روزی روزگاری ،آپادانا :نوشته : محمد مدنی : آپادانا دی ماه 1387
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢   کلمات کلیدی: دبیرستان البرز ،دبستان منوچهری ،دکتر محمود مهران

روزی روزگاری ، آپادانا...

 

در گفتگویی که چندی پیش با دختر دایی بسیار گرامی و فرهیخته ام شیما خانم نعمت اللهی داشتم ، ایشان این پیشنهاد را مطرح میکردند و آنرا  جالب میدانستند که  مجله های آپادانای سال های کودکیم به صورت اسکن شده ، قابل مشاهده و مطالعه برای دوستان و علاقه مندان در آید . البته این نشاندهنده لطف و محبت ایشان است . آپادانا یک تمرین و مشق و سرگرمی دوران کودکی بوده است والبته گاه در میان نوشته های آن ، یاد گارها و ثبت وقایع جالبی نیز از اوضاع جهانی ، رویداد های داخلی و حوادث خانوادگی به چشم میخورد که نوشته شدنش از دید گاه و با قلمی ساده و کودکانه ممکن است موجب شیرینیش هم شده باشد.

لذا پیرو فرمایشات شیما خانم ، گاه سری نیز به  شماره های پیشین آپادانا میزنم و مطلبی را از میان آنها جهت نقل در وبلاگ آپادانا بر میگزینم  .

در مجله آپادانا ، شماره 14 مورخ سه شنبه 28 دی ماه 1338 (یعنی تقریبا 50 سال پیش ) صفحه 4 ، نوشته زیر ، توجه همسرم را به خود جلب کرد و با دقت مشغول خواندن آن شد و آنرا بسیار الهام بخش و آموزنده یافت . این مقاله در حقیقت قسمتی از یکی از نوشته های "محمد حجازی " نویسنده مشهور آنزمان است که نمیدانم دلیل من برای انتخاب و نقل آن در مجله چه بوده است . شاید شما هم  پس از خواندن ، آن را امید وار کننده و الهام بخش ارزیابی کنید .

*************************************

نقل از شماره مورخ 28 دی 1338 :

با آثار ادبیات ایران آشنا شوید

آینده : از محمد حجازی

چراغ امید پیوسته در وادی تاریک آینده می فروزد و رهروان را به خود می خواند.اما چه بسا دل اندیشه ساز ما که چشم از روشنی فرو بسته ، در سیاهی واهمه ، توده عظیم کار و دشواری و رنج زندگی را همچو کوهی سهمناک و پر غول می پندارد که سر به آسمان کشیده و راه رسیدن را از بالا و پست بر ما گرفته است ، از وحشت این همه زحمت و این همه خطر همواره درونمان آشفته و لرزان است. لکن این سهو دیده پندار است که اندکی را کوهی می بیند و جویبار را دریا می انگارد.

نه تنها غم یک عمر بلکه اگر خوراک یک عمر را برای خوردن یک روزه در مقابل خود انباشته ببینیم وحشت میکنیم . سهم هر روز تکلیف و کار یکروزه بیش نیست ، خاطر خویش را به تشویش موهوم فرسوده نسازیم، باید روزانه زیست ، همانطور که غذای فردا را نمی خوریم با ر فردا را هم نباید برد ، سختی نیامده بسی صعب و مخوف می نماید ، نباید از آن استقبال کرد .

انتهای نقل مطلب

******************************

سر مقاله و صفحات اول تا سوم همین  شماره از مجله به شرح و تفسیر واقعه 20 دی 1338 اختصاص یافته است .

مدرسه من دبستان منوچهری و در مجاورت دبیرستان البرز و بر خیابان حافظ  قرار داشت و ساختمان آن اکنون جزو مجموعه  ساختمان های دانشگاه  امیر کبیر (پلی تکنیک ) است . هر روز ظهر پس از تعطیلی مدرسه ، برادرانم از دبیرستان البرز به دنبالم میامدند و از انجا تا خانه را که  تقریبا نیم ساعت پیاده را ه بود ، با هم میپیمودیم .

آنروز ظهر وقتی ناصر و منصور و احمد برای بردن من به در مدرسه منوچهری آمدند ، هرسه بسیار هیجان زده و ملتهب بودند و از یک بلوا و زد و خورد که همانروز اتفاق افتاده بود و آنها شاهد و یا در گیرو دارش بودند سخن میگفتند . قضیه از این قرار بود که مطابق آیین نامه مدارس نمره قبولی  در امتحان هر درس 10  و در برخی موارد و بنا بر برخی تبصره ها 7 بود . شادروان دکتر محمود مهران وزیر فرهنگ وقت ، در این آیین نامه اصلاحاتی به عمل آورده و نمره قبولی را 12 اعلام کرده بود .

این تغییر سبب نا رضایتی شدید  جمع کثیری از دانش آموزان شده بود و در یکروز شروع به تعطیلی مدرسه ها و حرکت دسته جمعی از یک دبیرستان به دبیرستان دیگر ، شعار دادن بر ضد آیین نامه جدید فرهنگ و گاه تخریب و آسیب رساندن به اموال مدرسه ها میکنند ، تا میرسند به مدرسه البرز . بقیه ماجرا را از زبان سردبیر آپادانا بخوانید .

برای حفظ اصالت، کلماتی را که املا یشان غلط بوده است ، فقط با رنگ قرمز و به صورت زیر خط دار مشخص کرده ام .

*************************************

نقل از شماره مورخ 28 دی 1338 :

واقعه 20 دی

دشمنان آئین نامه فرهنگ از بچه ها استفاده میکنند

 

خودتان از آنجا که در بالای صفحه نوشته ایم ( واقعه 20 دی) فهمیده اید که ما بکدام موضوع ها اشاره کرده ایم و حالا که فهمیده اید به این اخبار گوش بدهید ، عده ای از لاتهای این مملکت . بدبستان مدائن . حمله بردند

عده دبیرستان مدائن چون کم بوده به دسته لاتها پیوسته شدند لاتها کم کم لشگری از بچه جمع آوری کردند و بدبیرستان البرز تهران حمله کردند و ما حالا قضیه این جنگ داخلی را میگوئیم ، اول آمدند دم در مدرسه البرز و بدربان بیچاره دبیرستان البرز که نامش ( مشهدی غظنفر ) است اسرار  کردند . که در را باز کند ولی ( مشهدی غظنفر ) در را باز نکرده است رگبار آجر در دبیرستان البرز بزمین میامد بالاخره لاتها در را شکستند و ( مشهدی غظنفر ) را سخت کتک زدند  بطوریکه ( مشهدی غظنفر ) را ببیمارستان بردند

و کم کم سیکل دوم دبیرستان البرز از کلاس درس خارج شده . بطرف لشگران  دشمن حمله بردند . یکی از قهرمانان این حقیقت {؟} یکی از ورزشکاران دبیرستان البرز است و اسم او ویدا میباشد که دشمنان را با چوب میزد

مدیر دبیرستان آ قای (محمد علی مجتهدی) است که اطلا کتک  نخورده و خیال نمیکند کتک بخورد برای جلوگیری از حمله دشمن جلو رفت ولی چند قدمی جلو نرفته بود که ناگهان مشتی بچانه او میخورد آقای (مجتهدی) طرف را میگیرد و سه دور بروی سرش میگرداند و بزمین میزند و با لگد طرف را بر سر جای خود مینشاند.

نظر موسسه ما

آیا شما میخواهید در آینده زندگانی تلخی داشته باشید یا نه ؟ حتما جواب میدهید زندگانی خوش ، پس اگر میخواهید زندگی خوشی داشته باشید چرا با لاتها همدست میشوید و شیشه شکنی میکنید 1 – وقتی میخواهید زن بگیرید کسی زن بشما نمیدهد چرا ؟ برای اینکه لات بار آمده اید 2 – اگر میخواهید کار کنید کسی بشما شغل نمیدهد . چرا ؟ برای اینکه لات بار آمده اید 3 – وقتی هم میخواهید شغل آزاد اختیار کنید پول ندارید چرا ؟ برای اینکه لات بار آمده اید .

خلاصه این کارها کار محصل نیست و نخواهد بود .

انتهای نقل مطلب

**************************************************

بر مبنای نوشته سردبیر آپادانا دکتر مجتهدی علاوه بر دارا بودن دکترای ریاضی باید مجهز به کمر بند سیاه جودو و ورزش های رزمی نیز بوده باشد و بالاخره مشخص نشده است  که این جنگ و گریز چگونه فیصله یافته است .

 قدر مسلم آن است که برادران اینجانب ناهارشان را آنروز با سلامت در خانه صرف کردند و برای کلاس های بعد از ظهرشان که از ساعت 2 الی 4 برگزار میشد به مدرسه برگشتند .

آیا میتوانم امیدوار باشم که سایر خویشاوندان و دوستان ارجمندم که از این واقعه خاطره ای دارند برای روشن شدن بیشتر مطلب ، روایت خود را در اختیار آپادانا قرار دهند ؟

آقای احمد مهران ، مربی و مرشد بزرگوار من و برادرانم ، بعد ها تعریف میکردند که مدیر دبستان منوچهری مرحوم بقایی که به دلیل همکار فرهنگی بودن با ایشان دوست و آشنا بوده است ، از وحشت و هراسش در آنروز ، از اینکه مبادا معترضین  برای نفوذ به دبیرستان البرز ، مسیر دبستان منوچهری و دیوار کوتاه مرزی بین دو مدرسه را انتخاب کنند و اینکه در آن صورت چگونه میتواند سلامت دانش آموزانش را حفظ کند ، حکایت کرده است .

نکته دیگری که در مورد واقعه بالا به نظرم میرسد ، این است که نخستین عکس العمل اغلب ما ایرانی ها در مورد یک حرکت اجتماعی چه مثبت و چه منفی ، یافتن سر منشا و محرک خارجی برای آن است . یادم میاید دایجون مدنی در همان ایام برای انجام کار های اداری به تهران آمده بودند وقتی شرح ماجرا را شنیدند ، گفتند حتما خارجی ها در این کار دست داشته اند و زمانی که شنیدند در زمان هجوم معترضین ، یک نفر چشم آبی با موی روشن نیز در محل حاضر بوده است یقینشان موکد تر شد.

*********************************

ضمنا این یاد آوری و توضیح هم برای روشن شدن بخصوص خوانندگان جوانتر لازم مینماید که در این وبلاگ عموما هرجا صحبت از " دایجون مدنی" میشود منظور مرحوم آقای " حسن مدنی " هستند ، که دایی مرحوم سرهنگ علی اصغر مدنی  (پدرم ) و مرحومه آغا صدیقه مدنی پور (عمه ام ) و آقای حسین مدنی ( عمویم با عناوین  "عمو حسین " و " دایجون حسین " ) بوده اند.

 

                                                            محمد مدنی