 تومن بود نه حالا که 1200 تومن است). من که مستحق نیستم. این بابا هم این پول را نذر نواده آقا میرعماد کرده. خلاصه ناراحتی اون مدتها مرا آزار می داد. چند بار تو دلم گفتم "خره. تو از کجا می دونی که مستحق نیستی؟ بذار جیبت و خدا را شاکرباش. گول عنوان "دکتر" را نخور. از صبح تا شب ور می زنی برای شندرغاز. نه قلب عمل می کنی نه جراحی زیبا سازی  اما از خودم خجالت کشیدم. مدت سه ماه (کم و بیش) این پول تو کیف من بود.

معجزه اول: علی رغم وارسی های مکرر روزانه و شبانه این پول به دست مادر بچه ها نیفتاد.

معجزه دوم: این مخدره از مرگ حتمی نجات یافت.

معجزه سوم: آبروی حقیر و جدم حفظ شد.

معجزه چهارم: بعد از سه ماه واندی گذار من به خانه یکی از نوادگان آقا میرعماد افتاد که سخت محتاج آن پول بود. خدا را سپاس گفتم و خودرا از قید و بند آن پول رها و از وسوسه های شیطان رجیم  رهانید م .

سالها نشسته بود م که یکی از این معجزات حضرت میرعماد شامل خود این حقیر بشود. آخر  قدما فرموده اند:            

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

چند شب پیش خواب ایشان را دیدم. فرمودند: سپرده ام د ر سکوی گورت پول قبر از تو نگیرند. متاسفانه ایشان امان نداد ند تشکر کنم!!!! . شکر خدا یکیش جور شد. بالاخره یکی هم بانی سنگ قبر خواهد شد.

                                        علی میرعمادی  16 آذر 1387