چهل سال پیش ... : نوشته : احمد مدنی : آپادانا دی ماه 1387
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦   کلمات کلیدی:

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

احمد مدنی

 

     قسمت دوم : استقرار در خانه دایجون مدنی

 

 

یکی دو روزی مانده به اول مهرماه 1343، به اصفهان آمدم و هنگامی که دایجون مدنی در خانه را به رویم گشودند، با شعف تمام و با عنوان: حضرت مستطاب جناب آقای دکتر احمد خان مدنی! از من استقبال کردند. بله! در دانشکده پزشکی اصفهان قبول شده و آمده بودم که طبیب بشوم. و از فردای آن روز کارهای ثبت نام و سایر مقولات اداری اینکار را به شروع کردم.

یکی از ده ها مدرکی که دانشکده از من طلب می کرد، از جمله شامل چند برگ رونوشت شناسنامه نیز بود. آن روزها فتوکپی و اسکنر و این حرفها در کار نبود و برای صدور رونوشت شناسنامه باید به ادارة کل سجل و ثبت احوال کشور می رفتم که در محل یکی از کاخهای تیموری یا صفوی در خیابان استانداری مستقر شده بود.

در آنجا به انبوه سال اولیها و همشاگردیهای جدید برخوردم که با خوشحالی از قبولی خود در دانشکده، مانند من برای تهیة رونوشت شناسنامه در حیاط وسیع اداره جمع شده بودند. یاد آن لطیفه افتادم که کسی به ادارة ثبت احوال مراجعه کرده و گفته بود: "من احوالم خوبست، لطفاً ثبت کنید! " بنابراین همه با هم و برای ثبت احوالات خوبمان از چند پله بالا رفتیم و به اتاقی هجوم آوردیم که بالای در قدیمی و دولنگه اش، به خط جلی نوشته بودند: رونوشت مصدق سجل.

به دیوار لخت اتاق فقط عکس رنگ و رورفته ای از جوانیهای شاه در لباس پیشاهنگی چسبانده بودند. کف اتاق آجر فرش بود و کوزة آبی نیز با سرپوش حصیری در گوشه ای به دیوار تکیه داده و با دیدن ما عرق از مساماتش بیرون می چکید.

کارمند جوان دفتر که با هجوم بیش از پنجاه نفر برای صدور صدها رونوشت مواجه شده بود، کلافه شده و نمی دانست که چه بکند و پی درپی از سر کوزه آب می نوشید. برای حل این مشکل، همکلاس جدیدم تحویلیان، پیشقدم شد. به این ترتیب که پشت میز دیگری نشست و مطابق شناسنامه، مشخصاتش را در برگه های رونوشت وانویس کرد و برای مهر و امضا و تمبر جلوی جوان گذاشت. بلافاصله از اتاقهای دیگر چند صندلی آوردیم و به دور میزی نشستیم و مشغول نوشتن رونوشت برای خود و سایر دوستان شدیم. طولی نکشید که جوان کارمند که به سرعت برگه ها را نخوانده امضا می کرد و تمبر می چسباند و مهر می زد، از شر ما راحت شد. 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

در اصفهان در خانه دایجون مدنی اقامت داشتم. دایجون با نهایت محبت آپارتمان دو اتاقه ای از خانه خود را که در طبقه دوم و مشرف به خیابان نشاط بود، به من اختصاص دادند و گذشته از تعمیرات و بنایی و تعبیۀ منبع آب و موتور پمپ آبکش و رنگ کردن اتاقها و نصب دستشویی و آینه و تعبیه جای لباس و غیره، این دو اتاق را با قالیهای فاخری مفروش کردند، میز کار و تختخوابی در آن گذاشتند و مسکن کوچک مرا با مبلهای طرح شاه عباسی بسیار زیبا و قدیمی خود آراستند. مدت کوتاهی پس از آن بود که کتابخانه خود را نیز به اتاق من منتقل کردند که کتابهایی نفیس و قدیمی و ذیقیمتی داشت و از جمله شامل دوره های کامل و اصلی روزنامه هایی مانند صوراسرافیل و جنگل و حبل المتین نیز بود. هفت سالی که در اصفهان به دانشکده می رفتم در این آپارتمان سکونت داشتم و مثل بقیه ایام از الطاف این مرد نازنین و همسر مهربانش خانمدایی مدنی که وجود هردوشان سرشار از ایثار و گرمی و ملاطفت بود، برخوردار بودم.

پس از آماده شدن کامل اتاقها، شبی دایجون و خانمدایی زهرا بگوم را به اتاق خود مهمان، و از آنان پذیرایی کردم. آنشب بود که دایجون گفتند که این اتاقها از یک نظر، تاریخی نیز هست! و این مربوط به حوالی سال 1327 و زمانی است که اصغر جون مانند اکثر افسران جوان در آن روزها، تمایلات چپی داشت! قضیه برایم خیلی جالب شد و وقتی پی جوی ماجرا شدم گفتند:

-    آن موقع، خسرو روزبه را که او نیز افسر توپخانه و از دوستان نزدیک پدرت بود، مدت دو هفته همینجا و در آپارتمان تو! مخفی کرده بودیم.

 

به یاد اوائل دورة دبیرستان افتادم که به شترنج علاقه مند شده و خودآموز مفیدی که خریده بودم، کتابی از خسرو روزبه بود که نام مولف آن ستخر ( سروان توپخانه خسرو روزبه) ذکر شده بود. در این کتاب هرجا که بازی با مات شدن شاه به پایان می رسید، روزبه با حروف درشت نوشته بود:

-    .. و به این ترتیب، شاه مات شده و امکان هر اقدام و تحرکی از او گرفته می شود !

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

کلاسهای درس علوم پایه در ساختمان اصلی دانشکده، در اراضی هزارجریب اصفهان و نزدیک کوه صفه برگذار می شد. اما وضعیت رفت و آمد ما به آن نقطة دوردست اصلاً مطلوب نبود. اتوبوسرانی اصفهان در آن زمان، دربست در تیول دو خاندان محترم صادقی و کاروان از طایفه بنی هندل بود و ما نیز قراردادی با هر دو بسته بودیم. اما اتوبوس آقای کاروان همیشه با دوساعت تاخیر از مبداً حرکت می کرد، و اتوبوس آقای صادقی که هرگز تاخیر نداشت، کمتر اتفاق افتاده بود کسی را سالم به مقصد رسانده باشد.

یک روز بعد ازظهر گرم مهرماه 1343، کلاس ما در هزار جریب به پایان آمد و با توجه به وضعیت اتوبوسها، همة دانشجویان در آن هوای گرم، پیاده به طرف شهر حرکت کردیم. جادة هزارجریب به شهر، آن روزها اگرچه آسفالت بود اما از دار و درخت و سایه و ساختمان در اطرافش خبری نبود و خلاصه به هر زحمتی بود، توی آن گرمای کلافه کننده خود را به طرف شهر می کشاندیم.

در میانة راه، به کارخانة پپسی کولا رسیدیم و با دهانهای خشک، برای استراحت در سایة دیوارش نشستیم که همکلاسمان پرویز قاضی سعید، ناگاه برخاست و گفت:

-    بچه ها! بلند شوید و سر و وضعتان را مرتب کنید، الان ترتیب همه چیز را می دهم.

 

سپس به دنبال صحبت مختصری که با نگهبان کارخانه کرد، یکی از مسئولان کارخانه به نام آقای اکبری نزد ما آمد و بیش از پنجاه نفر دانشجوی پزشکی را که به گفتة قاضی سعید، به توصیة استاد بهداشت دانشکده، برای بازدیدی علمی از کارخانه آمده بودند، با احترام به داخل راهنمایی کرد.

 ما هر طور بود نیمساعتی را در حال انتظار به بازدید پرداختیم، تا سرانجام به نوار نقاله ای رسیدیم که شیشه های نوشابه را به طرف جعبه های بیست و چهارتایی می برد. هر شیشه در این مسیر، چرخ دنده ای را می چرخاند و شماره می انداخت تا مبنای پرداخت مالیات باشد. و اینجا بود که راهنمای ما با سخاوتمندی گفت:

-    خانمها، آقایان، نوش جان! اما لطفا بطری ها را پیش از رسیدن به چرخ دنده بردارید!

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

پس از آنکه خنک شده و سیراب از پپسی از کارخانه بیرون آمدیم، دوباره به راه افتادیم، اما این کار را هر روز نمی توانستیم تکرار کنیم و تکلیف سرویس اتوبوس و رفت و آمد دانشجویان پزشکی از شهر به دانشکده؛ که در هزارجریب و بسیار دور از اصفهان قرار داشت، مشخص نبود. خدمات اتوبوسهای قراردادی خودمان بسیار نامطلوب بود و هر روز هم نمی توانستیم با تاکسی یا پیاده از دانشکده به شهر بیاییم. ما تا سه سال دیگر باید برای شرکت در کلاسهای خود به هزارجریب می رفتیم و هنوز تازه، مهرماه 1343 بود. بنابراین تصمیم گرفتیم به دانشکده برویم و از مسئولین بخواهیم که یک یا چند خط اتوبوس منظم برای اینکار برقرار کنند.

یک روز همة دانشجویان سال اول پزشکی، در وقت تعیین شده به دفتر دکتر عبدالباقی نواب معاون دانشکده رفتیم و گوش تاگوش دور اتاق بزرگ معاونت نشستیم. دکتر نواب ابتدا سخنرانی کوتاهی کرد و همه جور قول مساعدت داد و تاکید کرد که دانشکده، هر اقدامی که لازم باشد برای رفع مشکلات دانشجویان به عمل خواهد آورد. آنگاه سر درددلها و شکایات بی شمار بچه ها باز شد و از خرابی اتوبوسهای کرایه ای، از بی مبالاتی رانندگان، تاخیرهای یکی دو ساعته، از به کلاس نرسیدنهای مکرر، و بالاخره از پیاده رویهای اجباری بین شهر و دانشکده تا می توانستند داد سخن دادند.

نواب نیز که آتش به آتش، سیگار وینستون روشن می کرد، با دقت و توجه کامل به حرفهایمان گوش می داد، رئوس مطالب را یادداشت می کرد و گاهی نیز سوالات دقیقی دربارة ایمنی اتوبوس و حتی وضعیت صندلیهای آن مطرح می کرد. سپس همه از نفس افتادیم. یک ساعت بود که اشکالات ایاب و ذهاب خود را می گفتیم و اینک منتظر اقدام سریع دانشکده بودیم.

سکوتی در اتاق برقرار شده و همة چشمها به دکتر نواب دوخته شده بود. وی از جا برخاست و نگاهی به ساعتش کرد، سیگار نصفه اش را با دقت و تانی در زیر سیگاری خاموش کرد و در حال ترک اتاق، خطاب به ما فقط گفت:

-     بـودجـه نـداریـم!

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

                         احمد مدنی