استاد جذبی و 121:نوشته نعمت الله جذبی و محمد مدنی:آپادانا دی ماه 1387
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦   کلمات کلیدی: نعمت الله جذبی

استاد جذبی و 121

استاد ارجمندم جناب آقای نعمت الله جذبی از بزرگان و شیوخ خاندان ما هستند و چون سال ها ساکن شیراز بوده اند ، در دید و بازدید های معمول فامیلی ، طی این سال ها کمتر دیده شده اند و لذا شناخت ازیشان به غیر از خویشان بسیار نزدیکشان ، بیشتر محدود به اقوامی شده است که طی این سال ها مدتی در شیراز ساکن بوده اند و از همراهی و محبت بیدریغ ایشان بهره مند شده اند.ایشان از کسانی بوده اند که از زمان انتشار فراگیر آپادانا پیوسته آنرا مورد تشویق و تایید و حمایت خویش قرار داده اند.

در شرح مختصری که از خودشان و برخی علایقشان برای اینجانب نوشته اند ، اینطور می خوانیم :

 

محمد جان سلام ،

از دیدن ایمیل خوب شما خوشحال شدم . به نظرم رسید مختصری از گذشته ها برایت بنویسم . در سال 1341 با صبیه جناب سرهنگ عظیمی ازدواج کردم و دو فرزند  دارم . پریسا که در رشته  میکروبیولوژی دکترا گرفته و اکنون در آمریکا زندگی میکند و علی که فوق لیسانس مهندسی ابزار دقیق و لیسانس کامپیوتر دارد و اکنون در هلند مشغول به کار است .

اما من به عدد 121 که معادل کلمه " یا علی " به حساب ابجد است ، علاقه زیادی دارم . علی در کنکور رتبه 121      شد. من هم سفری که به مکه مشرف شدم (سال 1357 ) ،در صف نامنویسی نفر 119 بودم ، جایم را با نفر صد و بیست و یکم عوض کردم و این سبب شد که پذیرفته شوم و نفر 119 رد شد . به هر جهت همیشه در هر کاری از این عدد استفاده میکنم . برایت آرزوی موفقیت دارم .

                                             سید نعمت الله جذبی

 

من هم  از یاد کودکی خود و پرسش تلفنی از آقای جذبی برای تکمیل دانسته هایم ، نوشته زیر را فراهم آوردم :

آقا نعمت جذبی کوچکترین فرزند مرحوم مبرور آقای حاج هبت الله جذبی و مرحومه همسرشان خانم فاطمه جذبی  هستند که هردو واقعا یک پارچه محبت بودند روانشان شاد و یادشان گرامی باد. مادرم از خانم آقای جذبی به عنوان دختر عموجذبی نام میبردند و همواره خود را مرهون محبت های ایشان به خصوص در هنگامی که تازه با پدرم ازدواج کرده و برای زندگی به تهران آمده بودند میدانستند . فرزندان آقای مدنی پور ایشان را خاله جان صدا میزدند چون خاله آقای مدنی پور بودند . هم چنین عمه آقایان مرتضی و حسین خاتون آبادی و زن دایی مرحومه صدیقه خانم ربانی (نعمت اللهی ) محسوب میشدند. خداوند همه رفتگان را بیامرزد و به زندگان سلامتی و طول عمر عطا فرماید .

در ضمن بین نوه های دختر عمو جذبی ، خانم دکتر دره جذبی به نظر من بیش از همه  به ایشان شباهت دارند .

من کودکی خردسال بودم و هنوز سال هایی را که آقا نعمت که هنوز ازدواج نکرده و در خانه پدری زندگی میکردند را، به خاطر میاورم.

در این سال ها ایشان دانشجوی رشته ریاضی در دانشکده علوم دانشگاه تهران بودند و در همان حال در بسیاری از دبیرستان های تهران از جمله البرز و مدرسه کلیمی ها ( که همین امر موجب شوخی بسیاری از همگنان شده بود) به تدریس ریاضیات  می پرداختند.

در سال های دانشجویی با یک ماشین دوفین تهران را زیر پا میگذاشتند . نمیدانم الان هم اتومبیلی به این مارک و مدل وجود دارد یا نه . ولی اگر میخواهید آنرا تجسم کنید یک فولکس واگن را از نظر همه ابعاد نصف کنید. در این ماشین همه جوانان فامیل را هم علاوه بر خودشان سوار میکردند (گاه اتومبیل تا 15 ! نفر سرنشین داشت .) با این ماشین همه مراکز تفریحی محترمانه تهران مثل سر پل تجریش را می پیمودند . من هم که کودکی درحدود هفت یا هشت ساله بودم در حالیکه آقا داداش ها و پسر عمه هایم و شاید اسدالله میرعمادی و عبدالله سجادیان ، روی صندلیها ی اتومبیل به هم چپیده بودند چند بار با پا در میانی مامان بتول که معتقد بودند بچه هم نیاز به گردش دارد ، در این ماشین سوار شده و بناچار جایم روی رف پشت شیشه عقب ماشین بود . با همین ماشین به درایوین سینمای تهران پارس که تازه باز شده بود رفتیم . یادم میاید یک فیلم کمدی ایتالیایی به زبان اصلی نشان میدادند که بازیگرانش اگر درست یادم باشد آلبرتو سوردی و والتر کیاری بودند.

آقای جذبی در سال 1342 لیسانس خود را اخذ کردند . و جهت تدریس در دبیرستان ها به استخدام وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش ) در آمدند. در سال اول  به علت اینکه در دوران دانش آموزی و دانشجویی کله شان به قول آنروزها بوی قرمه سبزی میداد، مامور به تدریس دردبیرستان های گرمسار شدند ( ایشان طرفدار نیروهای ملی و حزب نیروی سوم مرحوم خلیل ملکی بودند و در مبارزات خویش متحمل رنج ها و صدماتی نیز شدند. یادم میاید در همان سال ها در منزل مرحوم آقای جذبی در کوچه قلعه وزیر خیابان امیریه تهران گفتگو های سیاسی ایشان با آقای حسن مدنی پور که در آن هنگام دانشجوی زبان دانشگاه تهران بودند را شاهد بودم ) از سال 1343 بنا به تقاضای خودشان به شیراز منتقل شدند و از آن سال تا زمان بازنشستگی در سال 1375  و بعد هم  تا سال 1378 در شیراز ساکن بودند و پس از آن به تهران آمدند.

دخترشان پریسا در رشته میکرو بیولوژی از دانشگاه شیراز لیسانس و پس از مسافرت به آمریکا ، از دانشگاه لوییزیانا در همین رشته دکترای خود را دریافت نمود و هم اکنون با همسر و فرزندشان در کالیفرنیا زندگی و در دانشگاه ساکرامنتو (کالیفرنیا ) تدریس میکند.

پسرشان علی ، لیسانس مهندسی کامپیوتر خود را از دانشگاه شیراز دریافت کرد و پس از آن از دانشکده فنی دانشگاه تهران در رشته مهندسی ابزار دقیق فوق لیسانس شد و پس از چند سال کار در شرکت های صدرا و ناموران ، به استخدام شرکت معتبر بین المللی تکنیپ در آمد و هم اکنون در هلند مشغول به کار است.

نکته جالب و آموزنده در مورد آقای جذبی ، پویایی ایشان است که یک کاربر علاقه مند کامپیوتر و اینترنت هستند . گفتند که زبان L  را در شیراز و زبان C را پس از آمدن به تهران آموخته اند  و هم اکنون نیز به طریق سیستماتیک مشغول آموختن WINDOWS  هستند .

برای استاد جذبی و خانواده شان آرزوی سلامتی ، شادکامی و موفقیت دارم.

                                                   محمد مدنی

 ******************************************
پس از قراردادن مطلب فوق در وبلاگ ،از استاد جذبی ایمیلی در یافت کردم که چون حاوی نکاتی در ارتباط با مطالب همین مفاله است . نوشته ایشان را در اینجا نقل میکنم:
   محمد جان  یادم امد چند خاطره از گذ شته برایت نقل کنم
در دوران دانشجویی من در منزل پدری ، بشتر بچه های فامیل را  در دروسشان کمک میکردم . ناصر ، منصور، اسد، عبداله و شیما خانم ،همگی باید یادشان باشد و خودت هم اگر به یاد داشته باشی در نوشتن روزنامه ات کمکت میکردم .
 هفته یکروز به منازل شما ها میامدم وهر وقت که آزاد بودم همگی را به گردش میبر دم و روزهای خوبی را داشتیم .
                                                                    
                                                           سید نعمت اله جذ بی  


 ******************************************
پس از قراردادن مطلب فوق در وبلاگ ،از استاد جذبی ایمیلی در یافت کردم که چون حاوی نکاتی در ارتباط با مطالب همین مفاله است . نوشته ایشان را در اینجا نقل میکنم:
   محمد جان  یادم امد چند خاطره از گذ شته برایت نقل کنم
در دوران دانشجویی من در منزل پدری ، بشتر بچه های فامیل را  در دروسشان کمک میکردم . ناصر ، منصور، اسد، عبداله و شیما خانم ،همگی باید یادشان باشد و خودت هم اگر به یاد داشته باشی در نوشتن روزنامه ات کمکت میکردم .
 هفته یکروز به منازل شما ها میامدم وهر وقت که ازاد بودم همگی را به گردش میبر دم و روزهای خوبی را داشتیم .
                                                                    
                                                           سید نعمت اله جذ بی