روضه در پاقلعه دیروز: نوشته :احمد مدنی : آپادانا بهمن 1387
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧   کلمات کلیدی: روضه خوانی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست

 

حکایت مجلس روضه  در پاقلعه  دیروز

(خاطراتی از 1350- 1335 )

  تدارکات و تهیه مقدما ت                                            

چه در سالهای کودکی، و چه در دوران جوانی که در اصفهان طی می شد، همیشه یکی از رویدادهای جالب و پرشور خانة دایجون مدنی، مراسم روضه خوانی دهه محرم بود. دایجون مدنی دهة محرم را همیشه روضه خوانی داشتند و از مدتی پیش از شروع ایام محرم، تدارکات و تهیة مقدمات آن شروع می شد. طبیعتاً در دورة کودکی، من شاهد مراسم دهه هایی بودم که محرم به تابستان افتاده بود.

از یکی دو هفتة پیش از دهه، آسیدرضا شبکه ساز عصرها به خانه می آمد و بساط قند شکستن را در اتاق سمت نسرد خانه پهن می کرد. سفرة سفید و کوچکی را روی فرش می گسترد و ابتدا کله قندهای سفید و بلند را با تیشة کوچک و مخصوص به قطعات کوچکتر می شکست و آنگاه کار خرد کردن آنها تا حد یک حبه قند کوچک آغاز می شد.

در همین ضمن بود که بسته های بزرگ تنباکوی هکان از زیر بازارچۀ چهارسو مقصود خریداری می شد و یکی دو روز پیش از شروع دهه، دایجون مدنی هر بار مقدار متناسبی از آن را آب می زدند و می شستند و برای قلیان آماده می کردند. یک سالی را به خاطر می آورم که دایجون مدنی مقدار زیادی تنباکو خیس کردند و شستند و تنباکوهای نم زده را کنار گذاشتند و می خواستند که تارة بزرگی از آب تنباکوها را داخل دریچة فاضلاب خانه که به آن چاچی می گفتند بریزند. من بی مقدمه گفتم که اینها برای رشد رز های باغچه مناسب است و دایجون مدنی نیز آب تنباکو را پای رزها و گلسرخها ریختند. نتیجه، یکی دو روز دیگر و به صورت خشک شدن گلها تظاهر کرد. آنوقت بود که دایجون مدنی کنار رزهای پلاسیده و محبوبشان در حیاط بالا و پایین می رفتند و می گفتند:

-  " چل سالس که آبی تمباکو را تو چاچی می ریختم. آ نیمدونم چرا امسال به حرف این  بچه گوش کردم؟!  

از کارهای تدارکاتی دیگر، آماده کردن و هواگیری ده پانزده قلیان، حدود بیست قوری بزرگ و حدود سیصد عدد یا بیشتر استکان و نعلبکی بود که سر حوض شسته می شد و همه را درون آبکشهای بسیار بزرگ وارونه می گذاشتند تا خشک شود و سپس درون قفسه های اتاق سمت نسرد خانه می چیدند. سه منقل گرد بسیار بزرگ نیز از انبار بیرون می آمد و آسیدرضا به دقت دوباره گچهای درون آنها را ترمیم می کرد. تعداد زیادی پارچ و آبدان که همه از جنس ورشو بودند نیز در همان اتاق چیده می شد.  

در همین روزها بود که دایجون مدنی رقعه های دعوت روضه خوانها را می نوشتند و می فرستادند و فهرست اسامی همة روضه خوانها را نیز همراه عریضه ای به عمو حسین می دادند تا به کلانتری چهار در خیابان نشاط ببرد و مجوز برگذاری مراسم را اخذ کند.

یکی دو روز مانده به شروع روضه خوانی، عده ای در حدود ده نفر در حیاط و پشت بام خانه شدیداً به جنب و جوش و تکاپو می افتادند تا با سلام و صلواتهای پی در پی چادر بزرگی را روی حیاط بزنند. ابتدا انتهای یک دیرک چوبی بلند را در زمین باغچه فرو می کردند و بعد چادر بزرگ را که زیر آن پر از نقشهای شیر و خورشید و نوشته ها و اشعار مربوط به محرم بود بر می افراشتند و با طنابهای متعدد و محکم، به میخهای بزرگی که روی کاهگل پشت بام کوبیده بودند می بستند. آنگاه نوبت به پهن کردن فرشها در کف حیاط و جارو کردن آنها می رسید که یکروز صبح تا عصر طول می کشید. آنوقت بود که چند نفر که اطراف منبری چند پله و بزرگ را گرفته بودند با صلوات از دالان ورودی خانه سرازیر می شدند و منبر را که از جلوخان حاج هادی آورده بودند، در روی باغچة جنوبی خانه و پشت به اتاق سمت نسرد مستقر، و پیراهن سیاه و پر نقش و نگار آن را به تنش می کردند.

منظرة حیاط اکنون بسیار تماشایی بود. وجود چادر بزرگ، حیاط را کمی تاریک و خنک کرده بود و تمام حیاط خانه با فرش پوشیده، و جولانگاه معرکه ای برای بازی ما بچه ها فراهم کرده بود. مبلها و وسایل سر تاقچه ها از اتاقها جمع آوری شده بود و روی ایوان را نیز مفروش کرده بودند. در این اواخر که میکروفن و بلندگو نیز به تجهیزات منبر اضافه شده بود، یکی از کارهای مورد علاقة من و پسرعمه ام منوچهر، روضه خواندن در میکروفن بود و از پخش طنین صدایمان در محله کیف می کردیم!

صبح روز اول دهه، مش حیدر و سید عباس و غدیرعلی و آسیدرضا، که همه با هم اطراف و دسته های یک سماور تماشایی و غول پیکر را گرفته بودند وارد خانه می شدند و سماور را با دودکش چندین متری خود در حیاط کوچکی که بعد از در ورودی خانه به خیابان نشاط قرار داشت می گذاشتند. بعد داخل آن را با هیزم می انباشتند و دو سه ساعت بعد صدای قل و قل آب از آن بر می خاست. و دیگر همه چیز برای شروع مراسمی ده روزه آماده بود.

    نظارت پلیس شاه

طرف غروب و عصر که می شد یک پاسبان که لباس شخصی می پوشید از کلانتری می آمد و روی سکوی هشتی ورودی خانه از سمت کوچه، می نشست. وظیفة او آن بود که اگر آخوندی چیزی در مورد شاه و دستگاه بگوید فوری گزارش کند که هرگز لااقل در خانة دایجون مدنی چنین اتفاقی نیفتاد. 

مهمانان عام و خاص              

 به غیر از اهل محل، کسانی که آوازة روضة خانة دایجون مدنی را شنیده بودند، از اطراف شهر و راههای دور به آنجا می آمدند و از ساعت پنج و شش بعد از ظهر بود که زنها و مردها تک تک و دسته دسته وارد می شدند و هر یک با همراهان خود در گوشه ای از حیاط یا اتاقها می نشستند. کف حیاط مخصوص زنها، و اتاقها مخصوص نشستن مردان بود. اتاق سمت نسرد مخصوص آخوندها و آشنایان و خودمانیها بود. اتاق بی بی جون و سکوی کوچک جلوی آن به مهمانان بلند پایه و بسیار محترم دایجون مدنی اختصاص داشت و دایجون که کت و شلوار تابستانه پوشیده و کراوات شیکی می بستند، لب سکوی اتاق بی بی جون می نشستند و با آنها تعارف می کردند.

از جملة سرشناسان و بزرگان شهر که برای ادای احترام، به روضه می آمدند؛ فرماندار، روسای ادارات، روسای کارخانه ها، فرهنگیان با سابقه و معنون و بازاریان بلند مرتبه بودند. شازده اصغر میرزا و صارم الدوله نیز فقط یکشب می آمدند و  همانجا لب سکو، چند دقیقه ای پیش دایجون مدنی می نشستند و می رفتند.

                                          احمد مدنی                       

ادامه دارد....